به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مسعود تقیآبادی نوشت: کتاب «روانکاوی منفی برای مردگان زنده» در اصل در سال ۲۰۲۳ توسط انتشارات دانشگاهی پالگریو مکمیلان (Palgrave Macmillan) منتشر شده است؛ ناشری که در فضای مطالعات انتقادی، فلسفه قارهای و نظریه روانکاوی، نامی شناختهشده بهشمار میآید. حالا همین متن، با ترجمه مهرداد پارسا و تحت عنوان کامل «روانکاوی منفی برای مردگان زنده: بدبینی فلسفی و رانهی مرگ» در سال ۱۴۰۴ به فارسی منتشر شده و از طریق انتشارات «شوند» در دسترس خوانندگان قرار گرفته است.
در اینجا فقط با اضافه شدن یک کتاب تخصصی به قفسه روانکاوی مواجه نیستیم؛ با ورود یک زبان جدید برای حرف زدن از رنج روبهرو هستیم. زبانی که در آن «افسردگی»، «بیمعنایی»، «سوگِ امتدادیافته» و «فرسودگی» صرفاً نامهایی برای اختلالاتی قابل ترمیم نیستند، بلکه نشانههایی از منفیّتِ بنیادی زندگی انسانیاند.
جولی رِش با طرح مفهوم «روانکاوی منفی» عملاً علیه پیشفرضی میایستد که در بسیاری از کتابهای روانشناسی محبوب و نیز در گفتار عمومی جا افتاده است: این پیشفرض که حالت طبیعی انسان، سلامت، تعادل، رشد و شکوفایی است و هر چیزی غیر از این، موقتی، قابلحل و قابل بازگشت به وضعیت «نرمال» است.
مترجم، مهرداد پارسا، در برگردان این اثر با چالشی جدی روبهرو بوده است: وفاداری به زبان متراکم فلسفه قارهای و سنت فرویدی/لاکانی، در عین تلاش برای ایجاد حدی از خوانایی برای مخاطب فارسیزبان جدی اما لزوماً متخصص. انتخابهای او در معادلگذاری اصطلاحاتی چون «رانه مرگ»، «پلاستیسیته ویرانگر»، «واقعگرایی افسرده» و «واکنش درمانی منفی» نشان میدهد ترجمه میخواهد هم در امتداد گفتمان موجود روانکاوی به فارسی حرکت کند و هم حساسیتهای مفهومی نویسنده را حفظ کند.
در بازاری که بخش بزرگی از کتابهای روانشناسی و حتی دین و معنویت به آثار انگیزشی، خودیار و «حالخوبمحور» اختصاص دارد، انتشار کتابی که بهصراحت با مقدمهای تحت عنوان «به جهنم خوش آمدید» آغاز میشود و در پسگفتارش میگوید «هیچ رستگاریای نیست»، نوعی مقاومت در برابر خوشبینی نهادی رایج است.
این کتاب با ارائه تصویری خونسرد اما تراژیک از وضعیت انسانی، ذهن خواننده را از انتظارهای بیش از حد از درمان، امید و «بهبود دائمی» فاصله میدهد و به او یادآوری میکند که شاید بخش مهمی از رنج، ساختاری و حذفناپذیر است.
فصلها؛ از «مردگان زنده» تا «هیچ رستگاریای نیست»
ساختار کتاب ترکیبی از فصلهای تحلیلی و گفتوگوهای نظری است. رِش در فصلهای نخست، بهصورت مفهومی ایده «مردگان زنده» و «رانه مرگ» را صورتبندی میکند و در فصلهای بعدی، همین ایدهها را در گفتوگو با متفکران معاصری چون کاترین مالابو، تاد مکگوان و آلنکا زوپانچیچ میآزماید. حاصل، متنی است که مدام میان نظریه و تجربه زیسته، و میان زبان تحلیلی و گفتوگویی در رفتوآمد است.
در فصل مرکزی کتاب، «مردگان زنده: پلاستیسیته ویرانگر»، رِش به توصیف نوعی تجربه زیسته میپردازد که آن را میتوان «مرگ در حیات» نامید: سوژههایی که از نظر زیستی زندهاند، کار میکنند، مناسبات اجتماعی دارند، اما در سطحی عمیق خود را خالی، خاموش یا «بیجان» تجربه میکنند؛ چیزی شبیه زامبیهای روزمره.
این تصویر «مردگان زنده»، در متن کتاب استعارهای ادبی نیست؛ تلاش برای توصیف وضعیتی است که در آن فرد، بدون آنکه لزوماً دست به خودکشی بزند، احساس میکند حیات درونیاش از کار افتاده است.
رِش با ارجاع به مفهوم «پلاستیسیته ویرانگر» (وامگرفته از خوانش کاترین مالابو از علوم اعصاب و فلسفه) نشان میدهد چگونه ساختار روانی و وجودی میتواند بر اثر تروما، خشونت، جنگ یا فرسایش طولانیمدت، به شکلی برگشتناپذیر تغییر کند.
این تغییر، صرفاً زخمی نیست که التیام یابد؛ تبدیل شدن به نوع دیگری از سوژه است. همین جاست که تصویر «مردگان زنده» معنا پیدا میکند: انسانهایی که بهظاهر در جریان عادی زندگی حرکت میکنند اما در سطحی بنیادین، گویی دیگر «آنها» نیستند.
فصل بعد، با عنوانی نزدیک به «پلاستیسیته ویرانگر، جنگ و آنارشیسم: گفتوگو با کاترین مالابو»، این بحث را در بستر تجربیات جنگ و خشونت حاد قرار میدهد. مالابو از کسانی سخن میگوید که پس از جنگ، اسارت یا شکنجه، به معنای واقعی «فرد دیگری» شدهاند و هر تلاش درمانمحور برای «بازگرداندن» آنها به وضعیت پیشین، درواقع نوعی انکار این تغییر بنیادی است. ترجمه فارسی، با حفظ لحن گفتوگویی و در عین حال تبیین اصطلاحات، این گفتوگو را برای خوانندهای که به روابط میان سیاست، جنگ و روانکاوی علاقهمند است قابل پیگیری کرده است.
در فصل «با هم مرده: عشق دردناک است»، کتاب وارد قلمرو روابط عاشقانه و عاطفی میشود. رِش اینجا از زوجها و روابطی سخن میگوید که ظاهراً در کنار هم زندگی میکنند، اما هر دو سوژه احساس میکنند دروناً «مردهاند» یا دستکم بخشی از حیات روانیشان خاموش شده است.
عشق در اینجا درمان نیست، بلکه صحنهای است که در آن دو «مردۀ زنده» کنار هم ادامه میدهند؛ رابطهای که به جای دمیدن نیروی زندگی، فقط امکان ادامهدادن نوعی مردگی مشترک را فراهم میکند. ترجمه کوشیده است در بازآفرینی این مثالها، هم صمیمیت را حفظ کند و هم از لغزش به زبان احساساتی دور بماند تا وجه تحلیلی متن مخدوش نشود.
گفتوگوی نظری با تاد مکگوان، در فصلی که حول «رانه مرگ، سیاست و عشق» سامان یافته، رانه مرگ را از سطح فردی به سطح جمعی و سیاسی میبرد. مکگوان و رِش استدلال میکنند که بسیاری از تکرارهای سیاسی و اجتماعی ـ از بازتولید ساختارهای ناعادلانه تا چسبندگی به الگوهای شکستخورده را میتوان نمودهای رانه مرگ در مقیاس جمعی دانست.
ترجمه فارسی، با وفاداری به اصطلاحات فرویدی و لاکانی، این تبیین را در دسترس خوانندهای قرار میدهد که با نظریه انتقادی و فلسفه سیاسی آشناست و میخواهد نسبت میان روانکاوی و ساختارهای قدرت را بهتر بفهمد.
یکی دیگر از فصلهای مهم، گفتوگوی رِش با آلنکا زوپانچیچ درباره «روانشناسی مثبت» و ایده «رشد پس از تروما» است. اینجا کتاب بهطور مستقیم علیه فرهنگی میایستد که از هر رنج و فقدان، انتظار تولید «داستان الهامبخش» دارد؛ فرهنگی که میخواهد سوژه رنجدیده، هرچه سریعتر رنج خود را به سرمایهای برای موفقیت و خودبهبود تبدیل کند.
در این افق، کسی که فقط سوگوار است، یا فقط خسته و فرسوده است، گویی هنوز تکلیفش را با رنج روشن نکرده است. رِش و زوپانچیچ نشان میدهند چگونه این مطالبه دائمی «داستان موفقیت پس از رنج» میتواند خود شکلی از خشونت نمادین باشد.
پسگفتار «هیچ رستگاریای نیست» و بخش پایانی کتاب، جایی است که رِش بار دیگر به مفهوم «واقعگرایی افسرده» بازمیگردد. او پیشنهاد میکند شاید آنچه معمولاً بهعنوان «افسردگی» بهسرعت برچسب بیماری میگیرد، در برخی موارد شکلی از مواجهه بیپرده با محدودیتها، فقدانها و پایانپذیری باشد.
در اینجا، کتاب بهطور ضمنی از دینیسازی یا معنویسازیِ سریع رنج فاصله میگیرد؛ یعنی از تبدیل رنج به ابزار کسب پاداش معنوی یا روحانی. ترجمه فارسی، با حفظ این لحن خشک اما صادقانه، به خواننده امکان میدهد نسبت خود را با دین، امید و روانکاوی در جهان امروز دوباره مرور کند؛ جهانی که حتی ایمان و معنویت نیز گاه به زبان «حال خوب» و «بهزیستی» ترجمه میشود.
پرسشی برای «مردگان زنده»
«روانکاوی منفی برای مردگان زنده» کتابی است که نه میخواهد حال شما را خوب کند و نه وعده میدهد از جهنم روزمره نجاتتان دهد. کار اصلیاش این است که نشان دهد شاید بخشی از این جهنم، نه نقصی تصادفی، بلکه خودِ ساختار زندگی انسانی باشد؛ ساختاری که در آن رانه مرگ، میل به تکرار، شکست و فروپاشی، همیشه در کنار میل به زندگی، رشد و ترمیم حضور دارد.
در جهانی که از ما میخواهد با هر شکست «قویتر» برگردیم، هر سوگ را به فرصتی برای «رشد شخصی» تبدیل کنیم و هر تروما را به داستانی الهامبخش بدل سازیم، این کتاب میپرسد: اگر بخشی از رنج اصلاً قابل تبدیل به چنین داستانهایی نباشد چه؟ اگر بعضی زخمها، صرفاً زخم باشند و بس؟
از همینجا میتوان فهمید که «روانکاوی منفی برای مردگان زنده» فقط پیشنهادی است برای نوعی «خواندن دیگر»: خواندنی که از همان ابتدا با انتظارهای معمول از کتابهای روانشناسی فاصله میگیرد. کتاب سه جابهجایی کلیدی در شیوه مواجهه با رنج پیشنهاد میکند:
از «بحران» به «ساختار»
رنج، افسردگی و حس بنبست، نه وضعیتهای استثنایی و موقت، بلکه نشانههایی از ساختار متناقض زیست انسانیاند. امید به «عبور کامل» از این وضعیتها، خود بخشی از مشکل است.
از «بهبود» به «تحملپذیری»
افق روانکاوی منفی ساختن سوژهای نیست که دیگر رنج نکشد، بلکه سوژهای است که بتواند با نوعی هوشیاری تلخ در کنار رنج زندگی کند، بدون آنکه ناگزیر آن را به سرمایه، پیام انگیزشی یا سند موفقیت شخصی تبدیل کند. ترجمه فارسی نیز کوشیده این «تحملپذیر کردن رنج» با عادیسازی یا زیبا جلوهدادن آن اشتباه نشود.
از «داستان موفقیت» به «شکستِ توضیحناپذیر»
کتاب وسواس معاصر نسبت به روایتهای «سقوط و اوجگیری دوباره» را به چالش میکشد و بر تجربههایی دست میگذارد که در هیچ داستان الهامبخش و قابل ارائهای جا نمیگیرند؛ شکستهایی که نه آموزندهاند، نه رشدآفرین، و نه نمادپرداختنی. روانکاوی منفی، در صورتبندی رِش و در ترجمه پارسا، نه دعوت به تسلیم و نیهیلیسم است و نه ستایش رنج برای رنج. از این منظر، کتاب بیش از آنکه درباره تکنیکهای درمان باشد، متنی است در باب محدودیتهای درمان و امید و هر نوع معنابخشی سریع به درد.
شاید پرسش نهایی کتاب این باشد: در فرهنگی که از ما میخواهد همواره امیدوار، تابآور و در مسیر شکوفایی فردی باشیم، آیا جایی برای اعتراف به اینکه گاهی واقعاً «حالِ خوب» ممکن نیست باقی گذاشتهایم؟ و اگر خودمان را در میان «مردگان زنده» این کتاب مییابیم ـ کسانی که روز را میگذرانند، کار میکنند، نقشهای اجتماعیشان را بازی میکنند، اما به نحوی درونی احساس میکنند چیزی در آنها مرده است، آیا حاضر هستیم بهجای جستوجوی نسخهای فوری برای بازگشت به زندگی، مدتی با خودِ این وضعیت، با این «مرگ در حیات»، صادقانه بمانیم و دربارهاش فکر کنیم؟ ا
گر پاسخی در کار باشد، شاید نه در کتابهای خودیار و دورههای انگیزشی، بلکه در گفتوگویی پیدا شود که چنین متنی به راه میاندازد؛ گفتوگویی میان امید و بدبینی، دین و روانکاوی، و میان انسانهایی که در سکوت روزمرهشان خود را به تعبیر جولی رِش «مردگان زنده» میدانند و در عین حال، هنوز به زحمت، خواندن و اندیشیدن را رها نکردهاند.
۲۱۶۲۱۶