به‌هرحال خیال می‌کنم که یا از قسمت MI۶ یا به نحو دیگری به اعلی‌حضرت گفته بودند که ما از خلیج‌فارس خارج می‌شویم و تکلیف بحرین باید روشن شود ما نمی‌توانیم استخوان لای زخم بگذاریم...

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، واگذاری بحرین در سال ۱۳۴۹ خورشیدی (۱۹۷۰ میلادی) از مسائل بحث‌برانگیز و پرتأثیر بر منافع ملی کشور بوده است. این تصمیم که در فضایی از دیپلماسی پشت پرده و با اصرار قدرت‌های فرامنطقه‌ای، به‌ویژه بریتانیا، شکل گرفت، ریشه در نگرشی راهبردی داشت که محمدرضا پهلوی، شاه ایران، آن را دنبال می‌کرد. شاه بحرین را نه از نظر اقتصادی صرفه‌آور می‌دید و نه از نظر استراتژیک حیاتی؛ او معتقد بود این جزیره با جمعیت عرب‌زبان و منابع رو به زوال، صرفاً «بار» و «دردسری» بر دوش ایران است که نگهداری آن با زور نظامی، هزینه‌های جانی و مالی فراوانی تحمیل می‌کند. در مقابل، او تنگه هرمز و جزایر ایرانی خلیج‌فارس را نقاط استراتژیک و غیرقابل معاوضه می‌دانست.

با این حال، مرور جزئیات این خاطره که توسط امیرخسرو افشار قاسملو، دیپلمات دوران پهلوی، روایت شده، نشان می‌دهد که منطق حاکم بر تصمیم بحرین، می‌توانست به‌راحتی بر سایر نقاط حساس و کلیدی کشور نیز تسری یابد. استدلال‌هایی نظیر «عرب بودن ساکنان»، «عدم صرفه اقتصادی»، «نیاز به حضور نظامی پرهزینه» و «ارجاع موضوع به سازمان ملل»، الگویی تکراری در نگرش شاه به مسائل ارضی و حاکمیتی ایران بود.

خاطره افشار قاسملو به‌روشنی ترسیم می‌کند که شاه ایران، بحرین را در چارچوب «هزینه-فایده» می‌سنجید و، چون آن را فاقد ارزش‌های اقتصادی و استراتژیک در مقایسه با مناطقی، چون تنگه هرمز می‌دید، تصمیم به واگذاری آن گرفت. او با بی‌توجهی به ملاحظات تاریخی، حقوقی و هویتی، بحرین را کالایی می‌پنداشت که «سربار» است و باید هرچه سریع‌تر از شر آن خلاص شد. اما گذر زمان نشان داد که این محاسبه چقدر خطا بوده است. فقدان بحرین در حوزه نفوذ ایران، نه‌تنها موازنه قدرت را در غرب خلیج‌فارس به هم زد و منجر به شکل‌گیری قطب عربی مستقلی در همسایگی ایران شد، بلکه عملاً پای رقبای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای را به قلب این پهنه آبی باز کرد. این «لطمه» که امروز به‌وضوح در معادلات سیاسی و امنیتی خلیج‌فارس دیده می‌شود، ثابت کرد که واگذاری بحرین یک اشتباه راهبردی جبران‌ناپذیر بوده است.

اما نگران‌کننده‌تر آن‌که همین منطق فکری شاه، اگر در شرایط دیگری به کار گرفته می‌شد، می‌توانست او را به سمت واگذاری نقاط حتی حساس‌تر و استراتژیک‌تر نیز سوق دهد. وقتی شاه بحرین را به استناد «عرب بودن» و «هزینه نظامی» از دایره منافع ملی خارج می‌کند، چه تضمینی وجود داشت که در آینده، برای جزایر سه‌گانه (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) یا حتی برای اعمال حاکمیت مؤثر بر تنگه هرمز، چنین استدلال‌هایی را به کار نبرد؟ اگر بحرین که در آن زمان نفوذ سیاسی و جمعیت شیعه ایرانی داشت، چنین بی‌ارزش جلوه می‌کرد، چرا جزایر کم‌جمعیت‌تر یا مناطقی که ممکن بود از سوی قدرت‌های بزرگ تحت فشار مشابهی قرار گیرند، ارزش متفاوتی داشته باشند؟

نکته هشداردهنده این‌جاست که در نگرش شاه، مرز میان «منطقه استراتژیک» و «منطقه غیراستراتژیک» مرزی متغیر و وابسته به فشارهای خارجی و تحلیل‌های شخصی او بود. همان‌گونه که او ابتدا بحرین را غیراستراتژیک خواند و آن را رها کرد، اگر شرایط مشابهی در مورد تنگه هرمز پیش می‌آمد — برای مثال، اگر فشار بین‌المللی یا وعده‌های اقتصادی و امنیتی جدیدی مطرح می‌شد — بعید نبود که او نیز با استناد به «هزینه بالای حفظ امنیت» یا «منافع بالاتر در جای دیگر»، مشی مسالمت‌آمیز مشابهی در پیش گیرد. بنابراین، درس بزرگ ماجرای بحرین فقط از دست رفتن یک جزیره نیست؛ هشدار در مورد تکرار این الگو برای مهم‌ترین شاهراه حیاتی ایران یعنی تنگه هرمز و سایر جزایر راهبردی است؛ هشداری که نشان می‌دهد تفکر مبتنی بر «بده-بستانِ» سرزمینی و چشم‌پوشی از حاکمیت به بهانه‌های اقتصادی و نظامی، می‌تواند به زوال تدریجی تمامیت ارضی یک کشور بینجامد.

در ادامه متن گفت‌وگوی امیرخسرو افشار قاسملو با تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد از نظر می‌گذرد:

شروع [قضیه] بحرین از اواخر دهه شصت [میلادی] بود. خیال می‌کنم انگلیس‌ها با ایادی که داشتند با شاه صحبت کرده بودند حالا ممکنه یا ایادی‌شان یا رئیس قسمت اینتلیجنس‌شان در تهران که هفته‌ای یک بار به‌ صورت خصوصی شرفیاب می‌شد.

اصطلاح خود کادر سفارت این بود که می‌گفتند: The other side of the Embassy  و منظورشان این بود که قسمت اینتلیجنس. آن‌ها با اعلی‌حضرت خیلی تماس داشتند. تماس‌شان هم بلاواسطه بود یعنی بدون حضور رئیس سازمان [امنیت] ایران یا وزیر خارجه یا وزیر دربار یا نخست‌وزیر. به‌هیچ‌وجه هیچ‌کس دیگری نبود. خودش مستقیم در تماس بود و این تماس‌ها در این اواخری که من در کار بودم به‌ طور دائم و مرتب هفته‌ای یک یا دو روز بود.

به‌هرحال خیال می‌کنم که یا از قسمت MI۶ یا به نحو دیگری به اعلی‌حضرت گفته بودند که ما از خلیج‌فارس خارج می‌شویم و تکلیف بحرین باید روشن شود ما نمی‌توانیم استخوان لای زخم بگذاریم و همین‌جوری از خلیج‌فارس برویم. ما عجله داریم و دولت اعلام کرده که در یک تاریخ مشخص از خلیج‌فارس خارج می‌شود و تا قبل از آن شما باید کار بحرین را تمام بکنید. این‌ها همه‌اش خیال من است و رکوردی (مدرکی)  برایش ندارم. این خلاصه بحث‌ها بود، حالا اگر استدلال‌های دیگری هم بوده، من که حضور نداشتم و البته این‌ها استنباط من بود

...اعلی‌حضرت به من گفتند «اولاً بحرین قسمت اعظم‌شان عرب هستند و اکثریت زبون عربی حرف می‌زنند. بحرین یک وقت نفت داشت؛ از بین رفت. صید مروارید هم دیگه جالب نیست. از لحاظ اقتصادی یک باری روی دوش ما است. یعنی ما باید از نظر اقتصادی از بودجه مملکت  مبالغ زیادی بگذاریم و صرف عمران و آبادی و کارهای دیگر بکنیم؛ بنابراین این یک سربار است. از نظر اجتماعی هم بحرین را باید به زور نظامی نگه دارم یعنی آن‌جا همیشه باید یکی دو لشکر داشته باشیم و من اهل این نیستم که به‌زور حضور لشکرم یک جایی را ضمیمه خاک خودم بکنم؛ و این لشکر، چون سربازها می‌روند توی خیابان، حالا یا با لباس معمولی می‌روند یا... یکی به آن‌ها شب چاقو می‌زند؛ کارد می‌زند، می‌کشدشان، و ... این‌ها همیشه در معرض حمله هستند. معنی ندارد! بنابراین بحرین یک جایی است که نه از نظر اقتصادی به درد ما می‌خورد و نه از نظر استراتژیک با داشتن تنگه هرمز و جزایرمان به درد می‌خورد و نه از نظر سیاسی؛ و جز زحمت و دردسر و خرج هیچ چیز دیگری برای ما ندارد»

...من به حضور اعلی‌حضرت هم گفتم که باید خیلی فکر کرد. در خلال این مدت کویتی‌ها و وزیر خارجه کویت با آقای زاهدی تماس گرفته بودند. معلوم می‌شود که انگلیسی‌ها کویتی‌ها را تحریک کرده بودند. تماس گرفته بودند و گفته بودند که قضیه بحرین را اصلاً ما خودمان حل بکنیم و کاری به انگلیسی‌ها نداشته باشیم. زاهدی هم از این موضوع خیلی خوشحال شد غافل از این‌که کویتی‌ها هر کاری که می‌کنند به دستور انگلیس است.

...یک مسئله مهم دیگری راجع به حل مسئله بحرین بایستی طرح بکنم و آن مسئله مهم عبارت از این بود که بعد از مدت‌ها فکر، وقتی من اعلی‌حضرت رو این‌طور مصمم دیدم و وقتی اعلی‌حضرت شبیه همین افکار خودش رو در یک مصاحبه مطبوعاتی گفت که من به‌زور نمی‌خواهم یک جایی رو غصب کنم، اگر مردم می‌خواهند، خودشان بیان جلو، آن‌وقت یک چیزی است، ولی به‌زور نظامی نمی‌خواهم یک جایی رو بگیرم، این رو در هندوستان، این مصاحبه مطبوعاتی را کردند. من به فکرم رسید که به اعلی‌حضرت عرض کنم که قربان خوب حالا که اعلیحضرت این تصمیم را دارید، باید به طرز آبرومندی این کار عملی بشود. مبادا اسم اعلی‌حضرت یک روزی لکه‌دار بشود. باز هم عرض می‌کنم قاجاریه حاضر به این کار نشد. گفت: مثلاً چه کار بکنیم؟ گفتم: باید فکر کنیم که یک مرجع دیگری، یکی از سازمان ملل مثلاً... این فکر همین‌جوری به نظرم آمد. تا من اسم سازمان ملل رو گفتم، اعلی‌حضرت اظهار کرد خیلی فکر خوبی است! همین رو بچسبیم. همین رو بچسبیم و راجع به این مطالعه بکنیم؛ که اصلاً قضیه رو بگذاریم به عهده سازمان ملل متحد، هرچه آن نظر می‌دهد و هر چیز آن رأی می‌دهد.»

بخشی از مصاحبه امیرخسرو افشار قاسملو (۱۲۹۸ - ۱۳۷۸)، پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار سوم

‌تاریخ مصاحبه:  ۲۳ مهر ۱۳۶۴

مصاحبه‌کننده: حبیب لاجوردی

۲۵۹

منبع: مرکز‌اسناد