دو ماه پیش، رضا کریمی آمده بود دفتر ما برای آنکه درباره جشن خبر ورزشی با هم حرف بزنیم. صحبت به ناصر عبداللهی کشیده شد. من به این دلیل که در بیشتر ساعات یک هفته آخر زندگی ناصر کنار او بودم، یک حس عجیبی به او پیدا کردهام. باجناق مرحومم هم آن روزها در ICU بیمارستان شهید هاشمینژاد روی تخت کناری ناصر بود و این دو ناصر، به فاصله 12 ساعت از هم از دنیا رفتند. من آن روزها زیاد بیمارستان میرفتم و این حضور دائم در کنار تخت ناصر مرا به او وابسته کرد...
صحبت دو ماه پیش من و رضا، بیاختیار از سمت جشن خبر ورزشی کشیده شد به سمت ناصر. من به او گفتم تو مدیر برنامههای ناصر بودی. یک کاری برایش بکن. آن روز رضا رفت توی فکر و من هیچ وقت حدسش را هم نمیزدم که نتیجه این فکر کردن، یک چنین چیزی از آب دربیاید اما رضا دینش را به ناصر ادا کرد. رضا خوب میدانست که ناصر چه دل بزرگی داشت، ناصر را خوب میشناخت و از اسرار انساندوستانه ناصر هم خبر داشت.
مراسم بغض ترانه به شکلی که هیچ کس فکرش را هم نمیکرد در برج میلاد برگزار شد. آن هم در حالی که هزار نفر جا برای نشستن هم نداشتند. حق ناصر، همین بود. به رضا و دیگر دوستانش که بغض ترانه را برگزار کردند خسته نباشید میگویم و برای ناصر عزیزم آمرزش میطلبم.





نظر شما