به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، سکوت سنگینی بر خرابهها سایه افکنده بود؛ سکوتی که نه از آرامش، بلکه از رنج و عظمت یک فاجعه مینالید. بوی باروت و خاکستر با نسیم خنک شامگاه در هم آمیخته بود و در فضا میپیچید. آسمان که زمانی آبی و زیبا بود، اکنون خاکستری و تیره بود، گویی خورشید دیگر جرأت نداشت بر این ویرانهها بتابد.
من لبههای تیز آهنهای پیچخورده و قطعات بتنی شکسته را کنار میزدم تا به مقصد برسم. قلبم در سینهام میتپید، نه از ترس، که از هیجانی آمیخته با اندوه و امید.
جنگ از روز شنبه، ۹ اسفندماه آغاز شده بود. روزی که تقویمها نشان میداد ۱۰ ماه رمضان است؛ ماه ضیافت الهی، ماهی که باید روزهداران در سایه امنیت و آرامش به عبادت بپردازند. اما دشمنان خدا، همانطور که در قرآن کریم آمده است، «یُریدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِم»، میخواستند نور ایمان را در این سرزمین خاموش کنند.
آمریکا و اسرائیل، با تمام قدرت نظامی و تجهیزات پیشرفتهشان، آسمان ایران را با موشکهای مرگبار پر کردند. صدای آژیرها و انفجارها هنوز در گوشم میپیچید. صدایی که شنیدن آن، خون را در رگها به جوش میآورد و اشک را در چشمها جمع میکرد.
همه چیز را برده بودند. خانهها، خیابانها، مدارس، مساجد و حتی درختان؛ همه و همه در زیر بمبارانهای سنگین و بیرحمانه دشمن متجاوز به خاکستر تبدیل شده بودند. هیچ چیزی باقی نمانده بود، هیچچیز... به جز یک قاب کوچک و چوبی که در گوشهای از اتاق خوابِ ویرانشدهمان، روی دیواری که نیمی از آن فرو ریخته بود، ایستاده بود. قاب عکسی که در آن، تابلوی زیبای «و ان یکاد» قرار داشت. تابلویی که همیشه برای من نماد صبر و استقامت در برابر بلا بود.
به یاد میآورم روزهای اول جنگ را که چگونه آسمان تهران و سایر شهرها سیاه شد. دشمن فکر میکرد با این حملات، اراده ملت ایران را میشکند.
آنها گمان میکردند با ویران کردن زیرساختها و کشتن زنان و کودکان، میتوانند ما را به زانو درآورند. اما آنها اشتباه میکردند. آنها نمیدانستند که روحیه ما از جنس دیگری است. روحیهای که از کربلا و عاشورا به ارث بردهایم. در آن روزهای سخت، وقتی موشکها مثل باران میباریدند، مردم در خیابانها فریاد میزدند: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». این شعارها، نه از روی ترس، بلکه از روی غیرت و ایمان بود.
به قاب نگاه کردم. شیشهی آن کمی ترک خورده بود، اما تصویر داخلش دستنخورده باقی مانده بود. آن دو کلمه حک شده، «و ان یکاد»، انگار با من صحبت میکردند. خداوند متعال در سوره مبارکه قلم میفرماید: «وَ إِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ». کافران نزدیک بود تو را با نگاههایشان از پا درآورند... این آیه شریفه، دقیقاً وضعیت ما را توصیف میکرد.
دشمنان با تمام قوا و با تمام ابزارهایشان، از نگاههای مستکبرانه گرفته تا موشکهای پیشرفته، میخواستند ما را از پا درآورند. میخواستند نور انقلاب اسلامی را خاموش کنند. اما خداوند نگهدار این نور بود.
قاب «و ان یکاد» تنها چیزی بود که در انفجار اخیر که خانهمان را هدف قرار داده بود، سالم مانده بود. انفجاری آنقدر شدید بود که تمام اثاثیه منزل را ذوب کرد و دیوارها را به خاک کشید. اما این قاب کوچک، با عجیبترین معجزه، در جای خود محکم ایستاده بود. گویی دستی غیبی آن را نگه داشته بود. گویی خداوند میخواست با این معجزه کوچک به ما بگوید که «من با شما هستم».
روی زانو نشستم و خاکستر را از روی شیشه قاب پاک کردم. اشکهایم روی گونههایم جاری شد. اشکهایی برای شهیدانی که در این راه جان باختند. برای کودکانی که یتیم شدند. برای مادرانی که فرزندانشان را از دست دادند.
اما در دل این غم، امیدی روشن میدرخشید. امیدی به پیروزی. ما میدانستیم که این جنگ طولانی خواهد بود، اما نتیجه آن قطعاً به نفع مؤمنان است.
تاریخ ثابت کرده است که هر قدرت استکباری که به سرزمینهای اسلامی تجاوز کرده است، با ذلت و شکست به عقب برگشته است.
صدای اذان مغرب از مسجدی به گوش رسید. صدای ملکوتی اذان در میان ویرانهها، جان تازهای به وجودم بخشید. قاب «و ان یکاد» هنوز آنجا بود. انگار داشت لبخند میزد. انگار میگفت: «نگران نباشید، دشمن هرچقدر هم تلاش کند، نمیتواند دلها را بلرزاند. خداوند مردم را از شر دشمنان حفظ میکند.»
این باور، همان چیزی بود که ما را در این جنگ نابرابر سرپا نگه داشته بود. دشمنان ما را نمیشناختند. آنها فکر میکردند ما با بمب و آتش تسلیم میشویم. اما آنها نمیدانستند که ما فرزندان کسانی هستیم که با شمشیر و نیزه در برابر تانک و توپ ایستادند و پیروز شدند.
شب فرا رسید. تاریکی مطلق خرابهها با نور ماه روشن میشد. ستارهها در آسمان میدرخشیدند؛ ستارههایی که شاید در این شبها شاهد جنایتهای دشمن بودهاند. ستارههایی که میدانستند حق با چه کسی است. من با خودم عهد بستم که تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون، در برابر این متجاوزان بایستم. من از خاکسترهای این خانه برخواهم خاست، همانطور که ایران از خاکسترهای این جنگ برخواهد خاست.
قاب «و ان یکاد» را در آغوش گرفتم. آن را به سینه چسباندم. انگار گرمایی از آن به وجودم سرایت میکرد. گرمایی از ایمان. گرمایی از امید. این قاب نمادی از آیندهای روشن نیز بود. آیندهای که در آن آمریکا و اسرائیل و سایر قدرتهای استکباری، رسوای تاریخ خواهند شد و پرچم اسلام بر فراز این سرزمین به اهتزاز درخواهد آمد.
قاب «و ان یکاد» هنوز سالم بود و هنوز میدرخشید. و من فهمیدم که تا وقتی ایمان در قلبهای ما زنده است، هیچ بمب و موشکی نمیتواند ما را نابود کند. ما باقی خواهیم ماند و این قاب، شاهدی بر حقانیت ما خواهد بود تا ابد.
منبع:مهر