به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین حمید یزدانپرست در روزنامه اطلاعات نوشت : این یادداشت را می نویسم تا اگر گذرتان در این روزهای غمبار به میدان انقلاب نیفتاده، دستتان بیاید که آنجا چه خبر است. باز هم مقصودم تنها همین اطلاعرسانی نیست. بیشتر این است که سیمایی از کف فقط یک میدان در تهران را برایتان ترسیم کنم.
باز بعد از ساعت ۵ میآمدم تا دمدمای غروب و نماز مغرب را در همان مسجد میخواندم و میرفتم خانه، افطار میکردم و باز برای سومین بار برمیگشتم میدان انقلاب. شبها مراسم رسمی برگزار میشود با چند نورافکن قوی و بلندگوی رسا و مجریان مجرب و سخنرانان نامدار و برنامههای متنوع.
اینها را گفتم که اگر گذرتان در این روزهای غمبار به میدان انقلاب نیفتاده، دستتان بیاید که آنجا چه خبر است. باز هم مقصودم تنها همین اطلاعرسانی نیست. بیشتر این است که سیمایی از کف فقط یک میدان در تهران را برایتان ترسیم کنم. و راستش را اگر بخواهید، میخواهم کمی نیز از روی مدعیانی همچون خودم کم کنم؛ چگونه؟ بشنوید ای دوستان این داستان:
کافی است چند نظامی رد شوند، همه فریاد میزنند: «نیروهای مسلح! انتقام، انتقام»، «شعار ما یک کلام/ انتقام والسلام»، «نه سازش، نه تسلیم/ نبرد با آمریکا»، «می جنگیم، میمیریم/ ذلت نمیپذیریم». مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس و منافقین که جای خود دارد، دیشب مرگ بر فرانسه هم اضافه شد. آن پیرکودکِ خیانتتبار هم فراموش نمیشود و گاه و بیگاه مرگ و نفرینی نثارش میکنند و برخی هم اعتراضکنان میگویند: «اسم نحسش را نبرید»، یعنی آن بدبخت همین حد نیز نمیارزد! گاه نیز همه یکباره آتشی میشوند و بانگ برمیآورند: «مرگ بر وطنفروش خائن»، «مرگ بر مزدور آمریکایی».
این از شعارها، اما هنوز چند تن دیگر هستند که باید ذکرشان کنم: یکی آن دختر دهسالۀ اسکیتسوار که پرچم ایران یا عکس رهبر را دست میگیرد و شتابان پس و پیش میرود و در محوطه چرخ میزند، یا آن بانوی مسن چادری که میگوید از ۸ صبح میآید و بهتنهایی شعار میدهد و گاه برمیگردد به عکس بزرگ رهبر که از ساختمان نبش میدان آویختهاند، مینگرد و مادرانه میگوید: «الهی برات بمیرم» و برای من توضیح میدهد که دو بار ایشان را به خواب دیده و یک بار رهبر زیارت جامعه را به او میدهد، بغض میکند و با لهجه اصفهانی میگوید: «جونم درآت برات» و اشک میریزد. من هم وقت و بیوقت اشکم جاری میشود، بهخصوص وقتی «حیدر حیدر» میکنند و یاد رجزخوانی حضرت امیر(ع) در جنگ خیبر میافتم که: «أنا الذی سَمَّتنی اُمّی حَیدره...» («مرا مام من نام، حیدر نهاد»؛ یعنی شیر ژیان) و شعر عطار در ذهنم مرور میشود: رونقی کان دین پیغامبر گرفت/ از امیر مؤمنان، حیدر گرفت.
روز دیگر همین خانم شد یک پا گرداننده صحنه: چپ و راست میرود، به بسیجیها امر و نهی میکند و بلکه درستترش اینکه راهنمایی میکند: تو اینجوری کن، تو آنجوری، شما برو آنجا بایست، با پرچم دور میدان بدو و آنها حرفش را گوش میکنند همانجور که حرف خواهر بزرگترشان را، عقب میآید و دخترک اسکیتسوار را تشویق میکند، موبایلش را درمیآورد و میدهد دست آقایی که از روز سوم بلندگو آورده تا سرود و نوحه پخش کند و همین که تمام شد، باز تنظیمش میکند و نوحههای حماسی دیگر.
سه چهار دختر و زن جوان کاملاً بی روسری هم با دیدن او، به جمع اضافه شدهاند و یکیشان که پرچم به دست است و شعارهای آتشین سر میدهد، خبرنگاری به سراغش میرود و چنان حماسی پاسخ میدهد که مرد مسنی به وجد میآید و میگوید: برای سلامتی دختر ایران صلوات!
من واقعاً از نا رفتهام و افزون بر تشنگی دائمی، گرسنه نیز هستم و بهانهای میجویم که برای استراحت به خانه بروم؛ اما چشمم به آن بانوی نستوه که میافتد، شرم میکنم و میگویم هر وقت او برود، من هم بروم؛ اما او نمیرود. روزهای دیگر فهمیدم که نباید به امید رفتن او باشم، او شده یک محور اصلی میدان و خسته نمیشود از دادن شعار و سلام نظامی و همدلی با بسیجیها و تشویق این و آن. تهی مباد ایران از این شیرزنان که فردوسی یک نمونهاش را جاودانی کرد به نام گُردآفرید که در مرز با دشمن رویاروی شد، یعنی سهراب بیچارۀ فریبخورده: زنی بود بر سان گُردی سوار...
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر، چنین ناورید
بپوشید دِرْع سواران جنگ
نبود اندر آن کار، جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ، رومی گره
فرود آمد از دژ بهکردار شیر
کمر بر میان، بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد،
که: گُردان کدامند و جنگاوران؟
دلیران و کارآزمودهسران؟
چو سهراب شیراوژن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید،
کمان را بزه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش تیرش گذر
چو آمد خروشان به تنگاندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره، موی اوی
درفشان چو خورشید شد روی اوی
شگفت آمدش، گفت: از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه!
کجای ایران است که امروز شیرزنان کم آورده باشند؟
1717