هستی شناسی مارکسی نمی تواند عنق و بدبین باشد. چرا؟ زیرا بنا به منطق درون ماندگار خود، هیچ لحظه ای خارج از تاریخ وجود ندارد و مسیر تاریخ نیز به تداوم امکان های تحقق نیافته در درون خود وابسته است ،بنابراین هستی پویا همیشه به آینده ای نه هنوز محقق شده وابسته است. نیرویی که میراث خود را در نوعی نه هنوز آگاهی منقوش می کند.

گروه اندیشه: چاپ سوم کتاب «دیالکتیک و امید» از سوی انتشارات نشر افکار منتشر شد. این کتاب در مجموع ترجمه چند مقاله از ارنست بلوخ، با مقدمه ای از داگلاس کلنر و هری اوهارا، به ضمیمه گفت و گوی میشل لووی با بلوخ است. این کتاب ترجمه شروین وکیلی است. او در مقدمه ای که بر کتاب نگاشته، به سوال های اساسی این دوران می پردازد. او به شکست رؤیای لیبرال دموکراسی پس از بحران ۲۰۰۸ اشاره می کند و این که این بحران جهان را با پرسشی بنیادین روبرو کرد: آیا ما واقعاً بیدار شده‌ایم یا تنها از خوابی به خواب دیگر فرو رفته‌ایم؟ این نوشتار با عبور از دکارت، کانت و هگل، به بازخوانی میراث ارنست بلوخ، «فیلسوف امید»، می‌پردازد. متن حاضر با نقد پوزیتیویسم جزم‌اندیش و تقلیل‌گرایی علمی، بر ضرورت بازگشت به «دیالکتیک مارکسیستی» و «هستی‌شناسی امید» تأکید می‌کند تا نشان دهد چگونه می‌توان در عصر انسداد سیاسی، با تکیه بر امکان‌های تحقق‌نیافته تاریخ، مسیری به سوی بیداری واقعی و رستگاری جمعی گشود. شروین طاهری در مقدمه اش به بحران معرفت شناسی و واکاوی تفاوت خواب و بیداری از دکارت تا هوسرل، فلسفه تاریخ و دیالکتیک هگلی، نقد پوزیتیویسم و علم زدگی، بازخوانی پروژه «اصل امید» در نگاه ارنست بلوخ، و دیالکتیک و هستی شناسی امید می پردازد. این مقدمه از کتاب «دیالکتیک امید» از نظرتان می گذرد:

****

جهان پس از بحران کلان اقتصادی ۲۰۰۸ به ناگاه از رؤیایی ساختگی بیدار شد. رؤیای پایان عصر ایدئولوژی ها، عصر پیروزی نهایی بازار آزاد و عصر لیبرال دمکراسی با این حال بیدار شدن از خوابی چنین نشئه آور می توانست با خطری مهلک همراه باشد. دکارت در تأملات خود می پرسید از کجا بدانیم که آنچه واقعی می پنداریم، همگی دست ساز هیولایی نباشد که در خواب چنین نموداری را عیان کرده و متقاعد مان ساخته که بیداریم؟ به عبارت دیگر از کجا بدانیم وقتی از خواب بیدار می شویم هنوز در خواب نیستیم؟ معیار من می اندیشم پس هستم می توانست به ما اطمینان دهد هنگامی که فاعل به فعلیت خویش واقف است، نوعی بی واسطگی ،تام بداهتی ذاتی به او اثبات میکند که با خود یکی است و همین سنجش او را از باقی رویدادها نجات خواهد داد. یقیناً سوژه ای که می داند سوژه است حتی اگر خواب باشد میداند که در حال خواب دیدن است.

دکتر شروین طاهری

از سوژه التفاتی هوسرل تا بن‌بست پدیدارشناسی کانت

اما مسأله نه تنها حل نشد بلکه بحران ژرفای بیشتری یافت. حتی اگر «من» بداند که چه در خواب و چه در بیداری همان است هنوز مسأله واقعیت خارجی و نفس معرفت به آن تضمین نشده .است برای این منظور باید نوعی تضمین خارج از سوژه وجود داشته باشد تا «من» هشیار یداند که مجموعه احکامش نهایتاً در باب چیزی خارج از او مصداق دارد. کشف سویة التفاتی آگاهی هوسرل میتوانست بسیار کارگشا باشد اندیشه ای که می اندیشد دیگر 

نه ذاتی نفسانی مثل من که ماهیتی در جریان و گذرنده بود که حضورش تنها به میانجی فعلیت متقابل اندیشیدن به محقق میشد نه «من» بلکه اندیشه بود که استمرار وجودی خویش را در گذار از یک ابژه به ابژه ای دیگر دوام میداد بودگی اندیشه تابع متعلقش بود. با این حال و همان طور که کانت پیشتر گفته بود این «التفات» در نهایت به پدیدارها تعلق میگرفت و نمی شد از مرزهایش فراتر رفت. هرگونه فرض «هستی شناختی» درباره هدف ارزش یا وجود کلیتی که پدیدارها را نظم میبخشید چون از درون موجود اندیشمند سرچشمه میگرفت هیچ معیار محصلی جز همانگویهٔ سوژه برای خود نداشت.

در نهایت ما باید به کردار خواب دیدن عمل میکردیم و متصور میشدیم که خوابها «باید» تعبیری «واقعی» داشته باشند چه من اندیشنده» چه «اندیشه اندیشنده»، در نهایت، ذات اشیا برای همیشه در پشت وساطت ابزار معرفت باقی میماندند از درون خواب تنها میشد خواب بودن را اثبات کرد تنها یک راه باقی میماند تشکیک به معرفت و اجرای اعمال تنها براساس شعور عمومی یا همان منفعت تکرار یک کنش و نتایجش یا «ایمان» به کلیتی مستور که هرگاه ضرورت میدید مداخله میکرد و خواست نیک را با نتیجه فرض شده در اتحاد قرار میداد تجربه باوری مدل اول و ایمان باوری مدل دوم در این شکست با سوژه دکارتی همراه بودند که نمیشود از خواب بیدار شد. 

هگل و وارونه‌سازی رابطه خواب و بیداری

اما اگر جهان خواب به همان دقت جهان مفروض بیداری عمل میکند یعنی اگر در آن قوانین فیزیک نیوتن حاکم است، جدالهای کنش و واکنشی اخلاقی با پیامدهای علی خود مواجه می شوند و حتی حسانیات رضایتمندی خویش را باز می یابند چرا باید به فکر بیداری بود؟ یا از کجا معلوم که این همان بیداری با وساطت «آگاهی» نیست؟ وارونه سازی این چنین رهیافت سگ مردۀ «عزیز را به یاد می آورد! بله هگل با وارونه ساختن این فرض و محاط کردن آن به تاریخ آگاهی و کج روی هایش میتوانست روایت مسدود شده را بار دیگر از سر بگیرد. خواب و بیداری از اساس امتداد یا تداوم هم بودند آگاهی نمی توانست یکسره از جهان اشیاء حسانیات و میل تهی باشد و جهان بیرون نیز نمی توانست خود را بنمایاند مگر در آیینه ای از خود که قادر بود تصاویر را در ساحت واسطه مند مفهوم طبقه بندی کند. این جهان فراسویی یا فروسویی اساساً برساخته خود سوژه و ابژه بودند. خواب به اندازه بیداری و بیداری به اندازه خواب عجیب» و «خارق عادت» بودند.

ماتریالیسم پنهان هگل و ظهور نوکانتیانیسم

مرزکشی دوگانه گرایانه میان باورهای سوژه که از درون خود بیرون کشیده شدهاند و مکانیک تا ابد تنظیم شده خارج که منشأ ناشناخته داشت باید برداشته میشد ماتریالیسم پنهانی اندیشه هگل و البته شلینگ، نوعی ذات همتا برای سوژه و ابژه در نظر میگرفت جایی که اشتقاق میان این دو خود حاصل روند توسعه آگاهی یا همان به خود بازگشتن بود آگاهی - چه در صورت مادی، یعنی طبیعت و چه در صورت پیشرفته تر خود یعنی «روح» - نمی توانست منشائی بیگانه باشد. پس تضاد میان آن دو تنها نشانه تداوم همبستگی در شکل بیگانگی بود.

از طرف دیگر فهم جهان نمیتوانست در دایره تنگ آزمون پذیریهای بیکنی خلاصه شود؛ اگر سوژه نمیخواست به درون خواب گردیهایش پا پس بکشد ایمان نیز تنها ندای «خدایی» پنهان نبود که هشدار سرنوشت را به آدمیان میداد بیشتر جهت گیری درونی بود که - ماهیت تضاد آمیز خود و تمنای ایستادن در این تضاد را نفی می کرد. بنابراین راه سوم بر ساخته شد. تاریخ این تصویر تمامیت یافته که در آن سوژه و ابژه سرنوشتی یکسان دارند می توانست بیخوابیها بیداریها و خواب گردیها را در سلسله مراتبی از بازگشتهایی پیش رونده ترسیم کند و خواب را به عنوان بنیادی برای بیداری و بعد بیداری اکنون را به مثابه خوابی برای آینده نشان دهد بیخود نبود که این جاه طلبی نظام سازانه در ۱۸۳۱ و با مرگ کاهنش به سرعت دور ریخته شدا «فیلسوف اعظم «پروس شطحیات «دیالکتیکی خود را همچون «فعلیت واقعیت نمایش می داد او قانون انقلاب مداوم» را نه تنها درون سازمان مدرن اجتماعی که حتی درون «طبیعت» قرار داد و می گفت هستی همانا «شدن» است.

خطر این سویه طغیانگرانه برای جناح «شعور عمومی» و «ایمان» به سرعت آشکار شد. دانشمندان شیفته تجربه این کل گرایی بی وجه را برنمی تافتند و دستگاه سلطنت استبدادی خطر دگرگونی دائمی را در خود نمی پذیرفت. پس «نوکانتیانیسم» کوشید مسأله را به ماقبل هگل بازگرداند یعنی پرسش کلاسیک دکارتی کانتی را یک بار برای همیشه پاسخ دهد. و دستگاه دیوان سالار کوشید دیالکتیک دگرگونی را به ساحت معنوی» وارد و آن را در معنای سوبژکتیویستی بازخوانی کند به عبارت دیگر نوکانتیا نیسم میکوشید مبانی علم تجربی نوین را با اثبات بیداری مطلق بشر از خواب توضیح دهد و دستگاه پادشاهی میخواست تغییر مداوم را به عنوان خواب بی ضرر ایمان آورندگان تبیین کند. جهان در بیداری همان بود که نوکانتیها میگفتند اما وقتی میخوابیم خدای پنهان وجود نشانمان خواهد داد که «پادشاه همان پیکان ،رستگاری و جهان موجود همان بهترین جهانهاست؛ جایی که تغییرها رخ داده و نتایج واپسین محقق شده است.

انترناسیونال دوم و انجماد دیالکتیک در علم تکاملی

برخورد انترناسیونال دوم را هم میتوان درون همین صورت بندی جای داد. اصحاب «علم مارکسیستی در نبود خداوندگارانش، مارکس و انگلس ، میراث ایدئالیستی منحرف هگل را دور ریختند و تجربه باوری تکاملی را با اتکا به آرای داروین جایگزین کردند. علم مارکسیستی میتوانست «تاریخ» را پیش بینی کند و در نهایت تنها تفاوتش با «پوزیتیویسم منطقی» همین باور به غایت تحصیلی بود پوزیتیویست ها نیز باوری مشابه داشتند، اما آن را لابه لای عباراتشان پنهان میکردند غایت جهان افسون زدایی شده همین جهان اکنون بود. جایی که امکان نداشت تغییری ناگهانی جهشی کیفی یا فراروی رخدادی نظم گفتارهای علمی را برهم زند غایت جهان محقق شده بود یعنی جهان به خود بازگشته و حالا برای مشاهده گر متخصص همانی بود که پیش بینی میکرد کانوتسکی و پلخانف با این نتیجه گیری مشکلی نداشتند تنها میگفتند که این نتایج مدل اجتماعی دیگری را طلب می کند که دیر یا زود محقق خواهد شد اما ایمان «ایدئالیستی» همان پس مانده خرافات ماقبل روشنگری تلقی می شد.

چیزی که گاهی سویه درست تاریخ را نشانه می رود، اما چون پای در واقعیت مادی ندارد با عجله غایت را جلو می اندازد. تنها ایمان موجه ایمان به پیشرفت علمی است؛ ایمانی که با نتایج انضمامی پشتیبانی می شود و از پس آن به امر واقعی راه می برد ارتجاعیون می کوشند با تکیه بر ایمان ماورایی ناتمامیت غایت پیشرفت را توجیه و آن را به نفع تداوم وضعیت خویش تفسیر کنند. پس «فلسفه» به مثابه اسم ایمان باید در برابر علم و پیشرفت تبعید شود. هگل مرده بود و دیالکتیک «بورژوایی» اش نیز تنها نشانه آخرین تلاش های طبقه اجتماعی تاریخی برای توجیه وضعیت خویش می نمود دیالکتیک راستین همان «داروینیسم» و تکامل ماده در چهارچوب نظم علمی در حال انکشاف بود. بورژوازی حالا باید از دیالکتیک ایمانی می ساخت که او را از شر این سرنوشت محتوم، یعنی تحقق سوسیالیسم نهایی مصون دارد.

بازگشت به فلسفه و شبح بیداری در قرن بیستم

بازگشت به فلسفه، به ویژه پس از پیروزی انقلاب اکتبر، پایان جنگ اول و شکست سوسیالیستهای اروپایی برای تکرار انقلاب در کشورهای خود ضروری به نظر میرسید. مسأله خواب و بیداری دوباره شبح خویش را میگستراند و باید برای هشیاری دوباره از خواب ارتجاع تمهیدی اندیشیده میشد تلاش برای رمزگشایی از متون فلسفی لنین، تعریف دوبارة «ایدئولوژی»، سازمان دادن به نسبت روبنا و زیربنا و درکل درک هستی به مثابه دیالکتیک سوژه - ابژه برای پیروزی نهایی سوسیالیسم ضرورت داشت. فلسفه حالا باید از نو اصول بنیادین علم را سازمان میداد یا باید حیرت از امور ناشناخته را بر می انگیخت تا امکان نوعی آگاهی تراز نوین یا نوعی آگاهی درجه دوم فراهم شود علم کور شده بود و نمی توانست - مگر در پیشرفت محتومش - هیچ افقی بگشاید بازار بین المللی امپریالیسم و تقسیم کار جهانی ظاهر تازه ای به اکتشاف مارکس می داد و معرفت شناسی متداول قادر نبود با ابزار روشی خود بر آن فائق شود.

پس شکست خوردگان مشهور نیمه اول قرن بیستم یعنی چپ گرایان اروپایی بر آن شدند تا «میراث» را دوباره تفسیر کنند کارل کرش با کتاب مهم کارل مارکس و فلسفه و مارکسیسم و گنورگ لوکاچ با تاریخ و آگاهی طبقاتی در خط مقدم قرار گرفتند. از پی آنها آنری لوفور ، والتر بنیامین، ارنست بلوخ و البته گرامشی و همین طور تروتسکی کوشیدند این خام اندیشی پوزیتیویستی را افشا کنند. در برابر ایدئولوژی خواب آور پوزیتیویسم و پیشرفت «باوری که آگاهی اجتماعی را از کار انداخته بود باید کاری انجام می شد. به قول لنین، باید نبرد ایدئولوژیک از نو در میگرفت و «علم» «مارکسیستی حقیقت خود را به نمایش می گذاشت. تاریخ مجادلات از این لحظه به بعد مسیرها و شاخه هایی پیچیده را در بر میگیرد که قصد دنبال کردن آن را در این مقدمه کوتاه نداریم

ارنست بلوخ؛ فیلسوف امید در میانه جریان گرم مارکسیسم

ارنست بلوخ را زیر عنوان اغواکننده و مطلوب برای ایدئولوژی رخوت آور جهان معاصر، «فیلسوف امید میخوانند به ویژه پس از بحران بیدار شدن از خواب می ۶۸»، به نظر بازگشت به او میتوانست برای در خود پیچیدنهای نیروهای گسسته سیاسی حکم نوعی آرام بخش را بازی کند اندیشه بلوخ به عنوان مارکسیستی که جریان گرم» را در مرکز توجه خود دارد برای جنبشهایی که میکوشیدند از صورت بندی مکانیکی زیر بنا روبنا فاصله بگیرند، بسیار جذاب بود. کتاب معظم بلوخ، اصل امید، دایرة المعارفی را می ساخت که در آن می شد کل میراث فرهنگی اروپایی را سراغ گرفت کتاب برای امید بنیادی دست و پا می کند که از متون مذهبی اولیه یهودی-مسیحی تا میراث فیلوسوف های فرانسوی و جنبشهای فلسفی آلمانی را در بر می گیرد هر چه بیشتر می خوانید، کمتر متوجه می شوید با فیلسوفی مارکسیست طرفید.

به عبارت دیگر مارکسیسم بلوخ در مجموعه اصطلاحات متداول در سنت زبانی مارکسیستی نمی گنجد و تنها با اشاراتی کلی چهارچوب کلی آن را در سازمان روشی کتاب حفظ می.کند موضوع کتاب هم نوعی تفسیر رؤیای روزانه اجتماعی است بنابراین با روان شناسی فردگرا و رؤیاهای شبانه گلاویز می شود. یقیناً چنین رویکرد همدلانه ای با مذهب می توانست جنبش الهیات رهایی بخش را بسیار خشنود کند. تاجایی که برخی از متفکران این حوزه با مارکسیسم زدایی از بلوخ کوشیدند نوعی الهیات انسان گرا را از او استخراج کنند؛ رویکردی که حضور معنوی خدا را در جهان مادی فعلی موجه میسازد. از طرف دیگر، حضور پرشور خود بلوخ در جنبش چپ نو در آ در آلمان و گفت وگوی مداومش با جوانان نسل دهه شصت را با پیری فرزانه آشنا کرد که مثل نیروهای حزبی تنها به مصالح سیاسی نمی پردازد و آزادانه میتواند در مفاهیم مداخله و آنها را بازتفسیر کند.

زوال و فراموشی ستاره بلوخ در عصر پسا-ساختارگرایی

با مرگ او و خاتمه ناخوشایند انقلابهای دهه شصت، ستاره او نیز کم فروغ شد. حالا نوشتارهای پرمغز فیلسوفان فرانسوی بود که باید با دقت خوانده می شد. انسان گرایی پرمایه نوشتارهای ،بلوخ فروید ستیزی آنها و اصرار بر غایت نگری تاریخی در جهان پساها قابل تحمل نبود خرده توجهات او به زنان با گشودگی امر تاریخی نیز خیلی پخته تر در نظریات فرانسوی طرح شده بود بنابراین بلوخ به سرعت به درون تاریخ گذشته پرتاب شد و با عنوان مارکسیسم» «شلینگی که از هابرماس دریافت کرد، در تاریخ سنت مارکسیستی قرار گرفت. نویسنده ای که بیش از اندازه «بورژوا»؛ بیش از اندازه «ایدئالیست»؛ و درکل، دلبسته گذشته تاریخ روشن فکرانه باقی مانده بود.

او به همین خاطر، رابطه اش را با واقعیت انضمامی تاریخ جهان از دست داده بود و با اصرار بر نوعی کل گرایی غیراستدلالی (بخوانید غیر عقلانی) نشان داد ساده انگاری اش هیچ رهیافتی برای مشکلات جهان در بر ندارد. در بهترین حالت او به بهبود و رستگاری «سوسیالیسم واقعاً موجود» دلبسته بود؛ رخدادی که با فروپاشی شوروی نقش بر آب شد فیلسوف امید» دهه شصت به «مارکسیست رمانتیک» و «شلینگ سرخ» مبدل شد تا در دهه نود فراموش شود. البته میشد گاهی از زرادخانه اش بهره برد، چراکه اکیداً از رؤیای روزانه و امیدواری های خرد درون محصولات فرهنگی دفاع میکرد گاهی در برابر بدبینی جانکاه آدورنو" می شد فیلم های هالیوودی را با او تفسیر کرد یا در برابر "نوآنتیسم از او برای دفاع از دین استفاده برد.

مصادره بلوخ توسط سرمایه‌داری و استراتژی حذف

برای میان سالان ناامید از تغییر او همچنان نماینده نوعی امید خصوصی به شمار میرفت کسی که با نجوایی آخرالزمانی خبر از بازگشت مسیحا میداد تأکید فلسفه او بر اتوپیا در عصر تحقق لیبرالیسم «بازار میتوانست محلی برای تولیدات مصرفی پرشور شود و بدون نام بردن از او در مجموعه وسیعی از آثار بازتاب یابد. در واقع «فیلسوف امید» به دستیار خواب گزار ،اعظم سرمایه مبدل میشد انبوه کتابهای خوش بینی» می توانستند از او نام ببرند و انواع کشیشان موفقیت ندای نیچه ای او دربارۀ انسان را موعظه کنند. جنبش چپ که این وضع را مشاهده می کرد تصمیم به حذف استراتژیک گرفت بلوخ به ناگهان محو و پروژه اش کنار گذاشته شد. احیای او خطرناک به نظر می رسید. ضمناً میراث سارتری با آن لحن جدلی و آیرونی گزنده بهتر میتوانست تاب آورده شود. بنابراین، فیلسوف امید به دشمنان سپرده شد چراکه امیدی به امید نبود.

دیالکتیک و امید؛ بازگشت به هستی‌شناسی رهایی‌بخش

پس کتاب حاضر نوعی بازی در جریان خواب کردن است؟ تلاشی برای ایجاد نوعی نشئه فرهنگی در تاریکی لحظه زندگی»؟ خیر! کتاب دیالکتیک و امید اصلاً کتاب نیست! دو فصل از کتاب بلوخ دربارۀ هگل و یک فصل از میراث زمانه مای او را در بر می گیرد. کتاب اول که هنوز به انگلیسی ترجمه نشده مگر همین دو فصل آن در اوج جدال بلوخ با کمیسرهای آلمان شرقی نوشته شد میراث زمانه ما هم پاسخ بلوخ به مسأله فاشیسم است. (کتاب در دست ترجمه است. گردهم آوردن این دو قطعه می کوشد نشان دهد که جدال پیش گفته پس از انترناسیونال دوم، علاوه بر کرش و لوکاچ، ضلع سومی هم دارد. تلاش برای تعریف دوباره دیالکتیک مارکسیستی و یافتن منشأ «ماتریالیسم» در آن کاری بود که بلوخ در دهه پنجاه برای روشن کردن ذهن آدم ها درون مهم ترین جریان رهایی بخش تاریخ انجام داد. 

بلوخ می کوشد نشان دهد علم مارکسی بدون هستی شناسی، که همبند و موجه ساز آن است ممکن نیست یا دیالکتیک نه روش که هستی شناسی ای پویاست. در ضمن فهم دیالکتیک به امید گره می خورد. هستی شناسی مارکسی نمی تواند عنق و بدبین باشد. چرا؟ زیرا بنا به منطق درون ماندگار خود، هیچ لحظه ای خارج از تاریخ وجود ندارد و مسیر تاریخ نیز به تداوم امکان های تحقق نیافته در درون خود وابسته است ،بنابراین هستی پویا همیشه به آینده ای نه هنوز محقق شده وابسته است. نیرویی که میراث خود را در نوعی نه هنوز آگاهی منقوش می کند. آگاهی ای از این دست را در پایه های حسانی روانی اشتیاق و میل باید جست وجو کرد. نیازی که رفع نمی شود؛ گرسنگی ای که سیر نمی شود؛ و پیشروی ای که متوقف نمی شود. تاریخ همان گرسنگی برای خاتمه است. اما خاتمه تنها لحظه یا دقیقه ای از روند را می سازد. بنابراین، غایت همان امیدی است که باید سوژه را به پیش براند تمام تلاش بشر برای نشان دادن این غایت نوعی پیش نگری از نوعی غایت نهایی است اما خانه ای که هنوز معماری نشده و هنوز تا بنایش راه بسیاری باقی است. 

نبرد با انجماد معرفت‌شناختی و میراث بیداری

بلوخ می کوشد به کمیسرهای عالم بفهماند که خطای شعور عمومی بی حسی ایدئولوژیک است؛ یعنی فروکاستن مارکسیسم به «معرفت شناسی محض». همان خطایی که انترناسیونال دوم به آن دچار شد. بنابراین مارکسیسم به امید مجبور» است. آلن بدیو و اسلاوی ژیژک این حکم را دریافته اند. بدیو در کتاب بنیاد کلی گرایی حتی خود بلوخ را باز می گرداند تا رساله توماس مونتسر به عنوان الهی دان انقلاب او را این بار برای پل قدیس بنویسد. دو فیلسوفی که ناکامی «آلتوسریانیسم» و سقوط به جبرگرایی ساختارگرا» را تجربه کرده و ادغام عصر پساها را خوب میشناسند. نوکمونیسم آنها به نوعی در مدار همان پروژه «امید» بلوخ قرار دارد. به این تعبیر، جدال با انجماد سوبژکتیویستی» یا «سرسپردگی به ابژکتیویسم سایه ای است که مدام «علم مارکسیستی را دنبال می.کند هرگونه تلاش برای نوعی هستی شناسی کل گرا که گشودگی عدم قطعیت و سوژه - ابژه مرتبط را دنبال کند لاجرم با بلوخ و لوکاچ مواجه خواهد شد.

به یاد بیاوریم که دومی را هم به خاطر استالینیسم، حزبی بودن و... حذف کرده بودند. پس جدال بلوخ با کمیسر بازگرداندن میراث مبارزه برسر نوعی هستی شناسی رهایی بخش به میانجی فلسفه خواهد بود. بنابراین و برخلاف ایگلتون که امید «ناامید کیرکگارد را به سیاقی گرامشیایی می خواند، امید امیدوار بلوخ بر بدبینی تسلیم شده نیروهای چپ بازمانده از دهه شصت فائق می شود همین طور امکان نوعی ماتریالیسم «نظر ورزانه را هم پیش می کشد که برای فیزیک نوین بسیار حیاتی است. کوئنتن میاسو هیچ نامی از بلوخ نبرده است، اما بنا به گفته کاترین مویر دقیقاً همان پیش فرض هایی را به کار می گیرد که بلوخ چهل سال قبل از او طرح می کرد پرسش از معرفت شناسی واقع گرا که توسط باسکار پیش نهاده شد، در بلوخ مدت ها قبل تر حاضر بود نمایی کلی از این مواجهه هر چند در نطفه ای ترین در همین دو فصل از ملاحظاتی به فلسفه هگل بلوخ قابل ردیابی است. بنابراین، کتاب در دست هم میکوشد میراث تاریخی را زنده کند و هم میکوشد میان اکنون و این میراث پل بزند.

حالت فاشیسم پژوهی بلوخ در کتاب میراث زمانه ما توسط مارکسیست های زمانه خود او نفی شد. نوشتاری گسسته و به سبک خیابان یک طرفه دوستش بنیامین که نمیتواند موضوع را در جای خود بنشاند. اما ظهور دوباره نوفاشیسم با همان شمایل آشنا در جهان و ادارمان می کند که به این اثر .بازگردیم بلوخ در این کتاب نشان میدهد چگونه باید از دیالکتیک استفاده کرد. چطور میتوان مفاهیم متقاطع را در کلیتی تضاد آمیز خواند و چطور باید مؤلفه هایی را که در ساخته شدن یک کل نقش دارند هم زمان دنبال کرد. هدف از آوردن این بخش هم همین نشان دادن دیالکتیک پس از تبیین تاریخی آن است.

۲۱۶۲۱۶