به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا - محمدحسن ابوالحسنی: کتاب «به سوی ایستگاه فنلاند» نوشته ادموند ویلسون با ترجمه حسن افشار توسط نشر ماهی در سال ۱۴۰۲ منتشر شده است. این کتاب مروری جامع بر زندگی و اندیشههای مورخان و نویسندگان انقلابی در قرن نوزدهم و اوایل بیستم ارائه میکند و یک تور فکری و تاریخی عالی در سرگذشت سوسیالیسم است.
این کتاب در ۴۱۳ صفحه مقاطع نفسگیر و مهمی از تاریخ اروپا را پیش چشم خواننده گذاشته و فرازونشیب اندیشههای انقلابی در اروپا را واکاوی میکند. ویلسون این کتاب را در سال ۱۹۴۰ منتشر کرد یعنی در زمانی که مارکسیسم در حکومت شوروی تجلی کرده بود و داشت شهرتی مهیب و دهشتناک کسب میکرد. پنج سال بود که استالین مخالفان سیاسی خود را از راه برمیداشت و یک سال قبلتر، اتحاد جماهیر شوروی با آلمان نازی پیمانی برای عدم تجاوز منعقد کرده بود. «به سوی ایستگاه فنلاند» تا ژانویه ۱۹۴۷ تنها ۴۵۲۷ نسخه فروش رفت، رقمی که با اهمیت و غنای کتاب متناسب نیست. شاید این کتاب در زمان انتشارش چندان قدر و ارج ندید اما نمیتوان انکار کرد که واجد محتوایی غنی و تحلیلهایی بسیار جذاب است. ویلسون در ناخودآگاه مارکس نفوذ میکند و از مقاصد پنهان وی پرده برمیدارد، همچنین شخصیت مارکس و انگلس را مقایسه کرده و توضیح میدهد که دوستی این دو چگونه دوام یافت و چه فرازونشیبهایی را طی کرد. همچنین توضیح میدهد که سنت انقلاب بورژوایی در فرانسه چه مراحلی را طی کرد و سنت انقلابی سوسیالیستی چگونه ظهور کرد.
ویلسون یک منتقد ادبی آمریکایی بود که آثار انتقادی مهمی همچون قلعه آکسل، کشتار میهنی ،و زخم و کمان را نوشت و ما پس از مطالعه به سوی ایستگاه فنلاند افسوس میخوریم که چرا سایر کتابهای او به فارسی ترجمه نشدهاند. به سوی ایستگاه فنلاند به سه بخش اصلی تقسیم میشود: در بخش اول فراز و فرود سنت انقلاب بورژوایی در فرانسه بررسی میشود- سنتی که با ژول میشله آغاز شده و به آناتول فرانس ختم میشود؛ در بخش دوم، سنت انقلاب سوسیالیستی بررسی شده- سن سیمون، رابرت اوئن، گراکوس بابوف، شارل فوریه، مارکس، انگلس و لاسال در این سنت میگنجند؛ بخش سوم هم به انقلاب روسیه و بانیان آن میپردازد- لنین و تروتسکی در صدر این بخش قرار دارند. بدین ترتیب داستانی که با انقلابیون بورژوای فرانسوی شروع شده، با بلشویکهای روس خاتمه مییابد.
میشله مورخ پرشوری است که در قرن نوزدهم، دست به نگارش تاریخ فرانسه میزند و شور ملی و انقلابی خود را در تاریخش میدمد. درواقع او در تاریخ خویش تصویری جاندار و اغواگر از انقلاب فرانسه ارائه داده و به عنوان میراث تحول بورژوایی از آن تجلیل کرده است. وقتی کمی جلوتر میآییم، هیپولیت تن و ارنست رنان دیگر آن شور انقلابی سابق را ندارند و در تجلیل روحیه انقلابی فرانسوی تردید میکنند. به نظر میرسد که رنان (renan) نوعی خرد و شکیبایی رواقی را سرلوحه کرده و تِن (taine) به محافظهکاری و آسایش استادان دانشگاه گرایش دارد. وقتی که به آناتول فرانس میرسیم که به نسل بعدی تعلق دارد آشکارا زوال سنت انقلاب بورژوایی را مشاهده میکنیم. انگار انقلاب کبیر فرانسه در آغاز قرن نوزدهم همچنان در یادها زنده است و فرایندی است که هنوز متوقف نشده، اما در پایان این قرن دیگر به خاطرهها پیوسته و امری تمامشده قلمداد میشود.
وقتی به اوایل قرن نوزدهم میرسیم، با تنوع عجیبی از شخصیتهای سوسیالیست روبهرو میشویم. سن سیمون از یک خانواده اشرافی و ثروتمند فرانسوی است که موفق میشود ثروت خود را بر باد دهد و تجربه دست اولی از فقر پیدا کند. او سراغ مادام دواستال میرود و به او میگوید ما دو تن از باهوشترین مردمان اروپا هستیم، پس اگر ازدواج کنیم باهوشترین نابغه را میزاییم! طبیعی است که مادام دواستال به پیشنهاد او جواب رد میدهد. سن سیمون در فقر اواخر عمر خویش، ناچار میشود روزها کار کند و شبها، از آثار خودش رونویسی کند چون پولی برای چاپ آنها ندارد. او به طور ناموفقی اقدام به خودکشی کرده و درعینحال وعده دین جدیدی را میدهد. دیگر سوسیالیست عجیب، شاگرد او، پروسپر انفاتن، است که تصور میکند مسیح در او حلول کرده و رسالت یافته تا جهان را نجات دهد؛ او برای تکمیل وظیفه خویش منتظر فرارسیدن یک مسیح مونث نیز هست! سوسیالیست دیگر این دوران، شارل فوریه است که جوامع خودکفای سوسیالیستی را در گروههایی به نام فالانستر تدارک میبیند که در آن سهم هرکس از سود حاصل از کار تعیین شده است. فوریه سالها در اتاق خود مینشیند تا ایدههایش را برای ثروتمندانی که مشتاق شنیدن آن هستند بیان کند اما دریغ که استقبال چندانی از وی نمیشود.
بخش مربوط به مارکس و انگلس وسیعترین بخش کتاب را تشکیل میدهد؛ در این بخش ویلسون فرضیههایی درخشان درباره شخصیت و آثار مارکس مطرح کرده است. او معتقد است مارکس شخصیتی منزوی و مردمگریز داشت و اندیشههایی انتزاعی و پیچیده را میپروراند اما انگلس نثری روان و شفاف و دقیق داشت که به واقعیت بیش از انتزاعیات میپرداخت. انگلس همچنین با مردم مختلفی نشست و برخاست میکرد و طبعی رها و شادتر داشت. در تمام سالهای دوستی این دو، مارکس روی کمک مالی انگلس حساب میکرد و انگلس ناچار بود بخشی از هزینههای زندگی مارکس را بر دوش بکشد. انگلس نهتنها هزینههای مارکس را پوشش میداد بلکه مقالههایی را مینوشت که به نام مارکس در یک نشریه آمریکایی چاپ میشد.
درواقع پایدار ماندن رابطه دوستی این دو تن تقریبا به معجزه میماند. به زعم ویلسون، در نوشتههای مارکس، پرولتاریا نقش ویژهای مییابد، پرولتاریا بیش از آنکه عامل تحقق سعادت جهانی باشد، گروهی از مردم است که تحت ستم و تبعیض قرار گرفته است. بنابراین وظیفه سنگینی برای انتقام گرفتن از بورژوازی دارد. پرولتاریا عامل انتقام از بورژوازی است قبل از آنکه عامل تحقق سعادت جهانی باشد. و بورژوازی به عنوان یک طبقه مستبد بیرحم تصویر شده است. چرا در آثار مارکس بورژوازی تا این اندازه تاریک و وحشی تصویر شده؟ چرا استثمارگری این طبقه اینقدر برجسته میشود؟ ویلسون پاسخی هوشمندانه مطرح میکند: او معتقد است مارکس از استثمارگری بورژوازی نفرت داشت چون خودش استثمارگر بود؛ او زن و فرزندان و دوستانش (بخصوص انگلس) را استثمار میکرد و فشار سنگین این استثمار را بر اطرافیان خویش میدید. مارکس از تمامی ظرفیتها و ذخایر مالی، فکری و عاطفی اطرافیانش بهره برده و آن را به پای آثار و افکارش میریخت، بدینترتیب او دیگران را فرسوده برجا میگذاشت.
***
در بخش سوم شرح مفصلی از زندگی لنین و تروتسکی تا زمان پیروزی انقلاب اکتبر را میخوانیم. ولادیمیر ایلیچ اولیانوف فرزند یک مدیر مدرسه در استان سیمبیرسک روسیه است که بعدا بازرس آموزش استان میشود. پدر لنین خود را وقف امر آموزش و تربیت کرده و مدارس زیادی ساخته است. الکساندر، برادر بزرگتر لنین، جانورشناسی خوانده و در یک توطئه زیرزمینی شرکت جسته و سپس اعدام شده است. لنین آن روحیه شورشی برادرش را گرفته و در خود پرورانده است. همچنین رگههایی برجسته از اخلاقگرایی و ذائقه آموزش و تربیت در لنین هست که از پدرش به ارث برده است. ویلسون لنین را بیشتر در قامت یک مرد اهل عمل میبیند که برای مشکلات واقعی، چارهجویی میکند. وجه عملگرای لنین بسیار برجستهتر از وجه فلسفی اوست. درواقع آثار لنین، به آثار مارکس متکی هستند و کمتر بویی از اصالت و پیچیدگی فلسفی بردهاند.
نکته جالب توجه در زندگی رهبران سوسیالیست این است که تقریبا تمامی آنها ریشهها و سوداهای مذهبی دارند. کارل مارکس در خانوادهای بزرگ شده که اجدادش نسل اندر نسل خاخام بودهاند. فریدریش انگلس، فرزند کاسپار انگلس است که کالونیستی سرسخت بوده. لنین فرزند یک مدیر مدرسه است که ناچارا از روحیهای اخلاقی، منضبط و موعظهپیشه برخوردار است. و درنهایت تروتسکی فرزند یک دهقان ثروتمند یهودی است.
***
«به سوی ایستگاه فنلاند» نکات آموختنی زیادی دارد و حکایات جذابش پرشمارند. ویلسون در این کتاب در قامت یک مورخ، منتقد ادبی، زندگینامهنویس و روانشناس ظاهر شده است و روایتی چندبعدی از تاریخ سوسیالیسم و انقلاب عرضه میکند.
۲۵۹