ما همواره صلح را وضعیتی طبیعی و جنگ را انحرافی موقت پنداشته‌ایم، اما این کتاب با جراحیِ عمیقِ جهانِ مدرن و مفهومِ مرگ‌سیاست، نشان می‌دهد که معادله معکوس است: جنگ نه یک حادثه، بلکه همان قانونِ پنهانی است که بر ناخودآگاه و تمدنِ ما حکمرانی می‌کند.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مسعود تقی‌آبادی نوشت: قرن بیست‌ویکم با وعده‌های بزرگی آغاز شد؛ وعده‌ی «پایان تاریخ»، پیروزی لیبرال‌دموکراسی و جهانی که در آن جنگ، تنها یک خاطره‌ی دور یا انحرافی موقت از مسیر عقلانیت بشری پنداشته می‌شد. اما واقعیتِ عریان، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد، بر صورتِ خوش‌بین‌ها سیلی زد. از خاورمیانه تا اروپای شرقی، از تنش‌های زیرپوستی در مرزهای ژئوپلیتیک تا جنگ‌های نیابتی و سایبری، جهان ثابت کرد که «وضعیت صلح» نه یک قاعده، بلکه استثنایی کمیاب و لرزان است.

در این میان، علوم سیاسیِ متعارف و دیپلماسیِ کلاسیک، همواره با پیش‌فرض گرفتنِ صلح به‌عنوان «وضعیت طبیعی»، جنگ را نوعی بیماری، خطا یا شکست در مذاکره تلقی کرده‌اند. اما چه می‌شود اگر این پیش‌فرض از اساس غلط باشد؟ چه می‌شود اگر جنگ، نه یک حادثه، بلکه خودِ «ساختار» باشد؟ کتاب «قاعده‌ی جنگ و استثنای صلح»، اثر ارزشمندی که در سال ۱۴۰۴ توسط نشر کتابستان برخط (با همکاری مجموعه‌ی سیاووشان) منتشر شده است، تلاشی جسورانه برای پاسخ به همین پرسش هولناک است.

این اثر ۲۴۴ صفحه‌ای که حاصل یک سمپوزیوم نظری با حضور متفکران، روان‌کاوان و پژوهشگران برجسته است، تلاشی برای عبور از کلیشه‌های رایجِ صلح‌طلبی و نگریستن به ماهیتِ تاریک و بنیادینِ جنگ است. نویسندگان این مجموعه، با تجهیز به ابزارهای نظریِ قدرتمندی همچون روان‌کاوی لکانی، فلسفه‌ی سیاسی جورجو آگامبن، تبارشناسی نیچه‌ای و نظریه‌ی انتقادی، استدلال می‌کنند که تمدن مدرن، قانون، دولت-ملت و حتی ساختارِ روانیِ انسان، بر پایه‌ی خشونت، حذف و تضاد بنا شده است.

در این کتاب، جنگ دیگر صدای غرش توپ‌ها نیست؛ بلکه منطقی است که در سکوتِ قانون، در اقتصادِ بازار، در مرزبندی‌های جنسیتی و در ناخودآگاهِ جمعی ما جریان دارد. این اثر به ما نهیب می‌زند که برای درک جهان امروز، باید عینک خوش‌بینی را برداشت و پذیرفت که ما در عصر «مرگ‌سیاست» (Necropolitics) زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن قدرت حاکم نه با مدیریت زندگی، بلکه با مدیریتِ مرگ و تعیینِ اینکه «چه کسی باید بمیرد و چه کسی اجازه دارد زنده بماند» تعریف می‌شود.

گزارش پیش‌رو، تلاشی است برای واکاوی این متنِ متراکم و چندلایه در دو بخش اصلی، تا نشان دهد چگونه متفکرانِ این اثر، از «سوگواری» تا «فانتزی» و از «تکرار تروما» تا «جنسیت» را در یک منظومه‌ی فکریِ منسجم به هم پیوند می‌زنند.

کالبدشکافیِ سیاستِ مرگ

بخش نخستِ این واکاوی را باید به تحلیلِ ساختارهای بیرونی و سیاسیِ جنگ اختصاص داد؛ جایی که نویسندگان کتاب با جراحیِ مفهومِ «دولت» و «قانون»، نشان می‌دهند که صلحِ موجود، تنها نامی مستعار برای جنگی پنهان است. در این فصل‌ها، مفاهیمی همچون سوگواری، حافظه و بدنِ سیاسی، دیگر مفاهیمی انتزاعی نیستند، بلکه به میدان‌های نبردِ واقعی بدل می‌شوند.

روایتِ کتاب با مقاله‌ی میثم بازانی، «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر»، آغاز می‌شود که سنگ‌بنای بحث را بر مفهومِ «سوگواری» می‌گذارد. بازانی، سوگواری را از یک امر شخصی و عاطفی خارج و آن را به مثابه یک «کنش سیاسی رادیکال» بازتعریف می‌کند. او با وام‌گیری از مفهوم «هوموساکر» در اندیشه‌ی جورجو آگامبن، به سراغِ قربانیانی می‌رود که سیستم حاکم آن‌ها را از دایره‌ی انسانیت بیرون رانده است؛ پناهجویانی که در دریا غرق می‌شوند، قربانیانِ جنگ‌های خاورمیانه که حتی نامشان در اخبار ذکر نمی‌شود، و تمام کسانی که کشتنشان «جرم» محسوب نمی‌شود.

استدلال بازانی تکان‌دهنده است: در جهانی که سیاستِ مرگ حاکم است، دولت‌ها تعیین می‌کنند که چه جان‌هایی «ارزشِ سوگواری» دارند و چه جان‌هایی صرفاً زباله‌های آماری‌اند. بنابراین، وقتی ما برای این مطرودان گریه می‌کنیم و بر یادآوریِ نامشان اصرار می‌ورزیم، در واقع در حالِ شورش علیه منطقِ حذف‌کننده‌ی جنگ هستیم. سوگواریِ عمومی برای کسانی که سیستم می‌خواهد فراموششان کند، خطِ بطلانی است بر این ادعا که جنگ تمام شده است؛ زیرا نشان می‌دهد که جنگ علیه این بدن‌ها حتی پس از مرگشان نیز ادامه دارد.

در ادامه‌ی همین مسیر و تکمیلِ پازلِ سیاستِ حافظه، علی هداوند در نوشتارِ «در جستجوی زندگی از دست رفته»، لنز دوربین را به سمتِ مفهومِ «زمان» و «تاریخ» می‌چرخاند. او با تحلیلِ عکسی از ژان مور و استفاده از مفاهیمِ ادوارد سعید، نشان می‌دهد که جنگ مدرن تنها به تخریبِ خانه‌ها بسنده نمی‌کند، بلکه هدفِ اصلی‌اش «استعمارِ زمان» و «پاک‌سازی حافظه» است. هداوند با بهره‌گیری از مفهوم فرویدی «خاطرات پرده‌پوش» استدلال می‌کند که تمدنِ غرب و دولت‌های مدرن، توحشِ ذاتیِ خود را پشتِ نقابِ قوانینِ متمدنانه پنهان کرده‌اند.

آنچه ما به نام «تاریخ» می‌خوانیم، اغلب روایتی است که فاتحان برای توجیهِ خشونتِ خود ساخته‌اند. او در مقابلِ «سیاستِ مرگ» که ابزارِ دولت‌هاست، از امکانی به نام «سیاستِ زندگی» سخن می‌گوید؛ نیرویی که در جنبش‌های مردمی و مقاومتِ ملت‌های بدونِ دولت (مانند مبارزاتِ رهایی‌بخش) متبلور می‌شود. این سیاست، تلاشی است برای بازپس‌گیریِ «زمانِ حال» و روایتِ رنج‌هایی که در تاریخِ رسمی سانسور شده‌اند.

این نگاهِ انتقادی به وضعیتِ قربانیان، در مقاله‌ی ساینا تاروردی با عنوان «دوزخیان روی زمین در میان دو مرگ» به اوجِ خود می‌رسد. تاروردی با ارجاع به ادبیاتِ مقاومت (مشخصاً رمان «جزئیات کوچک» اثر عدنیه شبلی) و تلفیق آن با آرای فرانتس فانون و ژاک لکان، وضعیتِ سوژه‌هایی را توصیف می‌کند که در شکافِ میانِ مرگ و زندگی گیر افتاده‌اند.

او از مفهومِ لکانی «بین دو مرگ» بهره می‌برد: فاصله‌ی هولناک میانِ «مرگ نمادین» (زمانی که جامعه هویتِ شما را انکار می‌کند، شما را نادیده می‌گیرد و از تمام حقوق محروم می‌سازد) و «مرگ بیولوژیک» (زمانی که جسمتان واقعاً می‌میرد). تحلیلِ تاروردی نشان می‌دهد که بسیاری از ساکنانِ مناطقِ جنگ‌زده یا تحتِ اشغال، سال‌ها پیش از آنکه بمبی بر سرشان فرود آید، دچار مرگِ نمادین شده‌اند. آن‌ها برای سیستمِ جهانی «وجود ندارند». در چنین شرایطی، مقاومت نه تلاشی برای پیروزیِ نظامی، بلکه تلاشی آنتیگونه‌وار برای اثباتِ «وجود» و بازپس‌گیریِ حقِ داشتنِ یک مرگِ انسانی است.

نویسندگان در این بخش، به شکلی هماهنگ و یکپارچه، پرده از این واقعیت برمی‌دارند که صلحِ لیبرال، صلحی است که بر روی گورهای بی‌نام‌ونشان و حافظه‌های پاک‌شده بنا شده است. آن‌ها به ما می‌گویند که تا زمانی که مکانیسم‌هایِ طرد و حذف (که به دولت اجازه می‌دهد عده‌ای را «غیرانسان» بداند) پابرجاست، جنگ هرگز تمام نشده، بلکه فقط از میدانِ نبرد به میدانِ سیاست و قانون منتقل شده است.

جنگِ درونی

اگر بخش اول به ساختارهای بیرونیِ قدرت می‌پرداخت، بخش دومِ کتاب با چرخشی به درون، واردِ لابیرنتِ پیچیده‌ی روانِ انسان و فلسفه‌ی وجودی می‌شود. در این بخش، نویسندگان با استفاده از ابزارهای روان‌کاوی و فلسفه، استدلال می‌کنند که ریشه‌ی جنگ در جایی بسیار عمیق‌تر از نقشه‌های جفرافیایی نهفته است؛ ریشه‌ی جنگ در ساختارِ «میل»، «فانتزی» و «رانه‌های» بشری است.

این امر با مقاله‌ی شیرزاد بابایی تحت عنوان «اخلاق فانتاسم» آغاز می‌شود. بابایی با دقتی مثال‌زدنی، مکانیسمِ روانیِ دشمن‌تراشی را تشریح می‌کند. بر اساسِ دیدگاهِ لکانی، هر انسانی برای ورود به ساحتِ زبان و قانون، بخشی از لذتِ خالص و یگانگیِ خود را از دست می‌دهد. این فقدان، حفره‌ای در روان ایجاد می‌کند که ما همواره سعی در پر کردنِ آن داریم. بابایی توضیح می‌دهد که «فانتزی» همان سناریویی است که ما می‌سازیم تا این حفره را بپوشانیم. اما تراژدی از جایی آغاز می‌شود که ما برای توجیهِ ناکامیِ خود، «دیگری» (دشمن، مهاجر، رقیب) را متهم می‌کنیم که «لذتِ ما را دزدیده است». جنگ، در این تحلیل، تلاشی است برای نابودیِ کسی که گمان می‌کنیم مانعِ خوشبختیِ کاملِ ماست. بابایی نتیجه می‌گیرد که صلحِ واقعی و اخلاقی، نه با حذفِ دشمن، بلکه با «پیمایش فانتزی» و پذیرشِ این حقیقت تلخ ممکن می‌شود که «هیچ بهشتِ گمشده‌ای وجود ندارد» و دیگری مسئولِ فقدانِ ما نیست.

در ادامه‌ی بحثِ فلسفی پیرامونِ ماهیتِ جنگ، مجتبی تاشکه در مقاله‌ی «کدام جنگ؟ کدام صلح؟»، با پتکِ نیچه به جانِ مفاهیمِ مدرن می‌افتد. او تاریخِ بشر را صحنه‌ی نبردِ دائمیِ دو نوع نیرو می‌داند: «نیروهای واکنش‌گر» (کینه‌توز، ضعیف، اخلاق‌گرا و سرکوبگر) و «نیروهای کنش‌گر» (آفریننده، سرزنده و تائیدگرِ زندگی). تحلیلِ رادیکالِ تاشکه نشان می‌دهد که آنچه ما امروز «صلح» می‌نامیم، در واقع پیروزیِ نیروهای واکنش‌گر است؛ وضعیتی که در آن انسان‌ها رام، خسته و بی‌خطر شده‌اند و شورِ زندگی جای خود را به امنیتِ حقیرانه داده است. او هشدار می‌دهد که ما نیاز به احیایِ مفهومِ جنگ داریم، اما نه جنگ برای کشتار، بلکه جنگی از جنسِ «اراده‌ی معطوف به قدرت» برای آفرینشِ ارزش‌های نو. این نگاه، چالش‌برانگیزترین بخشِ کتاب است که مخاطب را وادار می‌کند تا بین «خشونتِ ویرانگر» و «تضادِ سازنده» تمایز قائل شود.

این بحث با تحلیل‌های خشایار داودی‌فر و سعید قاضی عمقِ بیشتری می‌یابد. داودی‌فر در «جنگ، توشه و تاریخ نانوشته»، از مفهومِ ارسطویی/لکانی «توشه» (Tuche) استفاده می‌کند؛ به معنایِ برخوردِ تصادفی و تروماتیک با امر واقع. او جنگ را نه یک رویدادِ معنادار، بلکه یک تروما می‌داند که نظمِ نمادینِ زندگی را در هم می‌شکند و سوژه را با وحشتِ خالص و بی‌معنایی مواجه می‌کند. تکرارِ مداومِ تصاویرِ جنگ در رسانه‌ها و هنر، تلاشی (غالباً ناموفق) برای هضمِ این لقمه‌ی گلوگیر است.

در کنارِ او، سعید قاضی در مقاله‌ی جسورانه‌ی «در ستایش جنگ و مرگ»، دست روی مفهومِ «رانه‌ی مرگ» فروید می‌گذارد. قاضی با شجاعت استدلال می‌کند که نمی‌توان جنگ را صرفاً با موعظه‌های اخلاقی از بین برد، زیرا جنگ ریشه در یک کششِ درونی برای بازگشت به سکون و نابودی دارد. «ستایش» او، ستایشِ خونریزی نیست، بلکه دعوت به پذیرشِ واقع‌بینانه‌ی این نیروست. تا زمانی که ما این نیرویِ ویرانگر را در درونِ خود انکار کنیم و پشتِ نقابِ «انسانِ متمدن» پنهان شویم، این نیرو به شکلِ فاجعه‌بارتری در جنگ‌های جهانی بازخواهد گشت.

جنسیت و صلح

اما آیا راهی برای خروج از این بن‌بست وجود دارد؟ پایان‌بندیِ کتاب با مقاله‌ی لیلا بهنیا و نگار صمدانی، «تفاوت‌های جنسیتی و تأثیر آن بر برقراری صلح»، روزنه‌ای از امید را می‌گشاید. آن‌ها بحث را از انتزاعیات به ساختارِ جنسیتیِ قدرت می‌کشانند. نویسندگان استدلال می‌کنند که ساختارِ روانیِ «مردانه» (که بر منطقِ فالیک، داشتن/نداشتن، و سلسله‌مراتب استوار است) مستعدِ جنگ و رقابت است. در مقابل، «زنانگی» (نه لزوماً به معنای بیولوژیک، بلکه به معنایِ پوزیشنی در ساختارِ روانی که با «دیگری» و «فقدان» رابطه‌ی متفاوت‌تری دارد) پتانسیلِ بیشتری برای همبستگی، مراقبت و ترمیم دارد.

پیشنهادِ نهاییِ آن‌ها، زنانه کردنِ سیاست است؛ عبور از منطقِ «پیروزیِ قاطع» به منطقِ «حفظِ رابطه». صلح پایدار شاید تنها زمانی ممکن شود که سیاستِ جهانی از الگویِ فالوس‌محورِ جنگ‌افروز فاصله بگیرد و اخلاقی مبتنی بر مراقبت و پذیرشِ تفاوت‌ها را در آغوش کشد.

در کل باید اذعان داشت که کتاب «قاعده‌ی جنگ و استثنای صلح» اثری است که خواننده را با دستانی لرزان و ذهنی مشوش رها می‌کند، اما این تشویش، ارزشمندترین دستاوردِ آن است. این کتاب ثابت می‌کند که صلح، کالایی نیست که در سوپرمارکتِ دیپلماسی جهانی یافت شود و یا با امضای چند قطعنامه تضمین گردد.

صلح، پروژه‌ای دشوار، دائمی و پرهزینه است که نیازمندِ جراحیِ عمیقِ روانِ انسان و تغییرِ بنیادینِ ساختارهای سیاسی است. پیامِ نهاییِ این مجموعه مقالات این است: ما در جهانی زندگی می‌کنیم که ماشینِ جنگ، سوختِ خود را از فانتزی‌های ما، از قوانینِ طردکننده‌ی ما و از سکوتِ ما در برابرِ مرگ‌سیاست تأمین می‌کند.

برای رسیدن به «استثنایِ صلح»، باید قاعده‌ی بازی را به هم زد؛ باید سوگواری را سیاسی کرد، باید فانتزیِ «نابودیِ دشمن» را کنار گذاشت و شاید مهم‌تر از همه، باید جرأت کرد و در چشمانِ هیولایِ جنگ خیره شد، بدون آنکه پلک زد. این کتاب، نقشه‌ی راهی است برای کسانی که می‌خواهند فراتر از شعارهای زیبا، واقعیتِ خونینِ جهانِ ما را درک کنند و شاید، در دلِ این تاریکی، شمعی برای آینده روشن نمایند.

۲۱۶۲۱۶

منبع: ایبنا