نگین باقری: از خانواده دو برادر، یکی نگهبان و دیگری بنا، دو نفر از آنها نماکار و گچکار، یکی از آنها کارگر آزاد، یکی کارگر شرکت لولهسازی، جوانترینشان شاگرد مغازه و مادرها خانهدار بودند. این فقط شامل ۹ نفر از اعضای دو خانواده «مهدور» میشد که سحرگاه پنجشنبه ششم فروردین یکی از موشکها ساختمان قدیمی آنها در اصفهان را مورد هدف قرار داد. نه فقط آنها، بلکه از سه بنبست به همپیوسته اطرافشان هم، آن روز هشت خانواده، همه یا تعدادی از اعضای خود را از دست دادند.
خانه مجاور، خانه حسین ملکی، مردی جوان، با قد و قامتی بلند، فوتبالیست، صاحب میوهفروشی سر کوچه بود که او را کنار دست شاهان و شاهین فرزندان سه و پنج سالهاش زیر آوار پیدا کردند. با بدنی بیجان، همانطور که ساعاتی قبل زیر پتو چشمهایشان را بسته بودند. پدر خانواده اصلانی از همسایههای پشتی، راننده تاکسی و پسر، برقکار به همراه مادرشان، قدمخیر خانم به همین سرنوشت رسیدند: موشک، آتش و آوار.
از یک خانه عقبتر از آنها مرگ دست مهرداد کوچک را میگیرد و از همسایه ضلع دیگر، قرعه به نام مبینای کوچولو میافتد. از یک خانواده هفت نفره دیگر که دو موشک اول به سمت آنها هدفگیری شده بود هم فقط چند اسم و یک نام فامیلی روی بنرها باقی میماند.
سرنوشت محله «هفتون» اصفهان این بوده که بنرهای تسلیتی که موسسات و مراکز برایشان نصب میکنند از عرض کوچهها و حتی خیابانشان هم بزرگتر باشد. آنها را دم کافه، کنار تیربرق و مقابل آجرهای کهنه محل علم کردهاند که موقع نگاه کردن باید سر را برایشان به عقب خم کرد. در بنرهای دسته جمعی، برای اینکه جای همه بشود تصاویر را بسیار کوچک کردهاند. از زنها که تعدادشان به هفت نفر میرسد حتی همین عکس سه در چهار کوچک هم نیست و به جایشان یک گل لاله گذاشتهاند.
همه محله میدانند که تنها معجزه باقی از طلوع آفتاب آن روز فقط یک نفر است. مادر شاهان و شاهین. منبع آب تا صبح چکه چکه روی صورتش قطراتی میریخت و نمیگذاشت تهمانده جان الهام خانم از دست برود. او را ساعت ۱۰ صبح با چشمان نیمه باز و دهان خاک گرفته از زیر آوار بیرون آوردند. حتی یک لحظه بیهوش نشده بود. از انفجار و آتش و دود و آوار گذشته و روزنه بازی لابهلای این همه آجر و سیمان برایش باز مانده بود که راه نفس را باز نگه دارد. تمام سر و صداها را میشنید، گاهی داد میزد اما صدا راه خودش را به گوشهای آدمهای سرگردان روی آوار باز نمیکرد.
وقتی از هفتون حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟
اغلب خانههای محله هفتون آجر روی آجر با یک لایه سیمان بیشتر از دو طبقه بالا نرفتهاند. ساختمانهای نماکاری شده تک و توک به چشم میآیند. اغلب ساکنان آن شامل مهاجران قدیم و جدیدی میشود که از شهر و روستاهای غرب استان اصفهان (فریدن، فریدونشهر) یا شهرهای استان لرستان (مثل علیگودرز) به این نقطه از شمال شرقی شهر آمدهاند. خیابانهای طول و دراز آن پر از بنبستهای زیادیست که در دل هم گره میخورد. مثل همین سه بنبستی که در آن هشت خانواده زندگی میکردند و بمباران زمین زیر پایشان را صاف کرد.
نقشه فرضی خانه روی هوا
هفت روز بعد از حادثه، آوار را از محدوده بیرون کردند و از آن یک زمین صاف باقی مانده است. اینجا ساختمان فقط خم نمیشود؛ به معنای واقعی کلمه پودر شده یا آنطور که اقوامشان میگوید «خاک شیر» شده. بدون ستونهای بتونی، بدون میله و بدون هیچ خط کج شدهای که بشود آن را صاف کرد. آنچه باقی مانده چیزی است شبیه به زمین خاکی فوتبال. آنقدر عزادار زیاد است که حتما یک نفر آشنا میتواند مختصات محل هدف را نشان دهد. با نوک کفش خاکگرفتهاش روی زمین نقشه خانه را میکشد: «اینجا پارکینگ بود. پراید دایی را ۲۰ متر جلوتر پیدا کردیم. اینجا مچاله شده داخل دیوار.»
وسط این زمین فوتبال میایستد و میگوید: «به خاطر دوری از شیشهها اعضای خانواده وسط هال میخوابیدند.» میدود انتهای دیوار مقابل و میگوید: «اما ما دست زندایی را اینجا پیدا کردیم.» نقطه دیگری از زمین گرد و غبار بلند میشود تا با نوک کفش خط بالکن و دیوار آشپزخانه را بکشد. «سجاد اینجا خواب بود. پنج متر آنطرفتر پیدایش کردیم. اینجا حمام بود. ابوالفضل اینجا خواب بود. اما آنجا پیدایش کردیم.» با دست و با نوک کفش تصاویری از یک خانه روی هوا و روی زمین میکشد و برای نشان دادن نقشه بقایایی که از بدنهای داییها و پسرداییهایش پیدا کردند مثل یک فوتبالیست دور تا دور زمینی که روزی خانه بوده میگردد.
خانواده مهدور اصالتا اهل فریدن هستند و در خانهای دو طبقه با بنای ۴۰ ساله ته بنبست «تختی» زندگی میکردند. خانهها اینجا معمولا بالای ۳۰ سال عمر کردهاند و منازل تازهساز توی چشم میزنند. شهردار منطقه ۱۰، سیزدهم فروردین آمده تا برای هر کدام از این ۲۶ نفر کشته شده حملات موشکی آمریکا-اسرائیل یک نهال بکارد. برادر یکی از کشتهشدهها در جمعیتی دور پارک خطاب به شهردار منطقه میگوید: «اگر شهردار میخواست کمکمان کند، خانههایمان را قبل از حمله محکم میکرد. حالا نمیخواهیم برای شهیدان کاری کند.» شهردار لب حوض نشسته و دیگران به جای مرد صاحب عزا از شهردار عذرخواهی میکنند. نحسی سیزده بدر برای اهالی این محله با هیچ سنتی امسال پاک نمیشود.
عکس یکی از آنهایی که زیر آوار جان خود را از دست داده بود همه جا با لباس ورزشی و روی زمین چمن در ابعادی سه در دو متری به داربستها چسبیده است. حسین ملکی را به تیم فوتبالش در لیگ برتر فوتبال استان اصفهان میشناختند. «سلتیک» همه زندگیاش بود. آنقدر که همین نام را روی میوهفروشی کوچکش گذاشته بود. عکس یادواره او از کل میوهفروشیاش بزرگتر است. بچههای محل میگویند حسین آنقدر عاشق فوتبال بود که حتی توی میوهفروشی هم با موبایل فوتبال میدید. یک «سپاهان»ی تیر که از جیب شخصی خودش برای تیم هزینه میکرد و فوتبال آموزش میداد.
بازمانده شیفت شب
از خانواده مهدور، برادر بزرگ، غلام حسین مهدور را چند روز دیرتر از همه از زیر آوار پیدا کردند. مرد ۶۰ ساله، بنا، با موهایی یک دست سفید. سجاد (سی و دو ساله) و ابوالفضل (بیست و دو ساله) هم مانند پدرشان بنایی بلد بودند و کاشیکاری، نماکاری و سنگ کاری دستهایشان را زبر و زمخت کرده بود. عفت خانم (حدودا پنجاه ساله) مادر خانهدار این خانواده را نزدیک به حیاط خانه پشتی پیدا کردند. از این خانواده فقط سمیرا دختر متاهل آنها بازمانده است که آن شب در این خانه نبوده است.
محمدرضا مهدور پنجاه و چند ساله، نگهبان ساختمانی در حال ساخت، برادر کوچکتر خانواده به همراه همسرش و خدیجه خانم (حدود پنجاه ساله) در طبقه دوم خانه زندگی میکردند. از این خانواده، نامدار پسر بزرگ آنها ( حدود ۳۰ ساله) فقط زنده مانده که اگر او هم برای شیفت شب تا صبح در پمپ بنزین کار نمیکرد، زیر همین آوار مانده بود. برادرش مرتضی (۳۲ ساله) کارگر آزاد بود و گچکاری میکرد، مصطفی (۲۷ ساله) کارگر شرکت لولهسازی و مهدی ۱۷ ساله، شاگرد مغازه یک لباس فروشی بود که هر سه را قطعه قطعه از زیر سه متر آوار پیدا کردند.
روایت یک شاهد زنده
از خانواده ملکی، علیاصغر شاهد زنده فاجعه «هفتون» است. پسری جوان که تازه آزمون وکلا قبول شده بود و اگر جنگ نمیشد باید کارآموزی را شروع میکرد. عکس کتاب «آیین دادرسی مدنی»اش، پاره پاره در یکی از خبرگزاریها منتشر شده. او میگوید آن شب صدای سه موشک را شنیده. سومین موشک همانی بوده که درست به خانه همسایه آنها، خانه «مهدور»ها برخورد کرده است. پدر او مبتلا به سرطان است و با صدای انفجار پتو را رویش خیمه میزند تا شیشهها رویش نریزد. «با موشک سوم، دیوار خانه همسایه ریخت. خانه مهدورها را داشتیم می دیدیم. بعد آتش از آنها سمت خانه ما حمله کرد. گاز نشت کرد و من فکر کردم شیمیایی زدند. داشتیم خفه میشدیم.» هنوز هم با صدایی گرفته حرف میزند. در آن دود سیاهی که تمام خانه را گرفته بود، ۲۰ سانتی متر جلوی پایش هم به چشم نمیآمد. شانس آورد که با کشیدن دست کنار تشک، گوشیاش را پیدا و چراغ قوه را روشن میکند.
پدر را روی کول میاندازد و با مادر و خواهرش از خانه خارج میشود. حسین ملکی عموی اوست. «بعد که برگشتم دنبال عمو عجیبترین صحنهٰهای عمرم را دیدم. آتش تا ده متر زبانه میکشید. دو قدم آمدم جلوتر دیدم یک تکه سر افتاده، یک دست سمت دیگر. ابوالفضل را نصفه دیدم.» از اینجا بود که دیگر خانه فروریخت. یک چارچوب سیمانی باقی مانده که در آن فقط چند گلدان خشک شده، چند کابینت مچاله و آبچکانهای لرزان توی چشم میآید. این سالمترین نقطهای است که در این محدوده وجود دارد. همه جهیزیهای که خرد خرد برای خواهرش خریده بودند همه وسایل، حتی کاسهها و بشقابهای خانواده خرد شده و داخل خانه همسایه پیدا کردند. از این خانه دو قالی به جا ماند و چند ملحفه که یک گوشه فعلا خانه عمو لوله کردهاند. قالی که معلوم نیست دوباره کی بتوانند روی زمین خودشان آن را پهن کنند، کف پا را روی آن بگذارند و بدون هیچ اسباب و اثاثیه دیگری اسم آن زمین را «خانه» بگذارند.
۲۳۳۲۳۳