من هم چون دلتنگ شده بودم، این شعر را ساختم :
من بینوای مسکین نخریده ام لباسی
چو منی کجا توانی تو بدید آس و پاسی
همه جا نوای شادی شادی به فلک رسید اما
نتوان ز من شنیدن سخنی به هر قیاسی
سر خود فکنده دارم به بر رفیق، گویی
که گلی فتاده باشد سرش از گزند داسی
به پدر چه ریزم ز دو دیده اشک غلطان
نخرد من آنچه خواهم به هزار التماسی
برادرم جمشید وقتی این شعر را برایش خواندم، خوشش آمد و مرا به خیابان باب همایون ( مرکز فروش لباس آن موقع ) برد و یک دست لباس قهوه ای چهارخانه برایم خرید.
| نام | |||||
| پست الکترونیک | |||||
| نمایش داده شود | |||||
| آدرس وبسایت یا وبلاگ | |||||
| نظرشمــا 0/700 | |||||
| همزمان با تأیید انتشار نظر من، به من اطلاع داده شود. | |||||
| اظهارنظرهای اشخاص درباره نظر من، به ایمیل من ارسال شود. | |||||
| .خبرآنلاین نظراتی را كه حاوی توهین است، منتشر نمی كند * .لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید * | |||||
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
|
|||||
ارسال نظر
|
|||||
| نام شما | |||||
| ايميل شما | |||||
| ايميل گيرنده | |||||
| توضيحات | |||||
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
|
|||||
ارسال خبر
|
|||||