به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، اسدالله علم در خاطرات روز یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۴۸ نوشت: صبح شرفیاب شدم. شاهنشاه سر صبحانه تشریف داشتند. چه اندازه خوشحال شدم که شاه را زیارت کردم، خدا میداند. شاهنشاه هم باید بگویم از دیدن من خوشحال شدند. این یک مطلب اساسی است که دل به دل راه دارد. اما خواننده عزیز باید بداند که این علاقه شخصی من به شاهنشاه هرگز باعث این نخواهد بود که اگر واقعا انتقاد صحیحی از اوضاع داشته باشم، نکنم. سر صبحانه بچهها آمدند شلوغ کردند. والاحضرتها – والاحضرت همایونی، فرحناز و علیرضا – همراه شاهنشاه هستند. والاحضرت علیرضا بعد که صبحانه تمام شد، روی زانوی شاه جفتک چارکُش میانداخت. به شاه عرض کردم: «مواظب بعضی جاها باشید!» خندیدند، فرمودند: «خودم هوایش را داشتم!» ضمن فرمودند: «این بچه از همه بچههای من باهوشتر است. فهم و حافظه عجیبی دارد.» من هم که صبح به اتاق وارد شدم به محض آنکه به شاه تعظیم کردم، همین والاحضرت علیرضا برگشت به من گفت: “Bonjour Monsieur Alam” در صورتی که والاحضرتهای دیگر چیزی نگفتند.
بعد در رکاب شاه سوار شدم، به پیست اسکی رفتم. خیلی طول کشید، قریب نیم ساعت. در راه از هر دری سخن رفت. شاهنشاه را خیلی خیلی ناراحت از وضع خاورمیانه و وضع عراق یافتم. فرمودند: «ملامصطفی بارزانی لیدر کرد دارد شرایط عراقیها را قبول میکند که یک دولت فدرال تشکیل بدهند.» عرض کردم: «این را که من هم شنیدهام ولی باز شنیدهام که ملا مصطفی گفته است من [خودمختاری] Autonomy میخواهم (و آن هم در اثر کمک بزرگی بوده است که ما به او کردهایم.)» فرمودند: «خیر مثل اینکه دارد تسلیم میشود، چون شرایط عراقیها خیلی سهل است و این فقط برای این است که به ما زحمت بدهند و از شر او خلاص شوند. البته قوای خودشان را از آنجا که بردارند به مرز اسرائیل که نمیبرند، پیش ما خواهند آورد.»
بعد صحبت از ملاقاتی که من با سفیر آمریکا کرده بودم پیش آمد. عرض کردم: «سفیر گفت معلوم میشود روسها حسن نیت ندارند. نه میخواهند در یک جنگ بزرگ درگیر شوند و نه هم میخواهند که این ناراحتیها از بین برود، زیرا به این صورت دارند نفوذ در عالم عرب میکنند.»
فرمودند: «مسئله بحرین دارد حل میشود.» با کمال آقایی و بزرگواری فرمودند: «حالا که من و تو هستیم آیا فکر میکنی در آینده ما را خائن خواهند گفت، یا چنان که معتقدم و اغلب سیاستمداران دنیا هم معتقدند، من که حاضر به حل مطلب بحرین شدم، خواهند گفت کار بزرگی انجام دادیم و این منطقه از دنیا را از شر کشمکشهای پوچ و بالنتیجه نفوذ کمونیسم نجات دادیم؟» من عرض کردم... که «صرف ادعای ما بر این جزیره معلوم نبود و معلوم نیست که برای ما منتج به نتیجه میشد. بر فرض که آن را به تصرف میآوردیم، یک دردسر دائمی و کشمکش با جمعیت عرب آنجا، مضافا به یک خرج دائمی و همیشگی [میبود]، زیراکه دیگر نفت آنجا که ته میکشد. برای هر نوع نگهداری آن باید خرج کرد، اعم از مخارج نظامی و اداری. بعد هم کشمکش داوم با دنیای عرب که برای حفظ ظاهر عربیت هم که شده باید با ما به مخالفت برمیخاستند. فقط یک راه برای تصرف بحرین میتوانستیم انتخاب کنیم: قطع کلی با دنیای عرب و اتحاد نظامی با اسرائیل. آن وقت شکل و وضع موضوع عوض میشد. تازه عکسالعمل روسها در همسایگی چه میبود؟ » فرمول حل [مسئله] بحرین چنان که سابقا نوشتهام، این است که اوتانت چنان که خودش میداند، به آرای عمومی مردم بحرین مراجعه میکند و نتیجه را به شورای امنیت سازمان ملل متحد میدهد و ما هم نتیجه را قبول میکنیم. سفیر انگلیس در تهران، و افشار سفیر ما در لندن، به سنتموریتز آمده و آخرین فرمول را به عرض رسانده بودند.
بعد صحبت نفوذ تدریجی روسها در حوزه خاورمیانه و مدیترانه پیش آمد و شاهنشاه استعجاب میفرمودند که «چطور غربیها اینطور شل گرفتند تا وضع به اینجا کشید و حالا هم نگرانی چندانی ندارند. تنها دلخوشی آنها این است که غرب آفریقا کمکم با کشورهای انقلابی عرب اختلاف نظر پیدا میکنند. این هم شد حرف؟» من عرض کردم: «به طور قطع حساب آنها این است [که] بر فرض نفت خاورمیانه به دست هر رژیمی بیفتد، باید به فروش برسد و آنها خریدار خواهند بود. دیگر چرا برای حفظ آن به خودشان دغدغه خاطر راه بدهند؟ تمام نفت را که شوروی نمیتواند ببلعد. اما از یک نکته غافل هستند که قطع نفت یا متوقف ساختن اضافه استخراج آن برای یک رژیم خائن دستنشانده، اهمیتی ندارد. مگر آنکه اصولا حساب بکنیم به طور کلی خودشان را از نفت خاورمیانه بعد از کشف منابع آلاسکا و نیجریه بینیاز میدانند.» از این مقوله زیاد صحبت شد و شاهنشاه هم به این مسائل جواب قطعی نداشتند.
مقداری کارهای جاری عرض کردم. بعد عرض کردم: «امر فرموده بودید راجع به پیشکار والاحضرت همایونی فکری بکنم و کسی را پیدا کنم. من در این خصوص خیلی فکر کردم. لازم میدانم به عرض برسانم که دو نوع فکر مختلف برایم پیدا شده و بسته به این است که شاهنشاه کدام فلسفه را بپذیرند: اول این است که پیشکار ولیعهد، مایل باشید نظامی یا غیرنظامی باشد؟ بعد در انتخاب شخص فکر بکنیم.» عرض کردم: «نظامیها را خوب نمیشناسم، مثلا سرلشکر [حسن] ارفع خوب است.» فرمودند: «او خیلی انگلیسیمآب است، خوشم نمیآید. به علاوه پیر شده و افکار کهنه دارد.» در مورد غیرنظامی خیلی مطالعه کردم... از لحاظ اینکه ایرانپرست است خوب است... نصرالله انتظام هم چون یک مرد بینالمللی است، آدم مناسبی است (نصرالله به ریاست مجمع عمومی سازمان ملل هم رسیده است). فرمودند: «از افکار او که خوشم نمیآید، ولی فکر اینکه پیشکار ولیعهد نظامی باشد، خیلی خیلی خوب است. دنبال این فکر برو، چون تا مدتهای مدید هنوز ارتش است که فاکتور قطعی سرنوشت ملل امثال ماست. به علاوه ولیعهد باید دیسیپلین داشته باشد، قطعا دنبال این فکر برو.» عرض کردم: «نظامیها را نمیشناسم.» فرمودند: «خودم هم فکر میکنم. انتخاب یک نظامی برای چنین کاری خیلی خیلی مشکل است که هوا برندارد.» عرض کردم: «این دیگر با اعلیحضرت همایونی است.» در این موقع به محل اسکی لیفت رسیدیم. شاهنشاه برای اسکی تشریف بردند. من چون مختصر سرماخوردگی داشتم به هتل برگشتم. بعدازظهر باز شرفیاب شدم. کارهای جاری را عرض کردم. شاهنشاه فرمودند: «تو برو تنها با دوستت شام بخور. چند رو اینجا آمدهای استراحت کن.» شاه واقعا انسان واقعی است.
امروز بعدازظهر شرفیاب شدم. مختصری راجع به مصر صحبت کردیم. شاهنشاه معتقدند که هیچ بعید نیست واقعا غربیها محرمانه به ناصر کمک میکنند. تلگرافاتی از تهران رسیده بود عرض کردم. منجمله تلگرافی از وزیر خارجه رسیده بود که یک مطلبی من به او دستور داده بودم، رد کرده بود. به عرض شاهنشاه رساندم. فرمودند: «... بگو باید انجام بدهد، او به مسائل دربار چه کار دارد؟» باعث تعجب من شد که چطور شاهنشاه غفلتا این اندازه ناراحت و عصبانی شدند.
باز هم اجازه فرمودند من بروم شام را جداگانه بخورم.
منبع: یادداشتهای علم، جلد اول، تهران: کتابسرا، صص ۴۶۰-۴۵۶.
۲۵۹