به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، صدای انفجار هنوز در گوشم میپیچد. شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴، اول هفتهای که قرار بود آرام باشد مثل همیشه. اما ناگهان با صدای انفجار و بلند شدن دود در محدوده بیت رهبری، شهر ترافیک و آن محدوده بسته شد. هنوز چیزی نمیدانستیم. فقط دلمان میلرزید، سنگینتر از همیشه.آن شب هیچکس نخوابید. بامداد یکشنبه خبر شهادت رهبر انقلاب از رسانه ملی پخش شد. شاید تا قبل از آن هر خبری که در این زمینه میآمد، باور نداشتیم. انگار نمیخواستیم این یتیمی دردناک را باور کنیم. اما افسوس آنچه نباید هرگز رخ میداد، شد.
بنابر روایت فارس، مقام معظم رهبری در پی حمله ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا به بیت رهبری، و در حالی که مشغول کار و تلاش برای این ملت بودند، به شهادت رسیدند. ایشان در اتاق کارشان به ملکوت اعلی پیوستند. حالا دیگر آنها که شایعه میساختند و میگفتند رهبر انقلاب در مکان امنی مخفی شده است، به کلی ساکت شدهاند. حقیقت تلخ و گوارای شهادت، بر همگان آشکار شد.
حالا ۴۰ روز از آن روز میگذرد. اما نه، ۴۰ روز نگذشته ۴۰ سال گذشت. هر ساعت بیاو، یک قرن بود.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ به راستی که ما از آن خداییم و به سوی او بازمیگردیم.» این آیه شریفه، سرآغاز اندوهگین هر مصیبتی است، اما این بار گویی پژواکی عمیقتر در دلهایمان میپیچد. ۴۰ روز است که از عروج ملکوتی رهبر عزیزمان، حضرت آیتالله العظمی خامنهای، میگذرد و هر بار صدای ضبطشدهاش را از تلویزیون پخش میکنند، همه بغض میکنند. صدایش هنوز در گوشمان پیچیده، همان صوتی که سالها به ما جان میداد. دیدارهایی که دیگر تکرار نمیشود. روزهای بیبازگشت. من خود را برای نیمه اسفند آماده کرده بودم. برای نیمه رمضان. برای دیداری که هر سال شاعران با رهبری داشتند و با شعار «لبیک یا خامنهای» گره خورده بود. اما دیگر رهبری و بیت رهبری نبود. دیگر دیداری نبود. فقط دلتنگی. دلتنگی و روزهایی که کوه از سنگینی آن خرد میشود.
از آن شب تاکنون هر شب مردم در میادین حضور دارند. پرچم به دست میآیند و همبستگی ملی را به نمایش میگذارند و فریاد میزنند که مقتدرانه تا پای جان برای این انقلاب هستیم. دشمن فکر کرد با شهادت رهبری، همه چیز تمام میشود. اما ندانست که خون شهید، نهال میرویاند. ندانست که هر چه بیشتر بزند، ما محکمتر میایستیم.
ما تا نابودی اسرائیل خواهیم بود. این پدرکشتگی را از حاج قاسم داریم، از سرداران شهیدمان، از همه عزیزان ایران و حالا از رهبر شهیدمان. او رفت تا بگوید «راه من ادامه دارد» و ما ادامه میدهیم. درست است که دلتنگیم، اما نابود نمیشویم. گریه میکنیم، اما زانو نمیزنیم. راهش را بلدیم. همان راهی که او رفت، همان مسیری که پرچمش را تا آخرین نفس بالا نگه داشت و حالا ما پرچم را برداشتهایم.
۴۰ روز گذشت. ۴۰ سال هم بگذرد، ما میمانیم. تا نابودی اسرائیل، تا آزادی قدس، تا ظهور. در این مدت زیر باران و برف، زیر بمباران دشمن و حتی در ساعات افطار و تحویل سال جدید، میدانها خلوت نشد. آنها همچنان پرچمبهدست میآیند برای اعلام بیعت، فریاد میزنند «هیهات منا الذله».
اما دلتنگیمان برای رهبر شهیدمان تمامی ندارد. هنوز هر بار اسم «آقا» میآید، دلمان میگیرد. داغ دلمان تازه است اما عزاداریمان، عزاداری ذلت نیست، عزاداری عزت است. دلتنگی ما را از مسیر خارج نمیکند بلکه ما را به رهبر جدید نزدیکتر میکند.
چون میدانیم وصیت رهبر شهیدمان، تبعیت از جانشین ایشان بود. پس با چشمانی اشکآلود و مشتهایی گرهکرده، گوش به فرمان رهبر جدیدمان ایستادهایم. هر تصمیمی بگیرد، هر راهی نشان دهد، سمعاً و طاعةً. ما سربازان ولایتیم نه برای یک شخص، برای خط و مسیر.
داغ رهبر شهید بر دل ما تازهترین زخم است اما این زخم، ما را بالغتر و مقتدرتر کرده است. به پاس خون پاکش، پشت سر رهبر جدید صف میبندیم و تا نابودی اسرائیل و آزادی قدس، از پای نمینشینیم. این آغاز حماسهای تازه با فرماندهای جدید است.
۴۰ روز مقاومت، نمادی از پیوند ناگسستنی مردم و رهبری است و این اتحاد، نویدبخش آیندهای روشنتر برای اقتدار ایران است.