خبرآنلاین- رسول سلیمی: در روزهای پایانی سال ۲۰۲۵ و آغاز ژانویه ۲۰۲۶، فضای ژئوپلیتیک غرب بار دیگر شاهد طنین اظهارات تحریکآمیزی بود که هسته مرکزی یکی از قدیمیترین اتحادهای دفاعی جهان را نشانه گرفت. تکرار بحث خرید یا «ضمیمه» گرینلند توسط دونالد ترامپ، این بار با لحنی صریحتر و در بستری متفاوت، نه تنها واکنش فوری کپنهاگ را برانگیخت، بلکه پرسشهایی بنیادین درباره تابآوری پیمان آتلانتیک شمالی در دوران جدیدی از بیثباتی مطرح ساخت.
حادثه حاضر را نباید صرفاً تکرار ادعای عجیب سال ۲۰۱۹ دانست. زمینه این بار تغییر کرده است. این اظهارات در حالی مطرح میشود که ترامپ برای دور دیگری از رقابتهای انتخاباتی آماده میشود و حلقه مشاورانش، نظیر استیون میلر، بر منطق «امنیت ملی مطلق» و عملگرایی تهاجمی تأکید دارند. گزارشهای رسانهای حاکی از آن بود که میلر در جمعی خصوصی، گرینلند را با وضعیت ونزوئلا مقایسه کرده و ادعا نموده هیچ کشوری توان مقابله با اراده واشنگتن در این زمینه را ندارد. ترامپ نیز شخصاً بر جنبههای استراتژیک این سرزمین پهناور و یخزده تأکید ورزید.
نخستوزیر دانمارک بلافاصله و با بیانیهای قاطع واکنش نشان داد. او نه تنها هر گونه ادعای مالکیت بر گرینلند را مردود شمرد، بلکه صراحتاً اعلام کرد که چنین اقدامی را خط قرمزی میداند که گذشتن از آن، اساس همپیمانی دفاعی را باطل میسازد. این واکنش، که به سرعت در محافل سیاسی اروپا منتشر شد، مورد استقبال و تأیید شخصیتهایی چون اورزولا فون در لاین قرار گرفت. او بر حق حاکمیت کامل دانمارک بر گرینلند تأکید کرد و اتحادیه اروپا را پشت سر متحد خود نشاند.
این رویداد، نمونهای کلاسیک از یک «بحران سیاسی ساختگی» است که میتواند پیامدهای ژئوپلیتیک کاملاً واقعی به همراه داشته باشد. پرسش اصلی این است: این حادثه، که در نگاه اول ممکن است حاشیهای به نظر برسد، چه شکافهای عمیقتری را در بنیان اتحاد آتلانتیک شمالی آشکار میسازد و اروپا چگونه درصدد مدیریت تهدیدهایی است که از سوی متحد دیرینهاش احساس میکند؟
منطق قدرت و مغاک حاکمیت: ریشههای تهدید
تهدید اخیر را باید در دو چارچوب موازی تحلیل کرد:
اول، منطق درونی سیاست آمریکا در دوره بازگشت احتمالی ترامپ
دوم، تحول مفهوم حاکمیت در نظام بینالملل
از منظر داخلی آمریکا، این اظهارات بیش از آنکه یک برنامه عملیاتی باشد، نشانهای از روایتسازی سیاسی است؛ روایتی که بر بازگشت به «عظمت» از طریق جسارت در اقدامات یکجانبه، حتی علیه نزدیکترین متحدان، تأکید دارد. مقایسه گرینلند با ونزوئلا، بسیار گویاست چرا که این مقایسه، خواه ناخواه، منطق «منطقه نفوذ» و حق دخالت را به جغرافیای اروپا-آتلانتیک تسری میدهد و پیامی ضمنی دارد: آنچه برای دیگران رواست، برای متحدان نزدیک نیز رواست اگر منافع حیاتی آمریکا اقتضا کند.
از سوی دیگر، این حادثه آزمونی برای مفهوم حاکمیت ملی در قرن بیست و یکم است. گرینلند، اگرچه بخشی خودمختار از پادشاهی دانمارک است، اما جامعهای با هویت متمایز و حق تعیین سرنوت خود دارد. نادیده گرفتن کامل اراده مردم گرینلند و دولت دانمارک در چنین معادلهای، به معنای نادیده گرفتن همان اصول دموکراتیک و حقوق بشری است که ناتو داعیه دفاع از آن را دارد. این تناقض، هسته بحران اخلاقی و سیاسی موجود را تشکیل میدهد.
واکنش دانمارک: از دفاع از خاک تا دفاع از اصل پیمان
اما واکنش سریع و بیمهابای میته فردریکسن را نباید صرفاً یک عکسالعمل احساسی تلقی کرد. این واکنش، حاصل یک محاسبه استراتژیک دقیق و درکی عمیق از نقطه آسیبپذیر ناتو است. اعلام اینکه «تعرض به گرینلند به معنای پایان ناتو است»، یک تاکتیک دیپلماتیک قوی است. این جمله، هزینه اقدام احتمالی آمریکا را تا بینهایت بالا میبرد. فردریکسن بهواقع به واشنگتن و جامعه بینالملل یادآوری میکند که ناتو یک خیابان یکطرفه برای تأمین امنیت آمریکا نیست، بلکه شبکهای متقابل مبتنی بر احترام به تمامیت ارضی اعضا است. نقض این اصل بنیادین توسط خود یک عضو، کل سازه را از درون متلاشی میکند.
این موضعگیری، دانمارک را از موضع یک متحد پذیرنده دستور، به موضع مدافع اصلی قانونمندی و اخلاقیات درون پیمان ارتقا داد. تأکید او بر اینکه «گرینلند متعلق به مردم گرینلند است»، پاسخی مستقیم به روایت ابزاری کردن سرزمینها صرفاً بر اساس منافع استراتژیک قدرتهای بزرگ است.
همبستگی اروپایی: واکنشی فراتر از تشریفاتی
از سوی دیگر حمایت فوری رهبران اروپایی مانند فون در لاین از موضع دانمارک، حادثهای عادی در دیپلماسی اروپا نبود. این نشاندهنده درکی جمعی از خطری است که تمامی اعضای اتحادیه اروپا و ناتو را تهدید میکند. اگر امروز ادعایی بر گرینلند مطرح شود، فردا میتواند متوجه منطقهای دیگر در اروپا شود که از نظر استراتژیک حائز اهمیت است. این همبستگی، در جهت ایجاد یک «خط قرمز واحد» عمل میکند. هدف، نه تنها حمایت از دانمارک، بلکه فرستادن این پیام به واشنگتن است که اروپا حاضر نیست اصول بنیادین حاکمیت و امنیت جمعی را در معرض معامله قرار دهد.
این وحدت، همچنین بازتابی از تحول استراتژیک اروپا در سالهای اخیر است. بحثهای مربوط به «استقلال راهبردی اروپا» و تقویت ستون اروپایی ناتو، در مواجهه با چنین تهدیدهای غیرمتعارفی، از حالت تئوری خارج شده و به ضرورتی عینی تبدیل میشود. اروپا دریافت که برای محافظت از خود در برابر بیثباتیهای احتمالی از هر طرف، باید بیش از پیش بر ظرفیتهای مستقل دفاعی و دیپلماتیک خود تکیه کند.
تأثیر بر امنیت اروپا و آینده ناتو: یک پارادوکس امنیتی
در کوتاهمدت، این بحران به وحدت ظاهری اروپا دامن زده است. اما در میانمدت و بلندمدت، اثرات مخربی بر امنیت قاره دارد. این حادثه اعتماد را، که رکن اصلی هر پیمان دفاعی است، فرسایش میدهد. این پرسش مطرح میشود که اگر رهبری یک کشور عضو اصلی، اساس همپیمانی را به چالش میکشد، چگونه میتوان در یک بحران واقعی، مثلاً در مرزهای شرقی ناتو، بر حمایت بیقید و شرق این کشور حساب کرد؟
این وضعیت، یک «پارادوکس امنیتی» ایجاد میکند: ادعای افزایش امنیت ملی آمریکا از طریق کنترل گرینلند، مستقیمترین مسیر برای تضعیف امنیت جمعی غرب و به خطر انداختن نظمی است که در هفت دهه گذشته حافظ منافع واشنگتن نیز بوده است. این نشان میدهد که چگونه دیدگاههای افراطی مبتنی بر منافع ملی کوتاهمدت و یکجانبهگرایانه، میتواند داراییهای استراتژیک بلندمدت یک کشور را مانند شبکه گسترده متحدان به مخاطره بیندازد.
تحلیل خط مشی ترامپ در برابر اروپا
از منظر نظریههای روابط بینالملل، این رویداد را میتوان صحنه برخورد دو دیدگاه تفسیر کرد. از یک سو، واقعگرایی تهاجمی که در کلام ترامپ و مشاورانی چون میلر متجلی است، بر آنارشی نظام بینالملل، اولویت مطلق منافع ملی و لزوم افزایش مداوم قدرت به هر قیمت تأکید دارد. در این نگاه، گرینلند یک «دارایی استراتژیک» است که فارغ از تعلقات سیاسی و پیمانی باید در اختیار گرفته شود.
در مقابل، موضع دانمارک و اروپا را میتوان در چارچوب نهادگرایی لیبرال و به طور خاص نظریه امنیت جمعی فهمید. در این دیدگاه، ناتو یک نهاد پیچیده است که نه تنها قدرت سخت، بلکه هنجارها، قواعد و تعهدات متقابل را گرد هم آورده است. امنیت، محصول حفظ این نهاد و احترام به قواعد آن است. نقض حاکمیت یک عضو، حمله به خود نهاد و در نتیجه به کل سیستم امنیتی جمعی است.
نکته جالب اینجاست که واکنش اروپا، خود یک اقدام واقعگرایانه هوشمندانه در قالب نهادگرایی بود. اروپاییها با بسیج نهادها و تأکید بر هنجارهای مشترک، درصدد «متوازنسازی» در مقابل تمرکزگرایی قدرت آمریکا برآمدند. آنها نشان دادند که نهادها میتوانند ابزاری برای قدرتهای متوسط و کوچک باشند تا در برابر زیادهخواهی قدرتهای بزرگ از خود محافظت کنند.
در مجموع، تهدیدهای اخیر درباره گرینلند، هرچند ممکن است به عمل نظامی منجر نشود، اما آسیب خود را وارد کرده است. این حادثه شکافی را که پیشتر در روابط ترانسآتلانتیک وجود داشت، عمیقتر و عریانتر کرد. این نشان داد که حتی مفاهیمی بنیادی مانند «حاکمیت متحدان» میتوانند در گفتمان سیاسی بخشی از نخبگان یک کشور عضو ناتو، قابل بحث و معامله تلقی شوند.
آینده این تنش به مسیر داخلی سیاست در آمریکا و میزان پایداری وحدت اروپا بستگی دارد. محتملترین سناریو در کوتاهمدت، فروکش کردن تدریجی تنش لفظی و ادامه روابط در سایهای از بیاعتمادی است. اما اثر بلندمدت آن، شتاببخشی به روندهای موجود خواهد بود: تسریع در افزایش بودجه دفاعی اروپا، تعمیق همکاریهای امنیتی مستقل از ناتو در درون اتحادیه اروپا (مانند ابتکار عمل مداوم اروپا)، و تلاش برای ایجاد مکانیزمهای تضمینکننده امنیت که کمتر به نوسانات سیاسی در واشنگتن وابسته باشند.
اما در نهایت، این واقعه به همه طرفها یادآوری کرد که ناتو، با همه قدرت نظامیاش، نهادی انسانی و سیاسی است و مانند هر نهاد دیگری، بر پایه اعتماد و احترام متقابل استوار است. هنگامی که این بنیانها مورد تردید قرار گیرند، حتی قدرتمندترین پیمانهای دفاعی نیز در معرض فرسایش و زوال قرار میگیرند.
۲۱۳/۴۲