به گزارش خبرآنلاین، «فدریکا موگرینی» مسئول پیشین سیاست خارجی اتحادیه اروپا که نماینده این نهاد در مذاکرات منتهی به حصول برجام در سال ۲۰۱۵ میلادی بود در تازه ترین نوشتار تفصیلی در «فارن افرز» به بررسی دلیل به نتیجه نرسیدن مذاکرات ایران و آمریکا در اسلامآباد و نقد رویکرد دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا در دو دور ریاست جمهوری او پرداخته و مینویسد:
بنا بر گزارش ایرنا، با وجود مذاکرات فشرده و شبانهروزی، مذاکرات صلح ایران و آمریکا در نهایت شکست خورد. دو طرف اختلافهای فراوانی داشتند و از همان ابتدا مشخص بود که رسیدن به یک توافق دائمی برای پایان دادن به جنگ، کار سادهای نخواهد بود. با این حال، به نظر میرسد یک مسئله بیش از همه باعث این رکود شده است: برنامه انرژی هستهای ایران.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در شبکههای اجتماعی نوشت: «جلسه خوب پیش رفت و روی بیشتر نقاط توافق شد. اما تنها نکتهای که واقعاً اهمیت داشت، یعنی مسئله هستهای، توافق نشد.»
فشار اقتصادی و اقدام نظامی تاثیری بر برنامه هسته ای ایران ندارد
اینکه مسئله هستهای در کانون توجه ترامپ قرار دارد و دلیل اصلی شکست مذاکرات شده، چندان تعجبآور نیست. با این حال، واشنگتن در هر دو دوره ریاستجمهوری ترامپ تلاش کرد تا با فشار حداکثری اقتصادی و اقدام نظامی، تهران را مجبور به کنار گذاشتن کامل برنامه هستهایاش کند؛ تلاشی که هر بار با شکست مواجه شد.
ترامپ در ۲۸ فوریه - همان روزی که واشنگتن حملات هوایی به تهران را آغاز کرد - گفت: «تضمین میکنیم که ایران هرگز به سلاح هستهای دست نخواهد یافت.» اما شش هفته بعد، این چالش اساسی همچنان پابرجاست. جنگ شاید خسارات سنگینی به ایران وارد کرده باشد اما نتوانسته دانش هستهای زیربنایی این کشور یا ظرفیت بلندمدت آن برای بازسازی برنامه را از بین ببرد.
این خطر اکنون از منظر سیاسی جدیتر است، حتی اگر ظرفیتهای فنی کوتاهمدت ایران به شدت آسیب دیده باشد. درسی که بسیاری از مقامات تهران از این جنگ گرفتهاند، این نیست که «خویشتنداری، امنیت میآورد»، بلکه آنها معتقدند «آسیبپذیری، دعوت به حمله است». البته این به معنای آن نیست که ایران به زودی و به طور پنهانی به سمت ساخت سلاح هستهای حرکت خواهد کرد؛ هرگونه تلاش جدی برای احیای این توانمندی، زمانبر و به راحتی قابل ردیابی است. با این حال، به نظر میرسد استدلال حامیان داشتن یک بازدارنده هستهای در آینده، اکنون قدرتمندتر از قبل شده است.
واشنگتن نمیتواند تهران را با زور به زانو درآورد
این نتایج، چیزی را تأیید میکند که از ابتدا باید واضح میبود: دیپلماسی تنها راه عملی و ممکن برای اطمینان از صلحآمیز بودن برنامه انرژی هستهای ایران است. این روش در گذشته نیز جواب داده است.
برای بیش از یک دهه، دیپلماتهای آمریکایی در کنار همتایان خود از چین، فرانسه، آلمان، روسیه، بریتانیا و اتحادیه اروپا، برای رسیدن به یک توافق با ایران تلاش کردند که نتیجه آن «برنامه جامع اقدام مشترک» (برجام) در سال ۲۰۱۵ بود؛ توافقی که ایران در ازای لغو تحریمها، پذیرفت محدودیتهای هستهای خود را به راستیآزمایی بگذارد.
اعضای این ائتلاف بینالمللی برای حل مساله هسته ای ایران میدانستند جایگزین دیپلماسی، همان آشوب و ویرانی است که اکنون شاهد آن هستیم.
البته برجام دوام نیاورد. ترامپ در سال ۲۰۱۸ و کمتر از دو سال پس از روی کار آمدنش، به طور یکطرفه از این توافق خارج شد؛ این در حالی بود که آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأیید کرده بود ایران به تعهداتش عمل کرده و همه طرفهای دیگر نیز خواستار حفظ برجام بودند. اما این شکست، دلیلی برای ناامید شدن و تلاش نکردن نیست.
در واقع، این یعنی واشنگتن باید این بار گامهای بلندتری بردارد و سازوکارهایی ایجاد کند که توافق را پایدارتر کرده و خروج از آن را برای هر طرفی دشوار سازد. این رویکرد شاید خوشایند کسانی نباشد که تهران را ذاتاً غیرقابل اعتماد میدانند و با زور میخواهند او را تسلیم کنند اما این جنگ ثابت کرد که واشنگتن نمیتواند تهران را با زور به زانو درآورد.
برای جلوگیری از تمایل ایران به سمت تسلیحات هستهای، آمریکا باید با جمهوری اسلامی ایران به توافق برسد. از آنجا که ایران اکنون بیش از هر زمان دیگری انگیزه پیدا کرده تا به سمت دستیابی به بازدارندگی هستهای برود، واشنگتن باید مطمئن شود که توافق بعدی، کارآمد خواهد بود.
جنگ علیه ایران غیرقانونی بود
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از همان روز اول غیرقانونی و بیملاحظه بود. مقامات آمریکایی و اسرائیلی مدعی بودند که بمباران ایران برای اطمینان از عدم دسترسی این کشور به سلاح هستهای ضروری است. اما هیچ مدرکی وجود نداشت که نشان دهد تهران تهدید هستهای قریبالوقوعی ایجاد کرده یا دیپلماسی بیاثر شده است. در واقع، مذاکرات به طور جدی در جریان بود و میانجیگران ارزیابی میکردند که هر دو کشور در حال پیشرفت هستند.
حتی اگر تهران در آستانه تغییر مسیر و سلاحی کردن مواد هستهای خود نیز بود، بیشتر تحلیلگران جدی معتقدند که حملات نظامی به ویژه در بلندمدت، تاثیر چندانی در جلوگیری از آن نخواهد داشت. ایران کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت است و ظرفیت علمی و صنعتی عمیقی دارد که برنامه هستهای پیشرفتهاش بر پایه آن بنا شده است. چنین دانشی را نمیتوان با بمباران نابود کرد. اقدام نظامی شاید تاسیسات را ویران کند، اما این تاسیسات میتوانند با ارادهای قویتر و با حمایت بیشتر سیاسی داخلی، در اعماق زیر زمین بازسازی شوند. به همین دلیل است که تحلیلگران به دولتهای مختلف آمریکا هشدار داده بودند که حمله به تهران هرگز نمیتواند برنامه هستهای این کشور را به طور کامل نابود کند.
در مقابل، تحلیلگران پیشبینی کرده بودند که جنگ با ایران باعث قدرتمند شدن محافظهکاران، گسترش درگیری در منطقه و افزایش فلجکننده قیمتهای جهانی انرژی خواهد شد. این پیشبینیها به شکلی تلخ و دقیق محقق شدند. پس از حمله، تهران بلافاصله با شلیک موشک به کشورهای عربی و بستن تنگه هرمز، دایره جنگ را گسترش داد. در پی این اقدام، بهای انرژی به شدت افزایش یافت. جنگ نتوانست تخصص اتمی ایران و تمام توانمندیهای آن را از بین ببرد؛ بلکه برعکس، استدلال برخی از ایرانیها مبنی بر اینکه «تنها بازدارنده هستهای میتواند بقای نظام را تضمین کند» را تقویت کرد.
به همین دلایل دستیابی سریع به یک توافق دیپلماتیک، اکنون حیاتیتر از همیشه است.
در مقابل، مذاکرات سابقهای اثباتشده در تغییر مثبت رفتار ایران دارند. برجام تنها توافقی است که ایران در آن پذیرفته است ظرفیت و ذخایر هستهای خود را محدود کند و به همین دلیل همچنان به عنوان یک الگو معتبر شناخته میشود. اما برای موفقیت در دوران پس از این جنگ، آمریکا و ایران باید با صداقت حداکثری با نقصهای ساختاری که آنها را به اینجا رسانده، روبرو شوند.
برنامه هستهای ایران پیچیده و بسیار تخصصی است و حول محور سطوح غنیسازی، عملکرد سانتریفیوژها و مدیریت ذخایر میچرخد. مذاکره برای اعمال محدودیتهای قابل راستیآزمایی بر چنین سیستمی، نیازمند دانش فنی بینظیری بود که تیمهای چندملیتی مذاکرهکننده برجام از آن برخوردار بودند.
تیم آمریکایی بر پایه وفاداری شخصی به ترامپ شکل گرفته نه تخصص
هیئتهای مذاکرهکننده آن زمان، سیاستهای داخلی ایران را نیز به خوبی میشناختند. مثلاً میدانستند که غنیسازی در ایران به بخشی از هویت علمی ملی تبدیل شده و دیگر صرفاً یک برنامه فنی نیست؛ بنابراین هر توافقی که خواستار توقف کامل آن باشد، حتی از سوی دولتهای اصلاحطلب ایران هم رد خواهد شد. آنها درک میکردند که مذاکرهکنندگان ایرانی محدودیتهای فضای سیاسی داخلی خود را دارند و هرگونه امتیازی باید به گونهای باشد که هر طرف بتواند بدون از دست دادن پایگاه حامیانش، آن را بپذیرد.
مهمتر از همه، آنها تفاوت بین «موضع آغازین» و «پیشنهاد نهایی» را به خوبی درک میکردند؛ تشخیص این تفاوت، تجربه و انضباط دیپلماتیک بالایی میطلبد.
اما در مذاکراتی که به این جنگ ختم شد، چنین سطحی از درک علمی و دیپلماتیک کاملاً غایب بود. تیم آمریکایی بر پایه وفاداری شخصی و سیاسی به ترامپ شکل گرفته بود، نه تخصص؛ و نتایج هم گویای این وضعیت بود. وقتی تخصص در میز مذاکره حاضر نباشد، عواقب آن پیشبینیپذیر است: امتیازات به عنوان نقطه منفی تفسیر میشوند، روند عادی مذاکرات به عنوان بدعهدی تلقی میگردد و واقعیتهای فنی که برای هر متخصصی واضح است، مشکوک یا غیرقابل فهم جلوه میکنند.
به عنوان مثال، در جریان مذاکرات پیش از جنگ، مذاکرهکنندگان آمریکایی عدم پذیرش پیشنهاد سوخت هستهای آمریکا از سوی ایران را نشانهای از عدم جدیت تهران دانستند. اما هر مذاکرهکنندهای که با تاریخ روابط ایران و آمریکا آشنا باشد، میدانست که این یک موضع دیرینه و کاملاً طبیعی است.
به همین ترتیب، پیشنهاد ایران برای تعلیق غنیسازی برای چند سال و انباشت نشدن اورانیوم غنیشده که در صورت اجرا میتوانست جلوی ساخت سلاح را بگیرد، نادیده گرفته شد.
همچنین ماهیت تاسیسات اساسی هستهای ایران که سالها تحت نظارت آژانس بینالمللی انرژی اتمی بودند، به اشتباه تحلیل شدند و این امر به بروز سوءظنی انجامید که گویا ایران به تعهد خود برای عدم اشاعه پایبند نبوده است.
برای جلوگیری از تکرار این اشتباهات، مذاکرات آینده باید با بهرهگیری از کارشناسانی با عمق تخصص لازم تشکیل شود. در این مسیر هیچ راه میانبری وجود ندارد.
مذاکره بر پایه فشار و بدون مشوق به نتیجه نمیرسد
مذاکرات باید مشوق ارائه دهد، نه اینکه تنها بر پایه فشار استوار باشد. اجبار بدون یک مسیر دیپلماتیک معتبر، اهرم فشار نیست، بلکه تشدید تنش است. کشورها میتوانند از تحریمهای اقتصادی، گسترش حضور نظامی و انزوای دیپلماتیک برای فشار بر دیگران استفاده کنند؛ اما اثربخشی این ابزارها در نهایت به نحوه استفاده و هدف نهایی آنها بستگی دارد. همچنین این موضوع مهم است که آیا کشورها همزمان با اعمال فشار، مشوقهای واقعی و معتبری را نیز برای تغییر رفتار طرف مقابل روی میز میگذارند یا خیر.
در مذاکرات برجام، شرکای مذاکرهکننده ایران یک مسیر روشن و ساختاریافته را پیشنهاد دادند که با یک توافق موقت آغاز شد و به یک توافق جامع ختم گردید. این کشورها به صورت مرحلهبهمرحله، لغو تحریمها، دسترسی به داراییهای مسدودشده و چشمانداز عادیسازی کامل روابط اقتصادی را پیشنهاد کردند؛ امتیازاتی که دقیقاً در هماهنگی با گامهای ایران برنامهریزی شده بود.
در آستانه جنگ کنونی، آمریکا تقریباً منحصراً بر فشار متکی بود، در حالی که خواستههای حداکثری مطرح میکرد و حتی در زمان تبادل پیشنهادها، از ابزارهای تنبیهی استفاده میکرد.
واشنگتن هیچ تصویر روشنی از آیندهای که میتواند برای ایران داشته باشد، ارائه نکرد. در نتیجه، ایرانیان به این نتیجه رسیدند که واشنگتن شریکی غیرقابل اعتماد است. از دیدگاه تهران، توافقات با آمریکا از جمله معاهداتی که به تصویب سنای آمریکا رسیدهاند، به راحتی نقض میشوند. هیچ تضمین سیاسی و حقوقی وجود ندارد که نشان دهد تعهدات آمریکا پایدار خواهد ماند و همچنین ورود به مذاکره، به معنای توقف روند تشدید تنش نیست. در چنین شرایطی، فشارِ یکجانبه آمریکا به اهرم فشار تبدیل نمیشود، بلکه فضای گفتگو را تنگتر کرده و خطر تقابل را افزایش میدهد.
هر توافقی در آینده باید آمریکا را نیز متقابلاً پاسخگو کند
مسئله اعتماد در مذاکرات ایران، پیش از این یکطرفه ارزیابی میشد. پایتختهای غربی عادت کرده بودند که تغییر نظر ایران را متغیر اصلی بدانند؛ موضوعی که کل طراحی توافق باید حول آن بچرخد. اما اکنون این نگاه دیگر یک ارزیابی صادقانه نیست.
ایالات متحده توافقی را که ایران به آن پایبند بود، یکطرفه دور انداخت. آمریکا نه یک، بلکه دو دور اقدام نظامی را درحالی که مذاکرات هنوز فعال بود، آغاز کرد. ایران این حقایق را می داند و آنها را برای آینده به خاطر خواهد سپرد.
با وجود این سوابق، ایران هنوز هم برای دادن امتیاز آماده است. برخی از چهرههای ارشد نظام سیاسی در ایران به خوبی میدانند که انزوای اقتصادی و جنگ، رویهای غیرقابل تداوم است. ایران برنامه هستهایاش را کنار نخواهد گذاشت اما رهایی از تحریمها و درگیریهایی که اقتصاد کشور را به شدت تحلیل برده، نیز از منافع اساسی تهران محسوب میشود.
به همین دلیل، تهران آماده است تا در ازای پایان یافتن تحریمها و درگیریها، محدودیتهایی را بر برنامه هستهایاش بپذیرد.
با این حال، هر توافق آینده باید آمریکا را نیز متقابلاً پاسخگو کند. این یعنی توافق باید به گونهای طراحی شود که در برابر تغییرات سیاسی دوام بیاورد. فروپاشی برجام پس از خروج آمریکا در سال ۲۰۱۸، یک نقطه ضعف ساختاری را آشکار کرد.
ایران در این توافق مهمترین امتیازات عدم اشاعهای خود را ارائه داد از جمله کاهش ظرفیت غنیسازی، ارسال ذخایر اورانیوم به خارج و پذیرش راستیآزمایی سختگیرانه، در حالی که بسیاری از امتیازات واشنگتن قرار بود در آینده داده شود. این یعنی زمانی که آمریکا از توافق خارج شد، ایران قبلاً بخش عمدهای از تعهداتش را انجام داده بود، اما منافع اقتصادی متقابل هنوز به طور کامل محقق نشده بود.
حتی تا یک سال پس از بازگشت تحریمها نیز، ایران به رعایت شرایط برجام ادامه داد در امید اینکه سایر طرفها بتوانند خلأ ایجادشده را پر کنند. کشورهای اروپایی سخت تلاش کردند تا با ابزارها و ایدههای خلاقانه، این کمبود را جبران کنند اما تلاشهایشان نتوانست نتایج مطلوبی به همراه داشته باشد. در نتیجه، تهران به این نتیجه رسید که پایبندی به توافق، تضمینی برای تداوم آن نیست و تغییرات سیاسی در واشنگتن میتواند بر تعهدات چندملیتی چیره شود.
یک توافق آینده باید این عدم تعادل را در سطح طراحی خود اصلاح کند نه صرفاً در توالی زمانی اجرا. تعهدات اقتصادی باید با یک معماری نهادیِ هدفمند طراحی شوند و رها کردن آنها به حال و هوای بازار، اشتباهی بزرگ خواهد بود. به ویژه لغو تحریمها باید به عنوان اقدامیِ فعال و اجرایی در نظر گرفته شود نه صرفاً مجاز بودن آن.
هر دو طرف همچنین باید به بررسی ساخت آنچه «تضمینهای فنی» خوانده میشود بپردازند؛ یعنی پروژههای مشترکی که منافع فیزیکی مشترکی برای ادامه توافق ایجاد کنند. این پروژهها میتواند شامل توسعه زیرساختهای مشترک برای بازسازی ایران پس از جنگ، همکاری منطقهای در چرخه سوخت هستهای و برنامههای مدرنسازی انرژی باشد که به نفع همه طرفهاست اما برای حفظ آنها به همکاری مستمر نیاز دارد.
چنین پروژههایی با اقدامات ملموس، تعهد را نشان میدهند، گروههای داخلی ذینفعی ایجاد میکنند که بقای توافق به نفع آنهاست و مهمتر از همه، هزینههای خروج از توافق را برای همه طرفها (نه فقط ایران) افزایش میدهند.
به عنوان مثال، برجام شامل همکاری گسترده هستهای غیرنظامی با کشورهایی چون چین، روسیه و بریتانیا در زمینه نوسازی راکتورها بود؛ همکاری که سالها پس از خروج آمریکا هم ادامه یافت، دقیقاً به این دلیل که ایجاد سرمایهگذاریهای فیزیکی و نهادی مشترکی کرده بود که رها کردن آن بسیار پرهزینه بود. تعهدات اقتصادی در هر توافق آینده باید با همین معماری نهادیِ دقیق طراحی شود و نباید صرفاً به بازار سپرده شوند.
ساخت چنین زیرساختهایی نیازمند تلاش و برنامهریزی دقیق است. احتمالاً برای طراحی آنها به بیش از چند روز یا حتی چند هفته زمان نیاز خواهد بود. اما این تنها راهی است که میتواند مذاکرهکنندگان ایرانی را متقاعد کند که این بار اوضاع متفاوت خواهد بود.
پیگیری دیپلماسی با ایران هرگز اظهار لطفی به سوی تهران نبود
برای رسیدن به یک توافق، واشنگتن باید فشار را با مشوقهای واقعی و صادقانه ترکیب کند؛ از جمله ارائه یک چشمانداز روشن از آنچه یک توافق نهایی میتواند برای ایران، آمریکا و کل جهان به ارمغان بیاورد.
برجام تحولی را در روابط ایران با سایر کشورها متصور میشد اما این چشمانداز هرگز به طور کامل عملیاتی نشد. یک توافق آینده باید فراتر از این برود و نه تنها محدودیتهای هستهای ایران را مشخص کند بلکه نشان دهد ایران در ازای آن چه دستاوردهای سیاسی و اقتصادی به دست میآورد. این توافق باید آنقدر ملموس و دقیق باشد که بتواند حمایت داخلی را در همه طرفها جلب کند.
البته بیاعتمادی متقابل و فضای داخلی در هر دو پایتخت واشنگتن و تهران، کار مقامات را برای رسیدن به سازش سختتر کرده است. چارچوبهای نهادی که زمانی پایه مشارکت چندجانبه را تشکیل میدادند مانند قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل که برجام را تثبیت میکرد، ترتیبات گسترده راستیآزمایی آژانس انرژی اتمی در ایران و فرمت چندجانبهای که حفظ ارتباط با تهران را ممکن میساخت، اکنون تضعیف شدهاند. در چنین شرایطی، یافتن یک راهحل دیپلماتیک پایدار برای برنامه هستهای ایران کار دشواری خواهد بود اما غیرممکن نیست.
دانش و تجربه لازم برای ساخت توافق مؤثر، هنوز در دولتها، سازمانهای بینالمللی و جامعه گسترده منع گسترش سلاح هستهای وجود دارد. این دانش، یک دارایی استراتژیک محسوب میشود. دولتهایی که در حال آمادهشدن برای دور جدید مذاکرات هستند، باید اکنون و پیش از طراحی چارچوبها و زمانبندیها، از این تخصصها بهره ببرند.
پیگیری دیپلماسی با ایران هرگز اظهار لطفی به سوی تهران نبود بلکه اقدامی بر پایه منافع ملی بازیگران بینالمللی بود که میخواستند از وقوع فاجعهای جایگزین، جلوگیری کنند. این استدلال آنها با این جنگ ویرانگر ثابت شده است و باید مقامات امروز را برانگیزد تا از اشتباهات گذشته پرهیز کنند.
فرصت جدیدی برای دیپلماسی فرا رسیده است. سؤال اساسی این است: آیا جهان با درس گرفتن از گذشته، باز هم به میز مذاکره برمیگردد؟
315