۰ نفر
۱ شهریور ۱۳۸۹ - ۱۳:۲۷

محمد رضا مهاجر

هر سال، شب چهارشنبه ی اول ماه رمضان توی یکی از سالن های بزرگ شهر، افطاری مفصلی می داد.

ولی امسال... از چند روز قبل از موعد امسال، چشمش به پسرش بود که این رسم هر ساله اش را به جا بیاورد و او به جای پدر که حالا ناتوان شده بود، افطار بدهد.

شب چهارشنبه ی اول ماه مبارک رسید و پسرش سنگ تمام گذاشت: افطاری مفصل، این بار در مسجد محل. همه آمده بودند و بعد از افطار برای شادی روحش فاتحه خواندند و رفتند.

پدر راضی شده بود.

کد مطلب 86805

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 3
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۵:۱۷ - ۱۳۸۹/۰۶/۰۱
    1 0
    هرشب اول دعای سحر بلند می شد و پای سفره ی سحری می نشست می گفتیم تو که نمی توانی روزه بگیری می گفت روزه که نمی توانم بگیرم. سحر هم بیدار نشوم که دیگر رنگ و بوی مسلمانی از وجودم می پرد. یک شب قرار شد مسکن تزریق کنیم تا راحت بخوابد مادر که آمپول را کشید فهمید. گفت می خوای از این یکی هم محروم بشوم. ... مادر پشیمان شد و از آن به بعد حاضر همه ی سفره سحرهای مان بودتا... تاامسال که خاطره اش قاب شده است روی دیوار خانه نگاه اش می کنم نگاه پدرم جانباز شهید رمضان رمضان زاده.
  • ز.مهاجری IR ۱۸:۲۲ - ۱۳۸۹/۰۶/۰۱
    1 0
    زیبا بود. احسنت.
  • محمد IR ۰۴:۵۸ - ۱۳۸۹/۰۶/۰۲
    1 0
    بازم عالي بود ممنون

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین