پدر دو دانش‌آموز شهید مینابی می‌گوید: حس آن زمان برایم قابل وصل نیست؛ احساس می‌کردم دارم بخار می‌شوم و از بین می‌روم. به سرعت همسرم را از صحنه خارج کردم که نبیند چه بلایی سر بچه‌هایمان آمده است. اجساد را به بیمارستان بردند و از آن‌ها عکس گرفته و تصاویر را همانجا برای خانواده‌هایی که به دنبال پیکر بچه‌هایشان می‌رفتند نمایش می‌دادند. ما پدر و مادرهای مینابی سخت‌ترین لحظه‌ای که برای هر انسانی وجود دارد را تجربه کردیم؛ هر چه فکر می‌کنم هیچ اتفاقی نمی‌توانست من را تا این اندازه متاثر و نابود کند.

فرزانه فراهانی: مدرسه میناب در نخستین روز جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران به راه انداختند، مورد هجوم دشمن قرار گرفت و بیش از ۱۷۰ دانش‌آموز و معلم در نتیجه موشک‌هایی که به مدرسه شلیک شد جان خود را از دست دادند و به شهادت رسیدند. تصاویر ساختمان تخریب شده مدرسه گویای فاجعه‌ای است که پیش از ظهر روز شنبه نهم اسفندماه سال گذشته در میناب رقم خورد و به دنبال آن عوامل امداد و نجات برای نجات بازماندگان خود را به سرعت آنجا رساندند اما بیشتر دانش‌آموزان و معلمان در همان لحظات اولیه در اثر شدت انفجارها به شهادت رسیده بودند.

در بین خانواده‌های دانش‌آموزان مدرسه میناب برخی بیش از یک فرزند خود را از دست دادند و خانواده ذاکری هم یکی از این خانواده‌ها است که دو دخترشان در این فاجعه به شهادت رسیده‌اند.

یک دقیقه بعد از تماس مدرسه با ما، کل مدرسه تخریب شد

مختار ذاکری پدر اسرا و سلما دو دانش‌آموز شهید مدرسه میناب است و در مورد فرزندانش به خبرآنلاین، می‌گوید: دخترم سلما ۶ سال و نیمه، کلاس اول دبستان و اسرا هم دختر بزرگم بود که در کلاس چهارم درس می‌خواند. آن روز وقتی شنیدم که جنگ شده است، هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم میناب هم مورد هدف دشمنان قرار بگیرد. حدود ۱ دقیقه بعد از وقتی که معلم بچه‌ها تماس گرفت که برویم و بچه‌ها را بیاوریم، انفجار صورت گرفت و ما که به سر صحنه رسیدیم دیگر کار از کار گذشته بود و کل مدرسه روی بچه‌ها آوار شده بود. به جز تعداد کمی از بچه‌ها، تقریبا همه بچه‌های مدرسه میناب شهید شدند و  دختران من سلما و اسرا هم جزو شهدا بودند. فقط تعداد کمی از بچه‌ها توانسته بودند از آن حادثه جان سالم به در ببرند و خودشان را از آن فضا خارج کنند.

نزدیک مدرسه که شدم تجمع افراد و آدمها در آنجا زیاد و دود همه جا را فرا گرفته بود، لباس بعضی از پسر بچه‌ها کلا خاکی شده بود و صورتشان پر از دود و گرد و خاک بود. جلوتر که رفتیم دیدیم که مادری دست دختر بچه خود را گرفته بود که نصف صورتش از بین رفته بود و او را از فضای وحشتناک مدرسه دور می‌کرد و آنجا بود که فهمیدم چه فاجعه‌ای رخ داده است. عمق فاجعه به اندازه‌ای بود که وقتی به مدرسه رسیدم و محوطه مدرسه را دیدم، فهمیدم گه دیگر کسی از مدرسه زنده بیرون نخواهد آمد.

مدرسه مثل یک برگه کاغذ مچاله شده بود

۲ تا موشک خیلی بزرگ، یک ساختمان دو طبقه را مچاله کرده بود؛ فکر کنید یک برگه کاغذ را در دست خود مچاله کرده باشید، ساختمان مدرسه دقیقا مثل یک کاغذ مچاله شده بود. آن لحظه دیگر چیزی باقی نمی‌ماند؛ فضا خیلی سنگین بود و غم و اندوه عمیقی در وجودم نشست. به یک آن دیدم که همه چیزم را از دست داده‌ام و دار و ندارم که بچه‌هایم بودند از بین رفته بودند. حس آن زمان برایم قابل وصف نیست؛ احساس می‌کردم دارم بخار می‌شوم و از بین می‌روم. به سرعت همسرم را از صحنه خارج کردم که نبیند چه بلایی سر بچه‌هایمان آمده است.  اجساد را که به بیمارستان بردند از آن‌ها عکس گرفته و در همانجا برای خانواده‌هایی که به دنبال پیکر بچه‌هایشان می‌رفتند آن تصاویر را نمایش می‌دادند.

تصویر دخترم اسرا را در بین تصاویر صفحه نمایش شناسایی کردم اما سلما را نتوانستم از روی عکسی که از او نمایش داده میشد شناسایی کنم و برای شناسایی دختر کوچکم به سردخانه رفتم و آنجا او را هم شناسایی کردم. جسم هر دو دخترم سلما و اسرا خیلی آسیب ندیده و تقریبا سالم بودند و موج انفجار بچه‌هایم را نگرفته بود؛ فقط به دلیل اینکه طبقه بالا بودند، به دلیل سقوط آوار زیر آوار رفته بودند جان خودشان را از دست داده بودند و اثری از سوختگی یا قطع عضو روی جسمشان نبود. پیکر هر دو دخترم را کنار هم پیدا کرده بودند و شماره اجسادشان طوری بود که مشخص بود در آخرین لحظات کنار هم بوده‌اند.

ما پدر و مادرهای مینابی سخت‌ترین لحظه‌ای که برای هر انسانی وجود دارد را تجربه کردیم؛ هر چه فکر می‌کنم هیچ اتفاقی نمی‌توانست من را تا این اندازه متاثر و نابود کند.

فقط دعا می‌کردم پیکر دخترم سالم باشد و تکه‌تکه نشده باشد

فکر کنید، شما دو تا دختر داشته باشی و در کمتر از چند ساعت اجساد بی‌جان آن‌ها را مشاهده کنی؛ خب خیلی سخت است. بچه‌ها خیلی به من وابسته بودند؛ صبح همان روز خودم لباس اسرا و سلما را به آن‌ها پوشاندم و بعد از چند ساعت هر دوی آن‌ها را از دست دادم و برای من هیچ غمی به سنگینی این غم نخواهد بود. می‌دانستم که پیکر سلما هم بین دیگر بچه‌های شهید در سردخانه است و مرگ او را هم پذیرفته بودم؛ آن لحظه که وارد سردخانه شدم فقط دعا می‌کردم لااقل جسم دخترم سلما را سالم ببینم و وقتی به پیکر سلما رسیدم خدا را شکر کردم که سالم بود.

بدن خیلی از بچه‌ها تکه‌تکه شده بود؛ بعضی‌ها سر از تنشان جدا شده بود؛ خیلی از پیکرها دچار سوختگی شده بودند؛ بعضی بچه‌ها دست و پایشان قطع شده بود؛ آنقدر فاجعه عمیق بود و پیکرها وضعیت ناجوری داشتند که بود که من بعد از دیدن پیکر سالم سلما فکر می‌کردم اتفاق بزرگی برایمان افتاده است. پیکر دخترهای ما جزو آن ۵ درصد پیکری بودند که سالم مانده بودند.

آن روز یکی از دوستانم زودتر از من به سردخانه رفت و من به او نشانه داده بودم که دخترم سلما را هم شناسایی کند و به همین دلیل من اجساد دیگر بچه‌ها را گذری دیدم اما آنقدر اوضاع وحشتناک بود که مشخص بود پیکرها چه وضعی دارند.
دعا می‌کنم هیچکس تلخی حال من در صحنه سنگین و دردناک آن روز را درک نکند.

تا رسیدن به یک نتیجه ملموس و درست به مقاومت ادامه بدهیم؛ معنی مقاومت لزوما جنگ نیست؛ گاهی شما روی موضع خودتان می‌ایستید و دشمن تسلیم می‌شود و از پا درمی‌آید؛ منظور من این است؛ وگرنه جنگ‌طلبی که اصلا چیز خوبی نیست. ایستادگی و مقاومت مدنظر من است و امیدوارم مسئولان زیربار ظلم اسرائیل و آمریکا نروند؛ یک وقتی لازمه زیربار نرفتن جنگ است و گاهی هم مقاومت است. من دوست ندارم پدر و مادر دیگری داغی که ما دیدیم را ببینند؛ به نفع بچه‌های وطنمان است که ما همه مقاوم باشیم.

۲۳۳۲۳۳

منبع: خبرآنلاین