گاهی خدا برای نشان دادن قدرتش، نه معجزه‌ای ناگهانی می‌فرستد و نه آسمان را می‌شکافد؛بلکه مادری را روبه‌روی بزرگ‌ترین ترس دنیا قرار می‌دهد و کودکی را در مسیری می‌گذارد که پایانش «امید» است. جشن تولد یاسین بهادری در مدرسه سروش، تنها یک مراسم ساده نبود؛ این جشن، روایت ایستادگی یک مادر، صبر یک خانواده و قهرمانی پسری بود که با دستان کوچک اما دلی بزرگ، بیماری سرطان را زمین‌گیر کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین استان سمنان ،گاهی خدا بعضی دعوت‌ها را با پیامک می‌فرستد، اما مقصدش فقط یک جشن نیست؛ یک مکاشفه است، یک درس، یک تلنگر برای دل‌هایی که خیال می‌کنند هنوز «رنج» را فهمیده‌اند.

با پیامک مسئول روابط عمومی بنیاد نیکوکاران راه آسمان دعوت شدم به جشن تولدی در مدرسه سروش.

جشن تولد؟ در مدرسه؟ شاید در نگاه اول عجیب باشد… اما مگر همه اتفاقات بزرگ دنیا عادی و قابل پیش‌بینی‌اند؟

این تولد، تولد یاسین بهادری بود؛ دانش‌آموز کلاس ششم و اگر بخواهم صادق باشم، این تولد، تولد دوباره‌ی «امید» بود؛

امیدی که از دل تاریکی زاده شد، از دل اشک، از دل شب‌های بی‌خوابی مادری که به جای ناامیدی، تسبیح به دست گرفت و گفت: «خدایا… خودت نگهدارش باش.»

سه سال قبل… روزهایی که دی‌ماه هنوز بوی سرما می‌داد و بچه‌ها با دستکش‌های گمشده و بینی‌های قرمز به مدرسه می‌آمدند، یاسین فقط گفت: «سرم درد می‌کنه… انگار سرما خوردم.» اما درد، همیشه آن چیزی نیست که می‌گوید.

گاهی فریاد می‌زند، اما ما فقط ناله‌اش را می‌شنویم.خانواده‌اش او را به دکتر بردند و بعد…

بعد  از کلی دوندگی آن جمله‌ای آمد که می‌تواند ستون‌های یک خانه را فرو بریزد: «فرزندتان سرطان دارد.»

اینجا دیگر کلمات کم می‌آورند.

مادر… سه فرزند… درآمدی نه‌چندان… و یک سؤال بی‌جواب که مثل پتک بر سر آدم فرود می‌آید: چرا؟ چرا یک کودک؟ چرا کلاس سوم دبستان؟ چرا یاسین؟ آیا این یعنی پایان دنیا؟ یعنی بن‌بست مطلق؟یعنی تسلیم؟اما مگر مادر، تسلیم را بلد است؟ مادر یعنی کسی که اگر همه بگویند «نمی‌شود»،

او آرام زیر لب بگوید:«خدا هست…» و با همان جمله، ستون‌های فروریخته‌ی خانه را دوباره بنا کند.«وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی الله فَهُوَ حَسبُه» و آن‌که بر خدا توکل کند، خدا او را بس است.

شاید ما نفهمیم مادر یعنی چه…مادر یعنی تاب آوردن،یعنی جنگیدن با ترس در سکوت،یعنی لبخند زدن وقتی دل هزار تکه است،یعنی شب‌ها گریه کردن تا صبح بچه‌ها امید داشته باشند.

یاسین کم‌کم حتی توان راه رفتن نداشت.سفرهای تهران…بیمارستان…درد… لگن…اشک‌هایی که شبانه بی‌صدا می‌ریخت تا بچه‌ها نفهمند و تلخ‌تر از همه، وقتی خود یاسین فهمید… وقتی یک روز با صدای خسته گفت:«مامان… دیگه انقدر تلاش نکن… فایده‌ای نداره…»و مادر؟ مادر همان‌جا جان می‌دهد، اما این جمله را نمی‌پذیرد. مادر یعنی ایستادن درست همان‌جایی که همه فکر می‌کنند باید نشست.

او ایمان را بغل کرد، اراده را سفت گرفت و گفت: «ما می‌جنگیم.»

در همین مسیر بود که آقای عندلیب‌خواه، مدیر مدرسه و خانواده‌اش مثل فرشته‌هایی بی‌ادعا وارد قصه شدند و بعد، آدم‌های خدایی بنیاد نیکوکاری راه آسمان

تا این مادر بداند: تنها نیست. خواهر بزرگ‌تر کار کرد، پشتیبان شد، ستون خانه شد. سه سال… سه سال جنگیدن. سه سال صبر. سه سال دعا. سه سالی که یاسین، بزرگ‌تر از سنش شد؛ نه فقط قد کشید،بلکه روحش قد کشید و در یکی از روزهای امید، وقتی علی دایی به سمنان آمد، یک توپ فوتبال به یاسین هدیه شد.

انگار دنیا می‌گفت: «قهرمان‌ها هنوز بازی دارند.» و بعد…

لحظه‌ای که پزشکان گفتند: یاسین به زندگی برگشته است. سرطان، دریبل خورد و یاسین، قهرمان شد؛ قهرمانی که مدالش صبر بود، جامش دعا و تشویقش اشک‌های یک مادر.

حالا برسیم به آن روز… به آن جشن… مدرسه سروش، اما انگار تکه‌ای از آسمان بود. هم‌کلاسی‌ها… بچه‌هایی با دل‌هایی بزرگ‌تر از سن‌شان. سه سال، بمب انرژی یاسین بودند و آن روز، اشک ریختند…آن‌قدر که چند بار صورت‌شان را شستند.

خدایا…

اینجا کجاست؟ این بچه‌ها کیستند؟ این همه معرفت را از کجا آورده‌اند؟ خندیدند، دست زدند، کنار یاسین ایستادند.

معلم یاسین پشت تریبون رفت؛ معلمی که بارها به مسکن مهر سمنان رفت،به خانه‌ی یاسین،درس داد…تا شاگردش عقب نماند. مگر داریم چنین انسان‌هایی؟ اگر نداریم، پس این‌ها کیستند؟

احمد صدیقی، مدیرعامل راه آسمان با تواضع همیشگی از ایثار مادر گفت، از بزرگواری خانواده عندلیب‌خواه، از مقاومت بی‌نظیر یاسین.

خانم بیدختی از طرف خانم صادقی، مادر راه‌آسمانی‌ها از پیگیری‌ها و همراهی‌ها گفت.

و بعد… دست‌نوشته‌ها…هر هم‌کلاسی، یک جمله برای یاسین.یک دنیا حرف در چند خط کودکانه و من؟ من فکر می‌کردم در آسمانم. انگار قبلاً این لحظه را خواب دیده بودم.

اما قصه همین‌جا تمام نشد…

شب…

وقتی دکتر شریفی و دکتر دوست‌محمدیان،مدیرکل آموزش‌وپرورش استان و مدیر اداره شهرستان سمنان داستان را شنیدند شبانه به خانه یاسین رفتند.تبریک گفتند.کنارشان نشستند و آن‌جا بود که فهمیدم: خدا هنوز حواسش به زمین هست.

این فقط یک تولد نبود… این شهادت زنده‌ی این حدیث بود: «إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا»

آری… با هر سختی، آسانی هست.

و یاسین… یاسین امروز، اسمش فقط یک نام نیست؛ یک امید است.یک دلیل برای باور. یک اشکِ شیرین.

و من، تا آخر عمر، هر وقت نام مدرسه سروش را بشنوم، یاد آسمان می‌افتم…

»مرتضی دهرویه

***جایی که کار خیر، زنجیره می‌شود و آینده را می‌سازد،

***سخنان احساسی مدیرعامل بنیاد نیکوکاری راه آسمان در جشن تولد یاسین بهادری:مره مهربانی؛ وقتی لبخند یک مادر، مزد تمام راه‌های آسمانی می‌شود

گاهی تمام فلسفه‌ی کار خیر، نه در عدد و آمار که در یک لبخند خلاصه می‌شود؛ لبخند مادری که پس از سال‌ها رنج فرزندش را سالم در میان دوستانش می‌بیند.

احمد صدیقی، مدیرعامل بنیاد نیکوکاری راه آسمان در جشن تولد یاسین بهادری از همین لبخند گفت؛

از روزی که به گفته خودش، یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش رقم خورد.

متن کامل سخنان»

سلام عرض می‌کنم خدمت همه شما عزیزان،بچه‌های گلم و یاسین عزیزم…

امروز، به جرئت می‌توانم بگویم یکی از بهترین روزهای زندگی من است؛ روزی که با چشم خود می‌بینیم ثمره‌ی همدلی و مهربانی چقدر می‌تواند زیبا، زنده و الهام‌بخش باشد.

آن چیزی که ما همیشه در بنیاد نیکوکاری راه آسمان از خدا خواسته‌ایم، همین لحظه‌هاست؛اگر قدمی برمی‌داریم،اگر کاری انجام می‌دهیم، اگر ارزشی در این مسیر هست و اگر اجری برای آن متصوریم، پاداشش دقیقاً همین است: همین لبخند، همین خوشحالی و همین آرامشی که امروز در قلب مهربان مادر یاسین عزیز به‌روشنی دیده می‌شود.

با تمام وجود می‌گویم؛ تمام تلاش ما برای رسیدن به چنین روزهایی است، روزهایی که در آن شادی، امید و زندگی دوباره معنا پیدا می‌کند؛ نه فقط برای یک نفر،  بلکه برای همه. بنیاد نیکوکاری  راه آسمان، به وجود انسان‌های خوب و مهربان افتخار می‌کند؛ به مدیران لایق و دلسوزی که در گسترش مهربانی، چنین زیبا و مسئولانه قدم برمی‌دارند.

در همین‌جا، به مدیریت مجموعه آموزشگاه رزین، آقای عندلیب‌خواه و خانواده محترم ایشان صمیمانه درود می‌فرستیم؛ همچنین به روح مطهر بانیان این بنای خیر، شادروان خاندان عندلیب که این سنگ‌بنای ارزشمند را گذاشتند.

امروز به‌خوبی می‌بینیم که کار خیر، چه زنجیره‌ی زیبایی دارد؛ یک انسان نیک‌اندیش می‌آید، بذری می‌کارد و سال‌ها بعد،

نسلی در سایه‌ی آن رشد می‌کند.

بچه‌های عزیز،

شما امروز در شرایطی درس می‌خوانید که حاصل همان نیت‌های پاک است؛ یاسین اینجا درس می‌خواند، شما کنار هم می‌نشینید و ان‌شاءالله آینده‌ی کشورمان ایران و آینده‌ی راه آسمان به دست شما ساخته می‌شود.

با عنایت و لطف خداوند،امروز یاسین عزیز ما با سلامت، با توان و با لبخنددر کنار ماست.

و من با اطمینان می‌گویم شما می‌توانید آینده‌ی راه آسمان باشید؛ راه آسمانی که در آن مهربانی نشر داده می‌شود، دوستی معنا پیدا می‌کند، عشق ورزیده می‌شود و کنار هم بودن به بزرگ‌ترین نعمت تبدیل می‌شود.

ما به سهم خودمان افتخار می‌کنیم که در کنار یاسین عزیز بودیم و امروز جشن سلامتی‌اش را کنار هم برگزار می‌کنیم.

یاسین خوشحال است؛چون دوستان خوبی مثل شما دارد.

دوستانی که در سخت‌ترین روزها،کنارش بودند و کمک کردند از این مسیر دشوار عبور کند و باور دارم،کسانی که سختی‌های بزرگ را پشت سر می‌گذارند،ئدر آینده به انسان‌هایی بزرگ، اثرگذار و ماندگار در جامعه و جهان تبدیل می‌شوند.

سختی‌ها هستند که انسان را می‌سازند. و خوشبختانه، یاسین عزیز در کنار خانواده‌ای خوب، معلمانی دلسوز، مدیرانی همراه و دوستانی مهربان مثل شما، توانست این دوران سخت را پشت سر بگذارد.

از این به بعد، خود شما می‌توانید حامیان راه آسمان باشید؛ کنار دوستان دیگر، برای عبور از سختی‌ها. بیماری، یکی از سخت‌ترین مسیرهای زندگی است؛ اما امید، توکل به خدا و داشتن دوستان خوب، باعث می‌شود هیچ سختی‌ای غیرقابل عبور نباشد.

امروز را به یاسین عزیز، به خانواده محترمش، به مادر صبور و مهربانش، به همه معلمان دلسوز، مدیران خوب و دوستان همراهش صمیمانه تبریک می‌گویم. امیدوارم این شادی، همیشه ادامه داشته باشد و همه مردم ما حالِ خوبی را تجربه کنند.

به افتخار خودتان… و به افتخار یاسین عزیز.

***جایی که روایت از خبر عبور می‌کند و به دل می‌رسد،

«فقط نگذار زجر کشیدنش را ببینم»؛ روایت مادری که با خدا معامله کرد

مادر یاسین هم از روزهای سخت سخن گفت: اگر بخواهم از یاسین بگویم،خیلی طولانی می‌شود…اما بگذارید خیلی مختصر بگویم، مختصرِ مادری که سال‌ها در یک نفس گریه کرده است.

یک سال و نیم طول کشید  تا بالاخره بفهمیم بیماری یاسین چیست و روزی که تشخیص را گفتند، دنیا روی سرم خراب شد؛ شاید حتی بیشتر روی سر خواهرش. اما حقیقت این است همه‌ی ما فرو ریختیم.

وقتی وارد بیمارستان شدیم،یک هفته، ده روز، فقط دکتر را التماس می‌کردیم که بگوید می‌شود یا نمی‌شود. جوابی نمی‌دادند… و این بی‌جوابی، از هر پاسخی دردناک‌تر بود.

خیلی مختصر بگویم؛ روزهای بسیار سختی گذشت.یک سالِ تمام، مسیر بسیار سختی را طی کردیم. در تمام این مدت،

مؤسسه‌های خیریه، آدم‌های خوب، بیشتر از آنچه حتی تصور می‌کردم، کنار یاسین بودند.

دوستانش… مادرانی که شاید هرگز ندیدمشان، اما از راه دور،برای یاسین مادری کردند.تلفن زنگ می‌خورد…صدایی که خود را معرفی نمی‌کرد.می‌گفت:«خسته شدی؟ بیا خانه ما، امشب استراحت کن،ما می‌آییم کنار یاسین.» به خدا هنوز هم نمی‌دانم آن‌ها چه کسانی بودند. هنوز هم نمی‌شناسمشان. فقط صدا بودند… اما چه صدای مهربانی.هر جا هستند، ان‌شاءالله سالم باشند.من برای همه‌شان آرزوی سلامتی دارم.

یاسین، مدتی به خاطر داروهایی که مصرف می‌کرد،نمی‌توانست راه برود.روزهایی را گذراندکه حتی یادآوری‌اش دل آدم را می‌لرزاند. من ناشکری نمی‌کنم،کفر هم نمی‌گویم؛ خدا همیشه کنارم بود، حضورش را حس می‌کردم. اما گاهی، در اوج همین ایمان، می‌گفتم: خدایا… تو این بچه را به من هدیه دادی. دوست دارم داشته باشمش. دوست دارم بزرگ شود،داماد شود، دکتر شود یا هر آدم مهمی در زندگی‌اش.

اما خدایا…اگر قرار است امانتت را پس بگیری، قبول…فقط نگذار زجر کشیدنش را ببینم.

یاسین روزهایی را گذراند که آن‌قدر درد کشید، آن‌قدر درد کشید که التماس می‌کرد: «مامان… مامان…» در بیمارستان، با همه دعوا می‌کردم؛ گریه می‌کردم، داد می‌زدم،می‌گفتم: «خدایا بگذار من بمیرم… دیگر بس است…» یاسین نمی‌توانست راه برود. بغلش می‌کردم. جلوی بیمارستان،با راننده‌های آژانس دعوا می‌شد چون اجازه نمی‌دادند جلو در بایستند.

اما یاسین یک چیز را محکم می‌خواست:مدرسه. می‌گفت:«من را از مدرسه نبر… دوستامو دوست دارم، معلمامو دوست دارم…» و راست می‌گفت. مدرسه، مال خودش بود. اگر یاسین روحیه گرفت، اگر دوباره جان گرفت،از روزی بود که وارد مدرسه شد. تا قبل از آن، هیچ روحیه‌ای نداشت. من بیماری‌اش را از او پنهان می‌کردم، او هم از من. هیچ‌وقت اسم بیماری‌اش را جلویش نگفتم. یک روز بعد از یک هفته مدرسه رفتن، آمد خانه و گفت: «مامان…چرا بچه‌ها طوری با من رفتار می‌کنن ،انگار من سلطانم؟» همه می‌دانستند… اما هیچ‌کس به رویش نیاورد.

به او گفتم: «مامان… قدرشان را بدان.»

شما بودید که کنار یاسین ایستادید.شما بودید که بیشترین تأثیر را داشتید تا یاسین ادامه بدهد، مقاومت کند و زمین نخورد. من از تک‌تک شما ممنونم. قدر مادرانتان را بدانید؛ مادرانی که از راه دور هوای یاسین را داشتند.از خانم شریفی عزیز، از مادرانی که زنگ زدند، پیام دادند، بیدار شدند، کنارم بودند، تشکر می‌کنم. همه‌شان به نوعی برای یاسین مادری کردند. تشکر می‌کنم از عزیزانی که این مجموعه را مدیریت کردند؛ از راه آسمان، از خانم صادقی عزیز و همه کسانی که مهم‌ترین چیز را به ما دادند:امید.دلگرمی.پشت‌گرمی.تنها نبودم…و همین، یاسین را نجات داد.

***خانم بیدختی کارشناس:وقتی دعاها، به سلامت یک کودک ختم می‌شود

امروز اینجا ایستاده‌ام

نه فقط به عنوان یک معلم، نه صرفاً به عنوان کارشناس بنیاد نیکوکاری راه آسمان، بلکه به نمایندگی از مادری که ترجیح داد صدایش رادر دل این شادی پنهان کند؛ خانم صادقی عزیز. قرار بود ایشان امروز صحبت کنند و همه ما می‌دانیم که چه خوب و چه صمیمی سخن می‌گویند، اما با همه اصرارها نپذیرفتند.

شاید چون بعضی مادرها دوست دارند وقتی معجزه رخ می‌دهد، ساکت بایستند و فقط نگاه کنند.

من به نمایندگی از ایشان صحبت می‌کنم؛ به افتخار بانویی که مدیر واحد خدمات اجتماعی بنیاد راه آسمان است و در عین حال، «مامانِ یاسین» است؛ مادری که معنای صبر را زندگی کرد.

از همه شما عزیزان صمیمانه تشکر می‌کنم؛ اما اجازه بدهید اینجا یادآوری مهمی را انجام بدهم. خانم صادقی تأکید داشتند

که حتماً نامی از خواهر یاسین برده شود؛ خواهری که در تمام این مسیر، بی‌وقفه کنار مادرش ایستاد،زحمت کشید،تحمل کرد و ستون این خانه بود. به افتخار خواهر یاسین… که همیشه همراه و همدل مادرش بود.

امروز خدا را شکر می‌کنیم که یاسین در این لحظه، با سلامت کامل، کنار دوستانش نشسته است و به قول آقای صدیقی، یکی از بهترین روزهای راه آسمان روزی‌ست که می‌بینیم بچه‌ها صحیح و سالم، با لبخند، در کنار هم هستند.و خدا را شکر، امروز همان روز است. راه آسمان همیشه دوست دارد از همین جشن‌ها بگیرد؛ جشن زندگی، جشن سلامت، جشن بازگشت امید. در همین‌جا تشکر ویژه دارم از جناب آقای عندلیب‌خواه و سرکار خانم عندلیب‌خواه، مدیران محترم مدرسه سروش. برای من افتخار بزرگی بود که دو سال در این مدرسه تدریس کنم و از نزدیک شاهد انسانیت، تعهد و نگاه عمیق آموزشی در این مجموعه باشم.

از همکار خوبم، خانم اکبری عزیز نیز تشکر می‌کنم؛ معلمی که به من گفتند از کلاس دوم ابتدایی همراه یاسین بوده‌اند. به افتخار معلمانی که فقط درس نمی‌دهند، بلکه دل می‌دهند. من افتخار داشتم در کنار همکاران بسیار خوبی کار کنم و امروز، ثمره‌ی آن همراهی را می‌بینیم. یاسین جان… بار دیگر، از طرف خودم، از طرف همه بچه‌های راه آسمان و به نمایندگی از خانم صادقی عزیز، تولد سلامتت و تولد دوباره‌ات را تبریک می‌گویم.

ان‌شاءالله همیشه در کنار خانواده محترمت سالم، شاد و سربلند باشی.

***«کاش دردهایش به تن من می‌آمد»؛ روایت خواهرانه‌ای از شبی که دنیا فرو ریخت

روزی که فهمیدم یاسین مریض شده،واقعاً دنیا سرم خراب شد. به خدا گفتم: «خدایا اگر قرار است توی جمع خانواده‌ام

یکی از کره زمین من باشم، دست یاسین را می‌گیرم، تمام درد و بلای داداشم تو بدن من بیاد…»

من نمی‌توانم خیلی صحبت کنم، دست خودم نیست. اما لطف بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.

آقای عندلیب خواه…واقعاً لطفشان را فراموش نمی‌کنم. دعاگویشان هستم. روزهایی هوایمان را داشتند که من واقعاً به هیچ‌کس امید نداشتم. به‌خاطر شرایط کاری نمی‌توانستم همیشه تهران باشم. مجبور بودم از راه دور هوایشان را داشته باشم. اما خیلی شب‌ها نصفه‌شب، یک‌دفعه یک حس بدی به دلم می‌افتاد. بلند می‌شدم، سوار ماشین می‌شدم و راهی تهران می‌شدم. حس می‌کردم… می‌فهمیدم. یاسین دیشب، یا یک شب، شب بسیار سختی را گذرانده. این را من حس می‌کردم.

روزها، واقعاً روزهای خیلی سختی بود. از معلم  عزیز یاسین که حتی در تابستان به منزل می‌آمد و به یاسین درس می‌داد.

از خانم صادقی هم تشکر می‌کنم. این‌ها چیزهایی نیستکه هیچ‌وقت فراموش شود.

*** «دیدار گرم مدیرکل آموزش و پرورش سمنان با یاسین؛ قصه دلنشین شجاعت و زندگی دوباره»

«پیامی از دل به مناسبت شب میلاد امام زمان (عج)؛ قاسم شریفی و قصه‌ای از مهر، امید و ایثار در آموزش و پرورش سمنان»

در شبی آکنده از نور و سرشار از برکت، وقتی که آسمان‌ها غرق در شادی ولادت حضرت مهدی (عج) بودند، قاسم شریفی، مدیر کل آموزش و پرورش استان سمنان، سخنانی از عمق جان بر زبان راند که گرمای مهر و مهربانی را در دل‌ها زنده کرد.

او با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، بهترین عیدی زندگی‌اش را اینگونه معنا کرد: وجود یک مادر عاشق و دلسوز، خانواده‌ای مهربان و انسان‌هایی که در بطن وجودشان جلوه‌ای از صفات خداوندی را به نمایش گذاشته‌اند. شریفی تاکید کرد که خداوند گاه صفات و ویژگی‌های والای خود را در وجود برخی انسان‌ها متجلی می‌سازد و به نظر او، مادر بزرگوار آقای یاسین از جمله این انسان‌های استثنایی است؛ مادری که نمونه بارز فداکاری، صبر و عشق بی‌کران است.

او به سختی‌های مراقبت از بیماران در دوردست‌ها اشاره کرد و گفت: «درک رنج و دل‌نگرانی مادری که در شهری دیگر، دور از خانه و خانواده، تمام تلاشش را برای بهبود فرزندش به کار می‌گیرد، برای کسانی که تجربه نکرده‌اند، دشوار است.» مادر یاسین، در شهری دور، با تمام وجودش پابه‌پای فرزندش ایستاد تا زندگی دوباره‌ای برای او رقم بخورد؛ تولدی دوباره در شب تولدش که از قضا، به همت خانواده و همراهان مهربان، در دل این شهر مهربان جشن گرفته شد.

شریفی این شب را فرصتی دانست برای ارج نهادن به خانواده‌های اصیل و مسئولیت‌پذیری که در دل آموزش و پرورش و جامعه، همچنان می‌درخشند و تأثیرگذارند. او با تقدیر از مجموعه راه آسمان و همراهی‌های بی‌دریغ آقای صدیقی، گفت که این حرکت بزرگ، الگویی بی‌بدیل و ماندگار است که از دیار مردمدار و اخلاق‌مدار سمنان شروع شده و همچنان در سراسر کشور به گسترش خود ادامه می‌دهد.

وی با اشاره به راه‌اندازی مجتمع درمانی راه آسمان در خود استان، نوید داد که دیگر خانواده‌ها نیازی به سفرهای طاقت‌فرسا برای درمان فرزندانشان نخواهند داشت و با برنامه‌های پیشگیرانه این مجموعه، تلاش خواهد شد تا ریشه بیماری‌ها از جامعه خشکانده شود.

در پایان، شریفی با نگاه پرامید و چشمانی آکنده از مهر، خطاب به یاسین عزیز گفت: «در این فضای سرشار از محبت، همکلاسی‌ها، مدرسه و خانواده، قدر این محبت و حمایت‌ها را بدان و با درس خواندن و تلاش، آینده‌ای روشن برای خود و جامعه‌ات بساز.» او از همه خواست تا این روحیه عشق، مهربانی و مسئولیت‌پذیری را پاس دارند و همواره در مسیر آموزش و تربیت، پیشرو باشند.

این پیام شیرین، نه تنها یادآور اهمیت همدلی و همبستگی در مسیر زندگی است، بلکه چراغ راهی است برای همه کسانی که در عرصه آموزش و پرورش و خدمات اجتماعی، به دنبال ساختن دنیایی بهترند.

*** نامه‌ای از نیمکت‌های مدرسه؛ به محموعه بنیاد نیکوکاران راه آسمان

 سپاس از آنان که یاسین را به لبخند برگرداندند

ما هم‌کلاسی‌های یاسین هستیم؛ همان دوستی که در روزهای سخت بیماری، با حمایت و همراهی شما مسیر درمانش را طی کرد و امروز، با لطف خدا و تلاش شما، دوباره با لبخند زیبایش در کنار ما نشسته است. شاید ما کوچک باشیم، اما خوب می‌فهمیم که مهربانی شما چقدر بزرگ بوده است. ما امروز خوشحالیم، چون یاسین دوباره کنار ماست و این شادی را مدیون شما و صبوری‌های او هستیم.

از شما صمیمانه و با تمام قلبمان تشکر می‌کنیم. شما امید را زنده کردید و کمک کردید که یاسین عزیز ما دوباره به زندگی، درس و آرزوهایش برگردد.

خداوند به شما سلامتی، برکت و آرامش بدهد.

با عشق و احترام

هم‌کلاسی‌های یاسین در مجتمع آموزشی سروش سمنان

*** این روایت بی‌بدیل، داستانی است از صبر و استقامت مادری که در برابر سخت‌ترین آزمون زندگی، تسلیم نشد و با ایمان راسخ و توکل به خدا، مسیر دشوار بیماری سرطان را برای فرزندش یاسین به فرصتی برای تولدی دوباره و جشنی سرشار از امید تبدیل کرد. خانواده‌ای که در سخت‌ترین روزها ستون یکدیگر شدند، مدرسه‌ای که نه فقط جای درس، بلکه مأمن امید و حمایت شد، و مردمانی که بی‌ادعا و از دل مهربانی، دست یاری به سوی این کودک دراز کردند.

این قصه، بیش از یک گزارش خبری یا دل‌نوشته، تجسم واقعی معنای عشق مادری، قدرت تاب‌آوری انسانی و زنجیره‌ای از مهربانی است که زندگی را از نو معنا می‌بخشد. از نگاه همکاران، مدیران، معلمان، هم‌کلاسی‌ها و خیرانی که پشت این مسیر ایستادند، درس بزرگ این است که هیچ سختی‌ای بی‌پاسخ نمی‌ماند و با ایمان و همدلی، معجزه‌ای واقعی رخ می‌دهد.

در نهایت، یاسین امروز نه فقط یک نام، بلکه نماد امید، قهرمانی و زندگی دوباره است که با لبخندش، همگان را به باور به روزهای بهتر و قدرت انسان‌ها برای غلبه بر تاریکی‌ها دعوت می‌کند. این جشن سلامت، جشنی است میان زمین و آسمان؛ تولدی است برای باور، برای زندگی و برای عشق بی‌پایان مادری که هیچ‌گاه نخواست ببیند فرزندش رنج ببرد.

این داستان، یادآوری است برای همه ما که حتی در سخت‌ترین لحظات، امید را حفظ کنیم، دست یکدیگر را بگیریم و بدانیم که همراهی و مهربانی، قدرتی شگرف برای تغییر و ساختن آینده‌ای روشن دارد.