گروه اندیشه: مکتوب حاضر که در صفحه اندیشه روزنامه ایران منتشر شده ، متن ویرایش و تلخیص شده «ایران» از سخنرانی دکتر محمدمهدی گلشاهی در نشست «تجربه سیاستگذاری آموزشی در جهان مبتنی بر فبک و STEAM» در محل انجمن علمی مطالعات صلح ایران و به همت گروه روانشناسی و مطالعات شناختی صلح و منازعه است. گلشاهی تاکید دارد که در جهان پیچیده امروز، آموزشهای تکرشتهای و دانشِ محضِ نظری به بنبست رسیدهاند. رویکرد «استیم» (STEAM) با تلفیق علوم پایه، مهندسی و هنر، پاسخی به نیازهای فنی و سختافزاری عصر هوش مصنوعی است؛ اما این مهارتهای سخت، بدون زیرساختهای شناختی ناقص میمانند. در سوی دیگر، «فلسفه برای کودکان» (فبک) با تکیه بر سنت پراگماتیستی جان دیویی، مهارتهای نرمی چون تفکر انتقادی، اخلاق مراقبتی و پرسشگری جمعی را در «حلقه کندوکاو» پرورش میدهد. گلشاهی معتقد است این دو رویکرد، نه مسیرهایی جداگانه، بلکه پازلی مکمل برای آمادهسازی انسانِ آینده هستند. پیوند «استیم» و «فبک»، با عبور از آموزشهای طبقاتی و انتزاعی، به دنبال تربیت شهروندی توانمند است که علاوه بر قدرت حل مسئله، به عدالت اجتماعی و دموکراسی نیز متعهد باشد. در ادامه این مطلب را می خوانید:
آموزش بدون مابهازای اجتماعی به نتیجه نمیرسد
اگر بخواهیم درباره تحول موسوم به «استم» یا «استیم» سخن بگوییم، پیش از هر چیز باید به دو پرسش بنیادین پاسخ دهیم: اول آنکه همافزایی میان علوم چندگانه چگونه شکل گرفته است و دوم اینکه نسبت این رویکرد با «پداگوژی» یعنی علم یاددهی و یادگیری و نیز با «فلسفه برای کودکان» (فبک) چیست و از چه دورهای آغاز شده است؟ آیا این جریان صرفاً محصول دهه ۱۹۹۰ است یا پیشینهای عمیقتر در تاریخ اندیشه آموزشی دارد؟
آنچه امروز تحت عنوان «استیم» شناخته میشود، ریشه در ایده همگرایی علوم دارد؛ ایدهای که بویژه در ایالات متحده آمریکا و از دهه ۱۹۹۰ به بعد، در پاسخ به نیازهای جدید جهان معاصر صورتبندی شد. با این حال، این رویکرد صرفاً یک ابتکار معاصر نیست. یونسکو از سال ۲۰۲۰ به بعد، چهار شاخه اصلی علم را ـ که بعدها هنر نیز به آن افزوده شد ـ به عنوان علوم محوری برای جهان آینده معرفی کرده است. در جهانی که با شتاب توسعه هوشمصنوعی مواجه است، یادگیری حداقلی از منطق و مبانی علوم مختلف، ضرورتی اجتنابناپذیر برای زیست در آینده
به شمار میرود.
هدف استیم، کارایی علومی است که میآموزیم
از منظر فلسفه آموزش، «استیم» فاصلهای با «فبک» ندارد، بلکه در همان راستا قابل فهم است. اگر به جریان پیشرفتگرایی در قرن بیستم بنگریم، تلاش متفکرانی چون جان دیویی بر آن بود که علوم از حالت صرفاً نظری خارج شوند و با طبیعت، تجربه زیسته و مهارتهای عملی انسان پیوند بخورند. مبنای استیم نیز در همین سنت پراگماتیستی و پیشرفتگرا ریشه دارد؛ سنتی که میپرسد دانشی که میآموزیم چه کارکردی در زندگی و جهان پیرامون ما دارد و چه نسبتی میان انسان، دانش و جامعه برقرار میکند.
«پداگوژی» به عنوان علم هدایت و حمایت از کودک در فرآیند یادگیری، سابقهای دیرینه دارد و ریشههای آن را میتوان تا اندیشههای افلاطون پی گرفت. در روم باستان و سپس در قرون وسطی، آموزش در قالب «علوم هفتگانه» سازمان مییافت؛ علومی که خود بازتابی از ساختارهای طبقاتی جامعه بودند. سهگانهای شامل منطق، خطابه و صرف و نحو برای عموم و چهارگانهای شامل موسیقی، هندسه، ریاضیات و ستارهشناسی برای طبقات بالاتر. این ساختار نشان میدهد که آموزش همواره با قدرت، طبقه اجتماعی و جایگاه فرد در جامعه پیوند داشته است.
آموزش، با دموکراسی و عدالت اجتماعی نسبت دارد
آموزش را نمیتوان جدا از دموکراسی و عدالت اجتماعی فهم کرد. جان دیویی در آثار محوری خود، بویژه در نسبت میان آموزش و دموکراسی، تصریح میکند که آزادی بدون دانش و گفتوگو ممکن نیست. اگر بخواهیم مسیر آینده جهان را درک کنیم، باید ببینیم امروز چه میآموزیم و این آموختهها چه نسبتی با جهان پیرامون ما برقرار میکنند.
با شکلگیری دولت–ملتها از قرن هفدهم و عبور از نظم کلیسایی و فئودالی، آموزش به ابزار اصلی رقابت اقتصادی و هویتی دولتها بدل شد. انقلاب صنعتی، بویژه از قرن نوزدهم به بعد، نقش دانشگاهها را در تربیت نیروی کار برجسته کرد. در همین بستر، آموزش بهتدریج طبقاتی شد و شکلگیری جریانهایی مانند «فبک» و «استیم» را میتوان واکنشی به این وضعیت در صد سال اخیر دانست.
برای جهان پیشِ رو، صرف دانش نظری کافی نیست
در تاریخ استیم، نقش الن ریچاردز ـ اولین زن فارغالتحصیل رشته شیمی از دانشگاه MIT ـ اهمیت ویژهای دارد. تلاش او در جهت پیوند دادن علم، بویژه شیمی، با زندگی روزمره و عرصههای اجتماعی بود. این تجربه نشان میدهد که علوم، صرفاً در مرزهای رشتهای خود محدود نمیمانند، بلکه قابلیت کاربرد میانرشتهای دارند؛ همانگونه که ریاضیات میتواند به تحلیلگری در حوزههایی چون بازار، هوش مصنوعی یا اقتصاد منجر شود.
استیم، با محوریت علوم پایه، فناوری، مهندسی و ریاضیات ـ و با افزودن هنر به عنوان عامل میانی ـ تلاشی است برای شکلدهی یک فرارشته. به تعبیر نظریهپردازانی چون موریسون، از دهه ۱۹۹۰ به بعد، نیاز به تلفیق دانش رشتههای مختلف برای ترسیم تصویری از آینده بیش از پیش احساس شد. این منطق پیشتر نیز در انقلاب شناختی ۱۹۵۸ و شکلگیری علوم شناختی، با تلفیق رشتههایی چون روانشناسی، عصبشناسی، فلسفه، زبانشناسی، انسانشناسی و هوشمصنوعی، تجربه شده بود.
« فبک» گفتوگو را ممکن و «استیم» آن را عملیاتی میکند
استیم به ما میآموزد که برای زیست در جهان آینده، صرف تسلط بر یک رشته کفایت نمیکند. ما نیازمند مهارتهای سخت برای حل مسأله و ارتباط مؤثر با جهان پیچیده پیرامون هستیم. در اینجا نسبت استیم با فبک روشن میشود: فبک با پرورش مهارتهای نرم چون تفکر انتقادی، خلاقیت و خودمراقبتی، زمینه گفتوگو و فهم را فراهم میکند و استیم با افزودن مهارتهای سخت، این بستر را تکمیل میسازد. این دو نه در تقابل، بلکه در تکامل یکدیگر معنا مییابند.
در سیاستگذاری آموزشی، استیم میتواند به شیوههای مختلفی اجرا شود: مانند رویکردهایی که به برخی شاخهها مانند فناوری و ریاضیات اولویت میدهد؛ رویکرد چندرشتهای متقاطع که یک حوزه محوری مانند هوش مصنوعی را با سایر علوم پیوند میزند؛ و در نهایت رویکرد تلفیقی که همه شاخهها را در یک چهارچوب منسجم و با هدفی مشخص آموزش میدهد. تجربه کشورهایی چون فنلاند، سوئد، کانادا و ژاپن نشاندهنده حرکت به سوی این الگوهای یکپارچه است.
آموزش در ایران با نیازهای واقعی جامعه پیوند ندارد
چالش اساسی در کشور ما آن است که آموزش، بویژه در مقاطع ابتدایی و متوسطه، عمدتاً نظری باقی مانده و پیوند روشنی با بازار کار و نیازهای واقعی جامعه ندارد. هر چند تلاشهایی در حوزه استیم و هوشمصنوعی آغاز شده و مقالات و مدارس نوینی نیز شکل گرفتهاند، اما پرسش اصلی همچنان باقی است: مابهازای بیرونی این آموزشها چیست؟ و آیا نظام دانشگاهی و ساختار اقتصادی کشور آمادگی پذیرش این تحول را دارد؟ پاسخ به این دست از پرسشها میتواند نسبت آموزش را با مهارت و آینده جامعه روشنتر سازد.
۲۱۶۲۱۶