شاه به‌تدریج دیگر تحمل شنیدن واژه دمکراسی و دادن وعده آن را به مردم نداشت. او می‌گفت که ما ابدا دمکراسی غربی نمی‌خواهیم...

به گزارش  خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از روزنامه اطلاعات، ۲۶ دی سالگرد خروج شاه از ایران پس از  سی وهفت سال سلطنت است. فارغ از هر گونه حب و بغضی، شایسته بررسی و تأمل است که به رغم همراهی پیوسته اردوگاه غرب، چرا و چگونه و چه شد که کار به آن‌جا انجامید؟ در این باره بسیاری از سیاستگران، جامعه شناسان، اقتصاددانان، مورخان و حتی برخی از روان شناسان گفته اند و نوشته اند و تحلیل های متنوع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و مذهبی کرده اند و موضوع را از زوایای گوناگون بررسیده اند و هر کدام علل و عواملی را برشمرده اند که شایان توجه و دقت است.

در این میان «یادداشت های اسدالله عَلم» وزیر دربار شاهنشاهی که پیشتر وزیر و نخست وزیر نیز بود، اهمیت ویژه ای دارد؛ زیرا تا آخر وفادار، دلبسته و البته نگران شاه بود و  چیزهایی می دید که ناآزموده ها نمی دیدند و جسته گریخته در لابلای  یادداشت‌های مفصلش مطالبی آورده که نشان می دهد چرا کار به آن‌جا ختم شد. آن‌چه در پی می آید، فشرده ای است از مقدمه مفصل دکتر علینقی عالیخانی که زمانی وزیر اقتصاد بود بر آن یادداشت‌ها که به درخواست خانواده علم، کتاب زیر نظر او در خارج از کشور به چاپ رسیده است.
*** 
 

افکار عمومی یعنی چه؟

در واپسین سال‌های دهه ۴۰، شاه به اوج قدرت رسیده و کم و بیش به آرزوهای دیرینه‌اش دست یافته بود. آن چنان که همیشه می‌خواست، یکه‌تاز میدان سیاست ایران شده بود و دیگر هماوردی رویاروی خود نمی‌دید. گروه تازه‌ای از نسل جوان را که بر سر کار آورده بود، مقام خود را مدیون قدرت او می‌دیدند و برخلاف پیشینیان، شاه را جدی می‌گرفتند و رهبری او را پذیرا بودند. از همان آغاز برنامه «اصلاحات ارضی»، شاه توانست ابتکار عمل را در دست گیرد و از خود چهره تازه‌ای به عنوان طراح اصلی دگرگونی‌های اجتماعی کشور بسازد. اصلاحات اجتماعی را سرآغازی برای آینده‌ای درخشان می‌شمردند و هیچ‌کس منکر نقش شاه در این تحولات نبود.

این‌که در پس پرده چه می‌گذشت و فشار آمریکای دوران کندی در به راه افتادن این اصلاحات تا چه حد مؤثر بود، و نقش دولت [دکتر علی]  امینی و شخصیت [وزیر کشاورزی، حسن]  ارسنجانی چه بود، تأثیری در داوری بسیاری از مردم نسبت به شاه نداشت. اینان در پی نتیجه بودند. یک ماه پس از رفراندوم شش بهمن، به مناسبت تشکیل کنفرانس اقتصادی، شاه سخنرانی ایراد کرد و یادآور شد که در همه دوران پادشاهی خود، آرزومند اصلاحات بود. 

به واکنش مردم هنگام بازگشت از آذربایجان در ۱۳۲۶ اشاره کرد و از این‌که همان‌گاه اصلاحات را آغاز نکرده است، دریغ خورد: «... شاید بهتر بود فردای همان روز اصلاحات را شروع می‌کردیم که نیتش در من بود... ولی یا کادرش را نداشتیم، و یا در آن موقع، هضم این مطالب قدری مشکل بود...»

سپس سخن را به اصلاحاتی که از یک سال پیش آغاز شده بود، کشاند و گفت: «اساس کار روی رضایت و رفاهیّت مردم [است]، و مردمی که راضی باشند، هیچ‌کس به فکر تخطّی به استقلال [کشور] نخواهد افتاد» و اظهار امیدواری کرد که: «... در تمام این مطالب، آقایان وارد بحث بشوند و بحث بکنند...»

شاه هشیار بود که همچنان خود را نزدیک به مردم نشان دهد و با آن‌که همیشه می‌کوشید نقش خود را در این دگرگونی‌ها یادآور شود، ولی برای مردم نیز اصالتی قائل بود. چند سال پیش از این جریانات، دکتر حسن امامی که بسیار مورد توجه شاه بود، در دیداری به او گفته بود: «افکار عمومی با فلان کار دولت موافق نیست.» شاه از این گفته سخت برآشفته شد و پرسید: «افکار عمومی یعنی چه؟!» ولی اکنون همان شاه به شرکت‌کنندگان در کنفرانس اقتصادی یادآور می‌شد جامعه‌ای که مردمانش خرسند نباشند، محکوم به فناست. و جالب آن‌که اعضای کنفرانس را «آقایان» خطاب کرد. 

این کلمه شاید برای کسانِ ناآشنا، طبیعی باشد؛ ولی مدت‌ها بود که درباریان چاپلوس به سبک دوره قاجار، به شاه تلقین کرده بودند که: همه مردم ایران «رعیت» شاه‌اند و درنتیجه از نظر تشریفاتی، او نباید به هیچ مردی، «آقا» خطاب کند! چند سال بعد دوباره شاه به همان روش کهنه بازگشت. در نشست‌هایی که شاه در بافتار سخن می‌بایست کلمه «آقایان» را به کار ببرد، هر بار پس از مکثی، این بخش جمله را به «این اشخاص» یا «اشخاص حاضر در جلسه» تبدیل می‌کرد.

بازتاب مثبت

بازتاب جهانی اصلاحات اجتماعی نیز بسیار مثبت بود. آمریکاییان که تا چندی پیش نگران آینده ایران بودند، اکنون دلگرم و خوش‌بین به نظر می‌رسیدند و [جان. اف] کندی و معاونش لیندون جانسون، پیروزی رفراندوم شش بهمن را شادباش گفتند. رسانه‌های گروهی شوروی نیز از اصلاحات ایران پشتیبانی کردند و شاه که از این بهبود روابط خرسند بود، آهنگ آن را داشت که گام‌های تازه‌ای در راه نزدیکی به دو کشور بردارد.

در این مرحله، شاه در خود شخصیت تازه‌ای را یافته بود: کسی که می‌توانست سخنان دلنشینی بگوید و مردم رهبری او را در تحول جامعه ایرانی پذیرا باشند. وی برای استوار ساختن موقع خود، نیازمند نوآوری و پویایی اجتماعی و سیاسی بود. انتخابات مجلس در ۱۳۴۲ ، با آن‌که طبق نقشه قبلی انجام گشت و فهرست نمایندگان از پیش به تصویب رسیده بود، باز هم به علت ترکیب آن، موجب امیدواری بود.

دستگاه اداری از این دگرگونی بی‌نصیب نماند و با روی کار آمدن دولت [حسنعلی] منصور و سپس [امیرعباس] هویدا، وزارتخانه‌های تازه‌ای برپا و چهره‌های جوان و کم وبیش ناشناخته‌ای عهده‌دار امور شدند. این افراد از نظر تحصیلات، از نسل پیشین، روی هم رفته جلوتر بودند و  حرکت تازه‌ای به سازمان دولتی دادند و شاه نیز در چارچوبی مشخص، مشوق آنان بود. این گروه «تکنوکرات» می‌توانستند در زمینه مسئولیت خود و اصولاً هر مسئله دیگری ـ مگر سیاست خارجی، امنیتی و ارتش ـ با شاه گفت‌وگو کنند و نظر خود را عرضه دارند. شاه نیز در بیشتر موارد می‌کوشید در نشست‌هایی مانند «شورای عالی اقتصاد»، مراعات نظر اکثریت را بکند و در دیدارهای خصوصی مسئولان امر، از تحمیل نظر خویش بپرهیزد. 

رویداد مهم این دوره، دگرگونی کیفی بی‌سابقه جامعه ایرانی و افزایش سریع شمار باسوادان و شهرنشینان بود. در بخش خصوصی نیز نسل تازه و پویایی پا به میدان گذاشت و از ثبات سیاسی، کارآیی نسبی دستگاه دولتی و منابع موجود کشور بهره برد و نتیجه آن، رشد اقتصادی دهه ۴۰ بود. به‌تدریج چهره کشور تغییر یافت و بسیاری به آینده امیدوار شدند. گمان این بود که اصلاحات ارضی و اجتماعی، گامی آغازین به سوی تحول هرچه بیشتر در راه آزادی‌های فردی و مشارکت آنان در کارهای کشور و گسترش حکومت قانون است. 

دریغا که برداشت شاه از این رویدادها، به کلی متفاوت بود و به تدریج رؤیاهای خودبزرگ‌بینانه او و آن‌چه مردم توقع داشتند، دو راه جدا در پیش گرفتند و کار این دوری فزاینده به دلسردی و بدبینی و سپس ناخرسندی و خشم مردم کشید. این‌که چرا و چگونه چنین فرصتی را شاه و ملت از دست دادند، نیازمند تجزیه و تحلیل دو نکته است:  گرایش فزاینده شاه به خودکامگی؛ ‌ شیوه حکومت و تقدّم‌های شاه. 

۱. گرایش فزاینده به خودکامگی

با آن‌که شاه مرد بسیار توداری بود، گاهی نکته‌هایی را که تا اندازه‌ای روشنگر شیوه اندیشیدن و تصمیم‌گیری او بود، به زبان می‌آورد. یک بار در یکی از نشست‌های شورای اقتصاد، به صراحت گفت که به دنبال هر رویدادی که موجب محبوبیت او در میان مردم شده، کوشیده است موقع سلطنت را استوارتر و اختیارات خویش را گسترده‌تر کند؛ به عنوان نمونه واکنش مردم و نحوه اقبال از او به مناسبت آزادی آذربایجان و سپس سوءقصد به جان او در دانشگاه تهران در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷، به او فرصتی داد تا با فراخواندن مجلس مؤسسان (اردیبهشت ۱۳۲۸ )، بر میزان اختیارات خود بیفزاید.
به همین‌سان پس از رفراندوم بهمن ۱۳۴۱ نیز پنداشت که خدمت او چنان بزرگ و بی‌مانند بوده است که دیگر حتی نیازی به همان احترام ظاهری و نیم‌بند به قانون اساسی را هم ندارد و می‌تواند خودسرانه هرچه دلخواه اوست، بکند و ملت  همه کارهای او را پیوسته تأیید خواهد کرد. 

هنگامی که شاه پس از بیست و دو سال سلطنت، به دو راهی تاریخ رسید، میان دادن تقدّم به نیازهای معنوی و مادی مردم یا به اندیشه‌های خودبزرگ‌بینانه که جز هوس زودگذر  یکه‌تازی و قهرمانی چیزی نبود، مسیری را برگزید که فرجامش فروپاشیدن بود. 

اگر شاه راه نخستین (دادن امکان مشارکت به مردم) را برمی‌گزید، به هدف نام‌آوری می‌رسید؛ ولی گرفتاری در این بود که شاه نمی‌خواست هیچ‌کس مگر خود او بدرخشد و مورد توجه باشد و درنتیجه به هر کسی که به نحوی می‌توانست گروهی را به راه اندازد یا با کفایت در کار خود محبوبیتی میان مردم پیدا کند، ظنین می‌شد و او را هماورد بالقوه خود می‌دید.

از این‌ رو نیز سیاست همیشگی او این بود که پایه‌های چنین قدرتی را از میان بردارد. در زمینه نفت (که به گمان او به مصدق قهرمانی داد) کارها را به گونه‌ای تقسیم کرده بود که هیچ‌کس در همه مسائل دست‌اندرکار نباشد و موفقیت‌های احتمالی را به حساب خود نگذارد. 

با همه این هشیاری‌ها، هنگامی که جمشید آموزگار ـ وزیر دارایی وقت ـ  در مذاکرات اوپک با شرکت‌های نفتی موفقیت چشمگیری به دست آورد، او را به وزارت کشور گمارد و هرچند باز هم نماینده ایران در اوپک ماند، ولی به هر صورت دستش را از امور نفتی کوتاه کرد. یک بار که [اسدالله] عَلم گزارش مذاکرات فلاح را در اروپا و آمریکا با شرکت‌های نفتی می‌دهد، شاه می‌گوید: «... این مذاکراتی که برای معاملات نفتی در خارج می‌شود، دور از نظر ماست. به دولت ابلاغ کن که همه مذاکرات باید در تهران باشد...» (یادداشت ۳۰ مرداد ۱۳۴۹ ). هنگامی هم که ارسنجانی نشان داد که حتی وزارت کشاورزی می‌تواند برای کسی که لیاقت آن را داشته باشد، پایه قدرت شود، او را در نخستین فرصت، محترمانه کنار گذارد و چند سال پس از آن، با تقسیم وظایف وزارت کشاورزی میان پنج وزارتخانه (کشاورزی، تعاون و امور روستاها، منابع طبیعی، فرآورده‌های کشاورزی و مواد مصرفی، آب و برق)، برای همیشه امکان هر گونه خطری را از این سو کنار زد.

بدیهی است کسی که حتی در داخل دستگاه دولتی، شکیبایی این را نداشت که برخی از مسئولان امر در میان مردم محبوبیتی به دست آورند، نمی‌توانست گوشش بدهکار دمکراسی و مشارکت مردم و پیدا شدن سر و کله کسانی که منصوب خود او نبودند، باشد. یک بار که با عَلم سخن از ناخرسندی نسل جوان به پیش می‌آید، شاه علت آن را تفاوت حقوق میان جوانان و آنانی که سر کار هستند، می‌داند. علم در پاسخ یادآور می‌شود که مسائل کلی‌تری مطرح است: «... مردم باید به حساب [بیایند] و بازی گرفته شوند...» سپس می‌افزاید: «نمی‌دانم چطور شد که به عرض من طور دیگری توجه کردند. فرمودند: تربیت‌بدنی وسایل  ندارد، نه زمین بازی داریم، نه بودجه کافی هست، نه مربّی داریم...» علم توضیح می‌دهد منظورش این است که: «چرا نباید مردم در مسائل زندگی روزمرّه‌شان حرف بزنند؟ این‌که به جایی صدمه نمی‌زند. فرمودند: چطور صدمه نمی‌زند؟ مثلاً مزخرفات عجیبی در مورد گرانی می‌گویند که این‌طور نیست...» (یادداشت ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ ). 

شاه به‌تدریج دیگر تحمل شنیدن واژه دمکراسی و دادن وعده آن را به مردم نداشت. هنگامی که روزنامه‌ها به مناسبت جشن مشروطیّت می‌نویسند: «وقتی از طریق تشکیل انجمن‌های دِه و انجمن‌های ایالتی و ولایتی، مردم خوی دمکراسی گرفتند، ما هم عیناً مثل غرب صاحب دمکراسی می‌شویم. فرمودند: به آن‌ها بگو ابداً ما دمکراسی غربی نمی‌خواهیم که اقلیّت عملاً حکومت کند و خائن تشویق شود. باید در این خصوص مقاله بنویسند...» علم می‌افزاید: «من خودم این عقیده را ندارم، به شاهنشاه هم عرض کرده‌ام...» (یادداشت ۱۸ مرداد ۱۳۵۱ )؛ ولی با این‌همه اوامر شاه را به روزنامه‌ها ابلاغ می‌کند و آن بیچاره‌ها ناچار می‌شوند با بندبازی، مطالبی مغایر با نوشته‌های چند روز پیش خود بنویسند و سر و ته قضیه را هم آورند!

نظام چندحزبی 

البته ایران به‌ظاهر از ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۴ نظام چندحزبی داشت و در برابر «حزب ایران نوین» (اکثریت) به‌ویژه «حزب مردم» نقش اقلیت را ایفا می‌کرد؛ اما با آن‌که نمایندگان هر دو حزب را خود دستگاه دولتی گلچین کرده بود و اینان خوب می‌دانستند به چه کسی باید سرسپردگی داشته باشند، باز هم شاه آمادگی کوچکترین خرده‌گیری را نداشت. 

هنگامی که علی‌نقی کنی ـ دبیرکل وقت حزب مردم ـ اظهار داشت: «انتخابات انجمن‌های ایالتی و ولایتی آزاد نبوده و دولت در برگزاری آن مداخله کرده است»، شاه سخت برآشفت که چگونه او جرأت کرده است بگوید: «انتخابات در سلطنت من آزاد نیست» و کار به استعفا و مغضوب شدن دبیرکل کشید (یادداشت ۳۱ تیر ۱۳۵۱ ). 

با این همه شاه هنوز وانمود می‌کرد که به نظام چندحزبی اعتقاد دارد و در مصاحبه‌ای در ۲۸ خرداد ۱۳۵۲ گفت: «چون تشکیلات یک‌حزبی منجر به دیکتاتوری می‌شود، طبیعتاً باید حزب دیگری باشد و اقلاً یک حزب و احیاناً اگر مردم بخواهند و احتیاجش حس شود، تشکیلات دیگری هم می‌تواند باشد؛ منتها ابعادش کوچک خواهد شد، به خاطر آن‌که تجزیه و تحلیل ایدئولوژی انقلاب شاه و ملت که همه می‌دانند مردم ایران تا چه حدی قبول کرده‌اند، نمی‌تواند خیلی با هم تفاوت داشته باشد...» 

اما از سوی دیگر برای شاه روشن نبود در کشوری که به‌زعم او همه مردم پشتیبان انقلاب شاه و ملت هستند، دیگر حزب اقلیت چه نقشی می‌تواند داشته باشد. در ۱۰ شهریور ۱۳۵۲ به مناسبت شرفیابی شورای عالی کمیته مرکزی حزب مردم، شاه گفت: «حزب اقلیت بودن، هم مشکل است و هم آسان. مشکل، از این جهت که در مملکتی که این‌طور رو به پیشرفت است، ایراد گرفتن آسان نیست، مگر این‌که انسان وارد جزئیات بشود. آسان است، برای این‌که از هر چیزی اصولاً می‌توان ایراد گرفت.»

در همه این سال‌ها باب شده بود که دولتیان بگویند که به هیچ ایسمی (کمونیسم و سوسیالیسم گرفته تا لیبرالیسم و جز این‌ها) اعتقاد ندارند و به گفته هویدا، نخست‌وزیر وقت: «وضع جامعه ما و سنت‌ها و فرهنگ ما با جوامع دیگر فرق دارد و الگوهای آنان که حتی امروز راهگشای مسائل خودشان نیست، نمی‌تواند حلّال مشکلات باشد... ایدئولوژی‌های خارجی لباس‌های پیش‌دوخته‌ای است که به قدّ و قامت ما نمی‌خورد.» 

شاه را باور آن بود که پایه اعتقاد سیاسی مردم باید «انقلاب شاه و ملت و اصولی باشد که شش اصل مصوّب در بهمن ۱۳۴۱  آغاز شد و تا پایان سلطنت، شمار آن‌ها به نوزده رسید. این اصول مجموعه‌ای ناسازگار و درهم بود که شاید می‌توانست برنامه سیاسی و اجتماعی برای دولت در مدت معیّنی باشد؛ ‌ولی با هیچ سریشمی نمی‌شد آن‌ها را به یکدیگر پیوست و تبدیل به آرمانی ـ آن هم تنها آرمان ـ برای ملتی نمود. روشن نیست که خود شاه تا چه اندازه به این نکته آگاه بود. 

در بهمن ۱۳۵۱، به مناسبت دهمین سال انقلاب [شاه و ملت]، توصیه کرد که دانشگاهیان اصول انقلاب را «که انعطاف‌پذیر است»، بررسی و با هرچه دلخواه آنان است، بسنجند و اگر پیشنهادی برای بهبود این اصول دارند، آن را ارائه دهند.»  به دنبال این گفته، گروه بررسی مسائل ایران در پرتو انقلاب شاه و ملت، معروف به «گروه اندیشمندان» از سوی دانشگاهیان تشکیل شد و کارشان را بسیار جدی گرفتند؛ ولی چندی بعد شاه تعجب می‌کند که چرا اینان به کارهای دولت خرده می‌گیرند و روزی سر ناهار به نخست‌وزیر ـ هویدا ـ می‌گوید: «این گروه اندیشمندان مشغولیّات خوبی برای جوان‌هاست!» (یادداشت ۹ اردیبهشت ۱۳۵۲ ). 

ادامه دارد...

۲۵۹