سعید کریم داداشی نوشت:‌ پیشنهاد این نوشته تأکید بر فعال‌سازی ظرفیت‌های فلسفه اسلامی به عنوان راهکار اصلی، رویکردی اساسی‌تر، امن‌تر و اصیل‌تر است در مقابل تقلید از رویکرد آنگلوساکسون.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سعید کریم داداشی پژوهشگر، در سرویس دین و اندیشه ایبنا نوشت: در این نوشته سعی می‌شود فلسفه مضاف، مصطلح و لغوی، از هم تفکیک شود و سپس نشان داده شود اگرچه شاید در سنت فلسفه آلمانی و اسلامی مباحثی وجود داشته باشند که بتوان آنها را فلسفه مضاف تلقی کرد، ولی نه فلسفه مضاف مصطلح در سنت آنگلوساکسون؛ چرا که نوع نگاه این دو سنت اجازه طرح مبحث فلسفه مضاف مصطلح را نمی‌دهد، مگر به نحو لغوی. یعنی اینکه این همان فلسفه مطلق است که در موردی خاص به جزئی از آن کل توجه می کند.

سعید کریم داداشی

فلسفه مضاف شاخه‌هایی از فلسفه اشاره دارد که موضوع خاصی را به صورت تخصصی از منظر فلسفی (پادو) بررسی می‌کنند. در این نوع فلسفه، مفاهیم و روش‌های فلسفی برای تحلیل و بررسی حوزه‌های معین دانش یا جنبه‌های خاصی از واقعیت به کار می‌روند. فلسفه مضاف معمولاً در تقاطع فلسفه و یک رشته یا موضوع خاص قرار دارد و به جای پرداختن به مسائل کلی هستی و معرفت، بر پرسش‌های اساسی یک حوزه خاص متمرکز است.

نمونه‌های معروف فلسفه مضاف:

فلسفه علم: بررسی مبانی معرفت‌، روش‌شناسی علوم تجربی.
فلسفه ذهن: مطالعه‌ی ماهیت آگاهی و رابطه ذهن و بدن.
فلسفه اخلاق: تحلیل مفاهیم اخلاقی.

فلسفه هنر: بررسی زیبایی‌شناسی و تجربه هنری.
فلسفه تاریخ: تحلیل ساختار، عینیت، و معنای تاریخ.
فلسفه دین: مطالعه مفاهیم دینی از منظر فلسفی.

فلسفه حقوق: بررسی مبانی حق، عدالت، و نظام‌های حقوقی.
فلسفه سیاسی: تحلیل دولت، قدرت، عدالت و مشروعیت.
فلسفه ریاضیات: بررسی ماهیت اشیاء و روش‌های ریاضی.

تفاوت فلسفه محض و فلسفه مضاف

فلسفه محض به مسائل کلی و جهان‌شمول می‌پردازد، ولی فلسفه مضاف این مسائل را در بافت یک حوزه خاص و با رویکرد پادویی بررسی می‌کند. در سنت فلسفه اسلامی و آلمانی نیز می‌توان گونه‌های فلسفه مضاف را سراغ گرفت، اما همان گونه که اشاره شد به معنای لغوی آن نه اصطلاحی چرا که رویکرد، روش و خاستگاهی متفاوت از سنت تحلیلی آنگلو-آمریکایی دارند. تفاوت اصلی در رویکرد سیستماتیک و کل‌نگر فلسفه اسلامی و آلمانی در مقابل رویکرد تحلیلی، جزءنگر و مسئله‌محور فلسفه تحلیلی است. این تفاوت، نحوه شکل‌گیری و بیان فلسفه مضاف را در هر سه سنت تحت تأثیر قرار داده است. فلسفه مضاف در سنت تحلیلی آنگلوساکسون تمرکز بر تحلیل منطقی - زبانی مفاهیم بنیادین یک حوزه خاص با روش مسئله‌محورو بررسی استدلال‌ها استفاده می‌کند. بسیار دقیق، شفاف و گام‌به‌گام است.

هدف آن عمدتاً شفاف‌سازی مفاهیم، رفع ابهامات و حل معماهای مفهومی در آن حوزه. در سنت آلمانی به جای اصطلاح فلسفه مضاف، بیشتر با عنوان‌های کل‌نگرتر مواجهیم. به دنبال فهم کل، معنا، بافت تاریخی و شرایط امکان یک حوزه هستیم و روش بیشتر با معنا، تفسیری، انتقادی و سیستماتیک است. به جای تحلیل منطقی صرف، به دنبال کشف ساختارهای کلی‌تر حاکم بر یک حوزه است و سعی می کند ارتباط آن با کل علم، زندگی انسانی و جامعه را برای دانش پژوه نمایان سازند.

نمونه‌هایی از فلسفه مضاف در سنت فلسفه آلمانی

فلسفه تاریخ نزد فیلسوفانی مانند هگل، کارل یاسپرس یا حتی والتر بنیامین. اینجا فلسفه تاریخ فقط تحلیل مفاهیم نیست، بلکه کاوشی در معنا، جهت‌مندی و ساختار کلان تاریخ است. نمایش دیالتیکی روح در زمان تعبیر دیگری از فلسفه تاریخ است.

فلسفه هنر از نقد قوه حکم کانت گرفته تا هگل که فلسفه هنر به عنوان تجلی روح مطلق و هایدگر در منشأ اثر هنری. اینجا هنر پنجره‌ای به حقیقت هستی است. در هگل ادراک حسی و بی واسطه امر مطلق است ولی کانت برای آن ارزش شناختی قائل نیست اگر چه با سهش این امر زیبا شناختی آغاز می شود.

فلسفه تکنولوژی در اندیشه هایدگر پرسش از تکنولوژی به مثابه نحوه‌ای از آشکارگی حقیقت یا یورگن هابرماس در تکنولوژی به مثابه کنش عقلانی-ابزاری.

فلسفه حقوق هگل نمونه‌ای اعلاست از این رویکرد. کتاب مبانی فلسفه حق او فقط تحلیل حقوق نیست، بلکه بخشی از نظام فلسفی کلان او در باب روح عینی و اخلاق اجتماعی است. تجلی روح در نهادهای اجتماعی - حقوقی قلمداد می شود.فلسفه دین از شلایرماخر تا هگل. اینجا نیز دین در بستر وسیع‌تری مطرح و نقد می‌شود و این نیز در فلسفه روح بازنمایی دیگری از امر مطلق است که هگل مطرح کرده است.

امکان فلسفه مضاف در فلسفه آلمانی

سنت فلسفه آلمانی با هویتی متمایز این مباحث را بحث می کند. در این سنت، فلسفه مضاف به پدیده ها کمتر به عنوان کاربردی و ابزار دیده می‌شود و بیشتر به عنوان بسط اندام‌وار یک سیستم فلسفی به قلمروهای مختلف تجربه بشری، یا نقد ریشه‌ای آن قلمروها از منظری فلسفی - تاریخی است. فلسفه مضاف به مثابه «فلسفه‌ای از جنسِ» یک حوزه در درون یک کل معنادار جای دارد.

همان گونه که اشاره شد به طور کلی در سنت آلمانی، فلسفه‌های مضاف اغلب به عنوان اجزاء یا تجلیاتِ یک فلسفه مطلق یا سیستم کلان درک می‌شوند، در حالی که در سنت تحلیلی، آنها عموماً به عنوان حوزه‌هایی جدا، تخصصی و جزئی‌نگر تلقی می‌گردند.

همه اینها جزئی از کل سیستم هستند و معنای کاملشان تنها در نسبت با کل روشن می‌شود حتی فیلسوفان غیرسیستمی مانند هایدگر هم اگرچه سیستم بسته هگلی بر نمی تابند، اما فلسفه‌های مضاف نزد او مثل فلسفه تکنولوژی، هنر، زبان همگی راه‌هایی برای پاسخ به یک پرسش بنیادین واحد یعنی پرسش از هستی هستند، یعنی باز هم تابع یک دغدغه کل‌نگراند. جدایی آنها از کل، به معنای بی معنایی یا سطحی شدنشان است.

فلسفه مضاف در سنت تحلیلی

در سنت تحلیلی جزءگرایی روش‌مند غالب است. فلسفه‌های مضاف می‌توانند به صورت نسبتاً مستقل و بدون ارجاع مداوم به یک فلسفه مطلق یا سیستم کلی پیش بروند. یک فیلسوف تحلیلی ذهن می‌تواند تمام عمرش را صرف مسئله آگاهی کند، بدون آنکه لازم باشد موضع خود را در قبال یک متافیزیک کلان به طور کامل مشخص کند، یا آنکه آن مسئله را حتماً به کل نظام فلسفی پیوند زند و آنچه وحدت‌بخش است، روش تحلیلی، دقت مفهومی و ارجاع به استدلال‌های مشترک است، نه تعلق به یک سیستم فلسفی واحد.

یک فیلسوف علم و یک فیلسوف اخلاق تحلیلی ممکن است پیش‌فرض‌های متافیزیکی بسیار متفاوتی داشته باشند، اما زبان مشترک تحلیل و استدلال دارند. فلسفه‌های مضاف تحلیلی اغلب چنان تخصصی شده‌اند که ارتباط مستقیمشان با فلسفه اولی کمرنگ شده است. آنها حوزه‌های پژوهشی خودمختاری با ادبیات و مسائل خاص خود شده‌اند. این تفاوت، ریشه در دو نگاه کل‌نگر در مقابل جزءنگر به خودِ فعالیت فلسفه دارد، البته این یک قاعده مطلق و بدون استثنا نیست در فلسفه تحلیلی هم کسانی مانند ویتگنشتاین متقدم یا کواین سیستم‌هایی کلی‌تر ارائه داده‌اند و در فلسفه قاره‌ای هم رویکردهای ضدسیستم مانند نیچه وجود دارد، اما تمایز غالب و ساختاری میان این دو سنت همین است.

تفاوت دیگری که وجود دارد در سنت‌های کل‌نگر اسلامی و آلمانی، پدیده ها ذیل یک علم مطلق یا فلسفه اولی قرار می‌گیرند و به عنوان شاخه‌های مشروع و نظام‌مندِ آن علم کلان اعتبار می‌یابند. در حالی که در سنت تحلیلی، فلسفه مضاف عهده دار بررسی پدیده ها می شوند ولی نه به معنای علمی آن بلکه بیشتر به عنوان پادوهای انتقادی یا فعالیت‌های مفهومی برای علومِ دیگر عمل می‌کنند و خود به عنوان علم به معنای کلاسیک کلمه دانش نظام‌مند از علل شناخته نمی‌شوند. در سنت اسلامی و آلمانی فلسفه به عنوان علم مفهوم علم Wissenschaft در آلمانی، علم به معنای حکمت در عربی بسیار فراتر از علوم تجربی مدرن است و دانشی نظام‌مند، مبتنی بر اصول اولیه یقینی و غایت‌مند را شامل می‌شود.

در فلسفه اسلامی، فلسفه اولی به عنوان علم اعلی و مادر علوم، به بررسی وجود بما هو وجود می‌پردازد. در فلسفه آلمانی، فیلسوفانی مانند کانت، فیخته، شلینگ وهگل، فلسفه به مثابه علم مطلق Wissenschaft است که کل واقعیت را ذیل یک سیستم درک می‌کند ولی در سنت تحلیلی فلسفه مضاف به عنوان پادو یا فعالیت مفهومی اطلاق می شود. در این سنت، مفهوم Science عمدتاً به علوم تجربی-طبیعی و تا حدی علوم اجتماعی تجربی اطلاق می‌شود که از روش‌های مبتنی بر مشاهده و آزمایش استفاده می‌کنند. فلسفه تحلیلی خود را علم به آن معنا نمی‌داند، بلکه خود را فعالیتی درجه دوم نه علم درجه دوم، می‌داند و تلقی که از خود دارد به مثابه معرفت انسانی یا فعالیت عقلانی انتقادی است که حول علم می‌چرخد تا آن را بفهمد، نه آنکه خودش تولید علم کند. همانطور که برتراند راسل گفت: فلسفه حیطه‌ای است که هنوز به علم تبدیل نشده است.

فلسفه مضاف مصطلح در سنت انگلیسی در سنت فلسفه اسلامی قابل طرح نیست، زیرا در این سنت، واقعیت مطلق به عنوان اصل و غایت نهایی، همه حوزه‌های معرفت را نظام‌مند می‌سازد. در حقیقت، فلسفه اسلامی نمونه اعلای یک نظام فلسفی کل‌نگر است که در آن فلسفه‌های مضاف، به عنوان چیزی در عرض فلسفه نمی تواند قلمداد شوند و اگر هم تاکید بر این داشته باشیم بابی خواهد بود از ابواب فلسفه محض با حفط تمامی ارکان فلسفه اسلامی.

همان گونه که اشاره شد موضوع فلسفه اسلامی واقعیت مطلق است که مقابل آن چیزی نیست الا لاواقعیت لذا ثبوتا شامل تمام علوم پایین دستی می شود و حتی اگر بدون حدوسط اصالت واقعیت هم نطاره گر مسئله باشیم بحث ملازمات عامه و اصل وجود و وحدت تشکیکی وجود بر این امر صحه می گذارد یعنی وجود حقیقتی واحد، اما دارای مراتب شدت و ضعف است، لذا هر حوزه مثل طبیعت، جامعه، هنر، تاریخ مرتبه‌ای خاص از تجلی آن وجود واحد است و نیز نظریه اتصال عقل به عقل فعال، معرفت حقیقی به هر موجودی، در گرو درک نسبت آن با مبدأ هستی یعنی واقعیت مطلق (خداوند طبق برهان صدیقین علامه طباطبایی) است. بنابراین، فلسفه مضاف در این سنت نمی‌تواند مطالعه‌ای جزئی‌نگر و منفک از کل باشد.

به عبارت دیگر، در فلسفه اسلامی، فلسفه‌های مضاف، فصول مختلف یک کتاب واحد هستند که نام آن هستی‌شناسی توحیدی است. جدایی آنها از این کل، به معنای از دست دادن عمق و معنای حقیقی‌شان خواهد بود. این رویکرد، ترکیبی متعالی از دقت تحلیلی و عمق نظام‌مند را در پرتو نور واقعیت مطلق ممکن می‌سازد.

پیشنهاد این نوشته تأکید بر فعال‌سازی ظرفیت‌های فلسفه اسلامی به عنوان راهکار اصلی، رویکردی اساسی‌تر، امن‌تر و اصیل‌تر است در مقابل تقلید از رویکرد آنگلوساکسون. فلسفه سلامی به ویژه حکمت متعالیه صدرایی و علامه طباطبایی یک ساختمان کامل و خودبسنده با فونداسیون محکم اصالت وجود یا واقعیت، ستون‌های استوار تشکیک، حرکت جوهری، وحدت شخصی وجود و سقف بلند معادشناسی است. به جای آنکه وقت خود را صرف بازسازی و تعمیر ساختمان‌های نیمه‌کاره یا بی‌بنیاد دیگران کنیم، باید همین ساختمان کامل را توسعه دهیم، اتاق‌های جدید به آن اضافه کنیم و از مواهب آن بهره ببریم.

فعال‌سازی ظرفیت‌های فلسفه مطلق به معنای استخراج نظام‌مند پدیده های مستحدثه از درون خودِ دستگاه حکمت متعالیه است. همان گونه که در گذشته ای این نطام اندیشگانی فلسفه اسلامی، فلسفه طبیعت نقطه شروع علوم پایین دست تلقی می شد که بر اساس علیت طولی و نظام اسباب و مسببات جاری است و روش تجربه را ذیل بحث تجربیات در برهان شفاء در پرتو نظریه علم حضوری و حصولی و نیز نقش خیال و حس بازتعریف می کردند یا به جای شروع از دوگانه‌انگاری دکارتی یا فیزیکالیسم، از نظریه نفس ناطقه صدرایی (جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا) و مراتب قوای ادراکی حس، خیال، عقل آغاز کنیم و پدیده‌هایی مانند آگاهی، حافظه و هیجان را در این چارچوب تبیین کنیم.

فعال‌سازی ظرفیت فلسفه مطلق نیازمند دو کار موازی است:

الف) بازخوانی و استخراج درونی ظرفیت‌های فلسفه مطلق
ب) شناخت عمیق و انتقادی فلسفه‌های مضاف رقیب

جهان امروز، جهان گفت‌وگو و رقابت گفتمان‌هاست. برای دفاع از حکمت خود و نشان دادن برتری آن، باید بدیل‌های موجود را به خوبی شناخت و نقطه ضعف آنها را نشان داد. این شناخت، نه برای تقلید، بلکه برای نقد ساختاری و اثبات توانمندی بیشتر نظام خودی است. مانند پزشکی که برای نشان دادن برتری داروی خود، باید مکانیسم بیماری و داروهای رقیب را به خوبی بشناسد. این مرحله همان تصرف حکیمانه است، اما با تأکید بر اینکه ابتدا باید ساختمان اصلی خود را کاملاً بسازیم، سپس برای مقایسه و نقد، به بررسی ساختمان دیگران بپردازیم.

منابع

۱. رحیق مختوم / ج ۱/ آیت الله جوادی آملی
۲. نهایه الحکمه / ج ۱/ علامه طباطبایی
۳. هندسه حکمت / آیت الله عبدالکریم فرحانی
۴. تاریخ فلسفه / ج ۶و۷/ کاپلستون

۵. کتاب فلسفه تحلیلی در قرن بیستم / اورام استرول
۶. دایره المعارف / ج ۳/ هگل / ترجمه زیبا جبلی
۷. پدیدارشناسی / هگل / ترجمه پرهام
۸. شرح حکمت متعالیه / ج ۱/ آیت الله جوادی آملی

۲۱۶۲۱۶

منبع: ایبنا