فرهنگ > موسیقی
- رحیم معینی کرمانشاهی
فرید دهدزی: نقش معینی کرمانشاهی در تاریخ موسیقی ما انکارناپذیر بوده است. بسیاری از ترانههای معروف تاریخ موسیقی ما حاصل هنرنمایی اوست. «چون درای کاروان، میدهد ندا زمان، بانگ عمر ما، میرسد زگوش» یا ترانه «این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی، ای بدوش افکنده گیسو از تو دارم»، «امید جانم ز سفر باز آمد»، یا «بهار من گذشته شاید»، «آمد آمد با دلجویی، گفتا با من تنها منشین»، «در این حال مستی صفا کردهام، تو را ای خدا من صدا کردهام»، «من مست و مدهوشم، شبگرد قدح نوشم، از طایفه بیخبرانم»، «من شمعم شمع شبانه»، «کجا سفر رفتی»، «عشوه از حد میبرد چشم تو ای سرچشمه عشق و جوانی»، «جای آن دارد که چندی همره صحرا بمیریم» و... کرمانشاهی روایتگر و تصویرگر فضای یک ملودی است. برخی مواقع ترانههای وی چنان میدرخشد که خود آهنگ فراموش میشود. ترانهسرایی برای او بسیار راحت بوده؛ تا جایی که پس از شنیدن آهنگ، همانجا، بهطور بداهه ترانه را میساخت و کار را تمام میکرد. نمیدانم چقدر در فضای خوانندهپروری موسیقی ما، حرفها و گفتههای کسی چون کرمانشاهی خریدار دارد...
زمینههایی که موجب شاعری و ترانهسرایی شما شد، چه بود؟
در ایام ملی شدن صنعت نفت، در کرمانشاه، دنبال هیاهوی ملی شدن صنعت نفت بودم. به پدرم فشار آوردم که امتیاز یک روزنامه را برای من بگیرد. چون سن من کمتر از 30 سال بود ـ من 22 ساله بودم به همین خاطر روزنامهای به امتیاز پدرم را من اداره کردم.
اسم روزنامه چه بود؟
اسم روزنامه را پدرم انتخاب کرد و «سلحشوران قرن» نام داشت. ما در این روزنامه بسیار تند و بیپروا بر علیه سیاستهای ضد مصدقی میپرداختیم.
شما آن زمان شعر میگفتید؟
خدمتان بگویم که من در دوران بچگی (در 12 سالگی) نقاشی میکشیدم. این روحیه تصویرگرایی در وجود من بود. در شعر من هم که نگاه بکنید، این تصویرسازی همیشه وجود داشته است. بله، اشعاری را میسرودم.
مثل ترانه «آبشار»؟
درست است؛ یا کودکی، برق و خرمن، نوروز. من در روزنامه چون بیپروا مینوشتم، من و روزنامه را با هم توقیف کردند. حتی من را به اعدام محکوم کردند!
چه شد که تبرئه شدید؟
دلایل کافی برای اعدام نبود.
چه شد که به تهران آمدید؟
بعد از این جریان، من به تهران و بهمنزل داییام آمدم. وی مسئولیتی در رادیو داشت. یادم است که در روزانه باختر به سردبیری و مدیر مسئولی دکتر حسین فاطمی، همکاری کردم. من مدتی با فاطمی در کاخ گلستان در معاونت نخستوزیری، همکاری داشتم. به من خیلی لطف داشت. یکبار من را پیش دکتر مصدق برد و مصدق وقتی با من آشنا شد، دستور داد که من در اداره انتشارات رادیو که زیر نظر نخستوزیری بود، همکاری کنم. ضمن اینکه من همزمان سالها خبرنگاری کردم، تا اینکه سردبیر خبرگزاری پارس شدم. به طور همزمان از سویی معاون رادیو شدم.
کار ترانهسرایی را از چه زمانی آغاز کردید؟
در همان زمان، حدود سالهای 1330. بعد از اینکه به رادیو آمدم، ترانههایم روزبهروز مورد توجه قرار میگرفت. من معروفیت و موقعیتی پیدا کردم. با توجه به مسئولیتی که در رادیو داشتم، کارهای بیشماری انجام دادم. نخست اینکه با ابتذالگرایی مخالف بودم و یکسری از خوانندگان کابارهای را اخراج کردم. کار دیگر من این بود که ارکسترهایی که در رادیو به نام رهبرهای ارکستر و حتی خوانندگان اسمگذاری شده بود، بدون هیچ نام و عنوانی شمارهگذاری کردم؛ یعنی ارکسترهای از شماره یک تا هشت اسمگذاری شدند.
من فکر میکنم شما در مدیریت رادیو بسیار تندوری میکردید.
بله! یادم هست یک شب ارکستر شماره یک میخواست در رادیو کار کند، خانم مشهوری خواننده ارکستر بود. ایشان تماس گرفتند که من نمی توانم بیاییم آواز بخوانم. من گفتم متأسفم خانم؛ اگر شما نیایید، ارکستر هم بدون شما کار خود را انجام می دهد! گفت همچین کاری نمیشه! گفتم خوب هم میشود. من به مهندس همایون خرم گفتم که بروید در استودیو بدون خواننده کار کنید. از فردا همه خوانندگان کار دستشان آمد!
آن زمان هم خوانندهسالاری بود؟
بله! همین خوانندهسالاری بود که باعث رفتن من از مدیریت رادیو شد. زیرا دشمن زیاد پیدا کردم. از سویی خوانندگان کابارهای خیلی بر علیه من اقدام میکردند. مخالفان دستگاه را حساس کردند که من فردی هستم که یواش یواش دارم می روم بالا و جای خیلیهای را میگیریم. یک روز صبح بدون هیچ دلیل و منطقی حکمی دست من دادند که شما در اختیار وزارت کار هستید. روزنامهها سر و صدا کردند که نمیشود ایشان منتقل شوند. طولی نکشید که من دوباره به رادیو رفتم؛ منتها با این تفاوت که به من پست حساس ندادند.
دقیقاً سمت شما در رادیو آن زمان چه بود؟
من معاون اول رادیو بودم.
یعنی معاون معینیان؟
نخیر. بببینید، معینیان معاون کل بود. دکتر رهنما مدیر کل رادیو بود که من معاون اول وی بودم. من دو حکم داشتم: یکی معاون اول و دیگر اختیار تام در نظارت و بررسی آثار هنری و به ویژه موسیقی.
چه سالی بود ؟
برمیگردد به سالهای 1333.
قبل از اینکه مرحوم پیرینا گلها را تأسیس کند، شما سمت داشتید!
بله.
نخستن ترانهای که شما گفتید چه بود ؟
اولین ترانهای که گفتم در حدود سالهای 1331 که بر روی آهنگی از عباس شاپوری بود. با این مطلع: ای وطن پرستان، قسم به ایران...
چه شد که حرفه شما ترانهسرایی شد؟
حرفه که نمیشود گفت. ولی بهطور جدی کارم را روی ترانهسرایی آغاز کردم. بعد از اولین ترانه، برادران لشکری من را به دلکش معرفی کردند. من گفتم من که ترانهسرا نیستم؛ من تصنیف میگویم. حالا یک ترانه ساختهام. همکاری ما با برادارن لشکری و خانم دلکش باعث شد که دیگر من ترانهسراشوم.
اولین ترانه شما برای ارکستر لشکری چه بود؟
در چهارگاه بود که «من به تو دل دادم که صفا بکنی». دومین ترانه من این مطلع را داشت: شب هجران باز آمد وای از تنهایی. همین شد که من یک دفعه در ترانهسرایی یک نیروی شگرفی پیدا کردم. من در این موقعیت دو کار کردم: اولین کاری که کردم، در رادیو فشار آوردم که دیگر تصنیف نگویند و ترانه بگویند. همین شد که عنوان ترانه رواج پیدا کرد.
خیلی نکته مهمی است. این شاید سرآغاز یک جریان ترانهسرایی در ایران باشد. شاید موج جدید ترانهسرایی با حرکت شما آغاز شد. کار دوم شما چه بود؟
کار دوم من این بود که ترانهسرایی را از حالت بیجان، نامربوط و مبتذل بیرون آوردم و به صورت مجموعهای از یک اثر هنری درآوردم و تابلوسرایی و حکایتسرایی را شروع کردم. کار دیگر من در این راستا کشاندن رشتههای مختلف ادبی در ترانهسرایی بود. در ادامه ترانه عرفانی را در کار خود کشاندم. ترانهسرایی برای من در واقع شناسنامه دوم محسوب میشد. اصلاً شد شناسانه من. بهطوریکه غزلیاتی که میساختم، یکی پس از دیگری مورد توجه قرار میگرفت. اما این «ترانه» بود که باعث شهرت من شد. زمانی شد که در رادیو، ارکسترها با هم جنگ و جدل میکردند بر سر این که من برای اینها ترانه بگویم. چون من با رادیو شرط کرده بودم که من پول برای ترانهام نمیگیرم. رادیو به همه پول میداد، اما من نمیگرفتم؛ چون من ترانه فروش نبودم. شرط دیگر من این بود که کسی به من نگوید تو چه بساز و چه نساز و من ماهی یک ترانه بیشتر نمیگویم. سر این ماهی یک ترانه؛ جنجالی بپا شد. این ارکستر می گفت برای این ماه نوبت من است که معینی با من کار کند. ارکستر دیگر میگفت نه، نوبت من است. من برای بسیاری از ارکسترها و آهنگسازان ترانه ساختم. حتی برای آهنگسازان گمنام مثل اکبر محسنی.
من فکر میکنم پرونده ترانهسرایی شما با پایهگذاری برنامه گلها شکل دیگری به خود گرفت.
درست است. بیشترین کارهای من که تمرکز ترانهسرایی من محسوب میشد، با شروع برنامه گلها بود که با موسیقیدانهای عالیقدری شروع به کار کردم. یادم هست؛ روزها قرار ما این بود میرفتم پیش مرحوم پیرینا در اتاق وی مینشستم و سیاستگذاریهایی با ایشان انجام میدادیم. من شاید تنها ترانهسرایی بودم که در گلها برای ترانهسرایی و کارهای مشابه استخدام شدم.
منظور از کارهای مشابه، غزلسرایی در گلها بود؟
درست است. وقتی ترانهای در گلها اجرا میشد، باید غزلی هم متناسب با ترانه اجرا میشد که من مأمور این کار بودم. یادم است وقتی پیرینا از گلها خداحافظی کرد، در آخرین برنامهها من را به عنوان شاعر و ترانهسرای اصلی برنامه گلها معرفی کرد.
آقای معیری بودند؟
بله، سه نفر بودیم که از ارکان ترانه و غزل گلها محسوب میشدیم. من، رهی و نواب صفا. ما شاعر گلها بودیم.
اولین ترانهای که شما در گلها گفتید چه بود؟
اولین ترانهای که گفتم، روی آهنگی از مرحوم تجویدی بود که در دومین برنامه گلها اجرا شد.
فکر میکنم نخسیتن ترانه گلها بود.
درست است. «چه میشد رها بودم از همه قیدی ...» یادم است روزی مرحوم تجویدی به اتاق من که آن زمان رئیس بازرسی رادیو بودم آمد، گفت میخواهم برای من در گلها ترانه بگویید که من بعد از آشنایی در همان اتاق این ترانه را یک ضرب گفتم. مرحوم تجویدی همان جا مجذوب من شد و من هم مجذوب وی، و سالیان سال با هم همکاری کردیم.
شما در اوج ترانهسرایی از رادیو استعفا دادید؟
من در سال 1352 استعفا دادم و دیگر ترانه را بوسیدم و گذاشتم کنار.
چرا؟
چون رادیو ضمیمه تلویزیون شده بود و ترانه و آهنگهایی که پخش میشد، مورد اعتراض ما بود و کسی هم به اعتراض ما توجه نمیکرد.