پنج شنبه 28 دی 1396
جمعه 9 مهر 1395 - 08:18:10 چاپ

غفلت‌ها و ساده‌انگاری‌های فرهنگی

وبلاگ > پورحسین، رضا - غفلت های فرهنگی جامعه ما بیانگر وچود گسترده تعارض های فرهنگی است که تنها مهندسی فرهنگی می تواند آن را بازسازی کند.

"غفلت ها و ساده انگاری های فرهنگی" در کشور در شرایطی است که می توان "وضعیت هشدار" دهنده اعلام نمود. دلیل این غفلت ها، چه هشیارانه وچه ناهشیارانه، بدلیل وجود تعارض های فرهنگی است. "تعارض"، یک واژه روان شناختی است که طی آن فرد در برابرچند راه ، چند میل وچند نیاز قرار می گیرد؛ به گونه ای که نمی تواند به لحاظ شناختی راه درست را انتخاب نماید. نتیجه شناختیِ تعارض، سرگردانی، و نتیجه عاطفی و هیجانی آن، خدشه دارشدن سلامت روان فرد خواهدبود.

وقتی صحبت از تعارض های فرهنگی می شود، بلاتکلیفی و کوشش وخطا در عرصه های مختلف تصمیم گیری و اجرا، به وضوح مشاهده می شود. نتیجه این تعارض، سرگردانی مردم و برهم خوردن نظام ارزشی نسل نو می باشد. این سرگردانی و درهم شدگی نظام ارزشی، راه را برای رسوخ بیشتر فرهنگ مهاجم در زمینه های نگرش و رفتار فردی واجتماعی بازتر خواهدکرد. ازبس وضعیت فرهنگی ما نابسامان است، نمی دانم ازکدام نمونه یادکنم؟

وضعیت زبان فارسی را در حوزه های نوشتاری وکلامی و نیز رسم الخط آن ملاحظه فرمایید. روزی نیست که دراثر غفلت ما ، واژه های جدید فرنگی که مابه ازای فارسی آن وجود دارد، وارد زبان محاوره ای و حتی نوشتاری ما نشود. این امرچنان گسترش یافته است که وقتی برای درست نویسی ویا درست گویی تذکر داده می شود، بانگاه ها وبرخوردهای آنچنانی مواجه می شویم. شاهدبودم که دوستی درپاسخ به تذکر دوستی دیگر می گفت: " ای بابا! حالا همه چیزمان درست شده، فقط مونده فارسی صحبت کردن مان را درست کنیم". تصدیق می کنید که این پاسخ، بیانگر آن است که زبان فارسی، جایی در مسایل کشور ندارد و نسبت به مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ، در رده چندم اهمیت قراردارد.

به هجوم نام گذاری های نامانوس و صحه گذاشتن سازمانهای مربوط به این نام ها نیز توجه کنید. واژه هایی چون هایپر استار، سوپراستار، اطلس مال، تهران مال، ایرانسل، رایتل، پارادیزو، کلاسیک، روژه، آرتمن، پتیاک، شاتل، گالریا، سونره، پروما تاکسی، بستنی دومینو، نازلی، مرکزخرید نارسیس، بهران سوپر رانا، و صدها واژه نامانوس دیگر را بار دیگر مرور کنیم. آیا این واژه ها با زبان شیرین فارسی نسبتی دارند؟ آیا آنها می توانند جای واژه های زیبا وخوش آهنگ فارسی را بگیرند؟ پس چرا روز به روز استفاده ازآنها زیادتر می شود؟ طبیعی است که این امر نشانگر شکل گیری هسته اولیه "بیماری فرهنگی" در زمینه زبان فارسی است.

درمثال دیگر، استفاده از رسم الخط و زبان انگلیسی برای واژه های فارسی نیز روز به روز درحال گسترش است. اگر تیبا، سمند، نسیم، پارس و صبا واژه های زیبای فارسی هستند، چرا به خط انگلیسی بر روی اتوموبیل های ساخت وطن، نوشته می شوند؟ چراکلمه ایران خودرو به خط انگلیسی روی اتوموبیل ها حک می شود؟ آیا نمی توان آنهارا با خط زیبای فارسی توسط یک خوشنویس خوش ذوق، به فارسی نوشت و از آن یک نشانه (آرم) نیز تهیه نمود؟ روی اتوبوسهای شهری وبین شهری نیز واژه های فارسی به خط انگلیسی نوشته می شوند. ویا کافی است سری به بازار لباس بخصوص بازار لباس بچه بزنیم. بندرت می توان لباس کودک بدون نشان و خط انگلیسی پیداکرد. بنده وقتی از یک فروشنده، لباس کودک بدون نشان خارجی طلب کردم، تقریبا با نگاه مسخره آمیز ایشان مواجه شدم که البته من هم کم نیاوردم و در مذمت دوری از فرهنگ خودی، وی را نصیحت کردم. همه این نشانه ها، نشانگر غفلت فرهنگی و ازاین مهم تر بیانگر رعب فرهنگی و تغییر ذائقه ماست که متاسفانه رو به فزونی است.

وضعیت اسباب بازی نیز وضعیتی بدتر از زبان فارسی دارد. براساس یافته های تربیتی و روان شناختی، کودکان به میزان زیادی رگه های رفتاری قهرمانان بازی را در خود درونی می کنند. سرمشق گیرنده، به طور ناهشیار رگه هایی از رفتار سرمشق را بازنمایی و رمز گردانی می کند و آن را به تدریج درون شاکله خود به صورت باور، نگرش و طرز رفتار سامان می دهد. دراین صورت، رفتار، نوع فکر و ذائقه کودک مبتنی بر رفتار الگو، شکل می گیرد. کودکانی که ذهن آنها دراختیار شکل و رفتار باربی است، در بزنگاهِ زندگی که باید یک راه را انتخاب کنند؛ طبیعی است راهی را انتخاب می کنند که با ذائقه آنها قرابت و پیوند بیشتری دارد. براین اساس، ذهن کودکان ما، دراختیار ما نیست؛ مگرآنکه آنهارا با قهرمانان قصه های خود، اگر قصه گویی بلد باشیم! ، آشتی دهیم ویا با عروسکهای وطنی آشناسازیم.

متاسفانه از وقتی که عروسکهای "دارا وسارا " به هزار ویک دلیل نتوانست جای خودرا در میان بچه ها باز کند، موجی از ناامیدی از طراحی عروسک ملی بوجود آمد و فعالان فرهنگی دربرابر عروسکهای باربی، خود را وادادند؛ غافل ازآنکه نباید مایوس شوند و باید هر روز طرحی نو دراندازند تا اینکه ذائقه بچه های ایرانی را به خود جلب نمایند. طبیعی است دراین راه، استفاده از نظرات روان شناسان کودک برای طراحان عروسکی و نگارگران، راهگشا خواهدبود. وسایل بازی بویژه عروسکها، ذائقه سازند و نمی توان از قدرت ذهنیت سازی وسامان دهی رفتاری آنها غافل بود. البته این را هم باید بدانیم که برای جا افتادن یک عروسک، صرفِ ارائه آن کافی نیست، بلکه شمایل آنها راباید در انواع واقسام کالاهای فرهنگی وهنری مثل وسایل تحصیلی، وسایل شخصی، وسایل تفننی، فیلم، پویانمایی و ازاین قبیل، ردیابی نمود. کودکان ما باید، قهرمان خودرا درهمه کالاها و قصه ها و فیلمها ببینند تا با او "همسان سازی" کنند. متاسفانه دراین باره، حساسیت شورای فرهنگ عمومی، کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان، آموزش وپرورش، مهدکودکها، روان شناسان و بسیاری از والدین درباره معرفی عروسک الگو و خطرات عروسکهای باربی، مردعنکبوتی، بتمن، ودهها قهرمان افسانه ای و تخیلی کودکانه، پایین آمده است. کاهش حساسیت های فرهنگی، برای مردم جبران ناپذیر و برای مسئولان، گناهی نابخشودنی است؛ مگرآنکه سریعا به خود آیند وبا حرکتهای هماهنگ، تحت فرماندهی فرهنگی، که البته جای چنین فرماندهی خالی است، به الگوهای متناسب با مبانی ارزشی فرهنگ بومی دست یابند و باز هم به طور هماهنگ، آن را ترویج نمایند.

سبک زندگی ما نیز تحت تاثیر جهانی شدن و شتاب فناوری به طور شگفت انگیزی به سمت "فردگرایی" می رود. جامعه ایرانی ما به عنوان یک جامعه اسلامی و شرقی، بایستی یک جامعه "جمع گرا" باشد. اما این وضعیت درحال تبدیل شدن به جامعه ای است که هرکسی مشکل خودرا می بیند و بتدریج مسایل دیگران را فراموش می کند. خوشبختانه بدلیل حضور پررنگ و قوی فرهنگ دینی و سنتهای دیرینه ایرانی، جامعه ما رنگ جمع گرایی خود را تا حد زیادی حفظ کرده است و طبیعی است با حفظ این ارزشها، جامعه ما به راحتی به سمت فردگرایی افراطی نخواهد رفت؛ اما رشد آن در شرایط امروز بویژه بین نسل نو، نگران کننده است. فرهنگ ما ایرانی ها، "فرهنگ چهل همسایه" است. فردگرایی و "گلیم خودرا از آب کشیدن"، ربطی به فرهنگ ایرانی اسلامی ندارد، اما متاسفانه وجود دارد؛ چون در جامعه ا ی هستیم که پراز تعارض است.

بنا ندارم بحث را بغرنح و پیچیده کنم. به رفتارهای داخل خانه توجه کنید. درشهرهای بزرگ، هرکسی به آپارتمان وارد می شود، بلافاصله به اتاق شخصی خود می رود و درب آن را بر روی دیگران می بندد و حریم بسیار خصوصی برای خود ایجاد می کند. متاسفانه، کمتر "سفره" غذا پهن می شود. هرکسی هرساعت که بخواهد غذا می خورد، اگر تازه غذای فوری(فست فود) نخورد. آنانی هم که غذای مادرشان را میل می کنند، به کمک "ماکروفر" آن را گرم می کنند. اگر به نقش همین ماکروفر فکر کنیم ، خواهیم دید که این دستگاه به مخرب ترین دستکاه برای واگرایی اهالی خانه و پهن نشدن سفره، تبدیل شده است. دراکثر خانه ها، کتاب پیدا نمی شود، اما یک دستگاه ماکروفر با نشان ها ی معروف حتما درآشپزخانه های اوپن رخ می نماید.

درنمایی دیگر، زمانی هم که اهالی خانه دور هم جمع می شوند، کمترین گفتگو بین آنها رد و بدل می شود. حتما درمهمانی ها دیده ایم که از میان ده نفر حاضر، حتما پنج شش نفر با تلفن های همراه خود درحال بازی، بلوتوث کردن، ارتباط واتساپی و وایبری با یکدیگر و یا با دیگران هستند. همه کنار هم نشسته اند اما در واقع با تلفنهای خود حرف می زنند!.

به کتابهای منتشره نگاهی یبیندازید. واگرایی هایی که درحوزه کتاب دیده می شود ناظر به اختلاف سلیقه نیست، بلکه ترویج صریح برخی نوشته هایی است که هیچ قرابتی با فرهنگ بومی ما ندارد. هرچه هست، واگرایی و تعارض برمبنای ارزشهای مسلم فرهنگی، اعتقادی واجتماعی جامعه ماست. چطورمی توان نوشتاری را برتابید که سعی دارد ریشه های اخلاقی و سنتی در حوزه دختران و زنان را به مخاطره بیندازد و حتی آنها را مسخره کند؟ به سخره گرفتن ریشه ها و اصالتها را هیچ کشوری که دارای ریشه های عمیق فرهنگی است، تاب نمی آورد. البته گفته می شود که دریک جامعه زنده، نوشته ها باید آزاد باشد. اجمالا ماقبول داریم، اما به شرط آنکه نوشته ها د فضای علمی و فرهنگی تخصصی نقد شوند. انتشار مطالب درفضای کاملا عمومی و گذرا به معنای تحقق فضای نقد نیست. بیشتر، این گفته به یک "پز فرهنگی" می ماند تا یک واقعیت فرهنگی.

برای نمونه، سری به کتابهای "سری دوزی" روان شناسی بزنید که به نظر بنده، انشاهای روان شناسی هستند و هیچ نسبتی با روان شناسی علمی تضمین شده با پژوهشهای علمی ندارند. دراین آشفته بازار، کتابهای روانشناسی دم دستی که هیچ قرابتی با فرهنگ خودی ما ندارند، براحتی ترجمه می شوند و در دسترس مشتریان قرار می گیرند. "کسب حافظه در پنج دقیقه"، "مدیریت در دو دقیقه"، "حل استرس با حرکات موزون دسته جمعی"، "تجربه عشق ورزی برای کاهش اضطراب های پیش از ازدواج"، "اعجاز زندگی پارتنری! برای حل مشکل ازدواج"، "ترویج زندگی فردی پس از سن بلوغ" ، "خودارضایی" به عنوان راهی برای دوربودن از شریک جنسی ودهها نمونه دیگر از افاضاتی است که دراین گونه کتابها توسط انتشاراتی های سوداگر منتشر می گردد. بخش ناراحت کننده آن این است که مردم عادی که مشکلات زیادی را در زمینه بهداشت روانی تجربه می کنند، فکر می کنند که همه ی روان شناسی همین است.

خوب است به سنتها و پیشه های فراموش شده ودرحال فراموشی هم توجهی داشته باشیم. آیا شما از سنتهایی چون شب نشینی، احترام به بزرگتر، توجه به حال وهوای همسایگان، اختصاص وقتی برای حل مشکلات مردم، قرض الحسنه، انفاق از بهترین ها، کارگشایی مردم بدون اینکه درموقعیت وکالت قراربگیریم، عیادت های محلی، صله رحم و دهها سنت شیرین دیگر، خبردارید؟ حتما خبردارید، اما این سنتها سکه رایجی نیستند و بتدریج درجامعه ما رنگ می بازند و جای خود را به تفرد، قراردادهای اجتماعی وفردی و زندگی، براساس موازین حقوقی می دهند.

سری به شهر بزنید و شاهدبی توجهی مردم ومسئولان درباره ریشه ها ومیراث فرهنگی، و همچنین "بدقوارگی تهران" به دلیل معماری بی هویت باشید. بناهای تاریخی و فرهنگی یکی پس از دیگری توسط سوداگران تخریب وبه بناهای بظاهر مدرن اما بی هویت تبدیل می شوند. برخی مناطق آنقدر تغییر موضوع کاربری داده اند که واقعا شگفت انگیز است و نتیجه آن فشردگی روحی و کشیدن آه از نهاد شهروندان است. تصورکنید که اگر روزی راسته کتابفروشی ها کم کم به فروشگاههای لوازم برقی تبدیل شوند چه می شود؟ بعید نیست، اگرچنین روندی که درپیش گرفته ایم، تداوم یابد شاهد چنین صحنه هایی نیز باشیم.

و یا اینکه پروژه های شهری را بدون "پیوست تربیتی وبهداشت روان" اجرا می کنیم بدون آنکه به نتایج انسانی آن توجه کنیم. پروژه "تعریض نواب" را درنظر بگیرید. این پروژه مصداق کامل یک "فاجعه شهری وانسانی" است که منجر به کوچ اجباری مردم محلات چهارراه اناری، سینا، مرتضوی، و...گردید و شنیدم که برخی از قدیمی های این محله ها، به نوعی افسرده شدند. علاوه برکوچ مردم، سبک محله ای این منطقه اصیل کاملا بهم خورد. کاش تعریض خیابان صورت می گرفت. اما خانه ها را خراب کردند، محله ها را به هم زدند، بافت اجتماعی وعاطفی را نابود کردند و نهایتا، خودشان ساختمانهایی را علم کردند که روح و روان انسان را می فشارد. امتحان کنید! یک روز از خیابان نواب جدید گذرکنید، وحالت روحی خودرا درنظر بگیرید که چه احساسی به شما دست می دهد؟ این موضوع نشان می دهدآنچه که نزد شهردار وقت مهم بوده، فقط ساخت وساز و موجبات افتتاح بدست رئیس جمهور وقت بوده است نه رعایت مسایل انسانی. البته این ایراد به برخی پروژه های مسکن مهر هم وارد است. تصورکنید، برافراشته شدن ساختمانهای ده طبقه در مکانهایی که همه ساختمانهای آن دو سه طبقه بیشتر نبوده است، چه پیامدهایی دارد؟ این موضوع، عملا سبک زندگی و نوع روابط ومناسبات رفتاری سکنه را به سبکهای دیگری تبدیل می کند که بیگانه از سبکهای رایج آنهاست.

توجه به ظاهر ومد طبیعتا گرایش بدی نیست، بلکه اگر مطابق با خصیصه های فرهنگ خودی باشد، خیلی هم خوب است و موجب تنوع و شادابی انسان می شود. اما ظاهرسازی، تشریفات گرایی، تبرج، توجه افراطی به تصویربدنی، باربی سازی هیکل، تن دادن به جراحی های زیبایی، و دهها نمونه ازاین قبیل که روز به روز نه تنها درنسل نو، بلکه در نسل قبلی نیز درحال گسترش است، نشانگر گسترش یک بیماری است که شخصیت آدمها را نشانه گرفته است. دریافته های اخیر روان شناسی مشخص شده است که جراحی زیبایی بدون آنکه مورد حاد و یا مزمن بیماری درکارنباشد، با پایین بودن سطح تحول من (Ego Development) همبستگی مثبت دارد. به عبارت دیگر، وقتی دغدغه های بدنی و ظاهری درافراد و درجامعه اوج می کیرد و مصرف وسایل بهداشتی و زیبایی به حد افراطی می رسد، این موضوع را به ذهن متبادر می سازد که فرهنگ "سطحی نگری" و فرار از بطن وعمق شخصیت، درحال گسترش است. دراین شرایط، آنچه که "من" را می سازد، نگاه دیگران است نه آنچه که سلامت روانی ومصالح ایمانی وفرهنگی اقتضا می کند.

درجامعه ای که مدگرایی به شکل بی رویه و با ماهیتِ مصرف گرایانه رشد می کند، باید نگران پوک شدن و منفعل بودن شخصیت افراد آن جامعه بود که براحتی تحت تاثیر نشان های تجاری وتبلیغات زیرکانه قرارمی گیرند. به نظر من، درهیچ وهله ای از وهله های تاریخی، تااین حد انسانها تحت تاثیر القائات تبلیغاتی واغوای دیگران ، البته به شکل کاملا نوین قرار نداشته اند. ما مردم این زمانه، فکر می کنیم که خیلی زرنگ هستیم و اهل انتخاب؛ غافل ازآنکه ذهن ما تحت تاثیر "روشهای علمی نورومارکتینگ"، کاملا منفعل است و کالایی را انتخاب می کنیم که صاحبان "برندها" قبلا برای ما انتخاب کرده اند. به همین دلیل، "مارک گرایی" و "برندپرستی"، جلوه نوین مسخ انسانها و ساده لوحی مشتریان درقبال استثمار نوین اقتصادجهانی است.

اینها بخشی از نمونه های مرضی وبیمارگونه درعرصه فرهنگ عمومی بود که تناسبی با فرهنگ ما ندارند. چراچنین شده است؟ این نشانه ها دفعی پدیدآمده ویا به تدریج و دراثر غفلت ما بوجود آمده اند؟ آیا نمی توان کاری کرد تا بتوانیم فرهنگ زیبای خودرا بازسازی کنیم؟

"تعارض های فرهنگی" درکشور، ضرورت "مهندسی فرهنگی" را دوچندان می کند. اگر "سند مهندسی فرهنگی" آماده شده است، بهتراست هرچه سریعتر تا زمانی که پایه های فرهنگی ما بدلیل غفلت و بالابودن آستانه حساسیت های ما در باره فرهنگ ازبین نرفته است؛ اجرایی گردد و همه ارکان و افراد فرهنگی برای اجرای دقیق آن توجیه شوند.

اگرفرهنگ را به تعبیر بزرگان، بسان هوای تنفس بگیریم، درحال حاضر درشرایطِ بد آب وهوای فرهنگی قرارگرفته ایم و دربعضی زمینه ها، شاید بتوان آژیر خطر را بصدا درآورد.ممکن است نزد بعضی دوستان بویژه دوستان سیاسی، این موضع کمی افراطی باشد؛ اما با نگاهی دقیق به رگه های فرهنگ مهاجم و همچنین غفلت مستمر ما، ملاحظه می کنید که وضع و حال فرهنگ بومی، خوب نیست و بتدریج در هیاهو، و زرق وبرق فرهنگ مهاجم، ضعیف ونحیف می شود.

مواردی که ذکرشد، نمونه ای ازخروار بود که هرروز، همه ما کم وبیش شاهد آن هستیم. به واژه "رگه" توجه کنید. رگه ترجمه Trait است که دربرخی متون روان شناسی، ازآن به عنوان صفت یاد می کنند. اما ترجمه رگه بهتراست. دلیل آن چیست؟ حتما درگذر از برخی جاده های کشور، رگه هایی از سیمان، گچ و... را درکوهها دیده اید ویا زمین شناسان، با استفاده از ابزارها ودانش فنی خویش، رگه هایی از طلا، اورانیوم و...را مشاهده می کنند. رگه های قابل مشاهده، نشانگرهایی هستند که ما را به وجود کان ومعادن مختلف رهنمون می شوند. وقتی رگه ای ازسیمان را دردل کوه می بینیم، نشان می می دهد که دنباله این رگه به یک ذخیره ومعدن وسیع تر ختم خواهدشد. این قاعده درفرهنگ نیز صادق است.

وقتی رگه های رفتاری ونگرش غریبه را درساحت فرهنگ وهنر و در حوزه فرهنگ عمومی مشاهده می کنیم، نباید آن را تنها یک رگه دید؛ بلکه باید به دنباله داربودن آن در عمق وسیعی از لایه های زیرین جامعه فکرکرد. رگه ها، مثل لکه های کوچک روی سیب هستند. اگر گرفته نشوند، به زودی خواهیم دید که سیب، از درون کرم زده شده وخراب می شود. این موضوع، القای ترس افراطی وکاذب نیست؛ بلکه ابراز هشدار درعرصه فرهنگی و رفتاری جامعه است که اگر اهل فرهنگ باشیم، جا دارد خواب را ازما بگیرد.

با این حال؛

ما دارای فرهنگ غنی ایرانی اسلامی هستیم که اگر به خود آییم و رفتار فرهنگی مهاجم را به خوبی بشناسیم و مراقبت دایمی ومستمر داشته باشیم، نه تنها از داشته های خود پاسداری خواهیم کرد بلکه مولفه های فرهنگ خودی را به دیگران القا خواهیم کرد. تاریخ هم همین را می گوید. ما تنها ملتی هستیم که علیرغم انواع مخاطرات سیاسی و تاریخی، "گسست فرهنگی" نداشته ایم و مهاجمان را در فرهنگ خود ذوب کرده ایم. هجوم مغولها به ایران با آنهمه تخریب وکشتار ازیادمان نرفته و نخواهدرفت. اما غنای فرهنگی ما علیرغم گسست سیاسی و تاریخی، توانست ازمیان مهاجمان، هنرمندانی بسازد و آنان را درفرهنگ ایرانی اسلامی مستحیل نماید. این راه درتاریخ بارها طی شده است و باز هم طی خواهدشد و هرگز ملت ما شاهد گسست فرهنگی نخواهد بود.

ما می توانیم دردنیای پرشتاب فناوری و جریانِ نامبارکِ اضمحلال خرده فرهنگها توسط جهانی شدن، فرهنگ خود را پاس بداریم و آن را گسترش دهیم؛ به دو"شرط". اول آنکه با ساماندهی فرهنگی، تعارض های فرهنگی جامعه را ازبین ببریم و خود را به یک اندام وارگی فرهنگی" برسانیم و دو دیگر، خود وهمدیگر را هشیار سازیم تا غفلت نکنیم.

7 دیدگاه
  • بی نام
    جمعه 9 مهر 1395 - 13:42:09
    پاسخ
    1 0

    البته منظور شما را می فهمم و در خیلی جاها با شما موافقم اما از لفظ مهندسی فرهنگی استفاده نکن. همان یکبار با گشت ارشاد و بسط زبان عربی به جای فارسی مهندسی مان کردید بس است. حالا بمبی منفجر شده که فقط باید کم کم آوار ریخته شده بر سر مردم را جمع آوری کرد بلکه عده ای که هنوز زیر این آوار نفس می کشند با تولید کارهای فاخر در جهت هدایت فرهنگی و ایجاد گفتمانی جدید فعالیت کنند تا شاید مردم نسبت به آن جذب گردند. فرهنگ جای مهندسی نیست بلکه حیطه گفتار سازی ست و مردم در این میان به آن سمتی جذب می شوند که بیشترین وابستگی به آنرا در خود احساس کنند.فرهنگ همواره از پایین به بالا شکل می گیرد و نه از بالا به پایین.

  • بی نام
    جمعه 9 مهر 1395 - 14:44:49
    پاسخ
    1 0

    یک موضوعی سالهاست که روی دلم مانده و امیدوارم شما آنرا بخوانی. زمان احمدی نژاد یک برنامه ای را در تلویزیون تماشا می کردم که سخنرانش یک دکترای الهیات بود. ایشان می گفت در بهشت مردم به زبان عربی با هم صحبت می کنند. آن شب آنقدر از این فکر بسته و این خدای بدفهم او که فقط زبان عربی بلد است بدم آمد که به این نتیجه رسیدم بی خدایی بهتر از پرستش خدای کوچکی ست که او در ذهنم مهندسی اش می کند. به فرزندانم آموختم که خدا خداوند همه مردم دنیاست. هر راهی که دوست دارید بروید و حالا فرقی هم نمی کند ایرانی باشی یا انگلیسی یا ژاپنی یا هر جای دیگری. فقط بدانید خودتان باید تاوان تصمیمات تان را بدهید. نه به ان مرد دیوانه دکترای الهیات و نه به هیچ فرد دیگری اجازه نخواهم داد تا اندیشه من و فرزندانم را مهندسی کند.

  • علی
    جمعه 9 مهر 1395 - 19:06:45
    پاسخ
    2 0

    آقای پورحسین عزیز حرف دل من رو زدی. بیا سوته‌دلان با هم بنالیم...

  • بی نام
    جمعه 9 مهر 1395 - 22:23:13
    پاسخ
    0 0

    خسته نباشی حاج آقا.....من و تو در کجای این جهان ایستاده ایم....

  • رضازاده. استاددانشگاه
    شنبه 10 مهر 1395 - 08:02:14
    پاسخ
    2 0

    سلام. بسیار دردمندانه و واقع گرایانه نوشته شده است

  • بی نام
    سه شنبه 23 خرداد 1396 - 06:35:27
    پاسخ
    0 0

    سلام مطلبی بسیارحکیمانه و کاربردی بود.ملازاده

  • بی نام
    سه شنبه 23 خرداد 1396 - 06:35:46
    پاسخ
    0 0

    سلام مطلبی بسیارحکیمانه و کاربردی بود.ملازاده

ارسال دیدگاه

قوانین ارسال نظر
  • خبرآنلاین نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید
  • اگرچه تلاش می‌شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می‌شوند
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند بنابراین توصيه مي‌شود از مثبت و منفی استفاده کنید.

0/700

x