روزنامه کیهان در مقاله ای مفصل به ترانه علیدوستی حمله کرد.

به گزارش خبرآنلاین روزنامه کیهان نوشت: ترانه علیدوستی، بازیگری از جنس خود خوانده فمینیستی که فعالیت حرفه‌ای‌اش را از کلاس‌های بازیگری امین تارخ آغاز کرده، و با سابقه‌ای از حضور در پروژه‌هایی با پول‌های کثیف و البته دولتی (عملیات احیاء توسط الیت‌های سیاسی!) همچون انجام مصاحبه با معاون رئیس‌جمهور وقت، پس از اقدامات تبلیغی علیه جمهوری اسلامی و دعوت به اغتشاش در حوادث سال ۱۴۰۱ بازداشت و با وثیقه‌ای نسبتاً ناچیز آزاد شد.

او پس از مدتی، با حضور مجدد در یک مستند، بار دیگر نام خود را بر سر زبان‌ها انداخت. این مستند که ظاهراً تلاشی برای ثبت تجربه‌ زیست یک چهره‌ مشهور است، در عمل بیش از آنکه ویژگی‌های یک اثر مستند حرفه‌ای را داشته باشد، به پروژه‌ای برای بازسازی پسینی یک کنش سیاسی شباهت دارد.

در منطق جامعه‌شناسی انتقادیِ رسانه، تقدم دادن به کنش گفتاریِ عاطفی - با محوریت مفاهیمی چون بازداشت، بیماری و حذف حرفه‌ای - میدان داوری را از سطح تحلیل عقلانی به ساحت همدلی اخلاقی منتقل می‌کند. در این جابه‌جایی، پرسشگری تضعیف می‌شود و هرگونه نقد، به‌سرعت به بی‌انصافی تعبیر می‌گردد. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «تعلیق قضاوت انتقادی» نامید؛ جایی که احساس، پیش‌شرط فهم می‌شود.

سوخت اولیه‌ این پروژه، واقعیت رنج فردی (آن هم از نوع زنانه) است. با این حال، نکته‌ کلیدی اینجاست که بیماری او - برخلاف روایت احساسی حاکم بر مستند - ربطی به بازداشت یا زندان ندارد و یک بیماری ژنتیکی (همچون بیماری پوستی پدر) است. این، اولین شکاف میان واقعیت و روایت ارائه ‌شده است که به شکلی هوشمندانه پوشانده می‌شود. هدف در این‌جا تمرکز بر یک بیماری شخصی نیست، بلکه استفاده‌ی ابزاری از آن برای ساخت نمادی از «قربانی سیستم» است.
با این حال، روایت مستند با ساده‌سازی هنجاری و ساختن یک دوگانه‌ اخلاقیِ شفاف (قربانیِ مظلوم در برابر نظام ستمگر)، پیچیدگی‌های واقعیت اجتماعی را کنار می‌زند. حاصل، همدلی‌ای جهت‌دار است که مرز میان اعتراض مشروع و آشوب سازمان‌یافته را محو می‌کند و هزینه‌های گسترده‌ اجتماعیِ بحران‌های اخیر را به کلی از قاب روایت خود بیرون می‌گذارد.
 شخصی‌سازی و قهرمان‌سازی معکوس؛ ساخت نماد
این مرحله، قلب عملیات رسانه‌ای و تجلی «طراحی اتاق‌های فکر دشمن» است. بر اساس این طرح کلان با عنوان «رهبران جنبش‌های اجتماعی»، هدف این است که در مراحل حساس درگیری یا آغاز تحولات، از نمادهای از پیش آماده‌شده بهره‌برداری شود. این یک حرکت دائمی و چرخه‌ای است که به اقتضای شرایط، نام افراد خاصی را برای نقش‌آفرینی پیش می‌کشد.
در این چهارچوب، به جای پرداختن به پیچیدگی‌های چندبعدی جامعه ایران، کل مسئله بر دوش یک فرد منتخب گذاشته می‌شود. ترانه علیدوستی، با ویژگی‌های از پیش مهیّا (محبوبیت نسبی، شخصیت به ظاهر «کله‌شق»، غیبت اجباری و بیماری)، به عنوان مهره منتخب برای «سردمداری جریان» برجسته می‌شود. 
مستند «ترانه»، با قاب‌بندی گزینشی، همه تمرکز را بر رنج فردی او می‌گذارد و زمینه‌های دیگر را حذف می‌کند. این کار، یک دوگانه اخلاقی شفاف (قربانی مظلوم در برابر سیستم ستمگر) می‌سازد و قضاوت انتقادی را به همدلی احساسی تقلیل می‌دهد. به عبارت دیگر، محتوا و عمق مطالبات قربانی شکل و احساسات می‌شود تا بیشترین تاثیر روانی را بگذارد.
 لشکر سلبریتی‌ها و ذی‌نفعان داخلی
پس از ساخت نماد، نیاز به تنفس مصنوعی برای زنده نگه داشتن و گسترش این روایت احساسی است. این‌جا فهرست بلندبالای سلبریتی‌ها (از نگار جواهریان و رضا کیانیان تا سحر دولتشاهی و بهمن بابازاده) وارد میدان می‌شوند. بازنشر گسترده مستند با عناوین اغراق‌آمیز مانند «باشکوه» و «شجاع»، صرف نظر از نیت فردی این افراد، در عمل به پروژه‌ای که در پرده دوم طراحی شد، مشروعیت و شدت می‌بخشد. این اقدام، میدان را از تحلیل، به سمت هیاهوی احساسی می‌برد. همزمان، ذی‌نفعان داخلی مانند برخی الیت‌های سیاسی نیز از این موج برای فشارهای حزبی و گروهی خود استفاده می‌کنند و به دو قطبی‌سازی داخلی دامن می‌زنند.

رسانه‌های برانداز و پروژه قهرمان‌سازی
این نماد تقویت‌شده، اکنون آماده تحویل به بازیگران کلان‌تر است. «شبکه مادر» نیز به داد اپوزیسیون می‌رسد. بی‌بی‌سی و جریان‌های برانداز خارج‌نشین، که همواره در پی «قهرمان‌سازی» برای روایت «مقاومت ضد حکومتی» هستند، این فرصت را غنیمت می‌شمارند. آنها مستند و واکنش‌ها را در چهارچوب روایت کلان خود از ایران به عنوان فضائی سرکوبگر جای می‌دهند. بازنمایی نمادین افرادی همچون مسیح علینژاد یا کنش نشان‌دار فائزه ‌هاشمی، انعکاس تبلیغات «لبنیات تبرک با حضور گاوهای صورتی»، یا نمایش تصویر مریم رجوی با روسری صورتی و محمد خاتمی با لباس صورتی در بیمارستان، همگی در این مرحله از پروژه رسانه‌ای معنادار می‌شود. اینجا، بیماری پوستی یک فرد، به ابزاری در جنگ روانی بین‌المللی علیه کشور تبدیل می‌شود.
اما مکانیسم تأثیر این مرحله تنها به رسانه‌های سنتی محدود نمی‌شود. الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و توئیتر (ایکس) نقشی حیاتی در تکمیل و تشدید این فرآیند ایفا می‌کنند. این الگوریتم‌های ذاتیِ مبتنی بر تعامل و احساس، به طور خودکار محتوایی را که واکنش‌های عاطفی شدید (همدردی، خشم، تحسین) ایجاد می‌کند، تقویت و در معرض دید مخاطبان گسترده‌تری قرار می‌دهند.
در نتیجه، هشتگ‌ها، پُست‌های احساسی و ویدیوهای همبستگی، بدون نیاز به دستور مستقیم، به صورت ویروسی گسترش یافته و حلقه بازخوردی قدرتمندی ایجاد می‌کنند که روایت ساده‌شده و احساسی را به طور مصنوعی تقویت و تکرار می‌نماید. این امر، فضای مجازی را به میدانی تبدیل می‌کند که در آن، «سروصدا» معادل «اهمیت» و «احساس» جایگزین «استدلال» می‌شود و عملاً اکوسیستمی رسانه‌ای برای پروژه قهرمان‌سازی شکل می‌گیرد.
در این مرحله است که بیماری پوستی یک فرد، به طور کامل به یک ابزار کارا در جنگ روانی و روایی بین‌المللی علیه کشور تبدیل می‌شود. روایتی که از درون با همبستگی احساسی تقویت شد، اکنون از بیرون با پوشش رسانه‌ای هدفمند و انتشار الگوریتمی، به عنوان یک «واقعیت مسلط» در سطح بین‌المللی عرضه می‌گردد و مقدمات مرحله نهائی، یعنی واکنش متقابل و تشدید تقابل را فراهم می‌سازد.


 تکمیل پازل و واکنش نظام

این فرآیند نه یک حرکت خودجوش، بلکه بخشی از یک «جنگ روایی برنامه‌ریزی شده» است که هدفش تعلیق قضاوت انتقادی، ایجاد آشوب ذهنی و آماده‌سازی بستر برای بی‌ثباتی است. 
تحلیل ارائه شده در داده‌های اولیه، این پروژه را حلقه‌ای از یک زنجیره بزرگ‌تر می‌داند که پس از ایجاد «نارضایتی عمومی» از طریق عوامل اقتصادی و «تهییج مخالفان» با ابزارهایی مثل این مستند، به ورود به مرحله عملیاتی‌تر شامل تحرکات میدانی و حتی طرح‌های خارجی(ناامنی، تحریک افراد، مخالفین، گروهک‌ها و... ) متصل می‌کند.
در این میان، نکته مهم در عملکرد رسانه‌ای این است که الزاماً برهم زدن آرامش اجتماعی نیازمند انتشار خبر کذب نیست؛ قاب‌بندی گزینشی، زمان‌بندی حساب‌شده و چیدمان معنایی خاص نیز می‌تواند منطق بحران را بازتولید کند. پخش این مستند را در این بافت می‌توان نه صرفاً ثبت یک خاطره شخصی، بلکه تلاشی برای دمیدن بر خاکسترِ بحرانی فروکش‌کرده، دانست.
هدف، زنده نگاه داشتن حسِ تعلق به یک اپیزود اعتراضی گذشته، تقویت احساسِ «قربانی ‌بودن جمعی» و ایجاد انتظار برای فصل بعدی ناآرامی‌هاست. طراحان آشوب، با تربیت «گرگ تنها» و« فعال‌سازی مهره‌های بی‌پرچم» به دنبال «بازتولید بحران» هستند.
 واکنش نهادهای امنیتی و رسانه‌ای حامی نظام، در همین چهارچوب شکل می‌گیرد: افشای این «طرح دشمن» و اتصال آن به پروژه کلان بی‌ثبات‌سازی، برجسته‌کردن تناقضات موجود در نماد ساخته‌شده و هشدار صریح درباره عواقب اجتماعی ادامه این روند. این واکنش، خود بخشی جدایی‌ناپذیر از رقابت نفس‌گیر برای تعریف روایت مسلط از وقایع و کنترل فضای معنایی کشور است. تقابل این دو روایت، خود به تشدید شکاف‌های اجتماعی و تعمیق دور باطل بی‌اعتمادی دامن می‌زند و صحنه را برای ادامه نبرد در عرصه‌ای فراتر از یک مستند یا یک بیماری فردی آماده می‌سازد.

17302