خبرآنلاین - در کشاکش تنشهای ژئوپلیتیک خاورمیانه، صحنهای در حال شکلگیری است که میتواند سرنوشت نه تنها منطقه، بلکه نظم جهانی را برای دهههای آینده رقم بزند. حضور سنگین نیروهای آمریکایی و احتمال حمله به ایران، تنها یک درگیری معمولی نخواهد بود. این جنگ، اگر آغاز شود، به معنای واقعی کلمه میتواند "جنگ آخر" باشد؛ نقطه عطفی نهایی که نظم موجود را لااقل برای یکی دو دهه تثبیت میکند یا آن را در هم میشکند. از منظر رئالیسم تهاجمی، قدرتهای هژمون در دورههای افول نسبی، ممکن است برای حفظ برتری خود به اقدامات نظامی پیشدستانه متوسل شوند. در این سناریو، تنها دو پیامد بنیادین متصور است: یا آمریکا پیش از جنگ، با توافقی تاریخی راهی برای تنشزدایی مییابد، یا با ورود به جنگ، سرنوشت هژمونی خود را به مخاطره میاندازد.
اینجا باید مراقب یک «توهم تمثیل» خطرناک بود. پیروزیهای ظاهری آمریکا در صحنههایی مانند ونزوئلا، که عمدتاً مبتنی بر فشارهای حداکثری اقتصادی و عملیات روانی بودهاند، ممکن است نوعی اعتماد به نفس کاذب ایجاد کرده باشد که گویی میتوان همین الگو را با شدت بیشتر علیه ایران نیز تکرار کرد. اما ایران، برخلاف ونزوئلا، یک دولت عمیقاً نهادینه شده با شبکهای گسترده از متحدان منطقهای و توان بازدارندگی نظامی مستقیم است. اشتباه گرفتن این دو صحنه، میتواند فاجعهبار باشد. چرا که، بر اساس نظریه «ثبات هژمونیک»، بقای نظم موجود در گرو حفظ توأمان «توان» و «مشروعیت» توسط قدرت مسلط است؛ و جنگی فرساینده و بیحاصل، میتواند طومار هر دوی این ارکان را در هم بپیچد.
سناریوی اول: توافق تاریخی و عقبنشینی هژمونیک
ایالات متحده امروز در موقعیتی منحصر به فرد و در عین حال شکننده قرار دارد. هژمونی جهانی آن پس از دو دهه جنگهای پرهزینه و بیثمر، با ظهور قدرتهای رقیب، دیگر آن شکستناپذیری سابق را ندارد. نظریه ثبات هژمونیک میگوید هژمون برای حفظ نظم، نیاز به مشروعیت و ارائه کالای عمومی دارد. یک جنگ تهاجمی دیگر، میتواند آخرین میخ بر تابوت این مشروعیت باشد. حمله به ایران میتواند به یک باتلاق استراتژیک تمامعیار تبدیل شود. پنتاگون به خوبی میداند که ایران توان موشکی قابل توجهی دارد و میتواند امنیت انرژی جهانی را مختل کند. سخنان مقامات آمریکایی، از جمله اخطار ترامپ مبنی بر «اتفاقات بد» در صورت عدم توافق، در چارچوب «دیپلماسی اجبار» قابل تحلیل است. اما این تهدیدها ذاتاً دوگانه هستند: هم نشان عزم هستند و هم نشان میدهند گزینه جنگ، گزینه مطلوبی نیست. در اینجا منطق "جنگ آخر" وارد میشود. واشنگتن ممکن است به این نتیجه برسد که هزینه یک درگیری تمامعیار- نه تنها از نظر تلفات، بلکه از نظر جایگاه جهانی- به مراتب بیشتر از سود آن است. شکست یا بنبست در برابر ایران، ضربهای مهلک به اعتبار نظامی آمریکا وارد خواهد کرد. چرا که، یک جنگ شکستخورده میتواند شتاب انتقال قدرت از هژمون قدیم به قدرتهای در حال ظهور را به طور چشمگیری افزایش دهد. بنابراین، منطقیترین راه برای حفظ هژمونی، جلوگیری از جنگی است که میتواند آن را نابود کند. اینجاست که فضایی برای یک توافق تاریخی به وجود میآید. چنین توافقی "جنگ آخر" را پیش از آغاز خاتمه میدهد: جنگی که به دلیل بسیار پرهزینه بودن، هرگز شروع نشد.
سناریوی دوم: جنگ تمامعیار و پیامدهای شکننده
اما اگر تراژدی جنگ آغاز شود، پیامدهای آن سرنوشت منطقه را در مسیری کاملاً متفاوت رقم خواهد زد. ایران یک ارتش متعارف منفعل نیست؛ بلکه شبکه پیچیدهای از نیروهای نامتقارن است. رهبر ایران به صراحت هشدار دادهاند: «این جنگ، یک جنگ منطقهای خواهد بود.» این سخن، بیان یک استراتژی دفاعی واقعی مبتنی بر «بازدارندگی از طریق گسترش دامنه تهدید» است. این استراتژی شکل پیشرفتهای از «توازن سخت» است که هدف آن افزایش هزینه حمله برای مهاجم تا حد انصراف است. اعتماد به نفس ناشی از مداخلات به نسبت کمهزینه گذشته (مانند ونزوئلا) میتواند منجر به یک «خطای محاسبه استراتژیک» فاجعهبار شود. رهبران آمریکا ممکن است با قیاس نادرست، گمان کنند فشار حداکثری روی ایران نیز نتیجه مشابهی خواهد داشت، در حالی که ایران ظرفیت تبدیل یک درگیری محدود به یک آتشسوزی منطقهای را دارد. جنگ به سرعت میتواند لبنان، سوریه، عراق، یمن و حتی کل منطقه را در بر گیرد. در این سناریو، دو زیر سناریوی متضاد وجود دارد:
الف) شکست هژمونی آمریکا:
اگر آمریکا نتواند به اهدافش برسد و متحمل آسیبهای شدید شود، پایههای هژمونی آن سست خواهد شد. این وضعیت، نمود عینی «نظریه امپراتوریزدایی» است: هژمون درگیر جنگهای فرسایندهای میشود که منابع و اراده آن را تحلیل میبرد و سرانجام آن را از درون میپوساند. "شکست" به معنای عدم توانایی در تحمیل اراده و خروج با دست خالی است. این اتفاق زوال قطعی را نشانه خواهد گرفت. اجماع جهانی علیه آمریکا تقویت میشود و جهان وارد دورهای جدید از چندقطبیسازی آشوبگونه میشود.
ب) شکست ایران و تغییر نقشه خاورمیانه:
در صورت پیروزی قاطع نظامی آمریکا، ساختار قدرت منطقه دگرگون خواهد شد. با تضعیف یا فروپاشی ایران، محور مقاومت از هم میپاشد و یک خلاء قدرت عظیم به وجود میآید. این وضعیت یک فرصت استثنایی برای اسرائیل فراهم میکند تا پروژههای ایدئولوژیک بلندمدت خود، مانند ایده «اسرائیل بزرگ»، را در آشوب پساجنگ پیش ببرد. نگرانی اصلی در این سناریو، «تجزیه کشورهای منطقه» است. مرزهای مصنوعی دوران استعمار که کشورهایی مانند عراق و سوریه بر اساس آن شکل گرفتهاند، در معرض تهدید جدی قرار میگیرند. شکافهای عمیق قومی و مذهبی در این کشورها میتواند به فروپاشی داخلی و درگیریهای خونین جدیدی بینجامد. این تجزیه مانند یک دومینو میتواند به لبنان، اردن و حتی کشورهای شبهجزیره عربستان سرایت کند و نقشه ژئوپلیتیک خاورمیانه را با خشونتی بیسابقه بازنویسی نماید. در این آشوب، شکلگیری کردستان مستقل نیز از یک نظریه به احتمالی واقعی تبدیل میشود.
شاید هم، همین ترس از بیثباتی گسترده و غیرقابل کنترل، محرک اصلی دیپلماسی فشرده برخی کشورهای عربی منطقه و حتی ترکیه باشد. برای این کشورها، یک ایران تضعیفشده اما حفظشده، قابل مدیریتتر و کمخطرتر از سناریوی هرج و مرج مطلق پس از فروپاشی کامل ایران است. زیرا سقوط ایران نه تنها یک خلاء قدرت، بلکه یک خلاء «نظم» اساسی ایجاد میکند که هیچ بازیگر منطقهای قادر به پرکردن آن نیست.
این وضعیت، بستر ایدهآلی برای رشد افراطگرایی بیسابقه، جنگهای نیابتی تمامعیار و موجهای عظیم مهاجرت میشود. در نهایت، حتی ثروتمندترین کشورهای منطقه نیز نمیتوانند امنیت خود را در این طوفان آشوب خریداری کنند. بنابراین، انگیزه کشورهای میانجی، چه جلوگیری از تجزیه کشورها باشد و چه محافظت از خود در برابر حملات تلافیجویانه ایران، حقیقت تلخ این است: خاورمیانه پس از یک جنگ تمامعیار که به فروپاشی ساختار قدرت ایران بینجامد، دیگر نه مرکز ثقل که مرکز توفانی از آشوب خواهد بود که هیچ کشوری در امان نخواهد ماند.
نتیجهگیری
پایان چنین جنگی، حتی در صورت پیروزی ظاهری، به معنای آغاز زوال قطعی هژمونی آمریکا خواهد بود. منطق «جنگ آخر» حاکی از آن است که پیروزی نظامی علیه ایران نه تنها دستیافتنی به نظر نمیرسد، بلکه هر سناریوی موفقیتآمیزی نیز بذر هرجومرجی بزرگتر میافکند؛ از شعلهور شدن درگیریهای قومی و مذهبی تا فروپاشی مرزها و رشد افراطگرایی بیسابقه. در این میدان، واشنگتن تنها با یک ارتش متعارف روبرو نیست، بلکه با ایده مقاومت و جغرافیایی از بیثباتی مواجه است که «پیروزی» در آن، پرهزینهتر و مخربتر از هر شکست ممکنی خواهد بود. عقلانیت ساده بقا حکم میکند که هزینههای یک توافق تاریخی همواره از فاجعه یک جنگ تمامعیار کمتر است.
*پژوهشگر ژئوپلیتیک
۳۱۵/۴۲