خبرآنلاین - پدرو سانچز (نخستوزیر اسپانیا): هیچکس در برابر تودهای از کاغذ رفتار خود را تغییر نمیدهد، تا زمانی که کسی بگوید این «پول» است. جان سرل، فیلسوف و یکی از تأثیرگذارترین متفکران در حوزه عملکرد نهادها، از این مثال ساده برای تبیین حقیقتی عمیقتر استفاده کرد: بخش بزرگی از جهان اجتماعی ما تنها به این دلیل وجود دارد که ما به طور جمعی توافق کردهایم وجود داشته باشد. یک خط روی نقشه تبدیل به «مرز» میشود. کلمات نوشته شده در یک معاهده تبدیل به «تعهدات الزامآور» میشوند. و بله، یک تکه کاغذ تبدیل به «ثروت» میشود.
این افسانههای مشترک، زندگی در جامعه را ممکن میسازند. پول یکی از آنهاست. نظام چندجانبه و قواعد حقوق بینالملل که روابط بین دولتها را سازماندهی میکنند نیز از همین دستهاند. با این حال، بسیاری که هرگز اولی (پول) را زیر سؤال نمیبرند، در رد دومی (نظم بینالملل) شتابزده عمل میکنند. دلیل ساده است: برخی افسانهها بر «قدرت» محدودیت میگذارند. شکستن نظمِ قانونمحور میتواند برای عدهای معدود سودآور باشد، اما این سود به قیمتِ ضرر همگان به دست میآید.
در سالهای اخیر، فشار بر نظم بینالملل در دو جبهه تشدید شده است. از یک سو، برخی قدرتهای بزرگ و نوظهور فرصتی میبینند تا هنجارهای موجود را تضعیف کرده و آنها را به نفع خود بازسازی کنند. وحشیانهترین تجلی این روند، خودِ «جنگ» است. تهاجم روسیه به اوکراین، نسلکشی ویرانگر انجام شده در غزه، و تلاشهای یکجانبه ایالات متحده برای مهندسیِ تغییر رژیم در ونزوئلا و اکنون در ایران — همگی بدون حتی تلاشی برای کسب ظاهری از تأیید بینالمللی — سیگنالی است مبنی بر اینکه برخی دولتها آشکارا شالودههای نظام بینالملل را به چالش میکشند. همین منطق فراتر از میدان نبرد، در «سلاحسازی» از تجارت، فناوری و حتی جریانهای مهاجرتی نیز دیده میشود؛ ابزارهایی که به طور فزایندهای برای اجبار رقبا و پیشبرد منافع ژئوپلیتیک استفاده میشوند.
از سوی دیگر، نظم جهانیِ قانونمحور زمانی تحت فشار قرار میگیرد که رهبران سیاسی در مواجهه با این تجاوزها، به جای دفاع از حقوق بینالملل، سکوت یا ابهام را برمیگزینند. آنها در تلاش برای اجتناب از تقابل، در دام «مماشات» میافتند؛ یعنی این باور اشتباه که خویشتنداری، کسانی را که قانونشکنی میکنند آرام خواهد کرد. آنها معتقدند کلمات نمیتوانند مانند بمبها به نظم بینالملل آسیب بزنند. اما آنها در اشتباهاند. وقتی صحبت از هنجارها به میان میآید، «کلمات، جهانها را میسازند». وقتی قدرتهای میانی در دفاع از قواعد جهانی ناکام میمانند — یا بدتر از آن، آنها را رها میکنند — به فرسایش این قواعد شتاب میدهند. این خروج از تعهدات نادیده نمیماند؛ متحدان آن را میبینند، رقبا آن را میبینند، و کشورهای بزرگ و کوچک نیز همگی ناظرند. زمانی که به اندازه کافی بازیگر به این نتیجه برسند که قواعد دیگر اهمیتی ندارند، سیستم شروع به فروپاشی میکند. آنها در تلاش برای محافظت از خود، در نهایت همان بینظمیای را ایجاد میکنند که از آن میترسیدند.
پشت این پویاییها یک ایده ساده اما اشتباه نهفته است: اینکه در یک جهان چندقطبی، بازگشت به «مناطق نفوذ» هم به نفع قدرتهای بزرگ خواهد بود و تعادلی پایدار میان آنها ایجاد میکند، و هم به نفع شهروندانشان است. اما تاریخ چیز دیگری میگوید. وقتی قواعد مشترک ناپدید میشوند، ثبات ظهور نمیکند، بلکه «رقابت» پدیدار میشود و این منجر به ستیز و فقر برای همه (یا تقریباً همه) میگردد. مردم باید درک کنند که بسیاری از چیزهایی که ما بدیهی فرض میکنیم و زندگی ما را شایسته میکند — مانند رشد اقتصادی، بازارهای کارآمد و رفاه اجتماعی — بر پایه ثبات و صلح بینالمللی استوار است.
چندجانبهگرایی یک ایده انتزاعی نیست، بلکه یک واقعیت روزمره است. یک شغل در کارخانهای در دیترویت، یک سوپرمارکت پر از کالا در پاریس، یک دانشجو در لندن، یک تعطیلات در ژاپن؛ رفاه ما بیش از هر چیز بر چیزی استوار است که به همان اندازه که ضروری است، شکننده نیز هست: حفظ نظم قانونمحور. اگر کسی هنوز تردید دارد، تصور کنید که حفظ دولتهای رفاه در جهانی با یک جنگ طولانیمدت در خاورمیانه که قیمت نفت را به ۱۵۰ دلار در هر بشکه میرساند، چگونه خواهد بود؟ جهانی که در آن یکسوم ذخایر کود شیمیایی جهان به دلیل درگیری قطع شده، مسیرهای تجاری اصلی مختل گشته و بازارهای انرژی در نوسانی دائمی گرفتار شدهاند. این یک سناریوی دور از ذهن نیست؛ این سناریویی است که وقتی «قانونِ زور» حاکم شود، با آن روبرو میشویم. و این گواهی است بر اینکه تنها جایگزین واقعی برای یک نظم چندجانبه، یک تعادل جدید نیست، بلکه بینظمی و هرجومرج است.
برخلاف ادعای برخی، سیستم در خدمت به مردم شکست نخورده است؛ کاملاً برعکس. در ۷۵ سال گذشته، این سیستم به رقم زدنِ مرفهترین و پایدارترین دوران تاریخ بشر کمک کرده است. مرگومیر ناشی از درگیریهای مسلحانه در دهههای اخیر تقریباً به نصف کاهش یافت، حتی اگر در سالهای اخیر دوباره افزایش یافته باشد. درآمد سرانه جهانی پنج برابر شده است. تجارت بینالمللی در مقیاسی بیسابقه گسترش یافته و حجم جهانی آن از سال ۱۹۵۰ تقریباً ۴۰ برابر شده که باعث ارتقای سطح زندگی در تمام قارهها گشته است. و فقر مطلق از حدود ۶۰ درصد جمعیت جهان به کمتر از یک نفر از هر ده نفر کاهش یافته است. این کارنامه بینقص نیست، اما بسیار بهتر از هر جایگزین دیگری است که بشریت تاکنون آزموده است.
هیچیک از این دستاوردها نباید مانع از شناخت نواقص این سیستم شود. نظام چندجانبه به اندازه کافی «نماینده» نیست. یک نمونه، شورای امنیت سازمان ملل است که هنوز بازتابدهنده موازنه قدرت در سال ۱۹۴۵ است تا قرن بیست و یکم. مسلماً هنجارهای بینالمللی گاهی به صورت گزینشی اعمال میشوند و زمانی که نقض میگردند، نهادها غالباً فاقد اقتدار یا ظرفیت لازم برای تضمین پایبندی هستند. اما اعتراف به وجود تَرَک در ساختمان، نباید باعث شود آن را تخریب کنیم و در فضای باز بخوابیم. زیرا جهانی بدون نظم قانونمحور، جهانی است که در آن زورِ عریان بیشتر خریدار دارد، اجبار ارزانتر است و هماهنگی برای حل مشکلات بشریت دشوارتر. و ما نمیتوانیم از عهده چنین وضعیتی برآییم؛ نه اکنون.
اصلاحات ساختاری فوراً مورد نیاز است
امروز ما بیش از هر زمان دیگری به ابزارهای حکمرانی جهانی نیاز داریم. دولت-ملتها همچنان بازیگران مرکزی سیاست بینالملل هستند، با این حال بسیاری از چالشهای فعلی ما از مرزها عبور میکنند و توسط هیچ کشوری به تنهایی قابل حل نیستند. به علاوه، این چالشها بسیار پیچیدهتر و فوریتر از چالشهایی هستند که جوامع در زمان طراحی اولیه معماریِ چندجانبه با آنها روبرو بودند. تغییرات اقلیمی تهدیدی برای بازتعریف زندگی در مناطق وسیعی از سیاره است. مهاجرت بازتابدهنده نابرابریهای عمیق جهانی است و به یک چالش سیاسی عمده در بسیاری از جوامع تبدیل شده است. و حکمرانی بر هوش مصنوعی، همراه با سرعت شتابان تغییرات تکنولوژیک، خطرات جدیدی را ایجاد میکند که مرزها را به کلی نادیده میگیرد.
این چالشها مستلزم همکاری جهانی است و تنها نظام چندجانبه میتواند آن را فراهم کند. اما برای دستیابی به نتایج مطلوب، اصلاحات مورد نیاز است؛ اصلاحاتی فوری و ساختاری.
نخست، باید این توهم را کنار بگذاریم که نظام چندجانبه میتواند به عنوان مانعی در برابر توزیع واقعی قدرت در جهان عمل کند. اگر سیستم قرار است زنده بماند، باید موازنه قدرت در قرن بیست و یکم را منعکس کند. شورای امنیت سازمان ملل بارزترین نمونه این نابهنگامی (آناکرونیسم) است: عضویت، ساختار و سیستم وتوی آن با همان اصولی که نظم چندجانبه بر آن بنا شده در تضاد است. بخش بزرگی از این برداشت که سیستم نمیتواند به بحرانهای امنیتی امروز پاسخ دهد، ناشی از همین شکست در انطباق یافتن است.
دموکراتیکتر، متنوعتر، فراگیرتر
دوم، سیستم باید دموکراتیکتر، متنوعتر و فراگیرتر شود. کشورهای «جنوب جهانی» نمیتوانند صرفاً دریافتکنندگان منفعل منابع باقی بمانند. آنها باید به عاملان فعالِ آینده خود تبدیل شوند — با حق اظهارنظر، حق رأی و نفوذ واقعی در نهادهای چندجانبه. دموکراسیهای بزرگ جنوب جهانی باید در میز تصمیمگیریهای کلانِ حکمرانی بینالمللی صندلی داشته باشند.
سوم، ما باید ظرفیت نظارتی و اجرایی نهادهای مسئول امنیت جهانی را تقویت کنیم. قواعد تنها زمانی اهمیت دارند که قابل نظارت، دفاع و اجرا باشند. برای مدت طولانی، کسانی که قواعد را زیر پا میگذارند با آرامش خوابیدهاند، در حالی که کسانی که به آنها احترام میگذارند خود را به صدور بیانیههایی مبنی بر «نگرانی عمیق» محدود کردهاند. این موازنه باید تغییر کند: «نگرانی» باید به طرف دیگر کوچ کند. زمان آن فرا رسیده است که قانونشکنان تحت فشار قرار بگیرند و مدافعان قانون با قاطعیتی که لحظه کنونی ایجاب میکند، عمل کنند.
بنابراین، اصلاحات باید علاوه بر نمایندگی، بر «کارایی» نیز متمرکز شود: تصمیمگیری سریعتر، مأموریتهای شفافتر و مکانیسمهای قویتر برای اجرای تصمیمات جمعی. همه اینها همزمان با کارآمدتر کردن نهادهای بینالمللی و کاهش بروکراسی، و تقویت توانایی آنها در پاسخگویی به بحرانهای فوری صورت میگیرد. بدون اینها، اعتبار نظام چندجانبه به فرسایش ادامه خواهد داد.
منطق چندجانبهگرایی در هیچ کجا روشنتر از اروپا نیست. اتحادیه اروپا از یک درس سخت زاده شد: رقابتِ مهارنشده دو بار فاجعه آفریده بود. این رقابت باعث شکست ملتها، اقتصادها و دولتهای قاره شده بود. بنابراین، حقوق بینالملل، نهادهای مشترک و حاکمیتِ تجمیعیافته، آرمانهایی ایدهآلیستی نبودند؛ آنها ابتدا ابزارهای بقا و بعدها ابزارهای رفاه بودند.
پروژه اروپایی نشان میدهد وقتی وابستگی متقابل به جای ترس، «مدیریت» شود چه اتفاقی میافتد. از طریق قواعد و نهادهای مشترک، کشورهای اروپایی قارهای را که زمانی با جنگ تعریف میشد به قارهای تبدیل کردند که با همکاری، ادغام و توسعه تعریف میشود. امروزه کشورهای اروپایی در شاخصهای جهانیِ رفاه، امید به زندگی، توسعه اجتماعی و دموکراسی در بالاترین رتبهها قرار دارند. فراتر از همه، آنها صلح را در قارهای حفظ کردهاند که قرنها کانون درگیریهای جهانی بود.
بنابراین برای اروپا، چندجانبهگرایی نه تنها یک تعهد هنجاری، بلکه یک ضرورت ساختاری است. در جهانی که توسط قواعد و نهادها اداره میشود، اروپا از نفوذی بسیار فراتر از آنچه جمعیت یا تولید ناخالص داخلیاش به تنهایی نشان میدهد، برخوردار است. اتحادیه اروپا قدرت کشورهای عضو خود را با قرار دادن آنها در سیستمی از قانون، قواعد و همکاری تقویت میکند.
عکس این مطلب نیز صادق است. در جهانی که تحت سلطه «مناطق نفوذ» و «قدرت عریان» است، موقعیت ساختاری اروپا رو به وخامت میگذارد. سیاست قدرتِ دوجانبه به نفع بازیگران بزرگتر و قهریتر است. وابستگی متقابل اقتصادی به جای ابزار رفاه، به ابزار فشار تبدیل میشود. اتحادهای امنیتی شکننده میگردند و باز بودنِ فضای اروپا — که یکی از بزرگترین نقاط قوت آن است — تبدیل به یک آسیبپذیری میشود.
پیامدهای این فرسایش در حال حاضر قابل مشاهده است. با ضعیف شدن نظم قانونمحور، رقابت ژئوپلیتیک، فشار اقتصادی و فشارهای خارجی به طور فزایندهای انسجام خودِ پروژه اروپایی را آزمایش میکنند. در جهانی متکثرتر، وسوسه عقبنشینی به سمت محاسبات ملیِ محدود، قویتر میشود. با این حال، آن مسیر تنها توهمی از امنیت را ارائه میدهد. برای اروپا، رها کردنِ چندجانبهگرایی حاکمیت را باز نمیگرداند، بلکه نفوذ را کاهش میدهد. خودِ پروژه اروپایی گواهی است بر اینکه همکاری میتواند رقابت را رام کند و قواعد میتوانند وابستگی متقابل را از منبع آسیبپذیری به منبع ثبات و رفاه تبدیل کنند.
فرصتی که یک بار در قرن رخ میدهد
نظم بینالملل بر یک باور مشترک استوار است: اینکه قانون میتواند قدرت را مهار کند، تعهدات میتوانند فراتر از منافع آنی دوام بیاورند و همکاری میتواند رقابت را تعدیل کند. برخی ممکن است این باورها را «افسانه» بنامند. با این حال، دقیقاً همین افسانه است که به میلیاردها نفر اجازه داده تا با هم همکاری کنند، تجارت کنند، شکوفا شوند و در صلحی بزرگتر از هر دوران دیگری از تاریخ زندگی کنند.
بنابراین، بحران کنونی نباید به عنوان زوال ناگزیر چندجانبهگرایی تلقی شود، بلکه باید به عنوان آزمونی برای اراده ما جهت نوسازی آن دیده شود. ما فرصتی داریم که یک بار در هر نسل رخ میدهد تا قواعد، هنجارها و نهادهای مشترک جهانی را که آن همکاری را ممکن میسازد، به جای رها کردن، «اصلاح» کنیم. بدون آنها، آنچه «واقعگرایی» خوانده میشود به سرعت به چیزی بسیار وحشیانهتر تبدیل میگردد: «قانونِ قویتر».
منبع: لوموند دیپلماتیک
۴۲/۴۲