1 - از زمانی که ریشهایم سفید شدهاند، و میانسالی را به چشم دیدهام؛ خودم را آماده کردهام که هر لحظه ممکن است جوانی از گرد راه برسد و هرچه میخواهد نثارم کند و به من بگوید که وقت بازنشستگیام فرارسیده است.
به من بگوید که سواد ندارم و نمی فهم و پیر شدهام و باید دستکشهایم را آویزان کنم. اصولاً مثل این است که خاصیت جوان بودن ایجاب میکند که پا به سن گذاشتهها را بنوازد. نمونهها فراوان است و به چشم خودم دیدهام که برخی دوستان جوانترم، چگونه در مورد قدیمیهای عرصة نقدنویسی قضاوت میکنند، چه مواضعی میگیرند و چهها که پشت سرش نمیگویند.
از نظر برخی از این جوانها اگر منِ میانسال، از سینمای روزِ جهان ایرادی بگیرم، دیگر شکر زیادی خوردهام و پایم را از گلیمم درازتر کردهام. مرا چه به اظهار فضل؟ و نظردادن در مورد سینمای روز و نقد فیلمهای امروز؟ بهتر است بروم دنبال همان فسیلهای سینمایی دوران خودم و حرف زیادی هم نزنم وگرنه کسی پیدا میشود که پنبهام را بزند و ثابت کند که چیزی جز یک بیسواد پر مدعا نیستم که میخواهم خودم را داخل آدم حساب کنم در حالی که نمیدانم کار من تمام است و اگر چیزی به من نمیگویند حرمت ریش سفیدم را نگه داشتهاند.
2-از ازل تا به ابد، همیشه کسانی پیدا میشوند که در مقام منتقد به فیلمی اعتراض داشته باشند یا از بازی این یا آن بازیگر انتقاد کنند. گاهی لحن برخی از این انتقادکنندگان، بهگونهای است که طرف مقابل را دل آزرده میکند. در این جور مواقع دو کار میشود کرد: یا فردی که مورد انتقاد قرار گرفته، سکوت پیشه کند یا دست به قلم ببرد و پاسخ آن انتقاد را بدهد. این جا هم میشود دو کار کرد: یا با دیدگاهی استدلالی به آن نقد پاسخ داد و یا عنان قلم را رها کرد و منتقد را در شمار سران مافیای نقد قلمداد کرد و به او گفت که نمیفهمد و به قول قدما قس علیهذا...
3- اینجانب خودم را وکیل و وصی هیچ کسی نمیدانم و قرار نیست از کسی یا جریانی دفاع کنم و به آبوآتش بزنم که ای وای به یک منتقد قدیمی اسائة ادب شده است. آن منتقد قدیمی اگر بخواهد میتواند دو کار بکند: یا سکوت کند یا دست به قلم ببرد و آن موقع هم میتواند دو کار بکند: یا با استدلال پاسخِ پاسخ را بدهد یا عنان قلم را رها کند و...
4- آنچه این بار برآشفتهام کرده، تنها و تنها ترس و نگرانی در مورد خودم است. هر چند سابقة چندانی در نقدنویسی ندارم و ادعایی هم نداشتهام که منتقد هستم (که نیستم) اما اگر در فردایی دور یا نزدیک، این اتفاق برای من بیفتد چه؟ نکند از یک جوان سینماگر انتقاد کنم و بعد از آن با سلسلهای از اتهامها روبهرو شوم؟ نکند آن جوان هوس کند آبرویم را بریزد؟ نکند اصلاً حرمت ریش سفیدم را نگه ندارد؟
5- آنقدر از بیآبرو شدن میترسم که حتی جرأت نمیکنم به نام آن جوانی که دو سه روز پیش در روزنامهای پاسخی به یک منتقد قدیمی داد، مستقیماً اشاره کنم. اصل ماجرا را نمیدانم و نمیخواهم بدانم. ماجرا هرچه میخواهد باشد. من با متنی روبه رو هستم که الفاظی نازیبا در آن به کار رفته و یک جوان با یک پیر، پنجه درانداخته و دریغ هم نشده و به مافیای نقد و احساس کاذب پدرخواندگی در عرصة نقد هم اشاره رفته است. اینها اتهامهایی است که اتهام زننده باید ثابت کند و متهم(!) باید در برابر آنها از خودش دفاع کند.
آن چه که باعث ایجاد چنین اتمسفری شده، نقدی است در مورد بازیهای یک بازیگر که منتقدی قدیمی در جوف آن نقد، تأییدش کرده است (این خودش جای مکث دارد که چرا باید با طناب دیگری به درون چاه برویم؟ آن منتقد قدیمی میتوانست در مطلب جداگانهای، نظر خودش را در مورد کار آن بازیگر جوان بنویسد وخودش را به دیگری سنجاق نکند) بازیگر جوانِ ما از این اظهارنظر رنجیده است و حالا نوشتهای قلمی کرده تا پاسخ آن منتقد قدیمی را داده باشد.
6- ابتدا میخواستم عنوان این یادداشت را بگذارم«میترسم، پس هستم» همان طور که گفته شد، سخت میترسم از بیحرمت شدن. در واقع هیچ کسی دوست ندارد حرمتش را نگه ندارند. میدانم که بدون لحظهای مکث میشود پاسخ داد که حرمت هر کسی دست خودش است. این را قبول دارم اما این را هم قبول دارم که کار یک منتقد این نبوده و نیست که مثلاً در نقد یک فیلم به ذکر داستان آن بپردازد و کمی هم از میزانسنها و بازی بازیگران تعریف کند و آخرش هم بگوید که امیدوار است فیلمهای بهتری از آن کارگردان ببیند. اینها نقد نیست.نقد آن است که خواب از چشم سازنده و مؤلف اثر برباید و «بیدار باش» باشد.
7- هرچه که فکر میکنم به خاطر نمیآورم که این جمله را کجا خواندهام یا از زبان چه کسی شنیدهام: «هیچم اگر منتقد نباشم» شما یادتان هست؟






نظر شما