از سر شب یادت هستم تا حالا که دیگر شب از نیمه گذشته است. دیروز به رفیق مشترکی میگفتم این هم از رندی رفیق ما است که این روزهای تلخ و سخت را در خواب و بیخبری طی میکند...
دلم برایت تنگ شده... برای گپ زدن و سر به سر گذاشتنها... دیروز پرسپولیس سه تا از فولاد خورد... آخآخ، چه حالی میکردم اگر روی تخت بیمارستان نبودی و عکس یک لُنگ سوراخ برایت میفرستادم... آی کُری میخواندی ها... کم نمیآوری که حتی وقتی تیمت بازنده است...
فایل لامصب نیست که نیست... کلافهتر میشوم... به فولدرهای عکس هم سر میزنم که ناگهان از توی یکی از آنها نگاهم میکنی. اولش فکر میکنم توی خیالم زنده شدهای... ولی نه، فولدر عکسهای سفری است که با هم رفتیم عراق... آن متن گمشده از یادم میرود و مینشینم به تماشای عکسها... به عکس پایینی میرسم که داری با قمر بنیهاشم خداحافظی میکنی... بغضم میترکد و اشکم سرازیر میشود...
در چه حالی الان رضا؟... همین ساعتی که الان دارم با تو حرف میزنم، در چه فکری؟... مگر میشود آن ذهن تیز و تند و آن مغز چابک و پر از ایدههای ناب، ضعیف شده باشد؟... امکان ندارد... جان خودم در حالت خواب هم داری به یک چیزی فکر میکنی... یک ایدهای را میپرورانی... برای یک کاری برنامهریزی میکنی... چارچوب یک سخنرانی پر مایه را در ذهنت طراحی میکنی...
یادت هست آن سفر را که؟... چهقدر خوشگذشت... به پیشنهاد تو بود که بعد از شب قدر دوم رفتیم. گفتی سفر در ماه رمضان مکروه است ولی بعد از بیستویکم کراهتش برداشته میشود و میشود یک چند روزی روزهخوری کرد. گفتی عوضش شب قدر سوم را در حرم ارباب هستیم و عیش آن، عوارض روزهخوری را میشوید و میبرد.
اینجا و این ساعت را هم که حتما خوب یادت هست؟... صبح ۲۳ رمضان سال ۹۶ بود و داشتیم از کربلا میزدیم بیرون تا برویم به طرف شمال عراق... لاشخورهای داعش هنوز جولان میدادند و میخواستیم برویم به جبههای که رزمندگان عراقی در شهر کوچکی، مقابلشان باز کرده بودند... اینجا دلتنگیات را در لحظهی خداحافظی شکار کردم، وقتی دو دستت را برای علمدار بیدست کربلا بالا آوردی...
آخ رضا... چه کاری از ما ساخته است جز اینکه دست به دامان او شویم که میگویند بابالحوائج و صاحبِ کَرم است...
زودتر بلند شو رفیق... دلتنگیم حسابی... بلند شو...
۵۹۵۹