سه شنبه 30 آبان 1396
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 - 15:31:00 چاپ

شیطنت و شاعری محمد قاضی

طنز و کاریکاتور > طنز - نام‌ کتاب‌هایی چون سپیددندان، شازده‌کوچولو، شاهزاده‌وگدا، مادام بوواری، نان‌وشراب، ناپلئون، ایالات‌نامتحد، دن‌کیشوت، سقوط پاریس، تلماک،... و ده‌ها کتاب دیگر در ایران مترادف است با نام «محمدقاضی»، مترجم فقید و نام‌آشنا. شاید برای خیلی از مردم که روزگاری با ترجمه‌های او جوانی و میانسالی خود را گذراندند، نوشتار طنز آن‌هم از قاضی کمی بعید به نظر برسد اما باید گفت که اتفاقا، محمد قاضی در کنار تسلط بالایی که بر حوزه ادب و ترجمه داشت، بسیار شوخ‌طبع، حاضرجواب و البته شاعر مسلک بود. خاطرات‌شفاهی بسیاری ک

نام‌ کتاب‌هایی چون سپیددندان، شازده‌کوچولو، شاهزاده‌وگدا، مادام بوواری، نان‌وشراب، ناپلئون، ایالات‌نامتحد، دن‌کیشوت، سقوط پاریس، تلماک،... و ده‌ها کتاب دیگر در ایران مترادف است با نام «محمدقاضی»، مترجم فقید و نام‌آشنا. شاید برای خیلی از مردم که روزگاری با ترجمه‌های او جوانی و میانسالی خود را گذراندند، نوشتار طنز آن‌هم از قاضی کمی بعید به نظر برسد اما باید گفت که اتفاقا، محمد قاضی در کنار تسلط بالایی که بر حوزه ادب و ترجمه داشت، بسیار شوخ‌طبع، حاضرجواب و البته شاعر مسلک بود. خاطرات‌شفاهی بسیاری که اهالی اندیشه و فرهنگ از قاضی نقل می‌کنند آن‌چنان جذاب و شنیدنی‌ست که، شنونده‌گان بعد از شنیدنش، افسوس می‌خورد که چه زود قاضی از کنار ما کوچ کرد. 
با این پیش‌زمینه، بد نیست نگاهی بیندازیم به بخشی از خاطرات جوانی محمدقاضی. آنجا که تقریبا جوانی 16 ساله است و دوره متوسطه را به سفارش و اجبار عمویش در رشته علمی می‌گذراند، اما دلش قلبا برای رشته ادبی می‌‌تپد و...


آخر سال چهارم متوسطه در درس ریاضیات تجدید شدم و با این‌که عمو معلم سرخانه هم برای من گرفته بود، چون در امتحانات تجدیدی شهریور در سه درس ریاضی نمره ضعیف قبولی گرفته و در یک درس رد شده بودم، رفتن به کلاس یازدهم مشکل شد. ناچار مدرسه را عوض کردم و به دبیرستان معرفت که به خانه آن‌وقت‌مان نزدیک‌تر بود رفتم. در آن دبیرستان مرا در کلاس یازدهم پذیرفتند ولی باز دلم چرکین بود از این‌که رشته علمی رشته دلخواه من نیست و از آن کامیاب بیرون نخواهم آمد. آن‌جا نیز آخر سال در پنج درس ریاضی تجدید شدم. رفیق با ذوق و شاعری در دبیرستان معرفت پیدا کرده بودم به اسم گودرزلو که بسیار  به هم علاقه‌مند شده بودیم. او نیز هم‌درس و همدرد من بود و مثل من در درس ریاضی تجدیدی داشت. هردو در شهریورماه امتحان درس تجدیدی را دادیم و در چهار درس از آن پنج درس نمره قبولی آوردیم، لیکن در درس هندسه رقومی[دسکریپتیو] کمتر از هفت گرفتیم. رفتن به کلاس ششم مشکل به نظر می‌رسید و چه خوب می‌شد اگر در همان پنجم می‌ماندیم، کار می‌کردیم و حسابی دل به درس می‌دادیم.
برای تعیین تکلیف ما دو نفر که در تاریخ مدرسه کمتر نظیر پیدا کرده بود انجمن کردند. انجمن پس از یکی دو جلسه بحث و شور نظر داد که ما را با اخذ تعهد به کلاس ششم ببرند، لیکن در ثلث اول سال ششم باز همان تک‌درس رقومی را امتحان بدهیم. اگر قبول شدیم که چه بهتر و ما به طور قطع شاگرد کلاس ششم خواهیم بود ولی اگر باز رد شدیم ما را به کلاس پنجم برگردانند. بیشتر هم‌کلاس‌ها و حتی برخی از  معلم‌ها دلداری‌مان می‌دادند و دلگرم‌مان می‌کردند که این تعهدها اغلب صوری و تشریفاتی است و تاکنون سابقه نداشته است که کسی را از کلاس بالاتر به کلاس پایین‌تر برگردانند. ما با توجه به این دلگرمی‌هال و حرف‌ها یقین کردیم که دیگر خرمان از پل گذشته است و حال باید سعی کنیم که در کلاس ششم شاگرد خوبی باشیم و خوب کار بکنیم تا در امتحان نهایی قبول بشویم و دیپلم متوسطه را که در آن زمان جواز معتبری برای ورود به صحنه زندگی بود بگیریم.
ایام می‌گذشت تا این‌که نزدیک به وسط های سال بود که روزی یقه من و رفیقم را گرفتند و ما را به دفتر مدرسه احضار کردند تا برطبق تعهدی که سپرده بودیم درس تجدیدی هندسه رقومی را امتحان بدهیم. ما که اصلا آن تعهد و درس را پشت گوش انداخته بودیم و هنوز فکر می‌کردیم که این امتحان تشریفاتی است، یعنی باری به هر جهت نمره ای به ما خواهند داد تا پرونده‌مان ناقص‌ نباشد. مسائل امتحانی مشکل بودو ما نمره قبولی نیاوردیم. وقتی سه روز بعد من و رفیقم را به کلاس پنجم برگرداندند و دیدیم اوضاع شوخی نبوده است پی بردیم که ضربه شدیدی خورده ایم. زیرا در کلاس پنجم نیز که دیگر نیمی از سال گذشته بودنمی‌توانستیم با شاگردان دیگر همراهی و برابری کنیمو به اصطلاح از آنجا رانده و از اینجا مانده شده بودیم. ضربت وارده چنان اثری در ما کرد که گفتی در خواب سنگینی بوده‌ایم و اینک با یک سطل آب یخ که روی سرمان ریخته‌اند بیدار شده‌ایم. اعتراض کردیم ترتیب اثر ندادند. شکایت به وزیر فرهنگ بردیم و حتی من شعر رقت‌انگیزی به صورت مخمس‌مستزاد خطاب به آقای علی‌اصغرحکمت وزیر وقت ساختم که در آن شرح‌حال خود و رفیقم را با ستم‌ها و بی‌انصافی‌هایی که در حق ما کرده بودند به تفصیل بیان کردم و داد خواستم و بد نیست که این‌جا دو سه بندی از آن را برای نمونه بیاورم:
حضرت حکمت اگر نامه من برخوانی
شرح احوال دو بیچاره مضطر خوانی
داستان دو ستمدیده ابتر خوانی
پس از آن قصه جور دو ستمگر خوانی
گر نوانی چه از این بهتر و خوشتر خوانی؟
از سلیمان نشود حشمت کم
گر به مورش نظر افتد ز کرم

اول مهر چو تعطیل به پایان برسید
هردو بودیم سر درس رقومی تجدید
لیک از بعد هزاران قسم و وعد و وعید
التزامی بگرفتند ز ما با تشدید
تا برفتیم کلاس ششم سال جدید
شد مقرر که به ماه آذر
امتحان دگری گیرد سر

امتحان آخر دی از من و او چون کردند
امتحانی نه به انصاف و به قانون کردند
دل ما را به یکی نمره «شش» خون کردند
نقشه اتیه ما همه وارون کردند
این ستم‌ها که به ما شد نه به مجنون کردند
زین سبب هر دو چو مجنون شده‌ایم
خود نفهمیم که ما چون شده‌ایم

هرچه گفتیم که وعده سر آذر بوده
کسب تکلیف نه در موقع دیگر بوده
این ستم‌ها به خدا بی‌حد و بی‌مر بوده
تازه گویند نه ما، چرخ ستمگر بوده
که معلم سر آذر به عزا در بوده
در خراسان بُده و راهش دور
ورنه در وعده نمی‌رفت فتور

گر معلم پدرش مُرده، خدا ما چه کنیم
رخت از این دار فنا برده، خدا ما چه کنیم
پسرش را به غم اسپرده خدا ما چه کنیم
کاو در این حادثه غم خورده خدا ما چه کنیم
گل امیدش پژمرده خدا ما چه کنیم
ما نه مسئول طبیعت باشیم
که در این ننگ و فضیحت باشیم

تنها اثر شعر من این شد که بازرسی آمد و به اصطلاح رسیدگی کرد، ولی از خود ما کسی چیزی نپرسید و حتی یکبار هم ما را برای شنیدن حرف‌هایمان احضار نکردند. خود بریدند و دوختند و گفتند آنچه شده درست بوده و خطایی بر قلم مدیران و دبیران نرفته است.
در بازگشت به کلاس پنجم ما دیگر دو شاگرد جدی و درسخوان نبودیم، بلکه به سیم اخر زدیم. دو هوچی شریر و ناراحت شدیم که گروهی از لشوش ته کلاس را نیز با خود همراه کردیم و آرام و آسایش از معلمان ربودیم. دیگر اذیتی نبود که نکنیم. کلکی نبود که نزنیم و روزی نبود که ازسر کلاس بیرونمان نکنند. چه صحنه‌ها  که می‌ساختیم و چه بازی‌ها که درمی‌آوردیم و تازه شرح آن صحنه‌ها و آن بازی‌ها را من به شعر در می‌آوردم و در کلاس با صدای بلند می‌خواندم و همه را غش‌غش به خنده می‌انداختم. فریبرز صدای هدهد درمی‌اورد و عدالت صدای بزغاله. خسرو کبوتر زیر لباسش قایم می‌کرد و در سر کلاس می‌پراند. و آن وقت ما بیعاران ته کلاس همه یکدفعه از پشت میزها به هوا می‌جستیم و می‌خواستیم حیوان زبان‌بسته را بگیریم. بیچاره معلمان که می‌خواستند در چنین بازار شام یا چنین باغ‌وحشی درس شیمی یا ریاضی بدهند!
تنها معلمی که بسیار جدی و موقر و به راستی هم محبوب و محترم بود و هیچ‌کس در سر کلاسش شلوغ نمی‌کرد شادروان دکتر تقی ارانی معلم فیزیک و مبارز مشهور بود. دکتر ارانی آن‌قدر فضل و دانش داشت که هم درس‌هایش قابل استفاده بود و هم صحبت‌های چندان شیرین و جذابی از شگفتی‌های جهان دانش و از اوضاع و احوال اجتماع می‌کرد که بچه‌ها حاضر بودند ساعت‌ها بنشینند و گوش بدهند، و هیچ دلشان نمی‌خواست که ساعت درس او به آخر برسد.

 
 

کلید واژه‌ها : طنز -
1 دیدگاه
  • اسو
    سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 - 16:02:58
    پاسخ
    16 1

    خداوندگار ترجمه در ایران زمین کسی نبوده و نیست جز محمد قاضی

ارسال دیدگاه

قوانین ارسال نظر
  • خبرآنلاین نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید
  • اگرچه تلاش می‌شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می‌شوند
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند بنابراین توصيه مي‌شود از مثبت و منفی استفاده کنید.

0/700

x