به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، کتاب «اوج دفاع» کارنامه و خاطرات علی اکبر هاشمی رفسنجانی از سال ۱۳۶۵ است که به کوشش عماد هاشمی در انتشارات معارف به چاپ رسیده است. در سطور زیر روز نهم فروردین سال ۶۵ از این خاطرات را منعکس کردیم.
شنبه نهم فرودرین ۱۳۶۵/ ۱۸ رجب ۱۴۰۶/ ۲۹ مارچ ۱۹۸۶
بعد از نماز صبح با اتومبیل به طرف تهران حرکت کردیم. برای مشاهده و ملاحظه امنیت منطقه با اتومبیل حرکت میکنیم. منطقه آباد و حاصلخیر است. در رستوارنی بین همدان و قزوین برای استراحت توقف کردیم. چای و کباب برگ صرف شد. کافهچی من را شناخت. با لباس بسیجی بودم. خیلی خوشحال شده بودند. ساعت دو و نیم بعدازظهر به تهران رسیدیم. خسته بودم.
بعد از استراحت و استحمام به زیارت امام رفتم. (امام هنگام ملاقات فرمودند: از لحظهای که تو به طرف خوزستان حرکت کردی، در ناراحتی بودم تا لحظهای که به تهران برگشتی. عبارتی که بتواند جواب این لطف امام باشد، نیافتم. گفتم این سفرها خطری ندارد و نباید جنابعالی ناراحت بشوید.) امام فرمودند وقتی که سرفه میکنند استخوانهای سینهشان درد میگیرد. احمدآقا گفت درد به خاطر ماساژهای شدیدی است که هنگام سکته، دکتر داده است. امام گفتند دلیلش این نیست. من به شوخی گفتم سرفه نفرمایید. امام از اخبار عقبنشینی ارتش از تصرفات والفجر ۹ پرسیدند، تایید کردم. حالشان خوب و خطر رفع شده است. احمدآقا و دکتر [حسن] عارفی و دکتر [مسعود] پورمقدس، گزارش جریان حمله قلبی امام را در حالی که در دستشویی بودهاند، دادند. امام با فشار دادن زنگ، دکترها را خبر کردهاند. تعبیه زنگ در مراکز خلوت از ابتکارات جالب احمد آقاست. ایشان را در بیهوشی کامل یافتهاند. با ماساژ دکتر پورمقدس، تنفس امام برگشته و به بیمارستان بیت منتقل شدهاند.
این حادثه در روز پنجشنبه ۷/۱/۶۵ ساعت پنج بعدازظهر اتفاق افتاده است. از کارهای خوب احمدآقا، تاسیس یک بیمارستان کوچک قلب و با وسایل مدرن در کنار منزل امام است که با کمک دکتر عارفی انجام شده، مجهز و خوب است. این کار کمک کرده که کسالت امام کاملا مخفی مانده و اگر به بیمارستانهای رسمی منتقل شده بودند، علاوه بر خطری که در بین راه تهدیدشان میکرد، منتشر شدن خبر کسالت، ضربه روانی به جنگ و انقلاب میزد و باعث روحیه گرفتن دشمن میشد.
اول شب آقای محسن رضایی و [سرهنگ] ترابی از مریوان آمدند. گزارش کامل وضع جامعه جبهه والفجر ۹ را دادند، خوب نیست و احتیاج به مقاومت سپاه را دارد. از آقای نخستوزیر اوضاع را پرسیدم. گزارشها را آوردند، خواندم. عفت به مکه رفته است. برای من، مهدی و یاسر شام از بیرون آوردند: سالاد اولویه و ساندویچ. شب زودتر از معمول خوابیدم.
۲۵۹