علی نیکویی (دکتری پژوهشهنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)|خبرآنلاین: در میان تمام عکسهایی که در فضای مجازی پیرامون جنگ ایران و آمریکا و اخبار اسرائیل برایم در پیامرسانهای داخلی ارسال میشود؛ دوستی عکس پیوست این مقاله را برایم ارسال نمود که در شرحش آمده بود: سرباز اسرائیلی در حال شکستن سر مجسمه عیسی مسیح در جنوب لبنان! ماجرای این عکس اسباب نوشتن یادداشت پیش رو گردید.
از اصطکاک سیاسی تا گسلهای کلامی
تحولات پرشتاب و غالباً خشونتبار در جغرافیای خاورمیانه، معمولاً از عینک سیاست، ژئوپلیتیک و توازن قوا تحلیل میشوند؛ اما تقلیل دادن تمامی کنشهای میدانی به معادلات قدرت، ما را از درک لایههای بنیادین و پیشبرنده این وقایع بازمیدارد. در بسیاری از موارد، آنچه در صحنه عمل به صورت یک «رفتار تندروانه» یا «تخریب نمادین» تجلی مییابد، درواقع فورانِ رسوبات کهنِ الهیاتی و چالشهای کلامی است که قرنها در اعماق متون فقهی و اعتقادی ریشه داشتهاند. در این جوّ، کنشگر مذهبی نه صرفاً به عنوان یک واحد نظامی یا سیاسی، بلکه بهمثابه مجری یک «حکم تاریخی» عمل میکند.
اینجاست که ضرورت تبارشناسی نگاه ادیان به یکدیگر بیشازپیش آشکار میشود. برای فهم چرایی برخی رفتارهای رادیکال، باید به این پرسش کلیدی بازگشت: «چگونه قرائتهای ارتدوکس از شریعت، مرزهای دوستی و دشمنی با سایر ادیان ابراهیمی را ترسیم میکنند؟» آیا آنچه ما امروز به عنوان یک بحران سیاسی میبینیم، امتداد همان شکاف عمیق کلامی نیست که اسلام را «توحیدی قابلاحترام» و مسیحیت را «بدعتی از درون» تلقی میکند؟ درک این نقشه ذهنی کلید فهم رفتارهایی است که فراتر از منطق جنگهای کلاسیک، در پی تسویهحساب با تاریخ و الهیات هستند.
دکترین انقطاع وحی و پایان عصر پیامبری
در الهیات یهودیت ارتدوکس،[i] مفهوم نبوت[ii] نه یک جریان مستمر و بیپایان، بلکه دورانی طلایی و دارای نقطه پایانِ مشخص است. براساس سنت تلمودی و آرای فقیهان بزرگی چون «ابنمیمون»[iii] دوران ارتباط مستقیمِ وحیانی میان خالق و مخلوق با بازگشت یهودیان از بابل و بازسازی معبد دوم بهتدریج رو به افول رفت و سرانجام با مرگِ سه پیامبر پایانی یعنی «حجی»، «زکریا» و «ملاکی»[iv] «روحالقدس» از میان بنیاسرائیل رخت بر بست. از این منظر، کتاب مقدس یهودی (تَنَخ) با پیام «ملاکی» بسته شد و پس از آن، دوران «حاکمیت شریعت» جایگزین دوران «حاکمیت وحی» گشت.
باور به ختم نبوت در قرنها پیش از ظهور مسیحیت و اسلام، سدی سدید در برابر هرگونه ادعای نبوت جدید ایجاد کرد. از دیدگاه یک یهودی ارتدوکس، ساختار هستیشناختی دین با مرگ آخرین پیامبر تکمیل شده و هر آنچه پس از آن به عنوان پیام الهی عرضه شود پیشاپیش فاقد وجاهت است. اینجاست که شکافی آشتیناپذیر میان یهودیت و دو دین ابراهیمی دیگر شکل میگیرد. وقتی حضرت عیسی (ع) و بعدها حضرت محمد (ص) رسالت خود را اعلام کردند، دستگاه کلامی یهودیت آنها را براساس محتوای پیامشان قضاوت نکرد؛ بلکه پیش از هر چیز آنها را به دلیل نقض اصل «انقطاع وحی» مردود دانست. در نگاه ارتدوکسی، مدعیان نبوت پس از عصر ملاکی، نهتنها پیامبر نیستند، بلکه به عنوان مدعیان دروغین شناخته میشوند که تداوم شریعتِ تغییرناپذیر تورات را تهدید میکنند. این دیدگاه تاریخی باعث میشود که یهودیت ارتدوکس، مسیحیت و اسلام را نه به عنوان کمالِ دین خود [آنگونه که خودِ این ادیان مدعی هستند] بلکه به عنوان خروج بر قاعده و دستاندازی به قلمرویی بدانند که خداوند آن را بسته اعلام کرده است. به بیانی دیگر در منطق یهودی، نبوتِ پس از ملاکی، نه یک امکان دینی، بلکه یک محالِ الهیاتی است. این جزمیت تاریخی باعث شده است که هرگونه وحیِ جدید بهمثابه تهدیدی برای انسجامِ نظامِ «هالاخا» (فقه یهودی) تلقی شود؛ نظامی که در آن، تفسیرِ حاخامها جایگزین کلامِ مستقیمِ انبیا شده است.
مسیحیت در ترازوی تورات؛ از بدعت تا ارتداد
تفاوت نگاه یهودیت ارتدوکس به مسیحیت در مقایسه با اسلام، ریشه در یک ترومای الهیاتی[v] و خانوادگی دارد. درحالیکه اسلام از ابتدا به عنوان یک دین بیرونی و مستقل از جغرافیای یهودیت ظهور کرد، مسیحیت در بطن یهودیت و به عنوان یک جریان اصلاحگرِ داخلی متولد شد. همین «داخلی بودن» برخورد الهیاتی یهودیت ارتدوکس را با آن تندتر و آشتیناپذیرتر کرده است.
۱- مفهوم مِسیت؛ فریبدهندهای در میان قوم
در متون تلمودی و فقهی یهود، مفهومی به نام «مِسیت» (Mesit) وجود دارد که به معنای «اغواگر» یا کسی است که تودهها را به خروج از شریعت و پرستش غیر خدا دعوت میکند. براساس برخی تفاسیر سختگیرانه ارتدوکس که در رسالههایی چون «سنهدرین»[vi] تلمود بازتاب یافته، عیسی ناصری نه به عنوان یک پیامبر، بلکه در قامت یک «مِسیت» نگریسته میشود؛ فردی که با استفاده از نیروهای غیبی (که آنها آن را جادوگری میخواندند)، بنیاسرائیل را به سمت بدعت و دوری از تورات سوق داد. از این منظر مسیحیت نه یک دین جدید بلکه یک انحراف بزرگ در قلب یهودیت تلقی میگردد که هدفش ویران کردن ساختار «هالاخا» (نظام قانونگذاری یهود) بوده است.
۲- عیسی در تلمود؛ اصلاحگر یا مرتد؟
یهودیت ارتدوکس برخلاف اسلام که حضرت عیسی (ع) را «روحالله» و پیامبری اولوالعزم میداند، او را فردی مرتد میشناسد که آگاهانه علیه اقتدار خاخامها و احکام ابدی تورات شورید. از دیدگاه فقهی آنها، تلاش او برای روح بخشیدن به شریعت[vii] درواقع به معنای شکستن کمر شریعت بود. نقض حرمت سَبْت (شنبه) و ادعای الوهیت یا فرزندی خدا، در دادگاه کلامی ارتدوکس، او را در جایگاه یک مرتد قرار میدهد که حکمش طبق متون کلاسیک، طرد مطلق است. این کینه دیرینه کلامی همچنان در لایههای زیرین تربیت مذهبی ارتدوکسها جاری است.
۳- چالش «آودا زارا» و گسل توحیدی
یکی از عمیقترین شکافها، در مفهوم توحید نهفته است. در فقه یهودی، مفهومی به نام «آودا زارا» (Avodah Zarah) یا «پرستش بیگانه» وجود دارد که معادل شرک و بتپرستی است. یهودیت ارتدوکس، دکترین تثلیث در مسیحیت را با توحیدِ مطلقِ موردنظر تورات سازگار نمیداند. بسیاری از مراجع بزرگ یهود در طول تاریخ، مسیحیت را به دلیل اعتقاد به تجسد خدا در قالب انسان و تکریم شمایلها، مصداق شرک یا «شیتوف» (اشتراک در الوهیت) دانستهاند.
اینجاست که یک تضاد معنادار پدیدار میشود: یهودیت ارتدوکس، اسلام را به دلیل «توحید صُلب و پیراسته» (بدون هیچگونه تجسد یا تصویر)، دینی الهیاتی و قابلاحترام میداند که پیروانش «کافر» محسوب نمیشوند. از دیدگاه «ابنمیمون» یک یهودی اجازه دارد در مسجد نماز بخواند؛ اما ورود او به کلیسا به دلیل وجود شمایلها و اعتقاد به تثلیث، ورود به معبد بتپرستان تلقی شده و حرام است. این مرزبندی تند، نشان میدهد که چرا نمادهای مسیحی (مانند مجسمهها و صلیب) در نگاه یک فرد رادیکال ارتدوکسِ یهودی، نه نماد یک دین الهی، بلکه نمادهای بتپرستی و خیانت به آرمان توحید هستند که تخریب آنها وجههای قدسی به خود میگیرد.
پارادوکسِ دشمنِ نزدیک؛ هراس از انشعاب درونی
در تاریخ تطبیقی ادیان، همواره قاعدهای نانوشته وجود دارد: شدت برخورد با انشعابات داخلی، بسا فراتر و خشنتر از مواجهه با ادیان بیگانه است. این پدیده که میتوان آن را «هراس از رقیبِ نزدیک» نامید، در نگاه یهودیت ارتدوکس به مسیحیت بهوضوح دیده میشود. از منظر الهیات ارتدوکس، اسلام یک «دیگریِ دور» است که اگرچه پیامبریاش پذیرفته نیست، اما به دلیل پایبندی به توحید مطلق در منظومهای کاملاً مجزا تعریف میشود. اما مسیحیت برای یهودیت، نه یک دیگری، بلکه بخشی از «خود» بود که راه ارتداد پویید.
این وضعیت مشابه نسبتی است که ادیان مادر با آیینهای منشعبشده از خود دارند؛ همانگونه که در درون سنتهای بزرگ مذهبی، نحلههای جداشده اغلب به عنوان بدعتگذار شناخته شده و مجازاتی سختتر از پیروان ادیان دیگر دریافت میکنند، یهودیت نیز مسیحیت را یک انحراف داخلی میبیند که با ادعای نسخ شریعت و الوهیت انسان، کیان تورات را هدف قرار داده است. در منطق ارتدوکسی، یک دین بیگانه تنها یک خطاست، اما یک انشعاب داخلی، یک خیانت به شمار میرود. ازاینرو حساسیت و خشم الهیاتی نسبت به نمادهای مسیحی، ریشه در این تصور دارد که مسیحیت با استفاده از مفاهیم یهودی، روایتی جعلی و بدعتآمیز از حقیقت ارائه داده است. این «زخمِ خانوادگی» که قدمتی دوهزارساله دارد، هرگز در ذهنیت یهودیت ارتدوکس التیام نیافته و هر رویارویی جدید، نمکی بر این زخم کهنه است.
وقتی الهیات به میدان میآید
درنهایت، باید بر این نکته پای فشرد که تحلیل وقایع معاصر خاورمیانه بدون در نظر گرفتن این گسلهای عمیق کلامی، تحلیلی الکن و ناقص خواهد بود. وقتی یک پیرو افراطی یا سربازی با پیشزمینه فکری ارتدوکس به نمادهای مسیحی هجمه میبرد، او در ذهن خود صرفاً در حال انجام یک کنش نظامی یا سیاسی نیست! بلکه خود را در مقام مجریِ پاکسازی بدعت از سرزمینی میبیند که آن را مقدس و متعلق به شریعت خالص میداند. شکستن سر یک مجسمه یا توهین به صلیب، در این ساختار ذهنی، به معنای ستیز با یک شرک خانگی و بازگشت به توحیدِ ادعاییِ توراتی است. اینجاست که امر قدسی و امر سیاسی چنان درهمتنیده میشوند که تفکیک آنها غیرممکن میگردد. برای ناظران بینالمللی، شاید این رفتارها تنها یک «وندالیسم مذهبی» به نظر برسد، اما برای کنشگر یهودی ارتدوکس، این بخشی از یک «جهاد الهیاتی» برای زدودن آثار ارتداد از ساحت دین است؛ بنابراین تا زمانی که ریشههای کلامی و نگاه یهودیت ارتدوکس به دیگریِ مسیحی واکاوی نشود، فهمِ خشونتهای نمادین در این منطقه از جهان ناممکن باقی خواهد ماند.
[i] یهودیت ارتدوکس سنتیترین شاخه این دین است که بر الهی بودن و تغییرناپذیری تمامی اجزای شریعت (هالاخا) تأکید دارد؛ واژه ارتدوکس در لغت به معنای «راستکیشی» است و در اینجا به جریانی در درون دین یهود اشاره دارد و نباید با «مذهب ارتدوکس» در مسیحیت (کلیسای شرقی) اشتباه گرفته شود.
[ii] Prophecy
[iii] موسی بن میمون (Maimonides): ملقب به «رامبام»، فیلسوف، پزشک و فقیه نامدار یهودی قرن دوازدهم میلادی است که بزرگترین متفکر قرونوسطای یهودیت شناخته میشود. اثر برجسته فقهی او، «میشنه توراه»، و کتاب فلسفیاش، «دلالة الحائرین»، زیربنای فکری یهودیت ارتدوکس را شکل دادهاند؛ او با نگاهی عقلانی و توحیدی، مرزهای دقیقی میان یکتاپرستی مطلق و مفاهیم شرکآلود ترسیم کرد که همچنان معتبرترین منبع برای تعیین نسبت یهودیت با سایر ادیان است.
[iv] *حجی، زکریا و ملاکی:* این سه تن، آخرین پیامبران یهود (انبیاء پس از اسارت بابل) هستند که کتابهای آنها پایانبخش بخش انبیاء در «تَنَخ» (کتاب مقدس یهودی) است. طبق سنت یهودی، با درگذشت این سه نفر، «روحالقدس» (Ruach HaKodesh) یا همان ارتباط وحیانی مستقیم از میان قوم رخت بربست و دوران «نبوت» رسماً پایان یافت و عصر «حاکمیت شریعت و تفسیر خاخامی» آغاز گردید.
[v] «ترومای الهیاتی» (Theological Trauma) در متون تحلیلی و جامعهشناسی دین به معنای یک «ضربه یا جراحت عمیق فکری و هویتی» است که بر پیکره یک دین وارد شده و باعث میشود پیروان آن دین تا قرنها نسبت به یک موضوع خاص، رویکردی تدافعی، بدبینانه یا سرسختانه داشته باشند.
[vi] رساله سَنِهدِرین (Sanhedrin): بخشی از تلمود که به قوانین قضایی، ساختار دادگاههای عالی یهود و احکام کیفری مربوط به جرایم اعتقادی (مانند ارتداد و بدعت) میپردازد. این رساله منبع اصلی فقه یهودی برای برخورد با انحرافات دینی و تعریف جایگاه بدعتگذاران است.
[vii] این مفهوم که عیسی (ع) قصد داشت به جای نگاه خشک و کالبدی به شریعت، «روح» و «جوهر» آن را احیا کند، یکی از محورهای اصلی آموزههای او در اناجیل (بهویژه انجیل متّی) است. عیسی خود را نه ناقض شریعت، بلکه «کمالبخش» آن معرفی میکرد. در اینجا به دو مورد از درخشانترین آیات در این زمینه اشاره میکنم که میتوانید در مقاله به آنها استناد کنید:
- هدف از آمدن (نه نسخ، بلکه کمال) در «موعظه بالای کوه»، عیسی صراحتاً میگوید که نیامده تا قوانین را دور بریزد، بلکه آمده تا معنای حقیقی و باطنی آنها را آشکار کند: «گمان مبرید که آمدهام تا تورات یا نوشتههای پیامبران را منسوخ نمایم؛ نیامدهام تا منسوخ کنم، بلکه تا به کمال رسانم.» > (انجیل متّی، باب ۵، آیه ۱۷)
- تقابل روح شریعت با ظاهرگرایی (فراتر از حرفِ قانون) عیسی در ادامه همان باب، عبارات مشهوری دارد که با جمله «شنیدهاید که به گذشتگان گفته شده... اما من به شما میگویم...» شروع میشود. او بر این باور بود که شریعت نباید فقط در عملِ ظاهری خلاصه شود، بلکه باید قلب انسان را تغییر دهد. برای مثال: «شنیدهاید که به گذشتگان گفته شده: "قتل مکن"... اما من به شما میگویم هر که بر برادر خود خشم گیرد، سزاوار داوری است.» (انجیل متّی، باب ۵، آیات ۲۱ و ۲۲) (در اینجا او نشان میدهد که روحِ حکمِ "قتل مکن"، در واقع پاککردن قلب از "خشم" است).
- نقدِ شریعتِ بدونِ اخلاق عیسی خطاب به فریسیان (اجداد فکری ارتدوکسهای امروز) که به جزئیات شریعت میپرداختند؛ اما روح آن را فراموش کرده بودند، میگوید: > «وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار! که از نعنا و شِبت و زیره دهیک (زکات) میدهید، اما مهمترین احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت و امانت را ترک کردهاید.» (انجیل متّی، باب ۲۳، آیه ۲۳) در الهیات یهودی، شریعت (هالاخا) دقیقاً همین «جزئیات رفتاری» است. وقتی عیسی میگوید «رحمت و عدالت» از «دهیک دادن» مهمتر است، از دید یک یهودی ارتدوکس، او در حال سست کردن پایههای نظم قانونی دین است. این همان نقطهای است که «تلاش برای روح بخشیدن» از سوی مسیحیان، از سوی یهودیان ارتدوکس بهعنوان «بدعت و شریعتستیزی» نگریسته میشود.
۲۵۹