به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایمنا نوشت: ساکسیفون از معدود سازهایی است که تاریخ تولدش بهطور دقیق ثبت شده است. این ساز در دهه ۱۸۴۰ میلادی توسط آدولف ساکس، سازساز بلژیکی، طراحی شد؛ مردی که دغدغهاش انقلاب هنری نبود، بلکه حل یک مسئله صوتی بود.
ساکس بهدنبال سازی میگشت که قدرت صدای سازهای بادی برنجی را داشته باشد، اما انعطافپذیری و چابکی سازهای بادی چوبی را نیز حفظ کند. نتیجه، سازی فلزی با قمیش چوبی بود؛ ترکیبی متناقض که بعدها به نقطه قوت ساکسیفون تبدیل شد.
در ابتدا، ساکسیفون جایگاهی جدی در موسیقی نیافت. اگرچه آهنگسازی چون هکتور برلیوز به توان صوتی آن اشاره کرد، اما محافظهکاری نهادهای موسیقی کلاسیک باعث شد این ساز سالها در حاشیه باقی بماند. با این حال، همین طردشدگی، سرنوشت ساکسیفون را به مسیر دیگری انداخت؛ مسیری که آن را به صدای طبقات فراموششده و فرهنگهای نوظهور بدل کرد.
اوایل قرن بیستم، ساکسیفون در آمریکا خانه پیدا کرد؛ جایی که موسیقی جَز در حال تولد بود. جَز، موسیقی بداهه، آزادی و هویت بود و ساکسیفون دقیقاً همان سازی بود که میتوانست این روحیه را بازتاب دهد. صدای آن قابلیت خمش، لغزش و فریاد داشت و میتوانست احساسات انسانی را بیواسطه منتقل کند. به همین دلیل، خیلی زود به ساز مرکزی جَز بدل شد.
در این دوران، کلمن هاوکینز با ساکسیفون تنور، جایگاه این ساز را تثبیت کرد. صدای پرحجم و ساختارمند او نشان داد که ساکسیفون میتواند فارغ از حس هیجان، حامل اندیشه موسیقایی باشد. لستر یانگ، با لحنی آزادتر و شاعرانهتر، بعدی تازه به بیان ساکسیفون افزود و راه را برای نسل بعد هموار کرد. اما انقلاب واقعی با چارلی پارکر رخ داد؛ نوازندهای که ساکسیفون آلتو را به زبانِ سرعت، جسارت و پیچیدگی بدل کرد. پارکر نهتنها تکنیک نوازندگی را دگرگون کرد، بلکه نگاه موسیقایی قرن بیستم را تغییر داد و بیباپ را بنیان گذاشت.
پس از پارکر، جان کولترین ساکسیفون را به قلمرو معنویت برد. موسیقی او، بهویژه در آلبوم «A Love Supreme»، فراتر از اجرا است؛ این ساز نوعی سلوک درونی دارد که در آن، نفس نوازنده با نفس شنونده یکی میشود. کولترین نشان داد که ساکسیفون میتواند همزمان تکنیکی، فلسفی و روحانی باشد. در کنار او، سانی رولینز با بداههپردازیهای طولانی و ساختارمند، استقلال کامل این ساز را به نمایش گذاشت و اورنت کولمن با شکستن قواعد هارمونیک، صدای آزادی مطلق را از دل ساکسیفون بیرون کشید.
اما داستان ساکسیفون به جَز محدود نماند. در موسیقی کلاسیک قرن بیستم، آهنگسازانی چون دبوسی و راول، این ساز را به ارکستر وارد کردند. کنسرتوی ساکسیفون الکساندر گلازونوف یکی از مهمترین آثار کلاسیک این ساز است؛ اثری که نشان داد ساکسیفون میتواند صدایی لطیف، کنترلشده و کاملاً کلاسیک داشته باشد. در ادامه، آهنگسازان مدرنتر از این ساز برای رنگآمیزی صوتی و بیان حالات روانی پیچیده بهره بردند.
ساکسیفون در ارکسترهای بزرگ جهان، اگرچه عضو ثابت نیست، اما حضوری معنادار دارد. ارکستر فیلارمونیک برلین، فیلارمونیک نیویورک و ارکستر سمفونیک لندن در اجرای آثار قرن بیستم و موسیقی فیلم، بارها از این ساز استفاده کردهاند. ساکسیفون در ارکستر، اغلب نقش «صدای متفاوت» را دارد؛ سازی که فضا را از حالت رسمی خارج میکند و به آن بعد انسانی میبخشد.
در موسیقی فیلم، ساکسیفون به یکی از ابزارهای اصلی فضاسازی بدل شده است. آهنگسازانی چون هنری مانچینی و انیو موریکونه از این ساز برای خلق فضاهای شهری، نوستالژیک و گاه تاریک استفاده کردهاند. صدای ساکسیفون در بسیاری از فیلمها، معادل تنهایی انسان مدرن است؛ انسانی که در شلوغی شهر، با خودش سخن میگوید.
در جهان آلبومها، ساکسیفون ستون اصلی برخی از مهمترین آثار تاریخ موسیقی است. «Kind of Blue» از مایلز دیویس، با حضور جان کولترین و کننبال ادرلی، نقطه اوج جَز مدال است و ساکسیفون در آن نقشی محوری دارد. «Saxophone Colossus» از سانی رولینز، بیانیهای درباره استقلال این ساز است. در دهههای بعد، مایکل برکر با تکنیک بینقص خود، و جاشوا ردمن با نگاه معاصر، صدای ساکسیفون را به قرن بیستویکم آوردند.
ساکسیفون در موسیقی پاپ و راک نیز حضوری تعیینکننده داشته است. از آثار دیوید بویی گرفته تا موسیقی فانک و سول، این ساز همواره نماد شور، اغوا و حرکت بوده است. صدای آن، بیش از هر ساز دیگری، درون بدن انسان با نفس، ضربان قلب و با هیجان ارتباط برقرار میکند.
ساکسیفون، در نهایت، سازِ انسان مدرن است؛ انسانی که میان نظم و آشوب، عقل و احساس، تکنولوژی و عاطفه، در نوسان است. صدای این ساز نه مقدس است و نه اشرافی؛ بلکه صدایی صادق است و شاید همین صداقت است که باعث شده ساکسیفون، بیش از یک ساز، به یک زبان بدل شود؛ زبانی فلزی، برای گفتنِ ناگفتهها.