در سال ۱۴۹۲ میلادی، زمانی که کریستف کلمب برای نخستین بار به قاره‌ آمریکا پا گذاشت و آن سرزمین هنوز موطن بومیان بود و نه مهاجران اروپایی، بیش از دو هزار سال از نگارش منشور کوروش می‌گذشت...

دونالد ترامپ بامداد ۱۳ فروردین به وقت تهران، در سخنانی درباره جنگ جاری میان کشورش و ایران، تهدید کرد: «ما طی دو تا سه هفته آینده ضربات بسیار سختی به آن‌ها وارد خواهیم کرد. آن‌ها را به عصر حجر بازمی‌گردانیم؛ همان جایی که به آن تعلق دارند.»

از کلامش «خنده آمد خلق را»! رئیس‌جمهوری که گویی تاریخ نمی‌داند و از یاد برده که نقطه آغاز هویت سیاسی کشورش در قیاس با تاریخ کهن ایران، به دوره‌های متأخر و معاصر بازمی‌گردد، نه حتی به تاریخ میانه. او شاید بکوشد این واقعیت‌ها را نادیده بگیرد، اما تاریخ با چنین انکارهایی تغییر نمی‌کند.

در سال ۱۴۹۲ میلادی، زمانی که کریستف کلمب برای نخستین بار به قاره‌ آمریکا پا گذاشت و آن سرزمین هنوز موطن بومیان بود و نه مهاجران اروپایی، بیش از دو هزار سال از نگارش منشور کوروش می‌گذشت؛ یکی از کهن‌ترین نمونه‌های اندیشه حقوق بشر در جهان که در آن از آزادی باورهای مذهبی، احترام به فرهنگ ملت‌های مغلوب و لغو اسارت مردمان سخن گفته شده است. بگذریم از این‌که همو بود که در آن برهه یهودیان را از اسارت بابلیان به در آورد و اجازه داد به سرزمین خویش بازگردند؛ و سیاست تساهل و تسامح را به رهبران خلف خود در جهان آموخت.

قرن‌ها بعد، در عصر روشنگری، باز هم میراث او بود که در میان اندیشمندان غربی مورد توجه قرار گرفت. آثار مربوط به زندگی و شیوه حکومت کوروش، به‌ویژه «کوروش‌نامه» گزنفون، در میان متفکران و سیاستمداران اروپایی و آمریکایی خوانندگان فراوانی یافت و توماس جفرسون، نویسنده اصلی اعلامیه استقلال آمریکا که نسخه‌ای از آن را در کتابخانه شخصی خود نگهداری می‌کرد، از روش حکمرانی کوروش برای نوشتن آن اعلامیه مشهور الهام گرفت.

ایرانی که ترامپ حالا برایش خط و نشان می‌کشد که با زدن زیرساخت‌هایش آن را به عصر حجر بازمی‌گرداند، یک قرن پیش از آن‌که آمریکا هویت سیاسی پیدا کند، در عصر صفویه به گواه سیاحان اروپایی، تاجران مغرب‌زمین برای سفر به آن و رونق تجارت‌شان از این مسیر سر و دست می‌شکاندند و تنها بازار قزوین سه برابر بازار لندن بود.

باز در میانه قرن نوزدهم میلادی، زمانی که ایالات متحده هنوز درگیر شکاف‌های عمیق اجتماعی و جنگ داخلی بر سر مسئله برده‌داری بود، ایران در ثبات و امنیت به سر می‌برد تا جایی که اس. جی. دبلیو بنجامین، نخستین سفیر آمریکا در ایران در دوره ناصرالدین‌شاه، این‌چنین به آن اذعان داشته است:

«جاده‌های ایران به مراتب امن‌تر از ترکیه و مانند بعضی قسمت‌های اروپا و آمریکاست. در طول راه‌ها گاهی ممکن است به بسته‌های پستی (البته اگر مطلع شوند که در آن‌ها پول موجود است) دستبرد زده شود؛ ولی غیر از آن در طول مدت اقامت در ایران هرگز نشنیدم که راهزنان به کاروان یا مسافرانی در راه‌ها حمله‌ور شده باشند. هنگامی که هر ماهه مبلغی در حدود هشتاد هزار دلار از تهران از راه‌های خراسان به آن منطقه ارسال می‌شد که صرف حقوق و مخارج اعضای کمیسیون شود، این پول را یک نفر اروپایی از تهران تحویل می‌گرفت و به اتفاق دو نفر از همکارانش و یک سرباز، راه طولانی تهران تا افغانستان را با اسب طی می‌کرد، و در تمام این مدت هرگز اتفاق ناگواری روی نداد و حتی یک مرتبه هم آن‌ها مورد حمله قرار نگرفتند.» («ایران و ایرانیان در عصر ناصرالدین‌شاه»، ۱۴۰۰، صص ۴۲۱–۴۲۳)

نمونه‌های تاریخی بسیارند و مجال کم، اما پرسش این‌جاست: سرزمینی که میراث‌دار یکی از کهن‌ترین سنت‌های حکمرانی در جهان است، الهام‌بخش اندیشمندان عصر روشنگری بوده، و در طول قرن‌ها تجربه‌های سیاسی و اجتماعی گوناگون را از سر گذرانده، چگونه می‌توان به «عصر حجر» بازگرداند؟!

۲۵۹