خبرآنلاین - حمید ابوطالبی : تـمدید آتشبس توسط ترامپ - که به درخواست پاکستان صورت گرفت- در ظاهر یک کنش دیپلماتیک برای کاهش تنش است، اما در سطح راهبردی نمایانگر یک بنبست ساختاری در درون حاکمیت آمریکا است. در این وضعیت، عملیات نظامی متوقف شده اما محاصره دریایی همچنان ادامه دارد. این همزمانیِ متناقض به معنای آن است که ایالات متحده، بدون دستیابی به «پیروزی قاطع»، مسئولیت تداوم یک وضعیت جنگی را بر عهده گرفته است.محاصره، چه در چارچوب حقوق بینالملل و چه در ادراک تهران، یک کنش جنگی(Act of War) تلقی میشود؛ از اینرو، «آتشبس» فعلی نه به معنای پایان جنگ، بلکه صرفاً تعلیقِ شکلِ آشکار آن است.
با توجه به تحولات فوریه و مارس ۲۰۲۶ و گزارش رسمی ترامپ به کنگره در دوم مارس، مهلت ۶۰ روزه در اول ماه مه (May 1st) به پایان میرسد. این تاریخ نه صرفاً یک نقطه زمانی، بلکه یک گره راهبردی است که در آن، وضعیت «تعلیقِ مدیریتشده» به آستانهی فروپاشی میرسد.این بنبست در نسبت میان دو متغیر کلیدی شکل گرفته است: «محاصره» و «آتشبس نامعین»؛ دو مؤلفهای که همزمان هم «ابزار مدیریت بحران» و هم «منشأ تعمیق آن» هستند.
دوگانه پرهزینه؛ زمان بهمثابه متغیر تعیینکننده
با نزدیک شدن به اول ماه مه، استدلال ترامپ مبنی بر «دفاع از آمریکا» بهتدریج دچار فرسایش میشود. در این نقطه، رئیسجمهور آمریکا با یک «دوگانه پرهزینه» مواجه است: یا باید جنگ را از سر بگیرد (با تمام ریسکهای سیاسی و حقوقی آن)، یا محاصره را متوقف کند که بهمثابه عقبنشینی سیاسی تلقی خواهد شد. در این چارچوب، زمان دیگر یک عامل خنثی نیست، بلکه به یک ابزار فشار نامتقارن تبدیل شده است.
در این وضعیت، زمان بهطور نسبی به نفع ایران عمل میکند. افزایش شکاف سیاسی در واشینگتن، تشدید فشارهای داخلی از سوی دموکراتها و بخشی از جمهوریخواهان در خصوص عدم موافقت و مجوز کنگره، بحرانهای اقتصاد جهانی و خطرات قریبالوقوع آن برای اقتصاد آمریکا، و تداوم بحران انرژی ناشی از تنش در تنگه هرمز، همگی رئیسجمهور ایالات متحده را در موقعیت «الزام به تصمیم» قرار میدهد؛ وضعیتی که ترامپ با فرافکنی آن، کوشید تا تهران را تبلور این بحران شکاف سیاسی وانمود کرده و فشار روزافزون بر خود را به تهران منتقل نماید. شرایطی که برعکس، ایران را در یک وضعیت بینابینی باقی نگاه میدارد و امکان بهرهبرداری از این تعلیق بهعنوان یک مزیت راهبردی را برایش فراهم میسازد.
کنگره و سیاست ابهام: امتناع از تصمیم، انتقال مسئولیت
محاصره دریایی ایران در این وضعیت به «پاشنه آشیل» آمریکا تبدیل شده است. چراکه تمدید آتشبس و محاصره با هدف وادار کردن ایران به ارائه یک «پیشنهاد واحد» صورت گرفته، اما این ابزار به یک ریسک دوطرفه تبدیل گردیده است؛ اینکه:
- در صورت واکنش نظامی ایران به محاصره، ایالات متحده ناچار به پاسخ خواهد بود؛ پاسخی که میتواند بدون مجوز کنگره، به تشدید بحران و ورود به جنگی ناخواسته منجر شود.
- در مقابل، اگر محاصره بینتیجه بماند، ترامپ با وضعیتی مواجه میشود که در آن مهلت قانونی به پایان رسیده اما ابزار فشار او عملاً خنثی شده است.
افزون بر این،وضعیت در کنگره نیز نشاندهندهی یک راهبرد آگاهانهی «امتناع از تصمیمگیری قطعی» است.اگرچه تلاشها در سنا برای توقف جنگ با شکست مواجه شدهاند،اما «عدم رأی به توقف جنگ» به معنای «صدور مجوز برای آغاز جنگ تمامعیار» نیست. بخش مهمی از جمهوریخواهان نیز تمایلی به اعطای مجوز رسمی (AUMF) ندارند؛ زیرا این اقدام به معنای پذیرش مسئولیت کامل پیامدهای جنگ و ریسک شکست بزرگ در انتخابات قریبالوقوع کنگره خواهد بود. در نتیجه، کنگره با نگاه داشتن رئیسجمهور در یک «منطقه خاکستری راهبردی»، نه جنگ را متوقف میکند و نه به آن مشروعیت کامل میبخشد؛ بلکه اول ماه مه را به «لحظه انفجار سیاسی داخلی در آمریکا» تبدیل میکند.
بازگشت به مذاکره: بهرهبرداری از وضعیت استثنایی
ایالات متحده اکنون در یک «تعلیق متناقض» گرفتار شده است؛ وضعیتی که با نزدیک شدن به اول ماه مه، تداوم آن ناممکن و انفجار آن اجتنابناپذیر خواهد بود. در مقابل، و در حالی که ساختار سیاسی آمریکا درگیر محدودیتهای قانونی و زمانی است، ایران در موقعیت غلبه بر عنصر زمان قرار دارد. این برتری، در کنار موفقیتهای میدانی و تبلور اجماع حاکمیتی در مذاکره کننده اصلی و تجمیع توان تصمیمگیری، ایران را از یک برتری تاکتیکی به یک مزیت راهبردی در مدیریت تعلیق و وضعیت مذاکراتی ارتقا داده است.
در چنین چارچوبی، راهبرد بهینه را میتوان در این اصل خلاصه کرد:
«مذاکره و مصالحه مسلح، با تجمیع میدان و دیپلماسی، همراه با حفظ و تثبیت برتری سیاسی».
تحقق این هدف مستلزم یک کنش پیشدستانه و هوشمندانه چندوجهی است:
سکوت استراتژیک در قبال آتشبس یکجانبه: ایران نباید تداوم آتشبس فعلی را قبول یا رد کند، به خصوص آنکه این آتشبس بی انتها است. قبول آن، دست ایران را برای شکستن محاصره میبندد (چرا که هر اقدام نظامی، نقض آتشبس تلقی شده و به دولت ترامپ اجازه میدهد با ادعای «دفاع»، بازهی ۶۰ روزه را ریسِت کند)؛ رد آن نیز توجیه بینالمللی برای حملهی مجدد آمریکا را بیشتر میکند. لذا «سکوت استراتژیک»، امکان حفظ «دست برتر» را در عین «عملیات حسابشده اِعمال حاکمیتی» فراهم میکند.
مشروطسازی مذاکره به «آتشبس واقعی»: پافشاری بر آغاز مذاکره بلافاصله پس از خاتمه کامل محاصره دریایی. این اقدام، فشار تصمیمگیری را در لحظات پایانی مهلت ۶۰ روزه بر طرف مقابل متمرکز میسازد؛ همان اصراری که ترامپ برای پایان جنگ در مدت ۴ تا ۶ هفته داشت.
تعمیق پیوند میدان و دیپلماسی: رهایی از فشار محاصره و خاتمه آن، چارچوب حقوقی و دیپلماتیک مذاکره را در ساختارهای سیاسی مدنظر ایران تعیین کرده و از واگرایی در سطح راهبردی جلوگیری مینماید.
اول ماه مه بهمثابه لحظه انفجار سیاسی
در این چهارچوب، اول ماه مه، آغاز یک اجبار راهبردی است. ترامپ با تمدید آتشبس، زمان خریده، اما با تداوم محاصره، خود را در وضعیتی قرار داده که خروج از آن مستلزم پرداخت هزینهای سنگین است. کنگره هم با تداوم سیاست ابهام، هزینه نهایی تصمیمگیری را بر دوش کاخ سفید گذاشته است. در سویدیگر، ایران نیز با مدیریت هوشمندانهی «عنصر زمان» و استفاده از ابزار «سکوت استراتژیک»، میتواند طرف مقابل را در بنبست قانونیِ واشنگتن محصور کرده و تعلیق را به ابزاری برای تثبیت اقتدار خود در قالب دیپلماسی بدل سازد.
۴۲/۴۲