امیرمهدی نادری|خبرآنلاین: توماس جفرسون (۱۸۲۶-۱۷۴۳) یکی از محوریترین و در عین حال متناقضترین چهرههای تاریخ جهان است؛ نویسنده اصلی «اعلامیه استقلال» و سومین رئیسجمهور ایالات متحده، با این حال در زندگی شخصی خود به عنوان یک زمیندار اهل ویرجینیا تا سالها بعد از اعلامیه بردهدار باقی ماند؛ تناقضی عمیق با اعلامیه استقلال آمریکا که در آن نوشته بود: «همه انسان ها آزاد آفریده شدند.»
با وجود این تناقض، میراث جفرسون در تاریخ آمریکا و جهان جای بحث ندارد؛ چراکه همین اعلامیه و بعدها قانون اساسی، مبانی ادبیات سیاسی مدرن را شکل دادند. اعلامیه استقلال و دوره ریاستجمهوری او تنها بخش کوچکی از داستان پیچیده و چندلایه جفرسون در تاریخ آمریکا است.
از مزرعه شادول تا کالج ویلیام و مری؛ شکلگیری روشنفکر
جفرسون در ۱۳ آوریل ۱۷۴۳ در مزرعه شادوِل در ویرجینیای استعماری در خانواده اشرافی به دنیا آمد. اما نقطه عطف زندگی او در کالج «ویلیام و مری» اتفاق افتاد. جایی که در آن با جان لاک و فرانسیس بیکن آشنا شد کسانی که شاید بتوان گفت دستکمی از خود جفرسون در اندیشه پشت اعلامیه استقلال نداشتند و راهنمای او در تبدیل شدنش به فیلسوفی انقلابی بودند.
سندی که آمریکا را متولد کرد
درنهایت جفرسون به کنگره راه پیدا کرد و بنیانگذاری آمریکا وارد مرحله قانونگذاری خود شد. وبگاه دانشنامه بریتانیکا درباره نقش جفرسون در این زمینه اینگونه مینویسد که خجالتی بودن مزمن جفرسون مانع از آن شد که نقشی چشمگیر در مباحثات درون کنگره ایفا کند. جان آدامز، که از رهبران آن مباحثات بود، به یاد میآورد که جفرسون حتی در جلسات کمیته نیز سکوت میکرد، نقش اصلی او به عنوان نویسنده پیشنویس قطعنامهها بود. در این سمت، در ۱۱ ژوئن ۱۷۷۶، او به یک کمیته پنجنفره منصوب شد که جان آدامز و بنجامین فرانکلین نیز در آن عضویت داشتند تا بیانیه رسمی از دلایل موجه برای جدایی از بریتانیای کبیر را تدوین کنند.
آدامز از او خواست تا پیشنویس اولیه را آماده کند؛ او نیز ظرف چند روز این کار را انجام داد. . جان آدامز بعدها دلیل انتخاب جفرسون ۳۳ ساله همهچیزدان را اینگونه توضیح داد: «اول، تو یک ویرجینیایی هستی. دوم، من منفور و نامحبوبم. سوم، تو میتوانی ده برابر بهتر از من بنویسی» (دایرهالمعارف فلسفه دانشگاه اسنفورد»
جفرسون بعداً ادعا کرد که در پی «اصالتبخشی به اصول یا عقیده» نبوده، بلکه فقط میخواسته «بیانی از ذهنیت آمریکایی» ارائه دهد؛ به عبارتی، آن دسته از اندیشههایی را که قبلاً مورد قبول اکثر آمریکاییان بود در قالب کلمات بریزد. این توصیف بهدرستی در مورد بخش بلندِ اعلامیه استقلال که فهرست شکایتها علیه جرج سوم است صدق میکند. با این حال، این توصیف در مورد ۵۵ کلمه بعدی که عموماً به عنوان بنیادیترین بیانیه فرهنگ سیاسی آمریکا شناخته میشوند، صادق نیست: «ما این حقیقتها را بدیهی میدانیم که تمام انسانها برابر آفریده شدهاند؛ که آفریدگارشان به آنان حقوقی مسلم و سلبنشدنی عطا کرده است؛ که ازجمله این حقوق میتوان به زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی اشاره کرد؛ که به منظور تضمین این حقوق، دولتها در میان مردم تأسیس میشوند و قدرت عادلانه خود را از رضایت مردمی که بر آنان حکومت میشوند کسب میکنند.»
اما آنچه کمتر کسی میداند این است که جفرسون از نتیجه کار ناراضی بود. کنگره حدود ۲۵ درصد از نوشته او را تغییر داد و بخش مهمی درباره محکومیت تجارت برده را حذف کرد. که موجب خشم جفرسون و پادرمیانی بنجامین فرانکلین شد. این سند در ابتدا به عنوان یک بیانیه جمعی از سوی کل کنگره قارهای ارائه شد و جفرسون در دهه ۱۷۹۰ بود که بهتدریج به عنوان پدیدآورنده اصلی آن مشهور شد.
تغییر نگرش نسبت به جایگاه جفرسون در دهه ۱۷۹۰ و همزمان با شکلگیری احزاب سیاسی در ایالات متحده و منازعات انتخاباتی میان همیلتون و جفرسون آغاز شد. هرچند خودِ جفرسون نیز در سالهای بعد، با فروتنیِ مرسوم در آن دوران، بر نقشش به عنوان نویسنده صحه گذاشت. مشهور است که او خواسته بود بر روی سنگ قبرش عبارت «نویسنده اعلامیه استقلال آمریکا» (Author of the Declaration of American
Independence) به عنوان یکی از سه دستاورد مهمش حک شود؛ او از ذکر مقامهای سیاسیاش مانند ریاستجمهوری خودداری کرد (www.aei.org)
قانون آزادی مذهبی
جفرسون در اکتبر ۱۷۷۶ به ویرجینیا بازگشت و بلافاصله پروژهای گسترده برای اصلاح قانون مدنی ایالت آغاز کرد تا آن را با اصول انقلاب آمریکا هماهنگ سازد. سه حوزه از این اصلاحات، نمایانگر گستره چشمانداز سیاسی او هستند: نخست، او لغو نظامِ «اولزادگی« و تمام بازماندههای نظام اربابرعیتی که مانع از توزیع گسترده مالکیت میشدند را خواستار شد و به آن دست یافت؛ دوم، طرحی جامع برای اصلاح نظام آموزشی پیشنهاد کرد که دسترسی به پایهترین سطوح آن را برای همه شهروندان تضمین میکرد و در سطوح بالاتر از مستعدترین افراد با حمایت دولتی پشتیبانی مینمود؛ سوم، طرفدار قانونی بود که هرگونه ایجاد دین دولتی (establishment of religion) را ممنوع میکرد و جدایی کامل کلیسا از دولت را الزامی مینمود. دو پیشنهاد آخر با مخالفتهای تلخی مواجه شدند، بهویژه قانون آزادی دینی که تا سال ۱۷۸۶ تصویب نشد.
این اصلاحات قانونی در کنار هم، جوهر فلسفه سیاسی جفرسون را در خود دارند؛ فلسفهای که بیشتر نسخهای آرمانگرایانه محسوب میشد. از نظر او گذشته مانند «دستِ مردهای» از امتیازات فسیلشده و موانعی بود که باید کنار گذاشته شوند تا انرژی طبیعی شهروندان آزادانه جاری گردد. از نگاه او، انقلاب آمریکا نخستین شلیک در جنگی بود که نهایتاً به نبردی جهانی برای رهایی بشر از نهادهای استبدادی و تمام نسخههای قهری حکومت تبدیل میشد.
در پایان آنچه احتمالاً خلاقانهترین دوره از زندگی حرفهای عمومی او بود، بدبیاری شخصی در قالب دو حادثه پیدرپی رخ داد. جفرسون که در سال ۱۷۷۹ به فرمانداری ویرجینیا انتخاب شده بود، در سال ۱۷۸۰ غافلگیرانه مورد تهاجم غیرمنتظره بریتانیا قرار گرفت و ایالت در برابر آن بیدفاع بود. فرار او از برابر نیروهای بریتانیاییِ در حال پیشروی، در مطبوعات محلی تا حدی ناعادلانه، به عنوان یک اقدام بزدلانه در ترک مسئولیت توصیف شد. (منتقدان تا پایان دوران طولانی حرفه او این لحظه شرمآور را به رخش میکشیدند.) سپس، در سپتامبر ۱۷۸۲، همسرش پس از زایمان سختی در ماه مه همان سال برای به دنیا آوردن سومین دخترشان درگذشت. این دو فاجعه باعث شد که عهد کند هرگز دیگر خانوادهاش را به خاطر کشورش رها نکند.
نخستین انتقال مسالمتآمیز قدرت
پس از خدمت به عنوان وزیر امور خارجه در دولت جرج واشنگتن و معاون رئیسجمهور در دولت جان آدامز، جفرسون در انتخابات بحثانگیز سال ۱۸۰۰ پیروز شد - که نشاندهنده نخستین انتقال مسالمتآمیز قدرت بین احزاب سیاسی مخالف در تاریخ مدرن بود. در مورد اینکه آیا ملت نوپای آمریکا میتواند از ریاستجمهوری جفرسون جان سالم به در ببرد، حدس و گمانهای عصبی زیادی وجود داشت. تمامی جهتگیری موضع سیاسی جفرسون در طول دهه ۱۷۹۰ به طور مشخص منفی بود و اختیاراتی را که حزب فدرال در دولت ملی متمرکز کرده بودند، بیش از حد میدانست و رد میکرد. منتقدان فدرالیست او در حیرت بودند که چگونه او میتواند سوگند یاد کند که قانون اساسی ایالات متحده را حفظ، حمایت و دفاع کند، در حالی که هدف اصلی او به عنوان رئیسجمهور برچیدن نهادهای فدرالی بود که همان قانون اساسی ایجاد کرده بود. و علی رغم هشدار های تندروها اولین انتقال قدرت مسالمتآمیز قدرت در تاریخ بین دو رئیسجمهور صورت گرفت.
پیام اصلی سخنرانی تحلیف جفرسون آشتیجویانه بود؛ با مشهورترین جمله این سخنرانی «همه ما جمهوریخواهیم - همه ما فدرالیستیم». او انتخاب خود را بازیابی نیات اولیه انقلاب آمریکا توصیف کرد، پس از تصرف خصمانه آن «حقایق کهن و مقدس» توسط فدرالیستها، که به اشتباه فرض کرده بودند یک ملت باثبات آمریکا نیازمند یک دولت مرکزی قدرتمند است. در فرمولبندی واقعاً متمایز و بدیع جفرسون، انسجام جمهوری آمریکا برای بقا یا شکوفایی نیازی به سازوکارهای یک دولت قدرتمند نداشت. درواقع، سلامت ملت نوظهور آمریکا با قدرت دولت فدرال رابطه معکوس داشت، زیرا درنهایت منبع حاکمیت جمهوریخواهانه افکار عمومی داوطلبانه بود.
از جفرسون و مباحثات کابینهاش مطالب زیادی وجود ندارد. زیرا جفرسون ترجیح میداد بخش عمده کارهای قوه مجریه را به صورت کتبی انجام دهد. مهارت آشکار او در پردازش زبان بر روی کاغذ بود و او از تمام وزرای کابینه میخواست پیشنویس توصیههای خود را ارائه دهند، سپس آنها را ویرایش کرده و برای نظراتشان بازمیگرداند. همین رویکرد متنی در قبال تعامل با کنگره نیز اعمال میشد. تمام پیامهای سالانه او به صورت کتبی و نه حضوری ارائه میگردید. درواقع، جدا از دو سخنرانی تحلیف خود، هیچ گزارشی از ایراد هیچ سخنرانی عمومی توسط جفرسون وجود ندارد.
معاملهای که قانون اساسی را به چالش کشید؛ خرید لوئیزیانا
دستاورد بزرگ دوره اول ریاستجمهوری جفرسون نیز اقدامی سرکشانه بود، هرچند این بار شامل سرپیچی از اصول خودش میشد. در سال ۱۸۰۳، ناپلئون تصمیم گرفت منابع خود را برای دور جدیدی از درگیری با انگلستان متمرکز کند و منطقه وسیع لوئیزیانا را که از دره می سی سی پی تا کوههای راکی امتداد داشت، بفروشد. اگرچه قیمت درخواستی، ۱۵ میلیون دلار، معاملهای فوقالعاده ارزان بود، پذیرفتن این هزینه به معنای افزایش قابل توجه بدهی ملی بود. از همه مهمتر، آنچه خرید لوئیزیانا را به نقد میکشید، این بود که موازین قانون اساسی جفرسون را نقض میکرد. یعنی دخالت گسترده دولت فدرال اما جفرسون بدون تردید استدلال کرد که فرصت دو برابر کردن قلمروی ملی بسیار ارزشمندتر از آن است که از دست برود. غرب آمریکا همیشه پرانرژیترین جنبههای آرمانگرایانه جفرسون را برمیانگیخت، زیرا او آن را آینده آمریکا میدید، جایی که اصول ساده جمهوریخواهی میتوانست دائماً تجدید شود. او با یک ضربه، تهدید یک قدرت بزرگ اروپایی را از مرزهای آمریکا دور کرد.
پارادوکس مونتیسلو و میراث جفرسون
جفرسون ۱۷ سال پایانی عمر خود را در مونتیسلو، عمارت نئوکلاسیکی که خود طراحی کرده بود، گذراند. همان عمارتی که تبدیل شد به پتکی که در طول تاریخ بر سرش کوبیده شد. عمارتی که علیرغم تعهدات به آزادسازی تدریجی بردگان، تا زمان مرگ جفرسون با بردگان باقی ماند.
جفرسون با نشان دادن تعهد مادامالعمر خود به آموزش، در سال ۱۸۱۹ دانشگاه ویرجینیا را تأسیس کرد و محوطه و برنامه درسی آن را به عنوان گسستی رادیکال از دانشگاههای تحت کنترل مذهبی طراحی نمود.
پس از اینکه انگلیسیها واشنگتن دی.سی. را در سال ۱۸۱۴ به آتش کشیدند، جفرسون کتابخانه شخصی خود با حدود ۶۵۰۰ جلد را به دولت فروخت که اساس کتابخانه کنگره را تشکیل داد.
و شاید باید میراث جفرسون را بیشتر در همین موارد جستوجو کرد در بنیان حقوق جهانی و کتابخانه کنگره و اولین انتقال مسالمتآمیز قدرت.
۲۵۹