به گزارش خبرآنلاین، تیموتی اسنایدر (Timothy Snyder) یکی از برجستهترین و تاثیرگذارترین تاریخنگاران معاصر آمریکایی و تا سال گذشته استاد کرسی «ریچارد لوین» در دانشگاه ییل بود. تخصص اصلی او تاریخ اروپای شرقی، هولوکاست و تحولات نظامهای تمامیتخواه است. اسنایدر با نگارش کتابهای جریانسازی مانند «سرزمینهای خونین» (Bloodlands) و «پادشاهی سیاه» (Black Earth) به شهرت جهانی رسید. اما آنچه او را از یک مورخ آکادمیک به یک تحلیلگر سیاسی پرمخاطب تبدیل کرد، کتاب پرفروش «در برابر استبداد: بیست درس از قرن بیستم» (On Tyranny) بود که پس از پیروزی دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ نوشت. اسنایدر در آثار و مقالات خود مدام هشدار میدهد که دموکراسیهای مدرن برخلاف تصور عموم، تضمینشده و ابدی نیستند و فاشیسم یا اقتدارگرایی میتوانند از دل همین ساختارهای دموکراتیک و به شکل کاملاً قانونی بازتولید شوند. او تحولات سیاسی داخلی آمریکا و انحراف از اصول نهادی را به دقت رصد کرده و آنها را با الگوهای فروپاشی جمهوریها در تاریخ اروپا مقایسه میکند.
اسنایدر در تازهترین نوشته خود برای پایگاه تحلیلی «پراجکت سیندیکیت» به فروپاشی آمریکا به عنوان یک ابرقدرت بر اثر سیاستهای دولت ترامپ پرداختهاست.
در ادامه متن کامل مقاله تیموتی اسنایدر، مورخ و نظریهپرداز برجسته آمریکایی را با عنوان: «خودکشی ابرقدرتی آمریکا» مطالعه میکنید.
امپراتوریها برمیخیزند و سقوط میکنند، اما تا جایی که من میدانم، هیچ حکومتی تا به حال آگاهانه و بهطور سیستماتیک، قدرت خود را به دست خود نابود نکرده است؛ آن هم با چنین سرعتی.ایالات متحده میلیاردها دلار خرج میکند تا بازنده جنگی در قبال ایران باشد؛ جنگی که اولیگارشهایش را ثروتمندتر، شهروندانش را فقیرتر، ائتلافهایش را ویران و دشمنانش را قویتر میسازد.
این جنگ، پرده از اصل راهبردیِ حاکم بر سیاست خارجی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا برمیدارد: «خودکشی یک ابرقدرت». امپراتوریها برمیخیزند و سقوط میکنند، اما تا جایی که من میدانم، هیچ حکومتی تا به حال آگاهانه و بهطور سیستماتیک، قدرت خود را به دست خود نابود نکرده است؛ آن هم با چنین سرعتی.
پذیرش این خودکشی استراتژیک شاید دشوار باشد؛ چراکه انسان هنوز هم امید دارد ماجراجوییهای ترامپ دستکم بر پایه نوعی درک از منافع ملی آمریکا استوار باشد. اما چنین نیست.
حداقل شرایط برای ابرقدرت ماندن این است که حکومت، ساختاری مدرن داشته باشد تا بتواند از طریق حاکمیت قانون و دیگر نهادها، بدنه عظیمی از شهروندان متعهد به یک تلاش و آرمان مشترک را گرد هم آورد. اما دولت ترامپ با ایالات متحده نه به عنوان یک کشور مدرن، بلکه به عنوان یک فرصت تجاری و سودآور برای گروهی انگشتشمار و گزینششده برخورد میکند.
یک ابرقدرت همچنین باید درکی واقعی از منافع ملی داشته باشد. گرچه کارشناسان روابط بینالملل درباره نحوه تعریف این مفهوم توسط رهبران با یکدیگر اختلافنظر دارند، اما هیچکدام از ما برای شرایطی آماده نیستیم که در آن، رئیسجمهور نسبت به خیر و صلاح مردم یا کشور خود کاملاً بیتفاوت باشد.
زوال نهادها و بحران جانشینی
یک حکومت برای اینکه ابرقدرت باقی بماند، باید تداوم خود را در طول زمان حفظ کند. این تداوم نیز به اصلی پایدار برای انتقال قدرت سیاسی وابسته است. ترامپ با اشتیاق به ماندنِ همیشگی در قدرت و مخدوش کردن اعتماد عمومی به انتخابات، اصولی را که انتقال مسالمتآمیز قدرت در آمریکا را ممکن میساخت، زیر سوال برده است. البته روشهای دیگری نیز برای این کار وجود دارد؛ مانند حکومتهای موروثی یا تصمیمگیریهای یک مجمع حکومتی (پلیتبورو). انتقال به یکی از این ساختارها ــ که برای مثال میتوان محفل اولیگارشهای حوزه فناوری را که زمینهساز صعود معاون رئیسجمهور، «جی. دی. ونس» شدند، به عنوان یک مجمع حکومتی سرمایهداری تصور کرد ــ عملاً پایانبخش جمهوری آمریکا خواهد بود.
ایالات متحده نیز به سهم خود، زمانی دارای یک بدنه خدمات کشوری بود که حسادت جهانیان را برمیانگیخت و ارتش آن به شدت بر پایه شایستهسالاری اداره میشد. اما دولت ترامپ ساختار خدمات کشوری را از درون تهی کرده و صفوف فرماندهان ارشد نظامی را پاکسازی نموده است؛ فرآیندی که توسط افرادی پیش برده میشود که خود نیز صلاحیت مناصب اشغالیشان را ندارنداطمینان از اینکه افراد شایسته در رأس کار هستند، برای کسب و حفظ قدرت یک حکومت حیاتی است. از منظر تاریخی، کشورهای قدرتمند همواره به دنبال راههایی بودهاند تا افراد واجد شرایط را بدون توجه به تبار و طبقه زادگاهشان، شناسایی کرده و به مقامات عالی برسانند. چین باستان سیستم آزمونهای دولتی داشت و ناپلئون بناپارت اصل شایستهسالاری را در هر دو عرصه نظامی و غیرنظامی پایهگذاری کرد.
ایالات متحده نیز به سهم خود، زمانی دارای یک بدنه خدمات کشوری بود که حسادت جهانیان را برمیانگیخت و ارتش آن به شدت بر پایه شایستهسالاری اداره میشد. اما دولت ترامپ ساختار خدمات کشوری را از درون تهی کرده و صفوف فرماندهان ارشد نظامی را پاکسازی نموده است؛ فرآیندی که توسط افرادی پیش برده میشود که خود نیز صلاحیت مناصب اشغالیشان را ندارند. این واقعیت که امروزه «تولسی گابارد»، «کش پاتل» و «پیت هگست» به ترتیب سکان مدیریت اطلاعات ملی، ریاست افبیآی و وزارت دفاع را در دست گرفتهاند، نشانهای آشکار از خودکشی یک ابرقدرت است.
جنگ با علم، آموزش و آینده انرژی
در معنایی عمیقتر، یک ابرقدرت باید از سیستم آموزشی پویایی برخوردار باشد که بتواند مردم و به تبع آن رهبران سیاسیاش را برای مواجهه با چالشهای جهانی آماده کند. اما در آمریکای ترامپ، بودجه آموزش عمومی قطع میشود، دانشگاهها به دلیل صیانت از آزادی آکادمیک با اقدامات تلافیجویانه مواجه میگردند و کتابخانههای مدارس، حتی در آکادمیهای نظامی، از کتابهای مفید پاکسازی میشوند.
به همین ترتیب، تکریم و آغوش گشودن برای علم که پیشرانِ صعود بسیاری از قدرتهای بزرگ تاریخ بوده، در آمریکای ترامپ مورد هجوم قرار گرفته است. درست مانند ساکنان بینالنهرین باستان که منجمانشان روشهای علمی را برای نقشهبرداری از آسمان ابداع کردند، و رومیان که علم یونان را برای ساخت و دفاع از یک امپراتوری به کار بستند، آمریکا نیز با تاسیس نهادهای دولتی برای تامین بودجه پژوهشهای علمی و جذب دانشمندان (که اغلب مهاجر بودند) به یک ابرقدرت تبدیل شد.
با این حال، دولت ترامپ هجومی سهمگین را علیه علم آغاز کرده است. این دولت بودجههای پژوهشی را بر اساس ایدئولوژیهای سیاسی بلوکه میکند، دانشمندان مستعد و برجسته را از مهاجرت به آمریکا دلسرد میسازد و بر یافتههای بنیادین علمی، نظیر تغییرات اقلیمی ناشی از فعالیتهای بشری، بذر تردید میپاشد.
در نتیجه این رویکرد، دولت ترامپ روند گذار انرژی در آمریکا را به ناگهان متوقف کرده و در عوض به حمایت مالی از سوختهای فسیلی پرداخته است؛ سوختهایی که از نظر زیستمحیطی و اقتصادی منسوخ شدهاند. همانطور که یک کتاب درخشانِ در آستانه انتشار نشان میدهد، جوامعی که در ابداع فرمهای جدید انرژی پیشگام میشوند، صعود میکنند و آنهایی که چنین نمیکنند، سقوط خواهند کرد. این شاید عمیقترین حقیقت در تاریخ بشر باشد؛ حقیقتی که انتخاب ترامپ را به یک خطای وجودی (اگزیستانسیال) تبدیل میکند که به حاشیهنشینی آمریکا سرعت بخشیده و چین ــ یعنی رقیب اصلی آن و ابرقدرت انرژیهای پاک در جهان ــ را در موقعیتی به مراتب قویتر قرار میدهد.
شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد ترامپ اصلاً آداب مذاکره را نمیداند. افزون بر این، متحدان آمریکا به دلایلی که چیزی جز کینهتوزیهای شخصی نیست، مورد سوءاستفاده و بیمهری قرار گرفته و به حاشیه رانده میشوندهمین امر در مورد فناوری و نوآوریهایی که زیربنای قدرت نظامی هستند نیز صدق میکند. ایالات متحده همواره مبالغ هنگفتی را صرف تسلیحات کرده است، اما این دولت تمرکز خود را بر تجهیزات متعلق به گذشته معطوف ساخته؛ مانند نسل جدیدی از کشتیهای جنگی غولپیکر که قرار است به نام ترامپ نامگذاری شوند. این طرح یک خیالپردازی محض است. حتی اگر این کشتیها به شکلی ساخته شوند، برای جنگهای مدرن امروزی که خطوط آن در جنگ با فناوری بالای میان روسیه و اوکراین آشکار شده، کاملاً ناکارآمد خواهند بود. باید آنها را کشتیهایی دانست که هنوز به آب انداخته نشده، غرق شدهاند.
دیپلماسیِ معاملاتی و شکست راهبردی در قبال ایران
جنگ اوکراین نمونهای بارز از این است که چگونه دولت ترامپ هنر دیپلماسی را به نفع «معاملهگری» نادیده میگیرد. با این حال، شواهد فراوانی وجود دارد (از جمله چاپلوسی و تعظیم او در برابر ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه) که نشان میدهد ترامپ اصلاً آداب مذاکره را نمیداند. افزون بر این، متحدان آمریکا به دلایلی که چیزی جز کینهتوزیهای شخصی نیست، مورد سوءاستفاده و بیمهری قرار گرفته و به حاشیه رانده میشوند.
وقتی درکی از منافع ملی در کار نباشد، فهمی هم از چرایی و کاربرد ائتلافها وجود نخواهد داشت. همچنین ارزش سیستم بینالمللی ــ یعنی همان قوانین، مقررات و هنجارهایی که زیربنای برتری جهانی آمریکا بودند ــ درک نخواهد شد. توصیف اینکه رویکرد ترامپ تا چه حد بدوی و توسعهنیافته است و چه حجم از شادی و شعف را برای دشمنان آمریکا به ارمغان میآورد، در کلام نمیگنجد.
جنگ با ایران یک شکست استراتژیک آشکار است؛ تا جایی که اگر ایالات متحده هدفی هم در سر داشت، به هیچکدام دست نیافت. سیاستهای ترامپ باعث شده تا اورانیوم غنیشده بیشتری در دستان حکومت سرسختتر ایران باقی بماند؛ حکومتی که اکنون منابع جدیدی از قدرت اقتصادی را در اختیار دارد (مانند کنترل تنگه هرمز و تحت فشار گذاشتن کشورهای حوزه خلیج فارس) و شرایطی را رقم زده که اعمال نفوذ آمریکا بر جامعه ایران را تقریباً غیرممکن ساخته استاین موضوع ما را دوباره به بحث ایران بازمیگرداند. در تقابلهای بینالمللی، یک ابرقدرت حداقل در بخشی از مواقع پیروز میدان میشود؛ اما دولت ترامپ بارها و بارها بازنده شده است. جنگ با ایران یک شکست استراتژیک آشکار است؛ تا جایی که اگر ایالات متحده هدفی هم در سر داشت، به هیچکدام دست نیافت. سیاستهای ترامپ باعث شده تا اورانیوم غنیشده بیشتری در دستان حکومت سرسختتر ایران باقی بماند؛ حکومتی که اکنون منابع جدیدی از قدرت اقتصادی را در اختیار دارد (مانند کنترل تنگه هرمز و تحت فشار گذاشتن کشورهای حوزه خلیج فارس) و شرایطی را رقم زده که اعمال نفوذ آمریکا بر جامعه ایران را تقریباً غیرممکن ساخته است.
این دولت همچنین شکستهای خود را با نمادپردازیهایی جشن میگیرد که مشخصه دولتهای رو به زوال است. به عنوان مثال، مقایسه نجات یک خلبان سرنگونشده آمریکایی با رستاخیز حضرت عیسی توسط «هگست» را در نظر بگیرید؛ یک کفرگویی آشکار که ممکن است حواس ما را از عجز و ناتوانی استراتژیک نهفته در پس آن پرت کند. اینگونه تصاویر مسیحایی برای تبدیل شکست در دنیای واقعی به پیروزی در یک دنیای خیالی به کار میروند. برای نمونه، جریان رمانتیسم لهستان نیز فروپاشی جمهوری خود را (که عمدتاً ناشی از نابرابری ثروت بود) به عنوان سندی بر این مدعا میدانست که لهستان «مسیحِ ملتها» است.
چشمانداز آینده
در نهایت، بسیاری از حکومتها قدرت خود را از دست میدهند چون دیگر توان مالی حفظ آن را ندارند. برای نخستین بار پس از سال ۱۹۴۵، بدهی ملی ایالات متحده از تولید ناخالص داخلی (GDP) آن فراتر رفته است. این یک معیار مقایسه کارآمد است: ایجاد کسری بودجههای بزرگ هنگام مواجهه با چالشهایی مانند جنگ جهانی دوم امری طبیعی است، اما دولت ترامپ این کار را به دلیلی کاملاً متفاوت انجام میدهد: فرار از وضع مالیات بر ثروتمندان و شرکتهای بزرگ. این رویکرد ــ یعنی تبدیل دولت به بنگاه خدماتی برای فوقثروتمندان ــ با پیروزی در جنگها یا حفظ خدمات اجتماعی که بقای یک جامعه مدرن به آن وابسته است، هیچ همخوانی و سازگاری ندارد.
دیگر سخن گفتن از اصلاح و ترمیم فایدهای ندارد؛ چراکه خودکشی ابرقدرتی آمریکا در دوران ترامپ، خود نشانهای از انحرافات دموکراتیک و نابرابریهایی است که چنین دلقکبازی استراتژیک و بیسابقهای در تاریخ جهان را ممکن ساخته است.
همان عواملی که روزی آمریکا را به یک ابرقدرت تبدیل کردند، امروز بستر را برای این تلاش در جهت نابودیِ خود فراهم آوردهاند. اکنون به جای تلاش برای بازگشت به وضعیت پیشین، باید همت و تلاشهای خستگیناپذیری صرف بازسازی ساختار سیاسی آمریکا شود؛ به گونهای که به مردم قدرت بیشتری برای خلق آیندهای عادلانهتر اعطا کند.
۴۲/۴۲