خبرآنلاین - فاطمه غریبی: مذاکرات ایران و آمریکا در اسلامآباد، برای رسیدن به یک توافق جامع با هدف پایان دادن کامل به جنگ از امروز در اسلامآباد با میانجیگری پاکستان آغاز میشود.
جیدی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا و محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی به عنوان روسای دو هیئت مذاکرهکننده در اسلامآباد حضور یافتهاند تا سطح بالاترین مذاکرات میان ایران و آمریکا در طول قریب به نیم قرن گذشته در بحبوحه آتشبس شکننده میان ایران با آمریکا و متحدانش شکل بگیرد.
هدف از این مذاکرات این است که تمامی خصومتها میان دو طرف به شکل قاطع و کامل پایان پیدا کند، اما کارشناسان با توجه به تجربه مذاکرات گذشته میان ایران و آمریکا و اختلاف نظرهای جدی میان دو طرف در مورد دستور کار و نتایج مورد انتظار مذاکرات، خوشبینی چندانی به این مذاکرات ندارند.
حمیدرضا عزیزی، پژوهشگر مسائل خاورمیانه، در گفتوگو با خبرآنلاین ضمن بررسی چشمانداز مذاکرات ایران و آمریکا میگوید واشنگتن در این جنگ تقریباً به هیچیک از اهداف خود دست نیافته، در حالی که اسرائیل ممکن است از نتایج آن رضایت بیشتری داشته باشد.
به گفته او، مسئله تنگه هرمز یکی از عوامل مهمی بوده که آمریکا را به سمت مذاکره سوق داده است. این پژوهشگر روابط بینالملل در عین حال تأکید میکند که در روند مذاکرات، هیچیک از طرفین نمیتوانند اصول پیشنهادی خود را به طور کامل به طرف مقابل تحمیل کنند و در این مورد خاص بدون حلوفصل تقابل ایران و اسرائیل، دستیابی به یک توافق جامع میان تهران و واشنگتن دور از دسترس خواهد بود؛ بهویژه اگر در محاسبات واشنگتن، شکلدهی به نظمی منطقهای مبتنی بر اسرائیل در اولویت قرار داشته باشد. او البته حضور جیدی ونس در گفتوگوها را نشانهای از تلاش آمریکا برای پیشبرد روند مذاکرات ارزیابی میکند.
مذاکرات فقط در شرایطی موفق خواهد شد که هر دو طرف باید چیزی داشته باشند که بتوانند از آن رضایت حاصل کنند و اعلام پیروزی کنند
*** با توجه به روایت متفاوتی که از مبنای مذاکرات ایران و آمریکا، یعنی پیشنهاد ۱۰ مادهای ایران، بین تهران و واشنگتن وجود دارد، به اعتقاد شما تا چه اندازه امکان تفاهم بر سر یک چارچوب مشترک برای مذاکره میان ایران و آمریکا وجود دارد؟
از منظر ایالات متحده نگاه کنیم، یک منتقد در داخل آمریکا میتواند بگوید که در نهایت چه اتفاقی افتاد: رهبری نظام رفت و فرد دیگری جایگزین شد، سیستم حتی تندروتر هم شد و همچنان به حیات خود ادامه میدهد؛ اورانیوم هم همچنان وجود دارد و تنگه هرمز هم که باز بود، بسته شد. بنابراین میتوان گفت ایالات متحده تقریباً به هیچیک از اهدافش در این جنگ نرسیدفکر میکنم این مسئله بیش از هر چیز به این بستگی دارد که ایالات متحده تا چه حد واقعاً به دنبال پایان دادن به جنگ باشد، یا اینکه در مقابل تا چه حد بخواهد صرفاً فرصتی برای بازاندیشی و بازآرایی نیروهایش و اقدام مجدد فراهم کند. اگر فرض بگیریم که فشارها بر ایالات متحده تا اینجای کار، بهویژه در بحث پیامدهای اقتصادی و به تبع آن فشار افکار عمومی در داخل و فشار سیاسی داخلی، به حدی بوده که واقعاً دولت ترامپ را به سمت تلاشی برای پایان دادن به جنگ سوق داده باشد، آنوقت طبیعتاً میتوان انتظار داشت که انعطاف بیشتری به خرج داده شود تا امکان دستیابی به یک چارچوب مشترک فراهم شود.
اما اگر قرار باشد مانند دفعات قبل و مشابه دو دور مذاکرات قبلی، پلن نظامی از قبل چیده شده باشد و صرفاً بخواهند از مذاکرات به عنوان کوششی برای نهایی کردن آمادهسازی نیروها استفاده کنند، طبیعتاً نمیتوان انتظار خیلی زیادی از آن داشت. به نظر من همین دور اول گفتوگوها مشخص خواهد کرد که آیا امکانی برای پیشرفت به سمت هر نوعی از توافق برای پایان دادن به جنگ وجود دارد یا نه.
اگر تجربه مذاکرات ناموفق سال گذشته و اوایل امسال میان ایران و آمریکا را ملاک قرار دهیم، صرف اینکه طرفین در مذاکرات پیامی رد و بدل کنند و بگویند که مذاکرات با روحیه خوبی انجام شده، خیلی به نظر نمیرسد نشانه پیشرفت باشد. اما اگر واقعاً بعد از دیدار اول بیانیهای صادر شود که در آن اصولی قید شده باشد و بر اساس آن طرفین بخواهند گفتوگوها را پیش ببرند و به توافقی برسند، آنوقت میتوان امیدوار بود.
نشانههای مثبتی هم وجود دارد. برای مثال، بحث حضور آقای ونس در گفتوگوها، فارغ از اینکه نشان میدهد ایالات متحده در سطح بالاتری تمایل به ورود به موضوع دارد، از طرفی هم با توجه به جایگاه خود ونس در سپهر سیاسی آمریکا (که به طیفی تعلق دارد که کمتر طرفدار مداخله است و بیشتر به شعار «اول آمریکا» اعتقاد دارد) شاید بتواند نوعی گشایش ایجاد کند.
با این حال باید در نظر داشت که در هر صورت، حتی اگر مذاکرات در فضای مثبتی پیش برود، قرار نیست اصول پیشنهادی هیچکدام از طرفین به طور کامل مورد پذیرش قرار بگیرد؛ چرا که هر مذاکرهای و هر تعامل دیپلماتیکی مبتنی بر دادوستد است. در چنین شرایطی هر دو طرف باید چیزی داشته باشند که بتوانند از آن رضایت حاصل کنند و اعلام پیروزی کنند. به همین خاطر میتوان انتظار داشت که در نهایت (اگر گفتوگوها در چارچوب مثبتی پیش برود) بخشهایی از خواستههای طرفین به عنوان چارچوب مورد توافق قرار بگیرد.
تا مسائل بنیادین منطقه حل نشود نه در دو هفته، بلکه در دو سال هم امکان توافق جامع میان ایران و آمریکا وجود ندارد
*** به اعتقاد شما امکان رسیدن به یک توافقنامه جامع برای حلوفصل تمامی اختلافات ایران و آمریکا و ترک تخاصم کامل میان «ایران و متحدانش» با «آمریکا و متحدانش» در یک پنجره زمانی دو هفتهای وجود دارد؟
سادهاندیشی و سادهانگاری است که تصور کنیم میشود صرفاً با پیشنهادهایی مانند همکاریهای اقتصادی، پیمان عدم تجاوز و مواردی از این دست، مسئله را در یک قالب جامع با ایالات متحده حل کرد.درباره توافق جامع، من به هیچوجه خوشبین نیستم و دلیل اصلی آن هم این است که یک توافق جامع، در شرایطی که خصومت میان ایران و اسرائیل ادامه دارد، اساساً امکانپذیر نیست؛ هم به لحاظ ژئوپلیتیکی در منطقه، هم به لحاظ ماهیت اتحادهای آمریکا و محوریت اسرائیل در آنها در خاورمیانه و هم به لحاظ فضای سیاسی در داخل آمریکا که امکان هر مانوری را که بهعنوان به حاشیه راندهشدن اسرائیل یا به خطر افتادن منافع اسرائیل تلقی شود، محدود میکند. بنابراین این فاکتورها در اینجا مسئلهساز هستند.
به نظر من سادهاندیشی و سادهانگاری است که تصور کنیم میشود صرفاً با پیشنهادهایی مانند همکاریهای اقتصادی، پیمان عدم تجاوز و مواردی از این دست، مسئله را در یک قالب جامع با ایالات متحده حل کرد.
از طرف دیگر، موضوع ایالات متحده و متحدانش الان اساساً باید کاملاً تفکیکشده به آن نگاه شود؛ زیرا حتی قبل از این جنگ هم نشانههایی (نه لزوماً نشانههای فاصله گرفتن کامل) بلکه تلاش برای تنوعبخشی در حوزه سیاست خارجی کشورهای عربی دیده میشد، هرچند هنوز در حوزه سیاست امنیتی چنین تغییری به آن شکل رخ نداده است. در حوزه سیاست خارجی اما نشانههای تنوعبخشی آشکار شده بود؛ بهویژه در عربستان سعودی و تا حدی در امارات و برخی کشورهای دیگر. بنابراین مشخص بود که قالبهای سنتی تحلیل و تعامل، که بر این فرض استوار بودند که مثلاً راه ریاض، ابوظبی یا دوحه از واشنگتن میگذرد، دیگر چندان پاسخگو نیستند.
الان انتظار من این است که در حوزه سیاست امنیتی هم نوعی بازنگری صورت بگیرد؛ چرا که هرچند در کوتاهمدت واکنش تقریباً مشترک کشورهای عربی خلیج فارس این بود که در واکنش به اقدامات ایران و حملاتی که علیه منافع آمریکا و همچنین بخشهایی از زیرساختهای خودشان توسط ایران انجام شد، به همکاری بیشتر با آمریکا روی بیاورند، اما از همین حالا هم زمزمههایی (بهویژه در محافل غیررسمی و غیردولتی این کشورها) آغاز شده که به هر حال منفعت این اتحادها برای ما چه بوده است، اگر نتوانسته جلوی حملات به خاک ما را بگیرد.
لذا در نهایت، باید چارچوبهای مجزایی تدارک دیده شود: یک چارچوب برای روابط ایران با کشورهای عربی، یک چارچوب برای مدیریت نوع روابط با ایالات متحده و یک چارچوب هم برای اینکه به هر حال جمهوری اسلامی با مسئله اسرائیل چه میخواهد بکند. بنابراین نه در دو هفته، بلکه حتی در دو سال هم (تا زمانی که این تناقضات حل نشود) به نظر من امکان دستیابی به یک توافق جامع وجود ندارد. در بهترین حالت، چنین روندی میتواند تنشها را کاهش دهد و فاز جنگ را به پایان برساند و باز هم در بهترین حالت نوعی روابط کاری قابل مدیریت میان ایران و ایالات متحده ایجاد کند.
زمانی تن به آتشبس و مذاکره میدهید که بدانید چیزی را که در میدان به دست نیاوردهاید
*** فکر میکنید تجربه جنگ ۴۰ روزه چه تاثیری بر نحوه سیاستگذاری آمریکا در خصوص ایران خواهد گذاشت؟ آیا در صورت شکست مذاکرات، آمریکا مجدداً به جنگ باز میگردد؟
نه حملات به پایگاههای آمریکا در منطقه و نه حملات به اسرائیل، عامل اصلی در محاسبات ایالات متحده نبودند (هرچند بیتأثیر هم نبودند)، بلکه موضوع اصلی، بحث تنگه هرمز بود.پاسخ به این سؤال دشوار است؛ چراکه متغیرهای مختلفی در این زمینه وجود دارند و واقعیت این است که ما هنوز نمیدانیم وزن هر یک از این متغیرها چقدر است. از یک سو، همانطور که میدانیم، طی این چهل روز فشارهای سیاسی داخلی بر دولت ترامپ و شخص او برای پایان دادن به جنگ رو به افزایش بوده است. اثرات اقتصادی این وضعیت، بهویژه در قیمت حاملهای انرژی و سوخت در داخل آمریکا در حال نمایان شدن است. مسئله تنگه هرمز را میتوان این موضوع را عاملی بسیار کلیدی دانست که اکنون آمریکا را پای میز مذاکره کشانده است.
واقعیت این است که اگر این چشمانداز وجود داشت که اهداف به لحاظ نظامی در دسترس هستند، نیازی به حضور پای میز مذاکره نبود. زمانی که شما در میدان برنده هستید، پای میز مذاکره نمیآیید؛ زمانی تن به آتشبس و مذاکره میدهید که بدانید چیزی را که در میدان به دست نیاوردهاید، باید اینجا کسب کنید. با توجه به این فشارها، به نظر میرسد توجیه بازگشت به جنگ دشوار باشد؛ بهویژه در موضوع پیچیدهای مانند بازکردن تنگه هرمز که اکنون به چالش اصلی تبدیل شده است.
در واقع، جایی که ایران توانست جنگ را به شکلی مدیریت کند که تأثیر مستقیم بر ایالات متحده داشته باشد، همین نقطه بود. به نظر من، نه حملات به پایگاههای آمریکا در منطقه و نه حملات به اسرائیل، عامل اصلی در محاسبات ایالات متحده نبودند (هرچند بیتأثیر هم نبودند)، بلکه موضوع اصلی، بحث تنگه هرمز بود.
از طرف دیگر، اگر آمریکا نتواند به چالش اصلی یعنی بحث تنگه هرمز رسیدگی کند و در موضوعات استراتژیک دیگر مانند بحث هستهای هم امتیازی نگیرد، توجیه کنارکشیدن از جنگ برایش دشوار خواهد شد. در واقع اینجا همان بحث داد و ستد مطرح میشود؛ یعنی طبیعتاً باید دستاوردی در اختیار داشته باشد تا بتواند بر اساس آن اعلام پیروزی کند یا دستکم آن را به عنوان یک دستاورد ارائه دهد.
علاوهبر این عوامل، مشخص نیست تأثیر ملاحظات سیاست خارجی در تصمیم آقای ترامپ تا چه حد است. در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، گرایش آشکاری وجود داشت تا نظم منطقهای به گونهای بازآرایی شود که یک ثبات هژمونیک بر مبنای هژمونی اسرائیل برقرار گردد. هنوز مشخص نیست که این نگاه تا چه اندازه میتواند بر سایر اولویتها تأثیر بگذارد؛ اگر این موضوع در اولویت قرار گیرد، طبیعتاً پایان دادن به این جنگ کمی دشوارتر خواهد بود.
هدف اسرائیل تضعیف حداکثری کشور ایران است
*** ارزیابی شما از نتایج جنگ اخیر چیست؟ آیا از فرآیند جنگ میتوان نتیجه گرفت که آمریکا و اسرائیل به اهداف اصلی خود از طریق جنگ نرسیدهاند؟
رای اسرائیل یک هدف استراتژیک اصلی وجود دارد و آن تضعیف حداکثری ایران به عنوان یک State است. این تضعیف میتواند از مسیرهای مختلفی رخ دهد: اگر از طریق تغییر رژیم باشد و رژیم جدید حاضر باشد در برخی تواناییهای استراتژیک کوتاه بیاید، طبیعتاً با هزینه کمتری محقق میشود؛ اگر تبدیل ایران به یک Failed State از طریق هدف قرار دادن زیرساختها باشد، اگر از طریق جنگ داخلی باشد یا حتی اگر از مسیر تجزیه باشد، همه اینها سناریوهای مطلوب تلقی میشوند.ببینید، مسئله اینجاست که بهویژه درباره ایالات متحده، به نظر من اصلاً اهداف مشخص و دقیقی وجود نداشت. بیشتر یک تصویر کلی مطلوب وجود داشت که بر اساس آن وارد جنگ شدند و آن تصویر کلی هم مبتنی بر یک ارزیابی بود که حالا مشخص شده ارزیابی اشتباهی بوده است؛ مبنی بر اینکه تحولات بعد از هفتم اکتبر در این دو سه سال اخیر، ایران را به ضعیفترین وضعیت خود در چندین دهه گذشته رسانده و اکنون بهراحتی میتوان شرایطی را رقم زد که نوعی تغییر رژیم در جمهوری اسلامی رخ دهد؛ حالا یا تغییر کامل رژیم یا تغییر از درون رژیم.
به نظر من این عامل اصلی بود که باعث شد آمریکا وارد جنگ شود. برداشت این بود که اگر چنین اتفاقی بیفتد، بقیه اهداف هم بهطور طبیعی حاصل خواهد شد؛ یعنی مسائلی مانند پرونده هستهای یا موضوع موشکی در سیستمی که در اثر تغییر رژیم یا تغییرات درونی دگرگون شده باشد، طبیعتاً با منافع و اهداف ایالات متحده سازگار خواهد بود.
از این نظر، آن تصویر کلی شکست خورد. در واقع همان روزهای اول هم این تصویر شکست خورد؛ بهویژه بعد از آنکه حملات اولیه در سطح رهبری نظام انجام شد و نهتنها به فروپاشی منجر نشد، بلکه خیلی سریع افراد جایگزین شدند و سیستم به کار خود ادامه داد. از آنجا به بعد، هر آنچه ادامه پیدا کرد بیشتر تلاش برای دستیابی به اهداف تاکتیکی بود تا بتوانند ورود به جنگ و خروج از آن را توجیه کنند.
در آن سطح هم هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است. باز هم تأکید میکنم اگر از منظر ایالات متحده نگاه کنیم، یک منتقد در داخل آمریکا میتواند بگوید که در نهایت چه اتفاقی افتاد: رهبری نظام رفت و فرد دیگری جایگزین شد، سیستم حتی تندروتر هم شد و همچنان به حیات خود ادامه میدهد؛ اورانیوم هم همچنان وجود دارد و تنگه هرمز هم که باز بود، بسته شد. بنابراین میتوان گفت ایالات متحده تقریباً به هیچیک از اهدافش در این جنگ نرسید.
اما درباره اسرائیل بحث متفاوت است. این نکتهای است که من چندین بار گفتهام. برای اسرائیل یک هدف استراتژیک اصلی وجود دارد و آن تضعیف حداکثری ایران به عنوان یک State است. این تضعیف میتواند از مسیرهای مختلفی رخ دهد: اگر از طریق تغییر رژیم باشد و رژیم جدید حاضر باشد در برخی تواناییهای استراتژیک کوتاه بیاید، طبیعتاً با هزینه کمتری محقق میشود؛ اگر تبدیل ایران به یک Failed State از طریق هدف قرار دادن زیرساختها باشد، اگر از طریق جنگ داخلی باشد یا حتی اگر از مسیر تجزیه باشد، همه اینها سناریوهای مطلوب تلقی میشوند.
به این معنا، ما در وضعیتی قرار گرفتهایم که حتی سناریویی که شاید برای ایالات متحده چندان خوشایند نباشد، همچنان میتواند در چارچوب سناریوی مطلوب برای اسرائیل قرار بگیرد؛ زیرا هدف اصلی اسرائیل این است که اطمینان حاصل کند از جانب ایران به عنوان یک «استیت» در آینده قابل پیشبینی هیچ تهدیدی متوجه آن نخواهد بود.
البته این موضوع نیاز به زمان دارد تا مشخص شود آیا اسرائیل به چنین هدفی دست پیدا کرده یا نه. از نظر نظامی، ایران مقاومت کرده است، اما زیرساختها آسیب جدی دیدهاند و فضای اقتصادی تازه در روزهای پس از پایان جنگ وارد مرحلهای شده که تازه باید بازسازی آغاز شود. هنوز مشخص نیست این وضعیت ایران را به چه سمتی سوق خواهد داد. با این حال، در این لحظه به نظر میرسد اسرائیل از نتایج جنگ تا اینجای کار رضایت بیشتری دارد، هرچند ایالات متحده چنین احساسی ندارد.
۴۲/۴۲