۰ نفر
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ - ۲۰:۴۲

عارف بیست سال پس از انقلاب مشروطه را به تصویر می کشد، فردی انقلابی و البته بریده از مذهب که آمال و آرزوهایش را بر باد رفته می بیند

 انتشار خاطرات عارف قزوینی (مرگ در 1312 ش در همدان) پدیده غریبی است. با این که دو سال از انتشار این کتاب می گذرد و برخی نقدها و بررسی ها هم از آن شده، به مناسبت مطالعه آن، یادداشت زیر نوشته شد.
این که بعد از گذشت نزدیک به هفتاد سال از مرگ این ادیب و شاعر خاطراتی این چنین کشف شود، الحق عجیب و شگفت است. این اثر تجربه او از دوره حساسی از تاریخ ایران است، ایران بعد از انقلاب مشروطه که هزاران امید به آن بود اما بسیاری از آن هباء منثورا شد. به مرور داستان مبارزه با قاجار و از بین بردن سلطنت آنان مطرح شد و بسیاری فکر کردند که با رفتن قجر همه چیز اصلاح می شود، اما نشد که نشد، تازه شاه جدیدی آمد و سلطان تازه ای که همه چیز را برای خود می خواست.
عارف در این کتاب روی اخلاقیات ایرانی از هر تیره و طایفه تأکید دارد و این که در یکی از بدترین روزگاران بسر می برد. وی می گوید به ایرانیت افتخار می کند، اما به گذشته ایرانیت نه به آنچه در اطرافش می گذرد: من گمان نمی کنم در این مدت شش هزار سال در هیچ عهد و قرنی، ایرانی این طور اجنبی پرست و دارای اخلاق رذیله مثل دروغ و دزدی بوده است. (212)
در سالهای اخیر فراوان هستند کسانی که رضا شاه را می ستایند. برخی از آنها از استادانی هستند که آدمی فکر می کند واقعا اهل تحقیق و بررسی هستند. بر آن نیستیم که اندیشه های آنان را یکسره باطل بدانیم اما بد نیست بدانیم عارف که ذهن و زبانش با انقلاب مشروطه بود و آزادیخواهی اش زبانزد و شعر از خون جوانان وطن لاله دمیده، شعری جاودانه، چنان پته رضا شاه را روی آب می ریزد که آدمی در شگفت می ماند. بیش از هر چیز از این که چیزی لای ابر نخواهد ماند و بالاخره روزی هویدا خواهد شد، در این نوشته آشکار است.
خواندن این کتاب را برای کشف احساسات آشکارا و پنهان کسی که از مظاهر دینی بریده و دل به تجدد و آزادیخواهی مدرن بسته و ملیت را جای دین نهاده و سخت طرفداران برداشتن حجاب از سر زنان است و انتظار آن دارد که بازیگرانی مانند رضا شاه وطنش را آباد کنند، و پس از آن همه آرزوهایش به باد می رود بسیار جالب است.
به این عبارت توجه کنید:
این آدم با آن همه توجه نفوس و با آن هم احساسات پاکی که هیچ وقت به آن احساسات اهمیت نداد مگر در موقع ضرورت و لزوم وموقع، می شود گفت هیچ کاری نکرد. اگر شیخ خزعل را گرفت برای گرفتن پول او بود. و او هنوز زنده است و هر روزی که انگلیس ها بخواهند همان خزعل با همان قدرت خواهد بود. اگر اقبال السلطنه را کشت هم برای بردن کلیه مکنت او بود و هم برای نبودن میل انگلیس به بودن او در همسایگی روسیه (237 ـ 238).
با آن انتظاری که مردم از این شخص داشتند، هیچ کاری برای مملکت و ملت نکردند. (238).
انسان در طهران، از روی اجبار و نداشتن کار، فلان روزنامه مزدور را برداشته، یک وقت می خواند که چهار نفر دزد که همیشه در همه جای این مملکت آتش بیار و معرکه گرم کنند، اظهار رضایت از فلان صاحب منصب کرده و شرحی راجع به وطن پرستی و درستی و پاکی و معارف پروری. بعد هم این که نایب قوز علی بیک، در چغندرآباد، تأسیس مدرسه به اسم پهلوی کرده است (239).
پهلوی تمام احساسات پاک بی آلایش یک ملتی را که به غلط یا به صحت متوجه او شد و تمام محبوبیت و مقامی را که در دلهای مردم این مملکت پیدا کرده بود از اول فدای منفعت شخصی و در آخر قربان اریکه سلطنت که پایه اش بر آب بود کرد. (246)
[با اشاره به طاق نصرتی عجیبی که در بازگشت وی از سفر خوزستان و عتبات برایش زدند] این کاش تنها این طاق نصرت ها برای خود او بود. امرای لشکر در هرجا، هر وقت به سرکشی پست های اطراف می رفتند، در برگشت باید از زیر چندین طاق نصرت عبور کرده، یک هفته هم شهر و کوچه و بازار را چراغان کنند (246).
عارف در این خاطرات به کمتر کسی رحم می کند و آنچه می بیند تقریبا سیاه است، سیاه سیاه. البته دوستانی هم دارد که از آنان ستایش می کند اما به طور کلی از وضع عمومی مملکت و بی توجهی به معارف و غوطه خوردن مردم در جهل فراوان سخن می گوید. وی عاشق کلنل محمد تقی خان است و از او به عنوان سرباز واقعی ناموس پرست با ناموس ایران دوست یاد کرده است (165).
در باره امیران لشکری رضا شاه می گوید: بدبختانه وقتی که شکم هر امیر لشکری را بشکافند پنجاه آبادی شش دنگ بیرون بیاید، چرا یک نفر نظامی حق نداشته باشد یک آبادی را زیر و زبر کرده به پشت سگ ببندد. (171).
عارف لخت و عور از آنچه دیده و شنیده یاد کرده و نگاهش در سالهایی که این خاطرات را نوشته (از حوالی 1305) بسیار سخت و فقیرانه و زیر فشار بوده است.
صد البته که عارف نگاهش به همه چیز تیره و قیرگون است ولی با این حال، اهل تقیه و پرده پوشی نیست و بسیاری از آنچه بوده و دیگران جرأت روایتش را نداشته اند او بر زبان آورده است. حکایت آمدن سه نظامی به روستای گل زرد و بلایی که سر زنان آوردند از آن جمله است (164).
این هم یک روش برای تاریخنگاری است.
مرحوم افشار در مقدمه 23 صفحه ای خود شرحی بر مهم ترین نکات کتاب دارد.
خاطرات عارف قزوینی (به همراه اشعار چاپ نشده)، به کوشش مهدی نور محمدی، تهران، سخن، 1388
 

کد مطلب 214534

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 6 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام GB ۱۳:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
    9 0
    خاطرات آدم های امروز رو کی بخونند خدا میدونه بشنويد اي دوستان اين داستان خود زبان نقد حال ماست آن.
  • بدون نام IR ۰۹:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۱
    6 0
    وقتی هیچ کس از تاریخ عبرت نمی گیره ، خواندن آن چه فایده ای داره
  • خواننده بامزه KW ۱۲:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۱
    5 0
    آقای بی نام خیلی هم فایده داره نگاه کن همین استاد جعفریان چقدر درس گرفته از این تاریخ ه خدا میدونه!
  • احمد بهبودی IR ۱۳:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۲
    2 0
    آقای جعفریان، از مرگ عارف 79 سال می گذره نه 70 سال.