به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایرنا، «سایه خدا» میتواند ارجاعی باشد به انگارهها و کردارهایی که به طرقی مهم، شبیه دین سنتی اند. اما آنها به منزلۀ دین بازشناخته نمیشوند، بیشتر به این دلیل که شامل برخی از آشناترین خصوصیتهای دین نیستند- مثلاً، داستان معجزهها، دعاوی دریافت وحی یا کردارهای عبادی مشترک. با این همه، آنها همان نقش دین را در تسلی دادن به ما بابت کوتاهی عمرمان و رنجی که در این زندگی متحمل میشویم ایفا میکنند. تمرکز کتاب حاضر مشخصا بر یکی از خصوصیتهای دین سنتی است: اعتقاد به فناناپذیری شخصی که در بدو امر(نزد نیچه و فیشته) در امتداد اعتقاد فناناپذیری شخصی وجود داشتند، اما بعدها به عنوان جایگزینی برای آن عمل کردند.
کتاب حاضر به جای تبیین فرایند سکولاریزاسیون به عنوان معلول تحولات بیرونی (یعنی ظهور «جهانبینی علمی»، تغییر ساختارهای اجتماعی و در نتیجه نیاز به ایدئولوژیهای جدید، یا هر علت دیگری) روایت خود را در قالب چشماندازی صورتبندی میکند که نسبتی درونی با خودِ انگارهها دارد. ادیان توحیدی با مسئلهای دائمی مواجهاند. جهانی که آنها به مومنان عرضه میکنند محصول الوهیتی است که قادر مطلق، عالم مطلق و خیرخواه مطلق است.
رویکرد نویسنده در کتاب حاضر متفاوت است. اگرچه مانند هگل(و بهواقع افلاطون) قایل به فهمی دیالکتیکی از فلسفه است یعنی اینکه فلسفه با تعارض دوکساها آغاز میشود؛ اما بر این باور نیست که راهی یکتا و لزوما عقلانی برای پاسخ دادن به آن تعارضها وجود دارد. در عوض هدف نویسنده عبارت است از بررسی تعارضهای نهفته در فرهنگ و پاسخهایی که برای مردان و زنان ژرفاندیش قانعکننده بوده است، و در عین حال تلویحا از خواننده میخواهد خود درباره وضعیت و جایگاه خویش بیاندیشد و تصمیم بگیرد. بنابراین گرچه کتاب حاضر تاریخی است، روایتی از توالی رویدادها، و بهمراتب کمتر از آن تبیینی غایت شناختی در باب اینکه چگونه استدلالی واحد به نحوی متعاقد کننده در خلال زمان منکشف میشود، نیست.
در فصل دوم، نویسنده ابتدا از آنچه رویکرد ورودی -مشروعیت- خروجی- مشروعیت در قبال درک ایدهها در جامعه مینامد در مقابل تبیینهای منفعت محور (ورودی- ابزارگرایی- خروجی- مشروعیت) و آنچه «استعلاگرایی استدلالی» مینامد (یعنی ایده که انسانها، در مواجهه با جهان، همواره با مجموعهای پیشاپیش داده شده از مفاهیم، محدود میشوند)، دفاع میکند. سپس به توصیف دو مسالهای میپردازد که چارچوب روایت این کتاب را ترسیم میکنند: مسئلۀ دادباوری و مسئلۀ غامض اوتیفرون.
در پایان فصل دوم آشکار میشود که کانت عمیقا به هر دو مسئله مزبور میپردازد و این که پاسخی به خصوص برای آنها دارد. از دید کانت اخلاقیات نه برساختهای انسانی است و نه برساختهای الهی، بلکه چیزی است که انسان و خدا را در پیوند با هم قرار میدهد. نیکی جهان مشتمل است بر آزادی انسان و امکانی که این آزادی برای عاملیت انسانیِ مسئولانه ایجاد میکند.
بنابر این در فصل سوم نویسنده به سراغ یکی از فشردهترین بخشهای فلسفۀ کانت میرود که محل بیشترین سوءفهم بوده است: نظریۀ وی در باب آزادی استعلایی. نویسنده برخلاف بسیاری از مفسران کانت، بر این باور نیست که «دفاع» فلسفی کانت از امکان آزادی استعلایی بیثمر یا آشکارا نارضایتبخش است. در مقابل، استدلال میکند که دفاع او تلاشی بدیع و پیچیده به منظور به کارگیری آموزههای گسترده در باب ایدئالیسم استعلایی در راستای آشتی دادن عاملیت انسانی آزاد با مدعاهای فیزیک و علوم طبیعی است. بدون چنین دفاعی، انگارۀ کانت از زندگی انسانی به مثابۀ چیزی که با آزادی ارزشمند میشود ناموجه و مجازات الهی انسانها بابت گناهانشان آشکارا ناعادلانه خواهدبود.
اما در فصل چهارم نویسنده توضیح میدهد که این تنها بخشی از فهم ایدئالیستیِ آزادی است: اینکه آزادی شامل رهاییت از خودسرانگی است و این که «خودسرانگی» میتواند مشتمل باشد بر بهکارگیریِ کاملا تصادفی اراده(«willkur») و نیز انتقیاد تحت نیروهای بیرونیِ علّی. به باور نویسنده این ایدۀ کانتی ایدئالیستهای آلمانی بعدی - فیشته، شلینگ، هگل- را تحت تاثیر قرار میدهد و کلیدی برای تفسیر پروژههای فلسفی آنها است که در ظاهر بسیار غیرکانتی اند.
در فصل پنجم به تفسیر آنچه اغلب هستۀ فلسفۀ اخلاق کانت تلقی میشود باز میگردد: درک وی از قانون اخلاق آنگونه که در «دستور مطلق» تجسم مییابد. نویسنده استدلال میکند که نه تنها تلاشها به منظور تبیین دستور مطلق به عنوان رویهای عقلانی برای حل مسائل غامض اخلاقی به واقع ناکام میماند، بلکه همانا این تصویر از کانت در جستجوی چنین رویه ای است حاکی از فهم نادرست پروژۀ وی است.
نویسنده در فصل ششم به توصیف امری میپردازد که در عنوان کتاب آن را مطرح کرده است. در کنار روایت کانت مبنی بر اینکه انسانها بر اساس دورنمای حسابرسی در محضر عدالت الهی زندگی میکنند، این ایده مطرح است که انسانها، در سطح جمعی، میتوانند خود را در پروژۀ تاریخی ایجاد جهانی عادلانه نقشآفرین تلقی کنند. متفکران آلمانی آن دوره(به خصوص هردر، شیلر، فیشته و هگل) تحت تاثیر کانت، اما همچنین مستقل از وی، فهمی مدرن را از «فناناپذیری تاریخی» بسط دادند که، با به حاشیه رفتن ایدۀ فناناپذیری شخصی، چیزی را به انسانها عرضه کرد که بتوانند با آن همذاتپنداری کنند و به آن امید داشته باشند.
در فصل هفتم نویسنده به ایدۀ آزادی به مثابۀ غلبه به خودسرانگی باز میگردد و این پرسش را پیش میکشدم که آیا بهای این آزادی گزاف نیست. اگر تمامی روابط مرجعیت باید کاملا قابل توجیه باشد، تکلیف سرشت شخصی روابط چه میشود؟ غلبه بر «بیگانگی ناشی از خودسرانگی» برای ما به بهای «بیگانگی ناشی از غیرشخصی بودن» تمام میشود. افزون بر این، اگر تنها بخشِ کاملا عقلانی انسان آن عاملیت اخلاقی است که درون خود دارد، آنگاه هویتش تا حد هستهای کوچک تقلیل مییابد. در مقابل، اگر تنها روح است که کاملا آزاد و عقلانی است، آنگاه فرد باید راهی برای منطبق ساختن خود با آن بیابد، خواه از طریق نظرورزی فلسفی یا، برای اکثر افراد، از طریق غوطهور ساختن بیگلایۀ خود در ملزومات جامعهمان و نظم اخلاقی اجتماعی آن.
در فصل هشتم، ما حصل تفسیرهای نویسنده از کانت و هگل گرد هم آورده شده است و به رابطه بین فلسفه و تاریخ پرداخته شده است. تصویری که کانت از انسانهایی که آزادانه بر اساس قانون اخلاق مشترک عمل میکنند ترسیم میکند حاکی از سرانجام دین «سقراطی» است. اما نظام هگل سقراطگرایی را حتی جلوتر میبرد: آشتی حاصل این واقعیت است که کل واقعیت، وقتی از نظرگاه فلسفه نگریسته شود، میتواند به نحوی عقلانی فهم شود. اما چه میشود وقتی پروژۀ آشتی و درک عقلانی واقعیت، که دیگر پیوندی با فهم «نظرورزانۀ» ادعاییِ هگل از عقل برقرار نمیکند، شکست میخورد؟ استدلال نویسنده این است که پروژۀ فلسفی تداوم مییابد، اما جاهطلبیهای آن در راستای آشتی دادن انسانها با زندگیشان لزوماً تعدیل میشود.
نهایتا در فصل نهم نویسنده به پیامدها میپردازد. یکی از نکاتی که نویسنده میکوشد نشان دهد این است که ایده فناناپذیری تاریخی، گرچه به نحوی طبیعی از ایده کانت در باب تاریخ انسانی به مثابه تاریخ آزادی انسانی حاصل شد، محدود به آلمان نبود. بلکه میتوان ملاحظه کرد که این ایده پیشاپیش نزد (برخی از) فیلوزوفها و انقلابیون فرانسوی حاضر است، نزد ادموند برک، ضدانقلابی بزرگ، و نزد حامیان اصلی لیبرالیسم پیشروِ بریتانیایی در قرن نوزدهم، یعنی جان استوارتمیل و جورج الیوت. اعتقاد به فناناپذیری تاریخی به شکلهای گوناگونی در میآید، و این زمانی آشکار میشود که بررسی کنیم چرا، چنان که دیدرو بیش از ۲۵۰ سال قبل اظهار کرد، دورنمای انقراض انسان در هزار سال دیگر یک فاجعه اخلاقی برای انسانها در زمان حال خواهدبود.
قسمتی از متن کتاب
تناقض مد نظر کانت در کجاست؟ به نظر میرسد مشکل این است که نهاد وعده نمیتواند بدون این پیشفرض که قاعدتاً به وعدهها عمل خواهدشد پابرجا بماند. منتقدان کانت در پاسخ به این مشکل چیزی را مطرح کردهاند که من آن را ایران مسئلۀ حل نشده مینامم.
این منتقدان استدلال میکنند که بله، اگر هیچکس به وعدههایش عمل نکند (یا انتظار برود که به آنها عمل نکند)، آنگاه نهاد وعده ناممکن خواهدبود. اما این را در مورد دیگر نهادها نیز میتوان گفت. مثلاً تکلیف رشوهخواری و دوئل چه میشود؟ اگر هیچکس رشوه نگیرد و چالش دوئل را نپذیرد، این نهادها نیز از درون فرو میپاشند. اما آیا این چیز بدی است؟
بنابراین خوانش، معیار کلیتپذیری مد نظر کانت حداکثر یک شرط ضروری است. چنین معیاری کمکی به حل این مسئله نمیکند که آیا حفظ نهاد مورد نظر ارزشمند است یا خیر. برای این منظور به چیز بیشتری نیاز است – یعنی آزمونی برای سنجش ارزش کردارها و نهادها. انواع گوناگونی از این ایراد را میتوان در دو مجموعه از اندیشههای اخلاقی – فایدهباوری و نگرش هگلی- یافت که از جهات دیگر کاملاً در تضاد با یکدیگرند.
اما مدافع نگرش کانتی پاسخی برای این ایراد دارد.
مدافع اخلاق کانتی اشاره خواهد کرد که تناقض صرفاً در وجود یا عدم وجود نهادها نیست، بلکه در نحوۀ مرتبط شدن آنها به اهداف افرادی است که در آن نهادها مشارکت میکنند. تحقق هدف فردی که وعدۀ دروغ میدهد منوط به وجود نهاد وعده است. از سوی دیگر، اگر فردی خواهان مشارکت در نهاد دوئل نباشد، میتواند از دوئل اجتناب کند و به هدفش برسد حتی در صورتی که (با این کارش) نهاد دوئل از بین برود.
کریستین کورساگارد چنین خوانشی را تفسیر دستور مطلق بر مبنای تناقض عملی نامیده است:«به باور طرفداران تفسیر بر مبنای تناقض عملی، کارآمدیِ ضابطه در حصول هدفش با کلیت بخشیدن به آن از بین میرود.» (صفحه ۱۹۹ و ۲۰۰)
کتاب «سایه خدا، کانت، هگل و گذار از ملکوت به تاریخ» نوشته مایکل روزن و ترجمه حسین نیکبخت در قطع رقعی، جلد گالینگور، کاغذ تحریر، در ۵۷۶ صفحه، شمارگان هزار و ۱۰۰ نسخه، در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات ققنوس منتشر شد.
۲۱۶۲۱۶