در آخرین بخش از خواندن کتاب ارسطو، کوتاهترین بخش کتاب را که «کتاب هشتم» است میخوانیم. در آغاز کتاب هشتم، ارسطو بحث تربیت را که در کتاب هفتم مطرح کرده بود، این بار با تأکید و تدقیق بیشتر باز میکند. ارسطو معتقد است تربیت مهمترین رکن پایدار ماندن هر حکومتی است، و حکومت میتواند با در اختیار گرفتن و هدایت نحوهی تربیت فرزندان جامعه جایگاه خود را تثبیت کند. حکومتی که میخواهد الیگارشی را حفظ کند تربیت در آن باید در یک جهت باشد و حکومت مایل به دموکراسی، در جهت دیگر. پس به زعم ارسطو، حکومت باید حتماً کلیت تربیت را در اختیار و تحت نظارت خود داشته باشد. از سوی دیگر، هدف از تربیت باید ترغیب شاگردان به حرکت به سمت و سوی نیکی مطلق باشد. ارسطو وضعیت آموزش و پرورش عصر خود را به باد انتقاد میگیرد، به این دلیل که بسیار آشفته است و این مقولات در آن دست کم گرفته میشود.
در مورد برنامهی درسی کودکان، ارسطو خواندن و نوشتن و ورزش را جزء ضروری این برنامه میداند و میگوید برخی نقاشی را نیز ذکر کردهاند، که البته محل تردید است. اما در مورد موسیقی، ارسطو به آن اعتقاد دارد، زیرا معتقد است موسیقی بهترین سرگرمی برای پرورش ذهنی افراد در اوقات فراغت است. نقاشی نیز به کار آن میآید که کودکان ذوق زیباشناختی تکاملیافتهای داشته باشند. موسیقی و نقاشی، از نظر ارسطو به نوعی هنر آزادگی محسوب میشوند، مهارتهایی که مستقیماً تأثیر و فایدهای ندارند، اما ذوق زیباشناختی افراد را پرورش میدهند. برای چندمین بار در این کتاب، ارسطو اسپارتیان را به باد انتقاد میگیرد و شیوهی تربیتیشان را نکوهش میکند. او معتقد است اسپارتیان با تکیهی صرف بر ورزش و تمرینات فیزیکی، مردمشان را سنگدل و فارغ از صفات عالی بار میآورند، و اگر زمانی این نوع از تربیت جواب میداد و اسپارت در همهی جنگها پیروز میشد، امروز اما چنین نیست و پیشرفت تربیت نشان داده که تربیت تن و غفلت از تربیت روان تبعات ایدهالی نخواهد داشت.
پس از آن ارسطو باز به موضوع موسیقی بازمیگردد، و بحثی مفصل، و تا حدی بیمعنا را در باب ضرورت یاد گرفتن موسیقی، و قباحت یا فضیلت آن، آغاز میکند. وجود چنین بحث مفصلی که در آن جزییاتی نامتعارف به دقت لحاظ و پرداخت شده، چندان موجه به نظر نمیرسد. یک احتمال میتواند این باشد که بحث بر سر آموختن موسیقی، و ضرورت گنجاندن موسیقی در برنامههای درسی آن زمان در مدارس، در آن دوران بحثی داغ و دامنهدار بوده است، و این فصل از کتاب ارسطو در واقع واکنشی است به مباحثی که در این باب طرح میشده است. در کتابی که سیاست نام دارد و بحث اصلی آن انواع حکومتها و بررسی دقیق وضعیت سیاسی جوامع آن روز غربی است، و پر است از ایدههای درخشان نظری در کنار واقعیتهای تاریخی، وجود این چند صفحه در کتاب آخر «سیاست» کمی غیر منطقی است.
به هر حال، ارسطو سه فایده را بر آموختن موسیقی مترتب میداند. نخست بعد تربیتی آن است، دوم مسألهی پالایش روان است، که ارسطو وعده میدهد در آینده به آن خواهد پرداخت اما به وعدهاش عمل نمیکند، و سوم لذت ذهنی و تفریح پس از کار است. او به دنبال استفاده از نواها و مقامهای «اخلاقی» در عرصهی تربیت است، و او همچنین از نواهای حماسی و شورافکن دفاع میکند، در عین حال که سقراط را به خاطر تخطئهی نواهای آرام و تخدیرکننده به باد انتقاد میگیرد. ارسطو معتقد است موسیقی شایستهی افراد مسن باید موسیقی آرام باشد، و کسانی که سنشان از حدی گذشته دیگر تحمل نواهای تند و حماسی را ندارند. به این ترتیب کتاب «سیاست» به پایان میرسد.






نظر شما