به روزشده : ۲۹ دقیقه قبل
زمان انتشار: ۱۱:۱۳ - ۱۳۸۸/۱۲/۱۹ | نسخه چاپی

آخرین گفت‌وگو با مرحوم دکتر محمد خوانسارى

دين - دکتر خوانساری در این گفت و گو در باب زندگی، فلسفه آن و نظر حکما در این باره سخن گفته است. سخنان استاد منطق و فلسفه را در حالی می خوانید که او دیگر در میان ما نیست.

اولین سؤالى که در باب زندگى مى‏خواهم از شما بپرسم و در شخص شما این سؤال ‏نوعى موضوعیت هم دارد، چون منطق‏دان هستید، تعریف زندگى است. فکر مى‏کنید آیا مى‏توان زندگى را تعریف کرد؟

«زندگى» یا «زندگانى» که شاید با الف و نون، شارژ معنایى‏اش بیشتر هم بشود، یک امرکاملاً انسانى است؛ یعنى فقط به انسان اطلاق مى‏شود و به حیوان اطلاق نمى‏شود. مجازاً ممکن است درباره حیوان هم به کار برود، ولى در اصل در حیوان از زندگى‏صحبت نمى‏شود؛ مثلاً نمى‏گویند که این اسب یا این استر چند سال زندگانى کرده است؛ مى‏گویند چند سال دارد، یا چند ساله است. بین «زندگانى» کردن و «زنده» بودن فرق وجوددارد.

چیزى که مى‏خواهم عرض کنم، یک تعریف ناقص است؛ ولى مى‏توان گفت: زندگى ‏تکاپوى انسانى داراى هدف؛ یعنى هدفمند و از روى اراده است. در واقع، انسان این تکاپو را از روى اراده انجام مى‏دهد. این در حالى است که تکاپوى حیوانات که موجودات زنده هستند، درست که هدفمند است و به سمت هدفى در جریان است، ولى به هیچ‏وجه آگاهانه نیست؛ یعنى حیوان از نتیجه عملى که انجام مى‏دهد، به‏کلى بى‏خبر است. به قول دکارت: حیوانات، ماشین‏هایى هستند پیچیده‏تر.

در اینکه حیوانات ماشین‏اند و اتومات، شک نیست. آنها مثل روبات عمل مى‏کنند. مورچه را در نظر بگیرید که در تابستان دانه جمع مى‏کند. نباید ما خیال کنیم که مورچه مى‏داندکه پس فردا زمستان مى‏شود؛ برف و باران همه جا را مى‏گیرد و او نمى‏تواند قوتى پیدا کند، درنتیجه شروع مى‏کند به دانه جمع کردن. به هیچ وجه چنین چیزى محرک مورچه نیست، بلکه ‏مثل ماشین به کار مى‏افتد، بدون اینکه بداند چرا!

البته این از شگفتى‏هاى طبیعت است که موجودى، از روى نقشه و نظام و هندسه کارکند و متوجه هدفى کاملاً شناخته شده باشد، ولى خودش از آن هدف غافل باشد. این چیزى‏است که دانشمندان با تجارب دقیق به آن رسیده‏اند. در زبان فرانسه، ضرب‏المثلى وجود داردکه مى‏گوید: غریزه کور است.حیوان کورکورانه اعمال غریزى خود را انجام مى‏دهد، اما انسان، از روى شعور، وقوف‏و آگاهى و باتوجه به هدف و براى نیل به هدف عمل مى‏کند. سعدى مى‏فرماید:

مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش

این «تا»، در ذهن مورچه نیست. همچنین در مورد پرستوهایى که مهاجرت مى‏کنند،این نیست که بدانند هوا در جایى که آنها هستند، سرد مى‏شود و حشره‏اى براى شکار نخواهد بود و آنها بدون طعمه خواهند ماند، پس راه بیفتند و به منطقه‏اى سردسیرى کوچ کنند،نه، بلکه در درونشان، ناگهان انگیزه‏اى پیدا مى‏شود که آنها را به آن سمت حرکت مى‏دهد، بدون ‏اینکه بدانند چرا!

در واقع شما مدعى هستید که زندگى، مفهومى انسانى و انسان‏پایه است؛ چون تنها انسان است که در این خصوص داراى پرسش و فهم است و مى‏پرسد چرا.

کار انسان، همیشه با چرا همراه است. از این رو، ما زندگى را انسانى مى‏دانیم و آنچه‏گفتم، براساس همین مسئله در واقع تعریفى است که مى‏توان از زندگى ارائه داد.

ظاهر این است که آنچه حضرت عالى بیان مى‏کنید، نوعى قیاس و تعریف به ضد است، چون نگاه مى‏کنیم به حیوانات و آنچه در آنها نیست، براى انسان اتخاذ مى‏کنیم و زندگى انسان...

همان‏گونه که خواجه نصیرالدین طوسى گفته است، گاهى تعریف از راه تشبیه و تمثیل‏است، گاهى هم از راه تضاد است. این چیزى که مى‏گویید، درست است و این هم راهى است‏که تا حدى، مفهوم زندگى را مى‏شناساند. البته ماهیت حقیقى زندگى را اگر بخواهیم به عبارت‏ در بیاوریم، واقعاً مشکل است. مفهوم زندگى را هم، هر کس خودش مى‏داند و ممکن است ‏همواره آن را بگوید و بر زبان بیاورد که با عبارتى مثل اینکه «در زندگانى خیرى ندیدم»، «... وفا ندیدم» و امثال آن بیان مى‏شود.

در واقع، زندگى براى ما مفهومى حضورى است.

بله. مى‏توان چنین گفت.

اما مى‏توانیم این مفهوم حضورى را، با آنچه راه قیاس یا تعریف به ضد است، تعریف اولیه یا ابتدایى بدانیم و به تعریف‏هاى بعدى برسیم.

بله، این درست است. شاید بتوان در فرهنگ‏هاى خارجى هم، تعریفى دیگر از زندگى‏پیدا کرد. به عنوان مثال، «اگزیستانس» هم به معنى وجود است، هم به معناى زندگى و در ذیل‏آن، ممکن است که معانى دقیق‏ترى هم وجود داشته باشد.

پس ان قلت من در باب تعریف شما، مى‏تواند دربردارنده این نتیجه باشد که ‏زندگى یک تعریف ندارد، بلکه تعریف‏ها دارد.

بله. زندگى حتماً تعریف‏هاى گوناگون دارد، از دیدگاه‏هاى مختلف!

باید قبول کنید که یک شخص مى‏تواند چندین تعریف از زندگى ارائه کند و این، بستگى به زمان و مکان و رشد عقلى شخص دارد.

همین‏طور است که مى‏فرمایید و تا حدى نسبى هم هست؛ چون زندگانى اشخاص ‏متفاوت است. مى‏خواهم عرض کنم شاید در میان میلیاردها انسانى که از اول به دنیا آمده‏اند تاکنون، نتوان دو نفر را پیدا کرد که خط زندگى‏شان، کاملاً به هم منطبق باشد. هر شخص، زندگى خاص خودش را دارد، با رفتارهایى خاص، سلیقه‏اى خاص، خواست‏هایى معین و آرزوهایى مشخص که با دیگرى فرق مى‏کند. این هم یکى از قدرت‏نمایى‏هاى خداوند است.

همین‏طور که قیافه‏ها مختلف است، انسان‏ها هم مختلف اند. از این رو، ملاصدرا در ذیل ‏تعریف انسان به «حیوان ناطق» که از دیرباز مرسوم است، مى‏گوید: هر انسانى، براى خودش‏یک نوع منحصر به فرد است که با دیگرى متفاوت است.

همان چیزى که گفته مى‏شود: نوع متشخص.

بله. زندگى و خط زندگى نیز همین‏طور است.

بر اساس همین تعریف که زندگى را تکاپوى آگاهانه و هدفمند معنا مى‏کنید، مهمترین مسئله زندگى چه چیزى مى‏تواند باشد؟

مهمترین مسئله زندگى، براى هر کسى، رسیدن به سعادت است و خوشبختى. محرک ‏هر کسى سعادت است؛ اما اینکه «سعادت چیست؟» و «چگونه حاصل مى‏شود؟» معرکه ‏آراست. در اوایل «اخلاق نیکوماخوسِ» ارسطو و فصل‏هاى اول «اخلاق ناصرى» اقوال حکما در زمینه سعادت به تفصیل آمده است، به‏ خصوص در «اخلاق ناصرى» که کتابى بسیار نفیس‏است و شاید قدرش هم مجهول باشد و به نظر بنده در حکمت عملى اسلام، ما کتابى مانند «اخلاق ناصرى» نداریم. این اثر بسیار دقیق و جامع است. خواجه نصیر همان دقتى را که در ریاضیات به کار برده، در این کتاب، در زمینه ‏اخلاقیات به کار گرفته است و با همین دقت درباره سعادت صحبت کرده است.

فکر مى‏کنم در ارتباط با سؤالِ مهمترین مسئله زندگى، اگر اشاره‏اى ‏به دیدگاه نصیرالدین درباره سعادت داشته باشید، خالى از لطف نخواهد بود.

خواجه نصیرالدین طوسى عنوان مى‏کند: حکمایى که پیش از ارسطو بوده‏اند، مثل ‏فیثاغورث و سقراط و افلاطون، سعادت را منحصراً نفسانى مى‏دانستند، چون هویت انسان را نفسش مى‏پنداشتند و بدن را آلتى بى‏اهمیت تلقى مى‏کردند و چیزى در حد سایه نفس؛ بنابراین مى‏گفتند: هر کس که به فضایل اخلاقى آراسته باشد، سعید و خوشبخت است. امهات فضایل را هم همان فضیلت‏هاى چهارگانه: حکمت، شجاعت، عفت و عدالت مى‏دانستند و معتقد بودند که همه فضیلت‏ها به اینها برمى‏گردد و زیرمجموعه این چهار است و اینها، همه ‏فضایل را پوشش مى‏دهند.

حکمت در واقع اعتدال قوه عاقله است. شجاعت اعتدال قوه‏غضبیه، عفت اعتدال قوه شهویه و عدالت هم تناسب بین همه اینهاست که همان «اعتدال» باشد. اینان معتقد بودند اگر کسى به این فضایل آراسته باشد، حتى اگر در تمام مدت عمرش‏مریض و گرفتار و فقیر و تنگدست باشد و با انواع مصیبت‏ها دست و پنجه نرم کند، باز خوشبخت است.

در مقابل این دیدگاه، نظریات دیگری هم‏وجود دارد.

بله، به طور کلى حکماى بعد از ارسطو، رواقیون و حکماى طبیعى که خیال مى‏کنم ‏اپیکوریان باشند، نظرشان این بود که بدن هم جزوى از انسان است و نمى‏توان تنها به یک بعد انسان توجه داشت و سعادت را تنها به همان بُعد نسبت داد. از این دیدگاه، انسان دو بعدى است و این همان دوآلیسم دکارتى است: جسم و جان. اینان نظرشان این است که هم سعادت و خوشبختى و کامرانى جسمانى مطرح است و هم‏ سعادت نفسانى، و این دو باید مکمل یکدیگر باشند.

اما ارسطو که واقعاً از شاهکارهاى هستى و یکى از شگفتى‏هاى عالم خلقت است، با آن ذهن واقع‏بین که داشت، اعلام کرد که سعادت را نمى‏توان به یک چیز و دو چیز برگرداند، بلکه سعادت مبتنى بر پنچ چیز است و به هر نسبت که این پنج مسئله تحقق داشته باشد، شخص سعید است و هر اندازه از آن کم‏وکاست داشته باشد، سعادتش ناقص است. این پنج مسئله که نشان مى‏دهد که ارسطو چقدر رئالیست و واقع‏بین است، عبارت ‏است از:

اول، سلامت طبع و سلامت حواس.

دوم، تمکّن مادى و داشتن به قدر کفاف تا انسان به این و آن احتیاج نداشته باشد و دچار سوءتغذیه و کمبود مواد ضرورى و مورد نیاز بدن نشود و همچنین داشتن مال و منال و اعوان و دوستانى که بتواند با آنها کار کند.

سوم، حسن ذکر و خوشنامى و محبوبیت در بین مردم تا انسان نزول‏خورى مثل ‏هارپاگون ـ قهرمان خسیس «مولیر» ـ نباشد که شخصیتى منفى و کثیف است و لابد خودش هم‏مى‏داند که مردم نسبت به او چه قضاوتى دارند.

چهارم اینکه بتواند آرزوهاى مطلوب و مشروع خودش را برآورده کند؛ یعنى آراسته‏ بودن به فضایل اخلاقى که پیشینیان گفته‏اند.

و پنجم، داشتن فکر سالم و مستقیم و بدون اعوجاج و تشخیص صواب از ناصواب.

این دیدگاهى است که خواجه نصیر درباره سعادت طرح مى‏کند.

در واقع دکتر محمد خوانسارى، به نهج قدما، مهمترین مسئله زندگى را سعادت ‏مى‏داند و خود سعادت را مشتمل بر قضایایى بسیار. سؤال فعلى من این است‏که زیبایى زندگى را چه مى‏دانید؟

پاسخ‏دادن به این سؤال براى بنده مقدارى مشکل است.

پس اجازه بدهید به حسب تخصص شما از نسبت زندگى و اندیشه و تفکر سؤال‏کنم.

شکى نیست که تفکر و عقلانیت، در زندگى انسان بسیار بسیار مؤثر است. انسان‏حیوان ناطق است. از این رو، اهل عقل و استدلال و محاسبه و سبک سنگین کردن قضایا و مسائل است، ولى فقط این نیست که اگر انسان قضاوت صحیح کرد و فکر سالم داشت، حتماًعملش هم صحیح باشد.

سقراط گفته است تمام بدى‏ها از جهل ناشى مى‏شود که نادانى است. اگر ما چهره‏ فضیلت را درست ترسیم کنیم، همه عاشق فضیلت مى‏شوند. بدکارى بدکارگان، ناشى از جهل‏است و نمى‏دانند که چه باید بکنند! اینان را باید روشن کرد. سقراط مى‏خواست با روش ‏مامایى، اهل جهل را به راه اندیشه بکشد.

من کسى نیستم که در برابر سقراط موضع‏گیرى کنم، ولى علماى اخلاق این عقیده را ناقص دانسته‏اند و معتقدند که کامل نیست، براى اینکه غیر از علم و دانش و فکر، در انسان ‏شهوت‏ها هم هست که فوق‏العاده قوى است. نیروى موتور محرک انسان، بیشتر این قبیل‏ مسائل است که باعث جنب و جوش مى‏شود و انسان را به راه مى‏اندازد. بسیارى از اشخاص‏هستند که برخلاف گفته سقراط مى‏دانند که فلان عمل زشت است و بد، و نباید انجام داد، ولى ‏نمى‏توانند جلوى خودشان را بگیرند و به اصطلاح «کف نفس» ندارند و اراده‏شان قوى نیست.

بنابراین در انسان، غیر از نیروى فکر، عقل و... نیروى شهوات و تمایلات هم هست. قدما از دو قوه سخن به میان آورده‏اند: شهویه و غضبیه. شهویه جذب ملایمات مى‏کند و قوه‏ جاذبه است و انسان بر اساس آن، به جذب امور لذت‏بخش و ملایم اقدام مى‏کند. غضبیه، قوه دافعه است که ناملایمات و چیزهاى زیان‏بخش و خطرناک را که آدمى نمى‏پسندد، دفع‏مى‏کند. این مسائل به هر حال در انسان هست.

سعادت در این است که انسان بتواند اینها را مهار کند و شهوت و غضب را تحت ‏قیمومت عقل دربیاورد که البته کار ساده‏اى هم نیست. بیشتر اشخاص، اشکال‏شان در انجام‏دادن این مهم است، نه در دانستن و ندانستن. از این رو، زندگى بعضى از افراد، در سطحى بسیار پایین جریان دارد و نمى‏توانند پرواز کنند و یک قدم بالاتر از حالت عادى بردارند و در همان ‏پایین‏ها متوقف مى‏شوند. خداوند در قرآن کریم (سوره حدید) مى‏فرماید: «اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو وزینه و تفاخر بینکم و تکاثر فى الاموال و الاولاد».

استحضار دارید که درباره این آیه تفسیرى لطیف وجود دارد.

بله، برخى از بزرگان گفته‏اند که خداوند در این آیه خط سیر زندگى و مراحل زندگى ‏دنیوى را در این آیه بیان کرده است: لعب و لهو، دوران کودکى است. زینت و تفاخر، دوران ‏جوانى است و تکاثر در اموال و اولاد، مربوط به دوران پیرى است. به هر حال، منظورم این ‏بود که متأسفانه برخى اشخاص افق‏شان محدود است و در پایین و در ظلمت‏ها دست و پامى‏زنند که زندگىِ پست عادى است.

معروف است که روى سنگ قبر آسور بانیپال نوشته شده است: بهره‏اى که من از دنیا و زندگى بردم، غذاهاى لذیذى بود که خوردم و هم‏بسترهایى که انجام دادم. این بهره‏هاى زندگى یک نفر است. بعد از او، ارسطو در کتاب «تحریض بر فلسفه» که‏کاملش در دست نیست و تکه‏هایى از آن باقى مانده است، مى‏گوید: اگر یک گاو نر قوى‏هیکلى هم مرده بود و دفنش مى‏کردند و مى‏خواستند کتیبه‏اى روى قبرش بنویسند، عبارتى دیگر و بهتر از این نمى‏شد نوشت! البته گاو ممکن است این اندازه هم اهل تمتع نباشد:

گاو در بغداد آید ناگهان

مى‏دود از این کران تا آن کران

زان همه رنگ و خوشى‏ها و مزه

او نبیند جز که قشر خربزه

متأسفانه در بین افراد بشر کسانى هستند که غیر از این قشر خربزه چیزى نمى‏بینند و از این مراحل بالا نمى‏آیند.

اگر چنین چیزى باشد، باید گفت عده‏اى به قشرى از زندگى بسنده مى‏کنند.

بله. به یک لایه از زندگى مى‏پردازند و بس.

در جمله‏اى گفته مى‏شود: زندگى نیست مگر درس زندگى. به نظر شما چه درسى ‏مى‏توان از زندگى آموخت؟

چیزى که آدم در طى زندگى مى‏آموزد، تجربه است و عبرت، هر چند که انسان وقتى ‏مى‏خواهد از این درس‏ها و تجربه‏ها و عبرت‏ها استفاده کند، متأسفانه دیگر در سراشیبى و سرازیرى زندگى - که پیرى است - قرار مى‏گیرد و دیگر مجال نیست و گاهى‏ هم مجال و نشاط این را ندارد که خط سیر جدیدى را انتخاب کند و اشتباه‏هاى خودش را که در زندگى مرتکب‏شده است اصلاح کند و خطاهایش را جبران کند.

باید بگویم متأسفانه چنین است و این ضرب‏المثل پرمعناى فرانسوى، همیشه در ذهن‏ من است و حتى آن را داده‏ام در تابلویى نوشته‏اند که به دیوار بالاى سرم زده‏ام که: کاش جوان‏ مى‏دانست، کاش پیر مى‏توانست. انسان از زندگى درس مى‏آموزد ولى وقتى مى‏خواهد از آن‏درس‏ها استفاده کند که دیگر دیر شده است.

من اینجا مى‏خواهم به همه جوان‏ها توصیه کنم که موهبت الهى جوانى و این کیمیاى ‏پرقیمت را قدر بدانند و از آن، حداکثر بهره را ببرند. هر کس به هر جا رسیده، در جوانى رسیده ‏است، چه رسیدن به جایى باشد در ورزش و چه در علم و دانش، چه در هنر، چه در صنعت و اختراع و اکتشاف و... همه اینها مربوط به دوران جوانى است. اگر جوان در زندگى‏اش همت ‏داشته باشد، موفق مى‏شود. بعدها دیگر انسان ضعیف مى‏شود. این خصیصه زندگى است.

آقاى دکتر! شما استاد فلسفه و ادبیات هستید ولى به «منطق» مشهور شده‏اید و با تألیف یک کتاب مهم درسى، معلم یک یا چند نسل از مدرسین منطق بوده‏اید. مى‏خواهم بپرسم: بهره‏اى که از منطق مى‏توان براى زیستن و زندگى برد، چه بهره‏اى ‏است؟ به عبارت دیگر، منطق، براى زندگى درست چه کمکى مى‏تواند به ما بکند؟

اهمیت منطق، محل بحث و شک نیست. البته هر کس ممکن است بگوید متاع من دردرجه اول اهمیت و قیمت است، ولى واقعاً منطق؛ این افزارى که حق و باطل را از هم تفکیک‏مى‏کند و این ترازویى که میزان حق و باطل است و به قول ابن‏سینا، علم ترازوست، اگر این دردست انسان باشد، روشن است که چقدر زیاد مى‏تواند از آن استفاده کند و در هر جایى تحت‏تأثیر شهوات و تمایلات و وسوسه‏ها و... قرار نگیرد، بلکه به کفه‏هاى ترازو نگاه کند که کدام‏کفه مى‏چربد.

در فرهنگ روم قدیم، تمثیلى از یک قاضى وجود دارد که ترازویى در دست دارد با دوکفه و چشمانش بسته است. چشم‏هاى این قاضى را بسته نقاشى کرده‏اند تا نگاه نکند به کسى‏که گریه مى‏کند، یا رنگش پریده است، یا فرض کنید زن و بچه‏اش مویه و شیون مى‏کنند و در نتیجه تحت تأثیر احساس قرار نگیرد و فقط عدالت را رعایت کند، منطق را ملاک قرار دهد و فقط دست به کفه‏هاى ترازو بکشد که آیا توازن دارند یا ندارند؟

اینکه ترازویى به نام منطق در دست انسان باشد، شک نیست که چقدر ارزش دارد و چقدر در زندگى مؤثر مى‏افتد. این است که من همیشه به همه توصیه مى‏کنم منطق ـ ولو در حد مقدمات ـ بخوانند. به‏ خصوص در بحث سفسطه باید دقت کرد که رواج بسیار دارد و سفسطه‏هایى پیدا شده است که واقعاً در کتاب‏هاى منطق قدیم نیست و ممکن است که حتى‏خواص را هم فریب بدهد. به این بحث‏ها در زندگى باید توجه داشت.

آیا در بحث زندگى، مى‏توان این نوع سفسطه‏ها را که جدیدند و شما سخنش را به‏میان مى‏آورید، «سفسطه‏هاى زمان» خواند؟

بله، مى‏توان گفت سفسطه‏هایى در زندگى وجود دارد که رنگ زمان را به خود گرفته‏است و وسایل و ادوات جدید بسیارى، به آن کمک مى‏کند و مسئله را گمراه‏کننده‏تر مى‏کند.

اگر منطق‏نبود، زندگى‏ها چه شکل و صورتى به خود مى‏گرفت؟

البته جداى از علم منطق، اشخاص داراى یک منطق فطرى هستند. این نیست که اگر ارسطو «ارغنون» را ننوشته بود، زمین و زمان زیر و رو مى‏شد. عقل سلیم که در زبان فرانسه‏به آن «بُلسانس» مى‏گویند، چیزى است که خداوند آن را در همه اشخاص قرار داده است. قرآن مى‏فرماید: «الم نجعل له عینین و لساناً و شفتین و هدیناه النجدین»؟ یا مى‏فرماید: «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً». در فطرت انسان، منطقى وجود دارد، ولى باید مراقب بودکه چراغ فطرت خاموش نشود.

آیا ما در زندگى یک منطق درونى داریم و یک منطق بیرونى که هر دولازمند و هر دو هم باید باشند؟

البته، البته. این مورد اتفاق اغلب حکماست. ما فقط منطق بیرونى نداریم. منطق درونى ‏بشر هم در زندگى دخیل است.

آقاى دکتر بفرمایید که راه سرشار کردن زندگى چه چیز مى‏تواند باشد؟

سرشار کردن زندگى، بر هم نهادن ثروت و ارضاى شهوت نیست. وقتى زندگى انسانى‏به راستى سرشار و پربار است که لبریز از ارزش‏هاى انسانى باشد؛ یعنى فعالیت‏هاى والا و متعالى، به دور از شائبه سودجویى و حسابگرى و چرتکه انداختن. بسیارى از افراد خودمحور، پیش از شروع هرکارى، ابتدا چرتکه مى‏اندازند که بازده‏این کار براى من چیست؟ براى آنها، هر عملى، وسیله است، براى رسیدن به سود؛ عمل وسیله‏است و سود شخصى هدف. آن هم سود مادى و فیزیکى؛ اما ارزش‏هاى متعالى، خودشان‏هدف هستند.

این ارزش‏هاى متعالى، شامل چه مواردى مى‏شود؟

ارزش‏هاى متعالى که ذاتاً دوست داشتنى و خواستنى هستند، سه چیز است: حقیقت، خیر و جمال. سرشارى و غناى زندگى انسانى و معنوى در حرکت به‏سوى این سه چیز است. رسیدن به هر یک از این هدف‏ها، لذتى دارد حقیقى و معنوى.

امتیاز واقعى زندگى انسانى، از زندگى بهیمى، همین گرایش اوست به این هدف‏هاى ‏مقدس: حقیقت‏جویى، خیرطلبى و زیبایى دوستى. شیلر عبارتى دارد که این‏گونه ترجمه‏کرده‏اند: «انسان هنگامى انسان است که بازى مى‏کند»، چون کار وسیله است براى جلب ‏منفعت در صورتى که بازى خود مطلوب است. البته بهتر است آن جمله چنین ترجمه شود که «انسان هنگامى انسان است که فعالیتش ذاتاً خواستنى و دوست‏داشتنى باشد، افزار و وسیله ‏نباشد»؛ مثلاً در گرایش به زیبایى مى‏توان گفت: برخى چیزها صرفاً مفید است و جنبه استتیک ‏ندارد. مانند بیل و ارّه و تیشه و سه پایه و... بعضى چیزها هم مفید است و هم زیبا مانند قسمت‏اعظم لوازم زندگى، مثل فرش و مبل و پرده و لباس و سرویس‏هاى ظرف و اتومبیل و هزاران ‏چیز دیگر. اما بعضى چیزها فقط و فقط زیباست و هیچ‏گونه فایده مادى و فیزیکى در آن ‏نیست، مانند یک شاخه گل، منظره‏هاى طبیعى، تابلوهاى نقاشى، آهنگ‏هاى موسیقى، اشعار زیبا. از همین قبیل است جستن حقیقت و کنجکاوى‏هاى بى‏شائبه و تحقق بخشیدن به خیر که‏همه خود هدف هستند نه افزار و وسیله.

از همین رو کانت مى‏گوید: هر انسان، باید براى تو هدف باشد نه وسیله. هرگز نباید به‏دیگران به چشم ابزار و پیچ و مهره ماشین نگاه کرد. زندگى هر کس، در تماس با زندگى‏ دیگران شکل مى‏گیرد. واى به حال اجتماعى که هر کس در آن خودمحور و خودمدار باشد و به دیگران به چشم‏ابزار و وسیله بنگرد. در این اجتماع است که شاعر فریاد برمى‏آورد که:

خلقم اگر آشناى خود مى‏خواهند

یکسر سپر بلاى خود مى‏خواهند

خود را زِ براى ما نمى‏خواهد کس

ما را همه از براى خود مى‏خواهند

یا مى‏گوید:

این دغل دوستان که مى‏بینى مگسان اند گرد شیرینى

یا آن شاعر عرب مى‏سراید:

المرء فى زمن الاقبال کالشجره

والناس من حوله ما دامت الثمره

زیبایى زندگى در چیست؟

زیبایى زندگى در خدمت و محبت بى‏روى و ریا به دیگران است. در همدردى و همدلى با محرومان و درماندگان و گشودن گره از کار دیگران و محبت و شفقت و ایثار و ازخودگذشتگى و محبتى مبّرا از سودجویى و عوض‏طلبى، نه اینکه کاسه را جایى فرستد که ‏باز آید قدح! بلکه محبت از قبیلِ محبتى که آن کشیش، در داستان کتاب «بینوایان»، در حق‏ ژان والژان مى‏کند و با همین محبت بى‏شائبه مسیر زندگى او را دگرگون مى‏سازد.

سلامت زندگى را در چه چیزى مى‏دانید؟

سلامت زندگانى در آن است که هم‏چنان که آدمى خود را از آفت‏ها و بیمارى‏هاى ‏ارگانیک در امان مى‏دارد، از بیمارى‏ها و انحرافات اخلاقى نیز خود را مصون دارد؛ از فزون‏طلبى، از بدخواهى، مردم‏آزارى، حسد، کینه‏توزى و سایر ضد ارزش‏ها.

سعادتى‏است‏که چون آب از این‏گذرگه فانى

چنان روى که غبار از تو بر دلى ننشیند

بى‏آزارى و عدم تجاوز به دیگران البته پسندیده است، اما یک امر عدمى است. هر کس‏باید علاوه بر بى‏آزارى، تا آنجا که در توان دارد، کارآمد و منشأ خیر و فیض و رحمت وخدمت باشد و اساس همه اینها توجه به مبدأ عالم و ذکر و یاد همیشگى اوست. کسى که از یاد او اعراض کند، هرگز زندگى توأم با سلامت نخواهد داشت که: «و مَن اعرض عن ذکرى‏فان له معیشة ضنکاً». معیشت ضنک؛ یعنى معیشت توأم با فشار و استرس و تنش و تپش. بالعکس توجه به خدا و یاد خدا، و انس با خدا آرامش‏بخش تپش دل‏ها و جان‏هاست. آرامش و سکونى که بالاترین و ارزشمندترین موهبت‏هاست که: «الا بذکر الله تطمئنّ‏القلوب». یکى از اگزیستانسیالیست‏ها در مقابل کوژیتوى دکارتى یعنى «من فکر مى‏کنم پس‏هستم»، مى‏گوید: «من نگرانم، پس هستم!»

قرن حاضر نیز انصافاً قرن اضطراب و نگرانى است. این پدیده روانى در زبان‏هاى‏مختلف، با الفاظ گوناگون و متعدد بیان مى‏شود؛ مثلاً در عربى با «تشویش»، «قَلَق»،و «اضطراب»، «التهاب» و «دغدغه» و واژه‏هاى دیگر، که در فارسى هم به کار مى‏رود. گمان‏مى‏کنم در فارسى دو واژه - اگرچه عامیانه است - بهتر از هر واژه این حالت ناخوشایند روانى‏را برساند: یکى دلهره و یکى دلشوره. پادزهر این حالت مسموم، یاد خدا و توکل بر خداست وبس!

گر گریزى بر امید راحتى

زان طرف هم پیشت آید آفتى

هیچ گنجى بى‌دد و بى‌دام نیست

جز به خلوتگاه حق، آرام نیست

(منبع : روزنامه اطلاعات ) 

کلیدواژه ها:

نظرات

درحال بارگذاری نظرات...
ارسال نظر
ارسال خبر به دیگران
نام
پست الکترونیک
نمایش داده شود
آدرس وبسایت یا وبلاگ
نظرشمــا     0/700
همزمان با تأیید انتشار نظر من، به من اطلاع داده شود.
اظهارنظرهای اشخاص درباره نظر من، به ایمیل من ارسال شود.
.خبرآنلاین نظراتی را كه حاوی توهین است، منتشر نمی كند * .لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید *
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
= 3 + 4
ارسال نظر
48737
نام شما
ايميل شما
ايميل گيرنده
توضيحات
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
= 3 + 4
ارسال خبر
آخرین خبرها
بیشتر...