به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از روزنامه هم میهن، هشتمین سالگرد درگذشت ابراهیم یزدی، عضو شورای انقلاب اسلامی، وزیر خارجه و معاون نخستوزیر در دولت موقت، نماینده شهر تهران در مجلس اول و دبیرکل نهضت آزادی ایران با موضوع «صلح و همبستگی ملی» با حضور جمعی از اعضای نهضت آزادی، کارشناسان و فعالان سیاسی در بستر کلابهاوس گفتوگوهای ملی برگزار شد. در این مراسم چهرههایی همچون محمدحسین بنیاسدی، دبیرکل نهضت آزادی ایران، عماد بهاور، عضو نهضت آزادی ایران، رحمان قهرمانپور، دکترای علوم سیاسی و تحلیلگر سیاست خارجی و داریوش محمدپور، پژوهشگر علوم سیاسی سخنرانی کردند که در ادامه بخشهایی از این سخنان را میخوانید.
داریوش محمدپور دکترای علوم سیاسی
ایران امروز در موقعیتی بحرانی قرار دارد و این میزان از تفرقه، غلبه خشم و جنون و استیصال در تاریخ معاصر ما بیسابقه است. نکته اصلی این گفتار کوتاه این است که دانش آدمی محدود است و آدم خطاکار است و این شأن خطاکاری، باید ناگزیر او را به فروتنی سوق دهد. ما انسان هستیم و خطا کردن بخشی طبیعی از هستی ما است و به همین دلیل باید مدام در تصحیح شیوههای پیشین بکوشیم. یکی از شیوهها، نگریستن در آیینه دیگری است؛ حتی آن کسی که با ما موافقتی ندارد. دیگری به مثابه منبع معرفتی برای تصحیح خویشتن بخشی قیمتی از زندگی ما است.
در تاریخ ایران معاصر پس از انقلاب ۵۷ انباشتگی فراوانی از دانش داشتهایم که درست در کنار حجم انبوهی از بیخردیهای تکرارشوندهای که امروزه ایران را در معرض ازهمگسیختگی قرار داده است. بگذارید با گذار به زندگی مرحوم یزدی نکاتی را یادآور شوم. کافی است نگاهی به ترکیب دولت موقت مرحوم بازرگان داشته باشیم که ترکیبی است از دلسوزان ایران و کسانی که هم دانشور هستند و هم تجربه سیاسی دارند.
فصل مشترک نهضت آزادی با جریان ملیگرایی که تبار آن به مصدق میرسد تصویر یک ملیگرای مسلمان را به ما میدهد که میخواهد با شیوهای عملی نسخهای از مسلمانی را پیاده کند که راهحل مشکلات جهان آن روز را ارائه کند. آنچه که از نظر من در ارزیابی جریان سیاسی نهضت آزادی مهم است، صداقت، درستکاری، کارآمدی و دانشوری آنها است. تا اینجا باید روشن شده باشد که وقتی گوینده از نهضت آزادی ستایش میکند مراد تقدیس نیست، بلکه ادا کردن حق سخن در قبال کسانی که دلسوز ایران بودند و الگوی عملی آنها همچنان میتواند برای ایران راهشگا باشد، است.
ترکیب دولت بازرگان و چگالی دانش در آنها نکته قابل توجهی است. شمار زیادی از آنها تحصیلات عالیه داشتند؛ بیش از یکی دو زبان را میشناختند، فرهنگ و زبان میدانستند و این نقطه قوت آنها بود. کافی است این میزان از تجربه و دانش را که در روزهای اول انقلاب داشتیم، با ترکیببهای دیگر مقایسه کنید. بدون شک در دوران بعدی هم زمامداران با کفایتی وجود داشتند، در دولت مرحوم هاشمیرفسنجانی و دولت خاتمی، کم نبودند دولتمردانی که تحصیلات عالی داشتند، زبان میدانستند، فصیح و دقیق بودند، دیپلماسی و فرزانگی میدانستند.
چه چیزی باعث میشود که برخلاف ترکیب نسبتا متوازن و کارآمد دولت بازرگان، دولتهای بعدی ترکیبی از آدمهای عجیب و غریبی شدند که برای ایران و ایرانی مدام هزینه درست میکردند؛ که اوج آن را در دوران ریاست محمود احمدینژاد میتوان دید. اعضای دولت بازرگان و نهضت آزادی از کسانی بودند که شرایط خوبی از جمع تعهد و تخصص در زمانه خود داشتند. اما سیر جریانات سیاسی ایران به سمتی رفت که ترکیب تعهد و تخصص به ابزاری برای سرکوب دانشوری و تخصص تبدیل شود و این داستان مکرر جمهوری اسلامی تا همین امروز بوده است. بخش مهمی از ضربههایی که به پیکر ایران وارد میشود از جانب همین روند است. این علامتگذاری برای فاصله گرفتن از جاهل متمسک باید نسخه حفظ توازن میان تعهد و تخصص و یا دانش و تقوا شود. این غره شدن به دانش یا تقوا است که کار دست آدمی میدهد؛ فروتن ماندن در دین و دانشورزی کلید کارهاست.
کافی است نگاه جریان ملی - مذهبی و دکتر ابراهیم یزدی و سر و شکل این مجموعه را نگاه کنیم؛ به نوع نگاه این مجموعه به ایران، اسلام و تشیع توجه کنید، هرچقدر در جریان سالهای بعد از این دوران غلبه با زهدفروشی و نمایش دینداری بود، تکلیف نهضت آزادی با دینداریشان روشنتر از این گروهها بود. هرچه ملیگرایان دیندار بیشتر کوشیدند تا با این جاهلان متمسک مدارا کنند، آسیب بیشتری از آنها خوردند. آیا میتوان دانش و تقوا را با هم جمع کرد؟ یا تعهد و تخصص را با هم داشت؟ پاسخ اجمالی من این است که بله میشود، و انجام آن به سود ایران و مردم ایران است که تقوا و دانش پهلو به پهلوی هم حرکت کنند.
هرچقدر شکاف میان اینها بیشتر شود محصول مغموم نهایی ایران و ایرانی خواهد بود. به خیال من نکته مقابل نهضت آزادی و ملیگرایان دیندار، آن است که بخش بلندی از تاریخ ایران را پس از انقلاب ۵۷ در سیطره خود گرفته است؛ مسیری که احمدینژاد آغاز کرد و در دوران دولت سیزدهم امتداد پیدا کرد. مشخصه این دوران تهی بودن از تعهد، انقلابیگری و اصولگرایی بود.
از سوی دیگر مدعی دانش بودند اما دانش آنها از جنسی از آب درآمد که در دوران همهگیری کووید ۱۹ در زمینه واکسن شاهد آن بودیم. انقلاب ۵۷ با کسانی همچون ابراهیم یزدی، صادق طباطبایی و اینگونه افراد گره خورده است، و به فاصله کوتاهی این قطار وارد ریل دیگری شد. هرچقدر آدمهایی مثل ابراهیم یزدی و مصطفی چمران صادقانه میکوشیدند توازنی بین تعهد و تخصص و دانش و تقوا برقرار کنند، رقبای آنها آیینه تمامعیار فاصله انداختن آگاهانه بین تقوا و دانش و تهی کردن هر دوی اینها از محتوا شدند.
یک پرسش کلیدی همچنان پابرجاست؛ شاید کسانی بپرسند که اگر میگویی جمع تقوا و دانش هم ممکن است و هم مطلوب و اگر افرادی چون ابراهیم یزدی مصداق دانش و تقوا بودند، نباید گفت، این مسیر محکوم به شکست است؟ پاسخ من خیر است چراکه دامنه اثرگذاری نهضت آزادی اثر خود را در نسلهای مختلف آگاهانه و یا ناآگاهانه میگذارد. برای مثال میرحسین موسوی میراثدار این شیوه است. عباس امیرانتظام و جفایی که به وی شد، تصویری است از نوع برخورد با دلسوزان ایران و این شیوه همچنان پابرجاست. این تصور خطایی است که مدتی سکوت کنید و بعد پی عدالت را بگیرید، در همان مدت سکوت، عدالت ذبح میشود و کار تمام است.
رحمان قهرمانپور دکترای علوم سیاسی
بحثم را با این دو سوال مطرح میکنم که زمانی که مرحوم دکتر یزدی وزیر امور خارجه شد، چه رویکردی به سیاست خارجی داشت؟ و درنهایت بعد از ۱۳ آبان و اشغال سفارت توسط دانشجویان چپ انقلابی، نهضت آزادی چه رویکردی در پیش گرفت؟ نهضت آزادی در رویکرد سیاست خارجی از دو سو تحت فشار بود: از یک سو میراث انقلاب اسلامی بود که وجود داشت و از طرفی میراث موازنه منفی دکتر مصدق و میراثداری نهضت آزادی در رویکرد سیاست خارجی. نهضت آزادی درنهایت نتوانست بین این دو تعادل ایجاد کند و در فضای انقلابی بعد از سال ۵۷، میراث مصدق و میراث مبتنی بر سیاست خارجی ملیگرایانه را بازتولید کند.
در خیلی از کشورهایی که انقلابی رخ داد، مثل ایران شاهد بودیم که رهبران انقلابی و نیروهای انقلابی در وهله اول سراغ صدور انقلاب رفتند؛ چه در شوروی و چه در چین و کوبا و حتی مصر. وقتی سیاست خارجی کشورهایی که از انقلاب مبتنی بر بسیج تودهها به وجود میآید را مرور میکنید، عموما خود را در شکل صدور انقلاب در سیاست خارجی نشان داده است.
در شوروی بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، به دنبال صدور انقلاب در جاهای مختلف ازجمله شرق اروپا بودند. این قاعده در موضوع انقلاب در ایران نیز صادق است. اولین تلاش نیروهای انقلابی در تسخیر سفارت آمریکا در اسفند ۵۷ رخ داد که دکتر یزدی در خاطرات خود میگوید توانستیم آن را مدیریت کنیم. این نشان میدهد که روح انقلابی برآمده همچنان دنبال صدور انقلاب بود و در چنین شرایطی نهضت آزادی به نوعی میخواست ترمز آرمانگرایی و ترمز انقلاب باشد اما توانش کم بود.
مرحوم بهشتی درباره تفاوت جمهوری اسلامی و نهضت آزادی در سیاست خارجی و رویکرد سیاست کلی و داخلی میگوید: «نهضت آزادی معتقد است که باید گام به گام مسئله را حل کرد و نهضت آزادی هیچوقت معتقد به این نیست که ایران باید وابسته به آمریکا باشد. نهضت آزادی خواستار استقلال ایران است و ما معتقدیم تا یک ملتی روح انقلاب و گرمای انقلاب و آمادگی انقلاب دارد، باید یکباره حساب را صاف کرد.»
درواقع روح انقلابی که در سال ۵۷ به وجود آمد آنقدر قدرتمند بود که در سیاست خارجی نیز خودش را نشان داد و اصلیترین دلیل استعفای نهضت آزادی هم اشغال سفارت و اختلاف بر سر رابطه با آمریکا بود. درحالیکه مهندس بازرگان در الجزایر در حال دیدار با برژینسکی بود، سفارت اشغال شد و درنهایت اختلاف بر سر سیاست خارجی باعث استعفای دولت موقت شد.
نهضت آزادی به دنبال حرکتهای اصلاحی تدریجی بود و به دنبال قطع روابط با آمریکا نبود، دکتر یزدی میگفت صدور انقلاب به معنی مداخله در امور کشورهای دیگر نیست و از طرف دیگر در بحث اسلامگرایی جمله معروف مهندس بازرگان را داریم که میگفت ما اسلام را برای ایران میخواهیم درحالیکه طرف مقابل ایران را برای اسلام میخواهد. نهضت آزادی با آن گفتمان مسلح و اعتراض مسلح زاویه داشت.
در تحلیل رویکرد نهضت آزادی در سیاست خارجی باید این نکته را در نظر بگیرید که توان و انرژی آزادشده حاصل از انقلاب در کشور انرژی زیادی است و مهار آن کار بسیار سختی است و کسانی که بخواهند در مقابل این رویکرد قرار بگیرند، کار سختی دارند. یک دلیل اصلی این است که انقلابها مبتنی بر بسیج تودهای هستند و نکته دیگر این است که در اغلب انقلابها تولید قدرت از طریق هنجارها و ارزشها است و تصور رهبران انقلاب این است که فکر میکنند میتوانند از طریق صدور انقلاب و ارزشها قدرت تولید کنند.
نیروهای انقلابی برای اینکه قدرت تولید کنند به صدور ارزشها متوسل میشوند و هویت جدید صادر میکنند تا بتوانند بسیج داخلی را حفظ کنند. در تمام کشورهایی که انقلاب رخ داده این منطق را میبینیم که نیروهای انقلابی که نگران توطئه خارجی و سقوط نظام سیاسی هستند و هنوز قدرت را تثبیت نکردهاند، برای اینکه خیال خود را از داخل راحت کنند، به دنبال صدور ارزشها و انقلاب میروند. در برابر این پرسش که چرا میراث سیاست خارجی نهضت آزادی و مرحوم دکتر یزدی در مقابل این موج انقلاب کم آورد، باید بگویم نهتنها نهضت آزادی کم آورد بلکه در ادامه آقای بهشتی، مرحوم هاشمی و دیگرانی هم که به تعبیر مهندس بازرگان خواستند انقلابیگری را مهار کنند نیز موفق نشدند.
وقتی به میراث دکتر مصدق در نهضت ملی نگاه میکنیم، چند ویژگی در سیاست خارجی بارز است: اولین مسئله اصل عدم تعهد یا موازنه منفی مصدق در برابر روسیه و بریتانیا را مطرح میکرد. همین اصل را در سیاست خارجی جمهوری اسلامی نیز به بیان اسلامیاش میبینیم، که همان سیاست نه شرقی و نه غربی است و اصل موازنه منفی است. گفتمان دکتر مصدق بحث ضداستعماری و تلاش برای کسب استقلال یک گفتمان جدید داشت به نام اسلام سیاسی و به دنبال این است که با الهام از روحیه انقلابی بتواند انقلاب را صادر کند. در اینجا است که نهضت آزادی که در تلاش است بین نهضت ملی و انقلاب اسلامی پلی بزند، دچار اختلاف با نیروهای انقلاب اسلامی میشود. در مسئله صدور انقلاب نظرات دکتر یزدی بسیار واضح است؛ درحالیکه نیروهای انقلابی از همان ابتدا به دنبال صدور انقلاب بودند.
نهضت آزادی در سیاست خارجی در نهایت متقاعد نشد که میراث سیاست خارجی دکتر مصدق را در بستر انقلاب اسلامی بازتولید کند و خیلی زود در ۱۳ آبان ۵۸ در منظر سیاست خارجی با نیروهای انقلابی دچار اختلاف شد و تقابل گفتمانی که بین جمهوری اسلامی و نهضت آزادی وجود داشت، به اشکال مختلف خود را بازتولید کرد؛ که آخرین نسخه آن را امروز میبینیم که گروهی تحت عنوان اصلاحطلب طرفدار گفتوگو در سیاست خارجی هستند و گروهی از رویکردهای تهاجمی دفاع میکنند و این تعارض همچنان وجود دارد و متاسفانه تجربه جهانی نشان میدهد خروج از این دوگانه کار بسیار سختی است و هزینههای بسیار زیادی دارد.
عماد بهاور عضو نهضت آزادی ایران
جا دارد درباره نوع نگاه مرحوم یزدی به سیاست و تفکر و اندیشه ایشان گفتوگوهای بیشتری انجام شود و نکاتی برای اندیشه و عمل بیرون بیاید. مرحوم یزدی نگاه بسیار تیزبینانه و هوشمندانهای به حکومت و مردم داشتند و بر نسل ما اثرگذار بود. کشور الان در شرایط بسیار دشواری قرار دارد و موضوع مکانیسم ماشه و فشارهایی که هر روز بیشتر میشود، ممکن است منجر به برخورد جدیتری با ایران شود و حوادث گذشته تکرار شود. در چنین شرایطی تصمیمگیری در داخل دشوار شده است و نیازمند گفتوگوهای بیشتر بین نیروهای اجتماعی و حکومت هستیم.
گاهی به این فکر میکنم که اگر دکتر یزدی در این دوران حضور داشت چگونه فکر میکرد و مواضعاش چه بود. چراکه دکتر یزدی در سالی فوت کرد که صحنه سیاسی ایران پس از آن عوض شد. در آن زمان شرایط دشواری بود که اظهارنظراتی داشتند که شاید بشود با مروری بر آنها الگویی برداشت کرد و حدس زد که در این شرایط اگر حضور داشتند چگونه فکر میکردند. در سال ۸۱ زمانی که دکتر یزدی پس از مدتی که برای درمان در خارج از کشور بودند به ایران بازگشتند، این دوران همزمان بود با حوادث ۱۱ سپتامبر؛ که ایران زیر فشار بود و بحث حمله نظامی به ایران و تحریمهای بیشتر مطرح بود و دکتر یزدی مصاحبهای دارند و میگویند آن زمان که دیدم کشور در شرایط بحرانی است ترجیج دادم به ایران بازگردم و در کنار مردم ایران باشم. با وجود تهدیدهایی که شدند به ایران برگشتند و در فرودگاه عدهای برای بازداشت ایشان آمده بودند و عده دیگری از شورای عالی امنیت ملی آمده بودند تا نگذارند بازداشت شود.
زمانی که برگشتند با دوستان نهضت آزادی به یک جمعبندی رسیدند که خروجی آن در قالب دو بیانیه وفاق ملی ۱و وفاق ملی ۲ منتشر شد. بحث این بود که حل مسئله سیاست خارجی ریشه در حل مسائل داخلی دارد و اگر میخواهیم در برابر فشارهای خارجی مقاومت کنیم، حتماً لازم است که در داخل نیز به وفاق و توافق داخلی برسیم.
بنابراین ذیل مفهوم وفاق ملی بیانیههایی منتشر شد و گفتوگوهای مفصلی با رسانههای مختلف انجام شد. موضوع وفاق ملی که در دولت آقای پزشکیان نیز بسیار مطرح شد، از نگاه دکتر یزدی یکسری ویژگیهایی دارد. دکتر یزدی در یک مصاحبه گفتند زمانی که کیان یک کشور در خطر است، نیروهایی که در داخل آن سرزمین و علاقهمند به آن هستند، باید اختلافات را کنار بگذارند و زمانی که خطری کشور را تهدید میکند باید دور هم جمع شویم و بگوییم با وجود آگاه بودن به اختلافات اما الان باید بر سر موضوعهای مختلف متحد شویم و اختلافات را کنار بگذاریم. این موضعی است که نهضت آزادی در خلال جنگ دوازدهروزه نیز در بیانیهای که منتشر کرد بر آن تاکید داشت.
دکتر یزدی ذیل این بحث وفاق ملی موضوع مهمی را مطرح میکردند؛ یکی بحث مخالف قانونی یا همان اپوزیسیون قانونی بود و بر روی این مفهوم تاکید دارد که شرط این وفاق ملی این است که نظام سیاسی، اپوزیسیون قانونی و یا مخالف قانونی را بپذیرد. مخالف قانونی کسی است که فعالیت او در چارچوب اصول مسلم قانونی اساسی تعریف میشود و وفادار به نظام سیاسی است؛ در عین اینکه ممکن است به خروجی آن نظام اعتقادی نداشته باشد. دکتر یزدی از اینجا به بحث تفکیک حاکمیت از نظام میرسد.
این مبحث سالها قبل و در قطعنامههای مهندس بازرگان در نهضت وجود دارد. در توضیح این قضیه آمده است که به دنبال تغییر ساختار حقوقی نیستیم بلکه به دنبال تغییر ساختار حقیقی هستیم. در ادامه دکتر یزدی همین بحث تفکیک ساختار حقیقی و حقوقی را مطرح میکند و مواضع ایشان برجسته است. دکتر یزدی صراحتاً میگوید که رفع مشکل تاریخی استبداد با تغییر در ساختار حقوقی حاصل نمیشود، بلکه باید به دنبال تغییر در ساختار حقیقی باشیم. در جایی میگوید ما خواهان تغییر در ساختار حقوقی نیستیم، بلکه تغییر در ساختار حقیقی و اجرای بیکم و کاست حقوقی مکلف در قانون اساسی هستیم.
ایشان به قانون اساسی اشاره میکنند که در سال ۵۸ تصویب شد و نهضت آزادی نیز به آن رای داد و میگوید با وجود تغییراتی که توسط مجلس خبرگان در قانون اساسی اولیه به وجود آمد، بحث ولایت فقیه را پذیرفتیم اما به این جعبندی رسیدند که اعلام کنند بیقانونی را بدتر از قانون ناقص میدانند و به این قانون رای دادند. در اینجا دکتر یزدی مفصلاً درباره ساختار حقیقی و حقوقی صحبت و مثالهایی میزند که با تغییر ساختار حقوقی و قانون اساسی مشخصاً استبداد در ایران حل نشده و مشکلات ریشه در جاهای دیگری دارد که باید حل شود.
در ادامه دکتر یزدی میگوید ما اصلاحگر هستیم و میخواهیم اصلاحات ضروری در چارچوب این نظام صورت بگیرد و تاکید میکند ما به یک نیروی ملی احتیاج داریم که در صحنه حضور داشته باشد و قبل از هرچیز ساختار حقیقی و رفتار حاکمان را اصلاح کند. در واقع زمانی که بحث وفاق ملی از سوی دکتر یزدی باز میشود، به مفاهیمی همچون مخالفان قانونی، اصلاح ساختار حقیقی و اصلاحگری ورود میکند. پس از این دکتر یزدی بر موضوع گفتوگو تاکید داشتند و یکی از شروط لازم وفاق ملی را در حیطه شکلگیری گفتوگو در داخل و بین همه گرایشهای سیاسی میدانستند و تاکید داشتند که حتی باید با محافظهکاران نیز گفتوگو کرد؛ چه محافظهکاران خردگرا و چه محافظهکاران خردگریز.
وی تاکید داشت برای اینکه فضای گفتوگو ایجاد شود باید پذیرش مخالف و پذیرش تکثر نیز وجود داشته باشد و بتوان همکاریهایی را بین همه گرایشها و گروههای مختلف ایجاد کرد. اعلام کردند که تلاش میکنند سلسله گفتوگوهایی را شکل دهند و با آقای کروبی که در مجلس بودند گفتوگوهایی داشتند و سپس با رئیس کمیسیون اصل ۹۰ جلسه گذاشتند و چند نامهنگاری با حزب موتلفه داشتند و باب گفتوگو را باز کردند و تلاش عملی برای اینکه گفتوگوها شکل بگیرد، داشتند؛ چراکه فکر میکردند کمک میکند تا وفاق ملی در ادامه شکل بگیرد. در حال حاضر متاسفانه جریان اصلاحات نهتنها موفق نشده با نیروهای اصولگرا، محافظهکار و حاکمیت گفتوگو داشته باشد، حتی در درون خود نیز در گفتوگو دچار مشکل است و این را در نحوه برخوردی که پس از انتشار بیانیه اخیر با همدیگر داشتند میتوان مشاهده کرد.
محمدحسین بنیاسدی دبیر کل نهضت آزادی ایران
جامعه ما امروز سخت نیازمند همبستگی برای عبور از بحرانهای شدیدی است که در آن گرفتار است و یکی از سیاستهای اصلی در طی سالهای گذشته این بود که تلاش کند برای همبستگی و دست یافتن به آزادیهای اساسی. مسلماً زندگی و عملکرد دکتر یزدی در این راه میتواند الهامبخش باشد؛ بهویژه روحیه خستگیناپذیری و تلاش مستمری که به کار گرفت.
منشأ انگیزهها و تفکر دکتر یزدی جدای از اینکه در خانواده اصیل و مومنی پرورش یافته است، ولی اولین ورود وی به صحنه تاریخ اجتماعی براساس دعوتی بود که از طرف برادر بزرگتر ایشان مرحوم دکتر کاظم یزدی برای شرکت در جلسات نهضت خداپرستان سوسیالیست انجام شد. دکتر یزدی در آن زمان ۱۶ساله بود و این مفهوم را میپذیرد و عضویت این حزب را قبول میکند. اندیشه این حزب براساس مبانی اسلام و خواهان آزادی و اصالت بود و سوسیالیست را یک مفهموم اخلاقی نه مبتنی بر مفاهیم مارکسیستی میدانست.
دکتر یزدی تا اوایل دهه ۳۰ همکاری میکند و فعالیت وی پس از این دوران با نهضت ملی ایران ادامه مییابد. ایشان مسئولیت ارتباط با شهرستانها و سپس مسئولیت انتشارات نهضت ملی را برعهده میگیرد و سپس ارتباط با کمیته ملی دانشجویان را برعهده میگیرد و بسیار فعال بوده است. تا سال ۱۳۳۹ که در ایران بود با نهضت همکاری داشت و در این سال پس از تشکیل جبهه ملی دوم برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت، اما پس از ترم اول بسیار افسرده میشود و تصمیم میگیرد که باید به ایران برگردد.
محیط مناسب برای فعالیتهای سیاسی، دینی و فرهنگی برای دکتر یزدی مثل آب برای ماهی بوده و محیط دانشگاه MIT را نمیپسندد و تصمیم به بازگشت میگیرد اما زمانی که به نیویورک میرود دوستان سابق نظرش را تغییر میدهند و منصرف میشود و کارهای تحقیقاتی جالب توجهی را انجام میدهد. فعالیتهای سیاسی دکتر یزدی در آنجا آغاز و برای تشکیل جبهه ملی دوم همکاری میکند و موفق میشود جبهه ملی را در آمریکا تشکیل دهند و از ۷ هزار دانشجویی که در آنجا تحصیل میکردند، در زمان کوتاهی ۲۰۰ عضو جذب میکنند.
در آن زمان بعد از تشکیل نهضت آزادی، در فضای داخلی ایران موضوع انقلاب سفید مطرح میشود که دکتر یزدی آن را اصیل نمیداند و برای ماندگار شدن قدرت استبدادی شاه تشخیص میدهد. او پس از آن تمرکز کاری خود را در نهضت آزادی قرار داد. زمانی که در غربت بود بیش از ۲۷۰۰ نامه بین ایشان و اعضای نهضت مبادله شد و مطالعه آنها نشان میدهد با چه پیگیری همگرایی دانشجویان ایرانی خارج از کشور را دنبال میکرد. فعالیتهای نهضت آزادی در خارج ادامه پیدا میکند و دکتر یزدی به طور مستمر به خاورمیانه میآمد و سعی میکرد ارتباط خود را با ایران حفظ کند.
در آستانه انقلاب دکتر یزدی به آیتالله[امام] خمینی توصیه میکند که به پاریس برود که آیتالله[امام] خمینی قبول میکند و در پاریس به عنوان مشاور و مترجم ایشان کار میکند. شرایط ایران نیز اینگونه بود که شاه به توصیههای نهضت آزادی گوش نمیداد و پیامهای امیدبخش و اطمینانآفرینی از سوی آیتالله[امام] خمینی به عنوان رهبر انقلاب صادر میشود که نقش دکتر یزدی در این پیامها بسیار مهم بود که به زبان روز و مبتنی بر ارزشهای روز این همکاری انجام شود. با موفقیت انقلاب، دکتر یزدی به عنوان عضو شورای انقلاب و معاون نخستوزیر در امور انقلاب منصوب و در موضع قدرت قرار میگیرد و خوشبختانه از نزدیک شاهد بودم که چگونه در این جایگاه ایستادگی کرد.
در یک مورد شاهد بودم که چند روز بعد از انقلاب، آقای خلخالی میخواست چهل نفر را در یک پشتبام اعدام کند و وی ایستادگی کرد و با دخالت ایشان آقای[امام] خمینی به موضوع ورود کردند و مانع از اعدامها شدند. دکتر یزدی هرگز اهل خشونت و نفاق و اختلاف نبود. ایشان سپس به وزارت خارجه رفتند و رفتار پشتیبانی از همبستگی و صلح و دوری از سختگیری و خشونت را در آنجا نیز دنبال کردند.
بعد از پیروزی انقلاب و استعفای دولت موقت دکتر یزدی دبیرکل نهضت آزادی شد و همان مشی مطالبه آزادیهای دموکراتیک و انسجام ملی، همبستگی ملی، دوری از خشونت و تلاش مسالمتآمیز برای آزادی را رعایت کرد. اما در این مرحله با سختیهای بسیار و رفتارهای سختگیرانه و دور از انتظار مواجه شد و بین سالهای ۷۵ الی ۹۱ بیش از ده بار به دادگاه احضار و یا بازداشت شد. تنها در یک مورد در ۲۵ خرداد سال ۸۸ در حالی که در بیمارستان بستری بود، او را از تخت بیمارستان به زندان بردند. پایداری، شجاعت و صبوری دکتر یزدی و اینکه همیشه برخورد تعالیبخش چه با دوستان و چه با دشمنان داشته، الگوی صلح و مدارا است و باید از ایشان بیاموزیم و امیدوارم نهضت آزادی نیز با همان الگو مسیر خود را ادامه دهد.
یوسف یزدی فرزند ابراهیم یزدی
من در اینجا بخشی از خاطرات شخصی پدرم را میگویم تا مقداری از نگرش فکری ابراهیم یزدی را روشن کنم. رفتارهای ابراهیم یزدی از ویژگیهای شخصیتی ایشان بود و تجربه من این بود که کوششها و کارهایی که پدرم کرد براساس محور انسانی و کرامت انسانی بود. ایشان انسانها را نه به این دلیل که طرفدار ایشان بودند، بلکه بخاطر صرف انسانیت ارزش قائل بود.
برای مثال در سالهایی که در بوستن بودیم، جلسات قرآن داشتیم و رسم جلسه قرآن این بود که پدرم افراد را صدا میکرد و من را هم که نوجوانی بودم میپرسید که وقتی این آیه قرآن را میخوانی به چه فکر میکنی. من حرفی برای گفتن نداشتم، به ویژه در حضور بزرگترها اما صرف اینکه در فکرم برود حق دارم مستقل از کسی که بالای منبر نشسته است نظری داشته باشم و حق دارم این نظر را بیان کنم، درس بزرگی بود.
در خانه اتاقی داشتیم و پدرم رئیس انجمن اسلامی شهر بود، افراد زیادی به خانه می آمدند و ساعتها با آنها حرف میزد و از صبح تا شب کار میکرد و هیچوقت برای حضور کسانی که به منزل ما میآمدند کوتاهی نمی کرد. یکبار پسر جوانی به منزل ما آمد، جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام برگشته بود و نمی دانست باید برای زندگی اش چکار کند. پدرم ساعتها با ایشان صحبت کرد و برایش فرقی نمی کرد که چه کسی به دیدارش آمده باشد. یک خصلتی که پدرم داشت این بود که مطلقا یهودستیزی نداشت و حتی با کسانی که اهانت می کردند برخورد مناسبی داشت.
یکبار به شمال رفتیم، در ویلایی بودیم و مشغول قدم زدن بودیم و خانمی با دوچرخه آمد و درست روبروی پدرم، دور زد، دوباره نگاه کرد و باز دور زد و پدرم گفت کاری دارید؟ خانم پرسید شما ابراهیم یزدی هستید؟ پدرم گفت بله و خانم گفت شما برادر نازنین من را کشتید. پدر پرسید ایشان چه کسی بودند و توضیح دادند که برادر ایشان یکی از افسرهای ساواک بود و اول انقلاب کشته شده بود. پدرم از او خواهش کرد همانجا نشستند و تقریبا یک ساعت صحبت کردند و توضیح داد که چه اتفاقی برای برادرش افتاد. آن خانم جریان را توضیح داد و پدرم نیز توضیحات خود را داد و در حین توضیحات گریه کردند و در انتها از پدرم بخاطر این توضیحات تشکر کرد.
من برای پدرم ترسیده بودم که بخواهند وی را اذیت کنند، اما وی این شخصیت را داشت که به آن آدم صرف اینکه یک فرد داغدار بود احترام میگذاشت و برای او وقت بگذارد و با وی صحبت کند. بعد از انقلاب که به ایران آمدیم در جلسات قرآنی زیادی شرکت میکردم و متوجه شدم که این خصلت پدر در خیلیها نیست و عادت فرهنگی در ایران این است که ]برخی[ تنها حق داشتند نظر دهند و کار بقیه تنها این است که بگویند صحیح است و این در همه جناحها وجود داشت و مردم را به عنوان گله ای می دیدیدند که مثل یک چوپان خوب او را باید به دروازه تمدن برساند، یا به دروازه بهشت برساند یا به جامعه بیطبقاتی جهانی برساند. بههرحال مردم یک ابزاری بودند در این مسیر. اما ابراهیم یزدی کسی بود که به انسانیت احترام مطلق می گذاشت.
در مساله مقاومت و در مقابل ظلمی که به مردم فلسطین و لبنان مطرح شد پدرم هیچ تردیدی نداشت و از تندترین افراد جمهوری اسلامی ایران در دفاع از مردم فلسطین کمتر نبود. اساس دفاع از مردم فلسطین این نبود که از او قهرمانی بسازند یا از اسرائیلیها دیوی بدون هیچگونه حق و حقوقی بسازند، کاملا موضع می گرفت و می گفت باید احترام گذاشت و پرسشگری می کرد که چرا اسرائیل به وجود آمده و معتقد بود با توجه به این تاریخچه باید مبارزه کرد و یا دفاع از شیعیان نباید به گونه ای باشد که حق دیگر اقلیتها زیر پا گذاشته شود. به همین دلیل بود که با گروه امل و مرحوم موسی صدر رفاقت داشت.
۲۵۹