«پریروز داریوش تلفن کرد که می‌خواهد مرا ببیند... پس از مقدمات... گفتم: ... تقصیر اصلی از تو و ایرانی و الهی بود که پای فروغ فرخزاد را به گلستان باز کردید و کار را خراب کردید و به هم زدید خانه‌ای را و دست آخر هم گفتم: گلستان گناهی کرده است و باید کفاره‌اش را پس بدهد.»

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایسنا نوشت: محمدحسین دانایی، خواهرزاده جلال آل‌احمد که در سال‌های اخیر بر روی روزنوشت‌های این نویسنده کار می‌کند و تاکنون دو جلد از روزنوشت‌های او را با عنوان «یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد» منتشر کرده است، به مناسبت سالروز درگذشت فروغ فرخزاد (٢٤ بهمن ١٣٤٥) یادداشتی را با عنوان «جلال آل‌احمد و فروغ فرخزاد؛ زود رفتند، اما به‌موقع، دو چهره، یک زیستن معنادار» منتشر کرد.

در این یادداشت می‌خوانیم:

«در نگاه نخست، تفاوت‌های جلال آل‌احمد و فروغ فرخزاد چشمگیر است؛ تفاوت در سن، جنسیت، تجربه زیسته، جایگاه اجتماعی و حتی شیوه بیان. اما در لایه‌ای عمیق‌تر، شباهت‌هایی میان این دو دیده می‌شود که نه تنها اتفاقی نیست، بلکه برای فهم جایگاه آنان در تاریخ فرهنگی معاصر ایران، تعیین‌کننده است. یکی از مهم‌ترین این شباهت‌ها، نسبت آن‌ها با زندگی و مرگ است: هر دو به‌موقع آمدند، به‌موقع زیستند و به‌موقع رفتند، بی آنکه به تکرار، فرسودگی، یا سازش با ابتدال هنری تن دهند.

این نکته ما را به پرسشی بنیادین می‌رساند: چه چیزی به زندگی معنا و وزن می‌بخشد؟ تجربه تاریخی نشان می‌دهد که ارزش زندگی، بیش از آنکه به طول آن وابسته باشد به کیفیت زیستن گره خورده است. زندگی پربار، زندگی آگاهانه است؛ زندگی‌ای که در آن فرد مسئولیت انتخاب‌هایش را می‌پذیرد و در مقیاسی حتی محدود، بر خود و جهان پیرامونش اثر می‌گذارد. در مقابل، عمرهای دراز بسیاری را می‌توان یافت که در تکرار، بی‌تفاوتی و فراموشی مستهلک شده‌اند، در حالی که زندگی‌های کوتاه اما صادقانه، حضوری ماندگار در حافظه جمعی یافته‌اند.

در این چارچوب، جلال و فروغ به یکدیگر نزدیک می‌شوند. هر دو، به جای گریز، مسئولیت را برگزیدند؛ به جای رکود، رشد را؛ به جای بی‌تفاوتی حضور فعال را. هر دو ساختارشکن بودند، نه از سر لجاجت، بلکه برای گشودن افق‌های تازه، هر دو عشق را، به مثابه نیرویی آگاهانه و انتخاب‌شده بر بسیاری از ملاحظات مرسوم ترجیح دادند. و هر دو، نقش تاریخی خود را با آگاهی ایفا کردند؛ جلال در مقام استاد و مرجع فکری، و فروغ در جایگاه شاگردی جست‌وجوگر که به سرعت به استقلال و صدای شخصی دست یافت.

در دهه‌های ۱۳۳۰ و به‌ویژه ۱۳۴۰، جلال آل‌احمد یکی از چهره‌های محوری جریان روشنفکری ایران بود؛ متر و معیاری که اغلب اهل قلم، چه موافق و چه منتقد، روی او حساب می‌کردند. جلال، استادی را نه به عنوان امتیاز، بلکه به‌مثابه مسئولیت می‌فهمید. او به‌خوبی می‌دانست که رابطه استاد و شاگرد، صرفاً انتقال دانش، یا مهارت نیست، بلکه فرایندی انسانی و چندلایه است که بر سه پایه استوار می‌شود: نظارت، هدایت و شفقت.

نظارت او، از جنس کنترل و تحمیل نبود، بلکه دیدن دقیق، تشخیص به‌موقع و پیشگیری از خطاهایی بود که می‌توانست به سرخوردگی، یا انحراف فکری بینجامد. هدایت، به معنای شناخت استعدادها، گشودن افق‌ها و کمک به هم‌راستایی توانایی‌ها با مسیر بلوغ فکری و شخصیتی. و شفقت نیز عنصر مکمل این رابطه: فهم رنج یادگیری، پذیرش خطا و همراهی انسانی در لحظه‌های تردید و شکست. همین ترکیب بود که رابطه جلال با شاگردانش را به پیوندی سازنده و ماندگار بدل می‌کرد. یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد - که تاکنون دو جلد از آن منتشر شده - منبعی غنی برای مشاهده عینی این نوع رابطه است، با نام‌هایی چون اخوان، آزرم، براهنی، بهرنگی، ساعدی، سپانلو، طاهباز، کاظمیه، محصص و فروغ فرخزاد.

یادداشت‌های او درباره فروغ، به‌ویژه در سال‌های پایانی دهه ۱۳۳۰ و آغاز دهه ۱۳۴۰، نشان‌دهنده نگاهی است هم‌زمان دقیق، دلسوزانه و مسئولانه؛ نگاهی که از قضاوت‌های ساده‌انگارانه فاصله می‌گیرد و پیچیدگی وضعیت انسانی و اجتماعی فروغ را می‌فهمد: «صبح سرم بدجوری سنگین بود که ناچار رفتم یک ساعت‌ونیم تنها راه رفتم و برگشتن این فروغ فرخزاد را دیدم که با فولکس واگنش سرگردان بود ... دعوتش کردم به خانه برای ناهار و ... ماند تا چهار بعدازظهر هم بیشتر، و من سرِ ساعت ۲/۵ دیگر حال نشستن نداشتم بلند شدم، رفتم خوابیدم و او را با عهدوعیال و برادرم تنها گذاشتم ... فروغ فرخزاد برای عیال درددل می‌کرده است تمام این مدت که مردم مرا ول کرده‌اند، هیچکس را ندارم. شوهرها از ترسِ زن‌هاشان با من رفت‌وآمد نمی‌کنند و زن‌ها هم که به من حسودند و ازین زنانه‌بازی‌ها... ظهر که دیدمش، پیدا بود که سرگردان است و درمانده. منهم که حوصله ندارم با او ور بروم، اگر هم می‌آورمش خانه، واقعاً دلم به حالش می‌سوزد که چنین بی‌توان شده است، اما مردهای دیگر چنین رفتاری را با او ندارند و همین عیب کار است که پایش را از همه جا می‌برد.» (جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۳۹)

حتی در ماجرای رابطه فروغ با ابراهیم گلستان هم تیغ نقد جلال بیش از آنکه متوجه خود فروغ باشد، متوجه شبکه روابط و مناسباتی است که او را به موقعیتی آسیب‌پذیر سوق داده‌اند: «پریروز داریوش تلفن کرد که می‌خواهد مرا ببیند... پس از مقدمات... گفتم: ... تقصیر اصلی از تو و ایرانی و الهی بود که پای فروغ فرخزاد را به گلستان باز کردید و کار را خراب کردید و به هم زدید خانه‌ای را و دست آخر هم گفتم: گلستان گناهی کرده است و باید کفاره‌اش را پس بدهد.» (سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۴۰)

جلال آل‌احمد و فروغ فرخزاد هر یک به زبان و راه خود، نشان دادند که ماندگاری نه از طول عمر، بلکه از شدت و صداقت زیستن برمی‌خیزد؛ آنان زود رفتند، اما به‌موقع، و پیش از آنکه زندگی را به عادت، و حقیقت را به مصلحت تقلیل دهند.

جلال آل‌احمد در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد

۲۴۲۲۴۳

منبع: ایسنا