به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محسن آزموده در اعتماد نوشت: اگرچه سالها بود که فیلم جدیدی نساخت. بعد از «اسب تورین» (2011) که فکر میکرد، چندان که باید قدر ندیده است. ازقضا در ایران او را عمدتا به واسطه همین فیلم میشناسند. او در این فیلم زندگی محقر پیرمردی گاریچی را به تصویر کشیده. نام تورین برای اهل فلسفه یادآور شهری در ایتالیاست که فریدریش نیچه متفکر آلمانی قرن نوزدهمی دچار فروپاشی روانی شد، وقتی که در یکی از میدانهای این شهر شاهد بود که یک گاریچی اسبش را شلاق میزند. راویان گفتهاند که فیلسوف آلمانی که در آستانه جنون بود، با دیدن این صحنه اختیارش را از دست داد، نزد گاریچی رفت، از گردن اسب آویخت و از ستوربان خواست که حیوان را نیازارد. میگویند فیلم «اسب تورین»، داستان زندگی همان گاریچی است که با دخترش در کلبهای در دل ناکجاآباد زندگی میکند، در فضایی آخرالزمانی که سیاه و سفید بودن فیلم حال و هوای دهشتآور فیلم را تشدید میکند.
پیرمرد و دخترش در این کلبه، زندگی ساده و حقیری دارند. هر روز صبح دختر شولای سیاه پدر را به سر میکند و از کلبه بیرون میزند و تا لب چاه نزدیک کلبه در واهه پیش رو میرود و با سطل آب میکشد تا در خانه سیبزمینی آبپز درست کنند. صحبتی میان دختر و پدر نیست، پیرایهای در خانه نیست، جز ضروریات زندگی، چند صندلی و میزی چوبی و تختی در کنار کلبه و اجاقی برای آشپزی. آنها در بشقابهای چوبی، با دست سیبزمینی را پوست میکنند و میخورند. فیلم دو ساعت به طول میانجامد و در تمام مدت این فرآیند تکرار میشود، یادآور آموزه بازگشت جاودانی همان نیچه. تنها در میانه فیلم یک بار دو مرد با ظاهری عجیب و ژندهپوش نزد آنها میآیند و از فاجعهای قریبالوقوع میگویند، یادآور انذارهای نیچه. بعد از آن است که پیرمرد و دخترش با اسب و گاریشان سعی میکنند کلبه را ترک کنند، اما نمیتوانند و بر میگردند و باز روز از نو، روزی از نو. همیشه همان، غم همان و غم نامه همان.
بلاتار در اسب تورین نمایشگر دنیایی فاجعه زده است، درست شبیه دنیای این روزهای ما. او در سایر فیلمهایش نیز تصویرگر چنین فضایی است، آثاری چون نفرین (1988) و تانگوی شیطان (1994) و هارمونیهای ورکمایستر (2000). بلاتار آدم خوشبینی نبود، به نظر من بدبین هم نبود. او هنرمندی متفکر بود و دنیا و انسان را همانطور که واقعا بود و هست و خواهد بود، میدید، درست مثل نیچه فیلسوف. فیلمهای او بیان سینمایی اندیشههای نیچه بود. نشان میداد که باید به همین جهان آشوبزده آری گفت. چارهای نیست. راه گریزی نیست. نور امیدی نیست. هر چه هست، همین است و جز این نیز نخواهد بود. بلاتار اهل فریب مخاطب یا باج دادن به هیچ کسی نبود. او دنیایی تیره و تار را زیسته بود، عالمی خاکستری، بدون حرف اضافه، بیفریب موسیقی و رنگ و بازیگرانی خوش بر و رو و قصهپردازیهای کرختکننده. او اهل پرگویی و درازنویسی و وراجی هم نبود، با خودش و تماشاگرانش تعارف نداشت. مثل ما روزگارش تلخ و سیاه بود و همان را به تصویر میکشید، یادش گرامی. با اندوه و امید.
59243