به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل سرویس دین و اندیشه ایبنا، حکمت الله ملاصالحی، استاد دانشگاه تهران و عضو هیئت امنای بنیاد ایرانشناسی نوشت: گوش و هوش اصحاب فکر و فلسفه روزگار ما با عبارت معروف رنه دکارت، فیلسوف معاصر فرانسوی آشناست که گفته است:Cogito,ergo sum.من میاندیشم پس هستم.
وقتی میاندیشی هستی. وقتی میاندیشی میدانی هستی، میفهمی هستی. به دیگر سخن، نخست اندیشه سپس هستی. عبارتی که به رغم نقدهای بسیاری را که از سرگذرانده است و بر آن وارد آمده است، همچنان سنگینی و وزانتش احساس میشود و سُنبه معناییاش همچنان پرقوت است و همچنان سؤالخیز و بحثانگیز است.
از منطقههای غربی تاریخ که به منطقههای شرقی میرویم گویی همه چیز معکوس یا وارونه میشود.هسته سخت و ستبر آموزههای بودا و بودایی رسیدن و دست یافتن به خاموشی نهایی و خاموش کردن تنورخواهشهاست. رسیدن به سکوت ژرف و قطعی نیروانایی. به دیگر سخن رسیدن به نیاندیشی. نمیاندیشی، پس هستی. هستی رهاشده از خواهشهای رنجخیز و "چرخه وجود" (سنسارا).
به دیگرسخن"من نمیاندیشم پس هستم". هرچند منی هم دیگر در میان نیست. رها شدن از چرخش و گردش و دور پیوسته مرگ و زندگی و" کارما" و خواهشهای رنجخیز و مرگخیز. بیرون جستن و رهیدن هم از طبیعت هم از تاریخ.
نه بهسوی فراتاریخ که بسوی رهایی و رهیدن از هردو. اینک ببینیم فرهنگ و فرزانگی و خِرَد و دانایی ایرانی و ایرانیان، ایستاده در میانه منطقههای شرقی وغربی چه میگوید. بلخ جهان ایرانی در کجای دوعاَلم ایستاده است:
عارف و شاعر روشنضمیر بلخی خراسانی ما را ببینید:
هرچه اندیشی پذیرای فناست
آنکه دراندیشه ناید آن خداست
چنین است سویه شرقی فکر وفرهنگ وفرزانگی و حکمت و خرد ایرانی.
ببینیم سویه غربی چه میگوید:
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی تو استخوان وریشهای
چنین است سویه غربی فکر و فرهنگ و فرزانگی و خرد ایرانی و ایرانیان. ایستاده در میانه دو عاَلم. جمع میان دو عاَلم. همبودی و همنوایی میان هستیدن و اندیشیدن. میان اندیشیدن و هستیدن. مصادیق بسیار است و شواهد هم بسیار. سخن عارف وشاعر روشنضمیربلخی خراسانی ما مشتی و نمونهای از مصادیق بسیار است که گفته آمد. برخی گزارهها چه در قاب نثر و چه در قامت شعر و شاعرانگی چونان برخی تندیسها بمانند تندیس آفرودیت (میلوس) هلنی چونان برخی آثارخوشنویسان خوش ذوق و هنر و هنرمندما لایه به لایه متراکم از یک جهان تجربههای زیسته هنر و هنرمندانگی و فکر و فرهنگ و فرزانگیاند.
اکسیر و عصاره برگرفته از یک جهان تاریخ، فرهنگ، حیات مدنی و معنوی و سیر وجودی جامعه و جهان بشری ما هستند.در مخفیگاههای قاب وقامتشان در لایهها و زیرلایههای صورت و سیمای بیرونیشان چونان محوطههای باستانی لایه به لایه تاریخ نهفته و نهان دارند.
ذهن و فکر و عقل و فهم ژرفکاو و ژرفیاب و ژرفبین میطلبد که لایه به لایه بکاود و بجوید و بیابد و بخواندشان.
کوتاه سخن آنکه در زمانهای که ستون فقرات هستی انسان زیر فشار سنگین و سهمگین اندیشههای پراکنده و مزاحم، در هم شکسته است و جا و فضای نفس کشیدن برایش نمانده است، میتوان گمان زد جایگاه میراث فرهنگ و فرزانگی، خرد و خردمندی ایرانیان و"اسلام ایرانی" به تعبیر هانری کربن فقید کجاست.
سخن این است چقدر می دانیم کجاست؟ چقدر میدانیم در وانفسای عصری به غایت خطرخیز و خطرناک و جنون گرفته در کجای تاریخ ایستادهایم؟ اگر میدانستیم و میفهمیدیم در کجای تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهانی که درآن به سرمیبریم ایستادهایم، همدلانهتر و صمیمانهتر زندگی میکردیم به گوش هوش سخن هم را میشنیدیم و اندیشه و ایمانی فروزانتر و دستی تواناتر در گشودن گره کارها داشتیم و با دلی دلیرتر و سینهای ستبرتر در آوردگاه رویارویی با مخاطرات گام مینهادیم و جان و وجدانی بیدارتر در عبور ایمنتر از کوره پیچهای خطرخیز و پرتگاههای هلاکتبار تاریخ داشتیم.
نادانی، حقارت و کوربینی، آسیبها و مخاطرات را دامن میزند. انسان و جامعه را به سوی پرتگاههای هلاکتبارمیکشاند. نادانی ناتوان و ناکام از پیشگیری و پیشبینی و چارهاندیشی و تدبیر خطرها و مخاطرات پیشاروست. بیبهره از خِرَد تدبیر و چارهاندیشی است. اینجاست که همبودی هستیدن و اندیشیدن و هستیدن چقدر میتواند ما را از مخاطرات پیشارو ایمن بدارد و یکبار دیگر توازن میان دو زیست اقلیم و عالم را باز بیابد و باز بسازد و باز بیافریند و جامعه و جهان ما را از به همریختگی و آشوبناک شدن بیش از پیش رهایی دهد.
۲۱۶۲۱۶