آذر مهاجر: فریده خلعتبری مدیریت نشر شباویز را برعهده دارد، ناشری که نامزد جایزه لیندگرن است و پیش از این دوباره جایزه کتاب بلونیای ایتالیا را از آن خود کرده است.
این ناشر در بسیاری رقابتها و نمایشگاههای بین المللی کتاب حضور داشته و برای سومین دوره متوالی نماینده نمایشگاه لایبزیک در ایران برای انتخاب زیباترین کتابهای دنیاست. با این همه او ناراضی است و گلایههای بسیار دارد البته بیش از هر چیز به دولت. در بخش اول گفتوگو با فریده خلعتبری، او به سیاستهای کلان فرهنگی دولت انتقاد و آنها را دلسرد کننده توصیف کرد. در ادامه گفت وگو خلعتبری دلایلش را برای این انتقادها تشریح کردهاست:
خانم خلعتبری شما معتقدید سیاست دولت در حوزه کتاب، حمایتی نبوده مگر برای ناشران دولتی. چنین سیاستی چه نتایجی در برداشته است؟
نتیجه این بوده که ما به یک فرهنگ فرمایشی رسیدهایم. به نویسنده یا ناشر تلویحا میگویند اگر میخواهی دیده بشوی، جایزه بگیری یا سفر خارج بروی باید در این زمینه و این طور کتاب بنویسی و این طور رفتار کنی و وقتی ناشری گوش به فرمایش باشد، کتابهایش را میخرند، همه جا مطرح میکنند، جایزه میدهند، امکانات در اختیارش میگذارند، هزینه سفرش را میپردازند و هر نوع حمایتی که بتوانند از چنین ناشری به عمل میآورند. این یعنی ایجاد فرهنگ فرمایشی. البته این نوع برخورد فقط شامل حال ناشر نمیشود. نویسنده و تصویرگر هم زمانی مورد حمایت قرار خواهند گرفت که در چارچوب تعریف شده کار کنند.
این فرهنگ فرمایشی چه مختصاتی دارد؟
چنین فرهنگی باعث دور شدن ما از اصل و هویت فرهنگیمان میشود. هر کشور دیگری اگر تنها یک شاعر مثل حافظ، فردوسی، مولوی، نظامی و سعدی داشت، دنیا را روی سرش گذاشته بود. اما ما نشستهایم و یکی یکی مفاخرمان را از ما میدزند و میبرند. این است که آرام آرام تهی میشویم و به تدریج نسل آینده هم، از خواندن و نوشتن و هنر دور میشود چرا که با مجموعهای از تولیدات فرهنگی روبرو میشود که همه قالبی و یکنواخت هستند.
همین حالا هم کم و بیش همین شرایط را داریم. مثلا ما به قانون کپی رایت نپیوستهایم یا به عبارتی قانون نشر جهانی را رعایت نمیکنیم. نتیجه این میشود که من یک کتابی را ترجمه و منتشر میکنم و از کتاب من استقبال میشود و فردا ناشر دیگری همین کتاب را با ترجمهای اندکی متفاوت، منتشر میکند و پس فردا ناشر بعدی و ناگهان تعداد زیادی ناشر همان کتاب را با اسمهای متعدد وارد بازار کتاب میکنند.
نتیجه این می شود که ناشری که این کتاب را برای اولین بار ترجمه کرده، درآمدی از آن نخواهد داشت و دیگرانی که پس از او این کتاب را وارد بازار کردهاند نیز به همین ترتیب. مردم هم امروز کتابی را میخرند و فردا میبینند کتابهای زیادی با اسامی مختلف اما محتوای یکسان بازار کتاب را پر کرده است. خوب طبیعی است که مردم هم خسته میشوند و از کتاب خواندن روی برمیگردانند.
همین طور در مورد کتابهای کودک و نوجوان هم به یکنواختی رسیدهایم. مثلا در نمایشگاههای کتاب، دو یا سه غرفه کتاب کودک را که ببینید، خسته میشوید چون تنوع یا نکته قابل توجه ندارند.
کیفیت کتابها هم تحتالشعاع چنین سیاستهایی قرار میگیرد؟
کاملا. مثلا شباویز یک انتشاراتی خصوصی است و از هیچ جایی مورد حمایت مالی قرار نمیگیرد، واقعا توان مالی قابل ملاحظهای ندارد. حتی توان مالی مکفی نداریم. نتیجه این میشود که تصویرگر برای کتاب ما کار میکند، تمام عیب و ایرادهای کار را در جلسات مختلف بررسی میکنیم، عیبها برطرف میشود و وقتی کار نهایی شد تصویرگر، نتیجه کارش را با پیشنهاد بهتر به یک انتشارات دولتی میدهد و از دست ما خارج میشود.
نتیجه اینکه نویسنده من که یک یا دو سال صبر کرده تا تصاویر کتابش آماده شود، هم تصویرهای کتابش را از دست داده و هم خود داستان را، چرا که تصویرها برای کتاب ما طراحی شدهاند بنابراین تصویرها را با داستان ما و فقط اندکی تغییر به ناشر دولتی تحویل میدهند. مثلا من داستانی داشتم با نام «کوچولوها»، یک تصویرگر برایش طراحی کرد، و بعد نتیجه را به کانون پرورش فکری سپرد، و در نهایت کتابی منتشر کردند با نام «دختر کوچولو». این اتفاق یکبار یا دوبار رخ نداده، که بتوان از آن گذشت.
وقتی در اساسنامه جایی مثل کانون پرورش فکری اینطور آمده که باید حامی تولید کنندگان کتاب کودک و نوجوان باشد، اما به جای حمایت، رقابت میکند و هیچ کدام از برنامههای خصوصیسازی هم شامل فرهنگ و هنر نمیشود، لااقل رقابتش ناجوانمردانه نباشد. به عنوان نمونه خانم مشهدی رستم داستانی دارد که تا به حال سه بار این بلا به سرش آمده است.
نتیجه چنین سیاستهای غلطی به جایی میرسد که اخلاق و انسانیت را از نسل جدید میگیریم. در گذشته ما برای خیلی چیزها ارزش قائل بودیم. حرفمان، حرف بود، قولمان قول بود و ویژگیهایی داشتیم که از خصوصیات ملی ما بود و همه اینها هم دارد از ما دور میشود. قرار است به کجا برسیم؟ نسل جدیدمان را چطور داریم پرورش میدهیم؟
من نمیتوانم بفهمم چطور ممکن است کسی وزیر ارشاد باشد، معاون وزیر باشد یا یک مدیرکل و شباویز در زیر مجموعه مدیریتیاش قرار داشته باشد و اینقدر نسبت به آن بی تفاوت باشد؟
به عنوان یک ناشر، هرگز سعی نکردید انتقادهای خود را مطرح کنید؟
ببنید، مثلا کتابی (یک مجموعه 44تایی) منتشر شد و ناشر آن هم به عنوان ناشر سال انتخاب شد. ناشر دوم همان کتاب را منتشر کرد و سال بعد این ناشر دوم هم ناشر سال شد. جالبتر اینکه ارشاد از ناشر اول کتاب را خریده بود، باز از ناشر دوم هم خرید و قرار بود از ناشر سوم هم بخرد. من به یکی از آقایان مدیرکل در وزارت ارشاد اعتراض کردم و گفتم«این کتاب ارزش فرهنگی ندارد، فقط یک مجموعه است که به خاطر جمع و جور بودنش ارزان تمام شده. همه 44 جلد آن به اندازه یک کتاب ما هزینه نمیبرد و ارزشی هم ندارد. شما از ناشر اول کتاب را خریدید، چرا از ناشر دوم همان کتاب را خریدید، به فرض از ناشر دوم هم لازم بوده بخرید از ناشر سوم چرا میخرید؟» پاسخ من این بود که «ما وقتی از یک ناشر این کتابها را خریدیم، نمیشود از ناشر دوم یا سوم نخریم. اگر ده ناشر هم این کتاب را منتشر کنند باید از همه آنها بخریم.»
وقتی تشخیص، دانش و قضاوت یک مدیرکل در وزارت فرهنگ و ارشاد همینقدر است، دیگر چه حرفی برای گفتن باقی میماند. وقتی یک مدیرکل از خودش نمیپرسد پول این ملت، سرمایه زحمات این مردم صرف خرید چه نوع کتابی میشود، دیگر کسی هم اهمیت نمیدهد عواقب این کتاب خریدنها چیست؟ کتابخانههای ما با چه جور کتابهایی پر میشود؟ چرا کتابهای تالیفی را ارشاد نمیخرد؟ چرا کتابهایی که جایزههای جهانی میبرند را ارشاد نمیخرد؟
مگر خرید کتاب بر اساس دستورالعمل معینی در وزارت فرهنگ و ارشاد انجام نمیشود؟
بله. اما خرید کتاب در وزارت ارشاد را یک هیات تعیین میکند و نظر هیئت قطعی و لازم الاجراست. بله آئین نامه داریم و در این آئیننامه، کلیاتی ذکر شده که بر اساس آنها مشخص میشود که ارشاد چه کتابی را میخرد و چه کتابی را نمیخرد. من نامهای به ارشاد نوشتهام مبنی براینکه کتابهای من در تضاد با هیچکدام از موارد ذکر شده در آئین نامه شما نیست، هیچ موردی در آئیننامه شما وجود ندارد، که بتوان به استناد به آن کتابهای شباویز را کنار گذاشت. پس چرا کتابهای شباویز که در چارچوب آئیننامه مصوب هم هست، نباید خریده بشود؟
خوب چرا این انتقادها را در قالب پیشنهاد مطرح نکردید؟
فایده ندارد. بعد از اینکه شباویز چندجایزه معتبر مثل بلونیا را برد، گفتم آقایون شما حالا دیگر باید به شباویز نگاه دیگری داشته باشید. حالا شباویز یک سرمایه ملی است. درست است که امروز من دارم این انتشاراتی را مدیریت میکنم، اما در حقیقت مال من نیست.
چند صباح دیگر که دستم از این دنیا کوتاه شد، شما به عنوان متولیان فرهنگ در این کشور، باید شباویز را به دلیل اسم و اعتباری که امروز دارد، به دلیل سابقه خوبش و اینکه در تمام موارد نامش مطرح میشود و پای تمام جوایز معتبر جهانی، اسم شباویز هم وجود دارد، یک سرمایه ملی بدانید. لااقل این سرمایه ملی را برای ملت حفظ کنید. نتیجه 26 سال تلاش من و همه همکارانم از جمله نویسندگان و تصویرگران، حالا به جایی رسیده که ارزش آن را دارد در قالب یک بنیاد یا به هر روش دیگری برای این ملت حفظ شود. من وقتی از این دنیا بروم شباویز را با خودم نخواهم برد.
یا مثلا چند تا ناشر جمع میشوند و از بین خودشان کتاب برتر انتخاب میکنند، ارشاد به آنها پول میدهد، معاون ارشاد در مراسمشان شرکت میکند و برای همان کتابها کلی امتیاز قائل میشوند. بعدها وقتی میخواهند کتاب سال انتخاب کنند باز به همین کتاب برتر توجه میکنند. در حالی که به اندازه کافی به ناشر این کتاب برتر خدمات دادهشده است. چند وقت پیش دکتر پرویز برای من نامه جالبی نوشتند در نامه او آمده بود که ملاک ما برای انتخاب کتابهایی است که جایزههای داخلی را میبرند.
من در پاسخ نامه ایشان نوشتم که برندگان جوایز داخلی را شما خودتان انتخاب میکنید، بعد به این برنده جایزه میدهید. بعد وقتی قرار است هر انتخابی صورت بگیرد باز بر مبنای همان جایزه خواهد بود؟ برنده منتخب شما یکبار معرفی شده و جایزهاش را برده، اما در مقوله دوم باز چرا باید جایزه قبلی تاثیر داشته باشد؟ این که میشود جایزه در جایزه در جایزه... و ابعاد مکرر پیدا میکند. بنابراین اگر ناشری به هر دلیل در جایی دیده نشد، هرگز نباید دیده بشود؟ اما ماهستیم، وجود داریم، جایی هم برای ما در نظر گرفته شود.
برنامهها و سیاستگذاریها در تمام سالهایی که شما فعالیت کردهاید، یکسان بوده و هرگز تغییری در رویهها شاهد نبودهاید؟
گاهی و بسیار کم، شاهد اندکی تغییر و تفاوت در دیدگاه مدیران و مسئولان بودهام؛ دیدهام که به برخی حرکتها توجه کردهاند. کسی که جایزهای بین المللی برده، پاداشی برایش در نظر گرفتهاند ولی همه اینها در کلیت استثناهایی هستند که نمیشود آنها را به حساب آورد. احساس میکنم ما ایرانیها به تدریج به جای نخبه پروری، نخبه کش شدهایم.
انگار تربیت سالهای گذشته ما مثلا صد یا پنجاه سال گذشته، ترتیبی بوده که نه تنها نخبهها را تحمل نمیکنیم، بلکه اگر کسی را ببینیم که دو قدم از ما جلوتر است، هر کاری میکنیم تا حتی یک قدم دیگر برندارد. مثلا قائم مقام، امیرکبیر و خیلیهای دیگر را کشتیم. برای من این مسئله خیلی تاسف بار است. اما من طور دیگری می بینم. دلم میخواهد کشورم خیلی بالاتر از جایی باشد که حالا هست. دلم میخواد همه جا نام کتابهای ایرانی را بشنویم و همه چیز ایرانی باشد.
من فکر میکنم، ما چارهای نداریم جز اینکه به فرهنگ و هنرمان تکیه کنیم. وقتی یک سوم درآمد کشوری مانند امریکا از صنعت دانش است، غبطه میخورم چون در تاریخ خواندهام که ایرانیها همیشه سر بودهاند و ایران با 11 هزارسال تاریخ فرهنگی مدون در پشت سرش، کجا و آمریکای 200 ساله کجا؟
در سپتامبر 2009 به مناسبت انتشار صدمین کتاب شباویز در کره مراسمی ترتیب داده شده بود و من یک هفته مهمان کرهای ها بودم. تمام در و دیوار و همه جا پر از پوستر و پلات کارهای ما بود. از خودم میپرسم چرا کتابهای شباویز باید کتابهای درسی بچه های چین، تایلند، تایوان و مالزی باشد؟ اما اینجا حتی اسم کتابهای ما را پشت کتابهای درسی هم نمینویسند. اگر ما خوبیم چرا پس اینجا کسی به ما توجه نمیکند.
مثلا در تایلند کتاب «آدم برفی و مترسک» به صورت کاربرگهای درسی در اختیار دانش آموزان قرار گرفته است. وقتی آنها به این اهمیت میدهند که 100 کتاب از یک ناشر در کشورشان منتشر شده و برایش جشن میگیرند، یعنی به فرهنگ و انتخاب مردمشان اهمیت میدهند. به این فکر میکنند که ناشری که بخشی از فرهنگ آنها شده باید مورد توجه قرار بگیرد. نتیجه سیاستهای ما در ایران این است که IBBY شباویز را به عنوان نامزد لیندگرن معرفی میکند و در ایران گویی شباویزی وجود ندارد.
همینهاست که سرعت را از ما میگیرد، دلخوشی را و خلاقیت را. در کار ما خلاقیت خیلی مهم است. باید مرتب فکر کنیم، فعالیت جدید داشته باشیم، با بچهها همراه باشیم. برای اینکار به انرژی مضاعف نیاز داریم. وقتی از انرژی تخلیه شدیم چطور میتوانیم بدویم. گاهی به این مدالها نگاه میکنم، به لوحها و جوایز و به خودم میگویم باز هم تلاش کن،اما همه چیز کند میشود چون انگیزهای در کار نیست.
بخش اول این گفتوگو را اینجا بخوانید.






نظر شما