به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، کابوس اسرائیل، عاطفی ترین مرد جهان هم بود شاید. ژنرالی که نظامی ترین های آمریکا او را «ژنرال بی سایه» صدا می کردند و این «بی سایه» در عالم نظامی، حرفها برای گفتن دارد. خیلی ها با اینکه شنیدن نام این مرد بدنشان را به رعشه می انداخت اما او را «دشمن محترم» صدا می زدند.
بنابر روایت فارس، فرمانده قوی نظامی که در میدان مبارزه مبارز تمام عیار و حرفه ای هم اخلاق را رعایت می کرد. جمع اضداد بود؛ اوج رحم در اوج صلابت و خشم. او حتی دشمنانش را انگشت به دهان می گذاشت از حیرت اینکه چگونه می توانست در فنون جنگ، رزم و نظامی گری بی نظیر بود اما حواسش از چیزی پرت نشود. مثلاً یادش نرود وقتی در خانه آنهایی که جنگ آواره شان کرده بیتوته کرده اند، برای صاحبخانه که اصلاً معلوم نیست دوباره روزی به این خانه برگردد یا نه؟ دستخط و یادداشت بگذارد. چند خط نامه به زبان عربی؛ زبان صاحبخانه و بگوید که حلالمان کنید وقتی نبودید در خانه تان نماز خواندیم. همه به او فرمانده، ژنرال و عناوین بلند بالای نظامی می دادند اما او خودش دلخوش به یک عنوان بود؛ «سرباز قاسم». حاج«قاسم سلیمانی»، عادت های مبهوت کننده ای داشت، اینجا کمی درباره شان می خوانیم.
حاج قاسم: هرگز نمی خواستم نظامی شوم
اگر کسی دلش بخواهد درباره سردار سلیمانی کمی بیشتر بخواند و آنچه می خواند مستندترین روایت ها و از زبان خودش باشد بهترین انتخاب، کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» به قلم خود حاج قاسم است. نامه های ایرانمرد سلیمانی هم به خصوص نامه هایی که برای عزیزان و نزدیکانش نوشته یا دستخط های کوتاهش کلمه به کلمه آدم را میخکوب می کند.
ادبیات دور از آرا ویرا، ساده، حقیقی و دور از طویل نویسی او راهش را مستقیم به قلب آدم باز می کند. از میان نامه ها اما «نامه ای به دخترم فاطمه» پادشاه کلمات و نامه هاست.
دخترها بابایی اند، از دست دادن پدر ساده نیست حتی شاید بدون اینکه خم به ابرو بیاورند و حرفی بزنند، از اینکه یک روز پدرشان را نبینند و در آغوش نکشند، حسابی دلگیر شوند. سردار ته دل دخترانش به خصوص فاطمه را خوانده بود که نوشت: «من خدا را انتخاب کرده ام و راه او را. اولین بار است که به این جمله اعتراف می کنم؛ هرگز نمی خواستم نظامی شوم، هرگز از مُدرج شدن خوشم نمی آمد. من کلمه ی زیبای قاسم را که از دهان پاک آن بسیجی پاسدار شهید برمی خاست بر هیچ منصبی ترجیح نمی دهم. دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند یا پیشوندی باشم.
لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید سرباز قاسم...» سردار لابلای کلمات چند خطی دیگر از این نامه به دخترش می گوید که اگر روزی خانواده اش ترکش می کردند، بند بند وجودش فرو می ریخت و او سعی کرد با قرار گرفتن در این راه به خدا متصل شود. او برای دخترش می نویسد که آنها چشم های بابا هستند. اینجا با پدرانه ترین کلمات برای روزهای دلتنگی دخترش کلمه که نه! مرهم دلتنگی ارث می گذارد.
...سی سال است نخوابیده ام
در این عالم، همه از بابایی بودن دخترها می گویند اما کمتر کسی می گوید که این جمله یک روی دیگر، یک زاویه پنهان هم دارد. کمتر کسی به دلیل بابایی بودن دخترها اشاره می کند. همان دلیلی که گویی نسل به نسل و سینه به سینه پنهان شده است. راستش را بخواهید دل به دل عجیب راه دارد؛ گویا باباها دختری بودند که دخترانشان هم بابایی شدند. مردها برای مادرشان، هنوز همان پسر بچه کوچک هستند. خستگی های پدرشان را که می بینند، دلشان نمی آید باری روی دوش باباهایشان بگذارند. مردها پیش همسرشان کوه و تکیه گاه محکم هستند. برای پسرهایشان پدری مقتدر و الگویی برای آینده. امان اما از جهان دخترها و باباها. سینه دخترها، گنجینه رازهای مگوی باباهاست. مردها یواشکی ترین حرفهای عالم، درد دل ها و رازهای مگویشان را با کسی در میان نمی گذارند، مگر محرم اسرارشان؛ دخترشان. حاج قاسم؛ دلبسته ترین فرمانده نظامی دنیا اینجا عجیب ترین راز یک فرمانده را بین سطرهای نامه به دخترش فاطمه می گوید اینکه چرا توی چشمانش نمک می پاشید؟: «دخترم خیلی خسته ام. سی سال است که نخوابیده ام اما دیگر نمی خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می ریزم که پلک هایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلت من آن طفل بی پناه را سَر بِبُرند.»
شگفت انگیزترین راز نظامی جهان
وقتی خبر شهادت سردار، آمد عکس های مختلفی از چهره او همراه با متن خبرها، گزارش ها و فیلم ها منتشر می شد. عکس چشم های سرباز قاسم اما قشنگ ترین عکس ها بود، آدم را میخکوب می کرد و ما هی از خودمان می پرسیدیم این چشم ها چه دارند که ما را اسیر خودشان کرده اند؟ چه رازی در این چشم هاست. از فاطمه ممنونیم که محرم اسرار بودنش شورترین، ملیح و شگفت ترین راز نظامی جهان را برای ما فاش کرد. بابا قاسم برای فاطمه از آن راز شور پرده برداشت و ما همین که به خودمان آمدیم، دیدیم کلمه کلمه های ژنرال، چشم ما را هم تر از شوری اشک کرد. پلک هایمان خجالت کشید از یک عمر خواب آرامی که از بیخوابی چشمان سرباز قاسم، هدیه می گرفتیم و بیخبر بودیم.
روضه طفل شش ماهه و دل سردار
سرباز قاسم عزیز ایرانمرد، جهان مرد و جوانمرد بود. دشمن برای اینکه لطف چشمان شور و سرخ از نمک سردار را کم کند، نوشت که او برای نجات کودکان سوری نمک سینه چاک بود در حالیکه کودکان ایرانی، هزار و یک مشکل داشتند. دشمن کارش تفرقه است خواست شک کنیم که خون سوری ها و عراقی ها برای حاج قاسم قرمزتر از ما بود، اما نبود! ما گاهی وقت ها باید خدا را خیلی شکر کنیم. یکی از بهترین لحظه های شکر همان وقتی است که باید بگوییم: خدایا شکرت که دشمنان ما را احمق قرار دادی! دشمن نادان حتی متن این نامه را درست نخوانده، سردار خسته سی سال نخوابیده. او از وحشت سربریده شدن کودکان توی چشمانش نمک می پاشید تا نخوابد. او مرد روضه بود؛ گهواره خونین طفل عطشان شش ماهه کربلا را هزار بار گریه کرده بود. سرباز قاسم از همان جبهه های جنگ علیه بعث در ایران تا میدان نبرد با داعش به یاد روضه های علی اصغر(ع) و وحشت تکرار تاریخ چشمانش را با نمک بیدار و بیخواب نگه می داشت. این راز همان چشمانی است که میلیون ها دل را دنبال خودش می کشد حتی وقتی چشم از دنیا بسته.
ما دیگر خوابمان نمی آید، حاج قاسم!
حاج قاسم اما جواب اختلاف افکنی های دشمن مبنی بر اینکه جنگ های برون مرزی با داعش را برای او مقدم تر از ایران و ایرانی می خواندند، بهتر از هر کسی، اینطور پاسخ داده در خطوط بعدی همین نامه: «وقتی فکر می کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس است، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظاره گر باشم، بی خیال باشم، تاجر باشم؟ نه من نمی توانم اینگونه زندگی بکنم.» سردار این همه پدر بود و پدرانگی به خرج می داد از جبهه های جنگ 8 ساله تا میدان نبرد با داعش، آمریکا و اسرائیل. از میان کلماتش اما بعضی کلمات، عجیب دلبری می کنند: «عزیزم من متعلّق به آن سپاهی هستم که نمی خوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند.» سرباز قاسم، ما دیگر چگونه تخت بخوابیم از لحظه ای که فهمیدیم، چشمان هزار و یک سخن دارت، چرا گیرا بود؟ ما نمک گیر چشمان نمکین و بیخوابت هستیم همیشه...