به گزارش خبرآنلاین روزنامه همشهری نوشت:شواهد نشان میداد که پشت پرده همه این سرقتها یک باند کاملا حرفهای است. دزدان صورتشان را با نقاب مشکی میپوشاندند و کلاه به سر میگذاشتند و همین موضوع کار پلیس برای شناسایی و دستگیری آنها را دشوار میکرد تا اینکه 2 شب قبل اتفاق عجیبی رخ داد که به شناسایی اعضای این گروه منجر شد.
مردی با پاهای برهنه
آن شب مأموران گشت پلیس هنگام انجام مأموریت شبانه در یکی از خیابانهای شمال تهران با صحنهای عجیب روبهرو شدند؛ مرد جوانی پابرهنه و آشفتهحال با سرعت درحال دویدن بود و مدام پشت سرش را نگاه میکرد. همین رفتار غیرعادی کافی بود تا مأموران مشکوک شوند و او را متوقف کنند. با دستگیری این فرد بود که اسرار سرقتهای سریالی از خانههای شمال تهران فاش شد.
قطع برق
تحقیقات اولیه نشان داد مرد دستگیرشده سرکرده یک باند سرقت است که ساعتی قبل به یکی از منازل مسکونی شمال تهران دستبرد زده بود. او گفت که با تخریب قفل در وارد خانهای شده تا نقشه سرقت را رقم بزند اما قطع ناگهانی برق همهچیز را به هم ریخت، چرا که همزمان با قطع شدن برق، ساکنان ساختمان برای اینکه علت قطعی برق را بررسی کنند از واحدهای خودشان خارج شده بودند و او که در یک قدمی لو رفتن بود، با پای برهنه از بالکن به کوچه پرید و قصد داشت خود را به همدستش که با یک موتورسیکلت ســـرقتی در کوچهای در همان حوالی منتظرش بود برساند اما پیش از رسیدن به محـل قرار توسط گشت پلیس دستگیر شد.
متهم در جریان بازجوییها 2همدست دیگرش را معرفی کرد که آنها هم ساعاتی بعد دستگیر شدند. اعضای این باند در بازجوییها به سرقتهای سریالی اقرار کردند و به دستور بازپرس دادسرای ویژه سرقت برای انجام تحقیقات تکمیلی در اختیار مأموران اداره آگاهی تهران قرار گرفتند.
وسواس، کار دستم داد
سرکرده باند مردی 30ساله و سابقهدار است. بهگفته خودش مدتی قبل توبه کرده و دور خلاف را خط کشیده بود اما بهدلیل مشکلات مالی بار دیگر به سرقت روی آورده اما وسواس عجیبش در نهایت کار دستش داد و باعث دستگیریاش شد.
چرا آن شب پابرهنه فرار میکردی؟
راستش را بخواهید من از بیماری وسواس رنج میبرم. خیلی هم شدید شده و اذیتم میکند. بارها تصمیم گرفتم نزد روانپزشک بروم اما هزینه درمان و تهیه داروها را ندارم. از روزی که نقشه سرقت از خانهها را کشیدم، وارد هرخانهای که میشدم کفشهایم را درمیآوردم. خودم هم دلیل این رفتار عجیبم را نمیدانم. کلا وارد هر خانهای که میشوم کفشهایم را درمیآورم و تا حالا نشده با کفش وارد خانه حتی خانه خودم شوم. آن شب هم مانند همیشه کفشهایم را درآوردم و در حال جستوجو برای یافتن اموال قیمتی بودم که ناگهان برق رفت. همان موقع سر و صدای ساکنان خانه و همسایهها را شنیدم. انگار داشتند دنبال دلیل قطع شدن برق میگشتند. ترسیدم و فقط میخواستم فرار کنم. از ترس فراموش کردم کفشهایم را کجا گذاشتهام.
چطور فرار کردی؟
از بالکن پریدم داخل کوچه. بعد شروع کردم به دویدن تا خودم را برسانم کوچه پشتی. من از ورودی اصلی ساختمان وارد شده بودم و فکر کنم کفشهایم را هم پشت در گذاشته بودم. همدستم روی موتور منتظرم بود. میخواستم به او برسم و فرار کنم اما از بخت بدم پلیس مرا دید. درواقع آن شب حسابی بدشانسی آوردم؛ از قطع برق گرفته تا حضور پلیس در آن تاریکی شب.
نترسیدی از بالکن بپری و آسیب ببینی؟
از ترس دستگیری چاره دیگری نداشتم. خوشبختانه طبقه اول بود اما باز هم ریسکش بالا بود، چون ممکن بود آسیب ببینم اما در این مورد خوششانس بودم که بلایی سرم نیامد.
ماجرای یادداشتهایی که بعد از هر سرقت در خانه مالباختهها میگذاشتی چه بود؟
شاید خندهدار باشد اما احساس میکردم با این کار وجدانم آرامتر است. از مالباخته عذرخواهی و اینطور تصور میکردم بار گناهم کم میشود. من توبه کرده و دور خلاف را خط کشیده بودم.
پس چرا دوباره سرقت را شروع کردی؟
مشکل مالی داشتم. کم آوردم.
تا حالا چندبار به زندان افتادهای؟
3مرتبه. اما آخرین بار که آزاد شدم کار خوبی پیدا کردم. با دختر موردعلاقهام پای سفره عقد نشستم و تصمیم گرفتم دیگر دنبال خلاف نروم اما شرکتمان ورشکست شد و بیکار شدم و مشکلات مالی باعث شد که توبهام را بشکنم.
اینبار با همدستانت به چند خانه دستبرد زدهاید؟
به تعداد انگشتان یک دست، یعنی 5مورد. خانه آخری هم که برق قطع شد و نافرجام باقی ماند. سازوکار ما این بود که یکی از همدستانم با من میآمد و راننده و زاغزن بود، نفر سوم هم مالخر بود که معمولا در سرقتها با ما همراه نمیشد. وظیفهاش فروش اموال مسروقه بود.
17302