گروه اندیشه: انقلاب آمریکا (۱۷۶۵–۱۷۸۳) یک درگیری سیاسی بود که سیزده مستعمره و بریتانیای کبیر را درگیر کرد و به جنگ انقلاب آمریکا و استقلال مستعمرات به عنوان ایالات متحده منجر شد.رهبران انقلاب آمریکا به نوعی پدران بنیانگذار یا بنیانگذاران آمریکا بودند که مستعمرات سیزدهگانه را متحد کردند، جنگ استقلال آمریکا از پادشاهی بریتانیای کبیر را رهبری کردند و در دهه آخر قرن هجدهم یک چارچوب حکومتی (قانون اساسی) برای ایالات متحده آمریکا بر پایه جمهوریخواهی ساختند. پدران بنیانگذار شامل کسانی میشوند که اعلامیه استقلال ایالات متحده، مواد کنفدراسیون و قانون اساسی ایالات متحده را نوشته و امضا کردند، برخی از پرسنل نظامی که در جنگ انقلاب آمریکا جنگیدند و دیگران که در شکلگیری این کشور نقش بسزایی داشتند. فردی که بیشتر به عنوان پدر ایالات متحده شناخته میشود، جورج واشنگتن، فرمانده کل ارتش در انقلاب آمریکا و نخستین رئیس جمهور این کشور است. در سال ۱۹۷۳، مورخ ریچارد بی. موریس، بر اساس آنچه که او «آزمونهای سهگانه» رهبری، طول عمر و سیاستمداری مینامید، هفت شخصیت را به عنوان بنیانگذاران کلیدی شناسایی کرد: جان آدامز، بنجامین فرانکلین، الکساندر همیلتون، جان جی، توماس جفرسون، جیمز مدیسون و جورج واشنگتن؛ آدامز، جفرسون و فرانکلین از اعضای کمیته پنج بودند که پیشنویس اعلامیه استقلال را آماده کردند. با روی کار آمدن ترامپ از آرمان های آنان در قانون اساسی آمریکا دیگر چیز باقی نمانده است. انقلاب آمریکا هم مانند انقلاب اکتبر شوروی شکست خورده است. این شکست را با رویکردهای امپریالیستی استفان ام والت با نوشتن مقاله ای با تیتر «هژمونی غارتگرانه» روایت کرده است.
استفان ام والت کارشناس سیاسی، و استاد روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد است.او از مدافعان رویکرد واقع گرایی تدافعی است و نظریات پیشگیری از جنگ های گسترده وی نیز از موارد بحث انگیز کنونی آکادمیک محسوب می شود. او در آخرین شماره فارین افرز، در باره «هژمونی غارتگر» و این که چگونه ترامپ قدرت آمریکا را به کار می گیرد، نظریه پردازی کرده است. از نظریات او پیداست، که چگونه این بار نظام لیبرال در برابر ترامپیسم، خفت و خواری عظیمی را تحمل می کند. در مقدمه مقاله والت در آخرین شماره فارن افرز آمده است: «زمانی که دونالد ترامپ برای نخستین بار در سال ۲۰۱۷ رئیس جمهور ایالات متحده شد، مفسران دنبال کلمات و مفاهیم مناسبی برای توصیف رویکرد او به روابط خارجی ایالات متحده بودهاند. بری پوزن، دانشمند علوم سیاسی، در سال ۲۰۱۸ در این صفحات اظهار کرد که استراتژی کلان ترامپ «هژمونی غیرلیبرال» است و اورن کاس، تحلیلگر، پاییز گذشته استدلال کرد که جوهره تعیینکننده استراتژی ترامپ، مطالبه «مقابله به مثل» است. ترامپ را واقعگرا، ملیگرا، مرکانتیلیست قدیمی، امپریالیست و انزواطلب نامیدهاند. هر یک از این اصطلاحات، برخی از جنبههای رویکرد او را در بر میگیرد، اما شاید بهترین توصیف برای استراتژی کلان دوره دوم ریاست جمهوری او «هژمونی غارتگر» باشد. هدف اصلی آن استفاده از موقعیت ممتاز واشنگتن برای گرفتن امتیاز، باج و خراج و نمایش تمکین از متحدان و دشمنان است و در جهانی که آن را صرفاً بازی با حاصل جمع صفر میبیند، به دنبال دستاوردهای کوتاهمدت است. این مقاله نوشته استفان ام. والت، استاد روابط بینالملل (Robert and Renee Belfer) در مدرسه کندی هاروارد در نشریه Foreign Affairs، شماره ۱۰۵ است. در ادامه، ترجمه بخش های مهمی از متن علمی و استراتژیک استفان ام. والت، در نشریه «فارن افرز» (Foreign Affairs) که توسط که توسط بهنام تنابنده انجام شده تقدیم میشود:
****
کابرد کوتاه مدت هژمونی غارتگرانه
با توجه به داراییهای هنوز قابل توجه و مزایای جغرافیایی ایالات متحده، «هژمونی غارتگرانه» (Predatory Hegemony) ممکن است برای مدتی کارساز باشد؛ اما در بلندمدت محکوم به شکست است. این رویکرد برای جهانی با چندین قدرت بزرگِ رقیب مناسب نیست - بهویژه جهانی که در آن چین یک همتای اقتصادی و نظامی است - زیرا چندقطبی بودن به سایر کشورها راههایی برای کاهش وابستگیشان به ایالات متحده میدهد. اگر هژمونی غارتگرانه همچنان استراتژی آمریکا در سالهای آینده باقی بماند، هم ایالات متحده و هم متحدانش را تضعیف خواهد کرد، خشم فزاینده جهانی را برخواهد انگیخت، فرصتهای وسوسهانگیزی برای رقبای اصلی واشنگتن ایجاد خواهد کرد و آمریکاییها را با امنیت کمتر، رفاه کمتر و نفوذ کمتر رها خواهد کرد.
در طول ۸۰ سال گذشته، ساختار کلان قدرت جهانی از دوقطبی به تکقطبی و به چندقطبیِ نامتوازن امروز تغییر یافته است و استراتژی کلان ایالات متحده نیز همگام با این تغییرات متحول شده است. در جهان دوقطبیِ جنگ سرد، ایالات متحده نسبت به متحدان نزدیک خود در اروپا و آسیا به عنوان یک «هژمون خیرخواه» رفتار میکرد؛ زیرا رهبران آمریکا معتقد بودند رفاه متحدانشان برای مهار اتحاد جماهیر شوروی ضروری است.
آنها از برتری اقتصادی و نظامی آمریکا آزادانه استفاده و گاهی اوقات با شرکای کلیدی خود سختگیرانه برخورد میکردند، همانطور که پرزیدنت آیزنهاور هنگام حمله بریتانیا، فرانسه و اسرائیل به مصر در سال ۱۹۵۶ انجام داد، یا پرزیدنت ریچارد نیکسون زمانی که در سال ۱۹۷۱ ایالات متحده را از استاندارد طلا خارج کرد. اما واشنگتن همچنین به متحدانش کمک کرد تا پس از جنگ جهانی دوم از نظر توسعه اقتصادی بهبود یابند؛ قواعدی را ایجاد کرد و (در بیشتر موارد) از آنها پیروی کرد که هدفشان تقویت رفاه متقابل بود؛ با دیگران برای مدیریت بحرانهای ارزی و سایر اختلالات اقتصادی همکاری کرد؛ و به کشورهای ضعیفتر جایگاهی در میز مذاکره و صدایی در تصمیمگیریهای جمعی داد. مقامات ایالات متحده رهبری میکردند، اما گوش هم میدادند و بهندرت سعی میکردند شرکای خود را تضعیف کرده یا از آنها سوءاستفاده کنند.
در دوران تکقطبی، ایالات متحده با تسلیم به غرور و خودپسندی خود ، به یک هژمون بیدقت و خودسر تبدیل شد. مقامات آمریکایی در حالی که با هیچ مخالف قدرتمندی روبرو نبودند و متقاعد شده بودند که اکثر کشورها مشتاق پذیرش رهبری آمریکا و در آغوش گرفتن ارزشهای لیبرال آن هستند، توجه چندانی به نگرانیهای سایر کشورها نکردند. دست به لشکرکشیهای پرهزینه و گمراهکنندهای در افغانستان، عراق و چندین کشور دیگر زدند؛ سیاستهای تقابلی را در پیش گرفتند که چین و روسیه را به هم نزدیک کرد؛ و برای باز کردن بازارهای جهانی به گونهای فشار آوردند که ظهور چین را تسریع کرد، بیثباتی مالی جهانی را افزایش داد و در نهایت واکنشهای شدیدی را در داخل برانگیخت که به رساندن ترامپ به کاخ سفید کمک کرد.
بدون شک واشنگتن در این دوره تلاش کرد تا چندین رژیم متخاصم را منزوی کرده، مجازات کند و تحلیل ببرد و گاهی توجه ناچیزی به هراسهای امنیتی سایر کشورها داشت. اما مقامات هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه معتقد بودند که استفاده از قدرت آمریکا برای ایجاد یک نظم لیبرال جهانی، هم برای ایالات متحده و هم برای جهان خوب خواهد بود و مخالفان جدی تنها به مشتی از "دولتهای سرکش" کوچک محدود خواهند شد. آنها ابایی نداشتند که قدرتِ در اختیار خود را برای اجبار، جذب یا حتی سرنگونی دولتهای دیگر به کار بگیرند، اما بدخواهی آنها متوجه دشمنانِ شناختهشده بود و نه شرکای ایالات متحده.
با این حال، در دوران ترامپ، ایالات متحده به یک «هژمون غارتگر» تبدیل شده است. این استراتژی، پاسخی منسجم و حسابشده به بازگشتِ وضعیت چندقطبی نیست؛ در واقع، این دقیقاً روشی غلط برای عمل در جهانی با چندین قدرت بزرگ است. این وضعیت در عوض بازتاب مستقیمِ رویکرد «معاملهگرایانه» (Transactional) ترامپ به تمام روابط و باور اوست که ایالات متحده اهرم فشار عظیم و پایداری بر تقریباً هر کشوری در جهان دارد.
ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ گفت که ایالات متحده مانند «یک فروشگاه بزرگ و زیباست» و «همه سهمی از آن فروشگاه میخواهند.» یا همانطور که او در بیانیهای که توسط کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید به اشتراک گذاشته شد، گفت: مصرفکننده آمریکایی «همان چیزی است که هر کشوری میخواهد و ما آن را داریم»، و افزود: «به عبارت دیگر، آنها به پول ما نیاز دارند.»
در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ، مشاوران باتجربهتر و آگاهتری همچون جیمز متیس (وزیر دفاع)، استیون منوچین (وزیر خزانهداری)، جان کلی (رئیس کارکنان کاخ سفید) و اچ. آر. مکمستر (مشاور امنیت ملی)، تکانههای غارتگرانه ترامپ را مهار میکردند. اما در دوره دوم او، تمایلش به سوءاستفاده از نقاط ضعف سایر کشورها، با قدرت گرفتنِ کادری از منصوبان که به دلیل وفاداری شخصی انتخاب شدهاند و نیز اعتمادبهنفس فزاینده (اگرچه نابهجا) ترامپ به درک خودش از امور جهانی، کاملاً رها شده است.
سلطه و فرمانبرداری
یک هژمون غارتگر، قدرت بزرگِ مسلطی است که میکوشد تعاملات خود با دیگران را به شکلی کاملاً «بُرد-باخت» (Zero-sum) ساختاردهی کند، به طوری که منافع همیشه به نفع او توزیع شود. هدف اصلی یک هژمون غارتگر، ایجاد روابط پایدار و دوجانبه سودمند نیست که حال همه طرفها را بهتر کند، بلکه اطمینان از این است که در هر تعامل، بیش از دیگران به دست آورد. توافقی که حال هژمون غارتگر را بهتر و حال شرکایش را بدتر کند، ترجیح داده میشود به توافقی که در آن هر دو طرف سود ببرند اما شریک سود بیشتری ببرد، حتی اگر در مورد دوم این ابراز ارادتها با مخابره این سیگنال که هژمون قدرتمندتر از آن است که بتوان در برابرش ایستاد، مانع از شکلگیری مخالفتها میشوند و هژمون را داناتر از «خراجگزارانش» (Vassals) جلوه میدهند و در نتیجه، او را محق میدانند که به آنها دیکته کند چه کنند.
هژمونی غارتگرانه پدیده جدیدی نیست. این رویکرد، پایه و اساس روابط آتن با دولتشهرهای ضعیفتر در امپراتوریاش بود؛ قلمرویی که خودِ پریکلس برجستهترین رهبر آتنی زمان خویش، آن را یک «استبداد» توصیف میکرد. سیستم پیشامدرنِ «چینمحور» در شرق آسیا نیز بر روابط مشابهی از وابستگی، از جمله پرداخت خراج و چاکریِ نظاممند استوار بود، هرچند پژوهشگران درباره اینکه آیا این سیستم همواره استثمارگرانه بوده یا خیر، اختلافنظر دارند.
تمایل به استخراج ثروت از داراییهای مستعمراتی، جزء اصلی امپراتوریهای استعماری بلژیک، بریتانیا، فرانسه، پرتغال و اسپانیا بود. انگیزههای مشابهی بر روابط اقتصادی یکجانبه آلمان نازی با شرکای تجاریاش در اروپای مرکزی و شرقی، و نیز روابط اتحاد جماهیر شوروی با متحدانش در «پیمان ورشو» تأثیر گذاشت. اگرچه این موارد در جنبههای مهمی با هم تفاوت دارند، اما در هر یک از آنها، یک قدرت مسلط به دنبال استثمار شرکای ضعیفتر خود بود تا منافع نامتقارنی را برای خود تضمین کند؛ حتی اگر تلاشهایش همیشه به موفقیت ختم نمیشد و هزینهی به دست آوردن و دفاع از برخی کشورهای تحتالحمایه، بیش از ثروت یا خراجی بود که آنها فراهم میکردند.
به طور خلاصه، یک هژمون غارتگر تمام روابط دوجانبه را ذاتاً «بُرد-باخت» (Zero-sum) میبیند و به دنبال استخراج بیشترین منافع ممکن از هر یک از آنهاست. باور راهنمای او این است: «آنچه مال من است، مال من است؛ و آنچه مال توست، قابل مذاکره است.» توافقات موجود هیچ ارزش یا مشروعیت ذاتی ندارند و اگر منافع نامتقارن کافی ایجاد نکنند، دور انداخته شده یا نادیده گرفته میشوند. البته برخی تلاشهای غارتگرانه ممکن است شکست بخورند و محدودیتهایی برای آنچه حتی قدرتمندترین کشورها میتوانند از دیگران استخراج کنند وجود دارد. با این حال، برای یک هژمون غارتگر، هدف اصلی جابجا کردن این مرزها تا جای ممکن است.

بالا بردن ریسک
ماهیت غارتگرانه سیاست خارجی ترامپ بیش از هر چیز در وسواس فکری او نسبت به تراز تجاری منفی و تلاشهایش برای استفاده از «تعرفهها» جهت توزیع مجدد دستاوردهای اقتصادی به نفع واشنگتن مشهود است. ترامپ بارها گفته است که کسری تجاری یک «کلاهبرداری» و شکلی از غارت است؛ از نظر او، کشورهایی که مازاد تجاری دارند «برنده» هستند، زیرا ایالات متحده بیش از آنچه آنها به واشنگتن میپردازند، به آنها پول پرداخت میکند. بر این اساس، ترامپ بر آن کشورها تعرفه وضع کرده است تا ظاهراً با گرانتر کردن کالاهای خارجی از تولیدکنندگان آمریکایی حمایت کند (هرچند هزینه یک تعرفه را عمدتاً آمریکاییهایی میپردازند که کالاهای وارداتی را خریداری میکنند) یا برای وادار کردن دولتها و شرکتهای خارجی به سرمایهگذاری در ایالات متحده در ازای بخشودگی تعرفهها، به تهدید متوسل شده است.
ترامپ همچنین از تعرفهها برای مجبور کردن دیگران به تغییر سیاستهای غیراقتصادی که با آنها مخالف است، استفاده کرده است. جولای گذشته، او تعرفهای ۴۰ درصدی بر برزیل وضع کرد تا در تلاشی نافرجام، دولت این کشور را برای عفو رئیسجمهور سابق، ژائیر بولسونارو (که از متحدان ترامپ است)، تحت فشار قرار دهد. (او در ماه نوامبر، بخشی از این تعرفهها را که منجر به افزایش قیمت مواد غذایی برای مصرفکنندگان آمریکایی شده بود، لغو کرد). او بالا بردن تعرفهها بر کانادا و مکزیک را با این ادعا توجیه کرد که آنها اقدامات کافی برای توقف قاچاق فنتانیل (موادی ۵۰ برابر قوی تر از هروئین) انجام نمیدهند. و در اکتبر، کلمبیا را به تعرفههای بالاتر تهدید کرد؛ آن هم پس از آنکه رئیسجمهور این کشور از حملات جنجالی نیروی دریایی آمریکا به بیش از ۲۰ قایق در دریای کارائیب انتقاد کرده بود؛ قایقهایی که طبق گفته دولت ترامپ، به دلیل قاچاق مواد مخدر غیرقانونی هدف قرار گرفته بودند.
هژمونی غارتگرانه، بذرهای نابودی خود را در دل دارد
احتمال این که ترامپ متحدان سنتی ایالات متحده را تحت فشار و اجبار قرار دهد، به اندازه احتمال برخورد او با دشمنانِ شناختهشده است؛ و ماهیت «گاهوبیگاه» (نوسانی) تهدیدهای او، بر تمایلش برای بیرون کشیدن حداکثر امتیازات ممکن تأکید دارد. ترامپ معتقد است «غیرقابلپیشبینی بودن» یک ابزار چانهزنی قدرتمند است و مجموعه بیپایان و متغیرِ تهدیدها و خواستههای او با این هدف طراحی شده که دیگران را مجبور کند مدام به دنبال راههای جدیدی برای جلب رضایت او باشند.
تهدید به وضع تعرفه، اگر هدف سریعاً تسلیم شود، هزینه بسیار کمی برای واشنگتن دارد؛ اما اگر هدف پایداری کند یا بازارها دچار وحشت شوند، ترامپ میتواند اجرای آن را به تأخیر بیندازد. این رویکرد همچنین توجهات را به شخص ترامپ معطوف نگه میدارد، به دولت کمک میکند تا هر توافق بعدی را - صرفنظر از جزئیات دقیق آن - به عنوان یک پیروزی جلوه دهد و فرصتهای آشکاری برای فساد ایجاد میکند که به نفع ترامپ و حلقه نزدیکان اوست.
ترامپ برای به حداکثر رساندن اهرم فشار ایالات متحده، بارها مطالبات اقتصادی خود را به وابستگیِ متحدان به حمایت نظامی آمریکا گره زده است؛ عمدتاً از طریق ایجاد تردید در این باره که آیا او به تعهدات ائتلافی پایبند خواهد بود یا خیر. او پافشاری کرده است که متحدان باید بهای حفاظتِ آمریکا را بپردازند و پیشنهاد داده است که ایالات متحده ممکن است ناتو را ترک کند، از کمک به دفاع از تایوان خودداری کند یا اوکراین را به طور کامل رها کند. اما هدف او کارآمدتر کردن مشارکتهای ایالات متحده از طریق ترغیب متحدان به انجام اقدامات بیشتر برای دفاع از خودشان نیست - و در واقع، افزایش شدید سطح تعرفهها به اقتصاد شرکا آسیب میزند و رسیدن به اهداف بودجه دفاعی بالاتر را برای آنها دشوارتر میکند. در عوض، ترامپ در حال استفاده از تهدید به خروجِ ایالات متحده برای بیرون کشیدن امتیازات اقتصادی است. این استراتژی، دستکم روی کاغذ، سودهای کوتاهمدتی به همراه داشته است. در ماه جولای، رهبران اتحادیه اروپا به امید متقاعد کردن ترامپ برای ادامه حمایت از اوکراین، یک قرارداد تجاری یکجانبه را پذیرفتند؛ و ژاپن و کره جنوبی نیز در قراردادهایی که به ترتیب در ماههای جولای و نوامبر امضا شد، با تعهد به سرمایهگذاری در اقتصاد ایالات متحده، موفق به کاهش سطح تعرفههای خود شدند. استرالیا، جمهوری دموکراتیک کنگو، پاکستان و اوکراین همگی با پیشنهاد دسترسی یا مالکیت جزئی بر "مواد معدنی حیاتی" موجود در خاک خود، تلاش کردهاند حمایت ایالات متحده را تثبیت کنند.
یک هژمون غارتگر جهانی را ترجیح میدهد که در آن، به تعبیر مشهور توسیدید: «قدرتمندان هر آنچه در توان دارند انجام میدهند و ضعیفان رنجی را که باید، تحمل میکنند.» به همین دلیل است که چنین کشوری نسبت به هنجارها، قواعد یا نهادهایی که ممکن است توانایی او را در سوءاستفاده از دیگران محدود کند، با احتیاط و بدبینی برخورد خواهد کرد. جای تعجب نیست که ترامپ بهره چندانی از سازمان ملل نبرده است؛ با کمال میل توافقات امضا شده توسط پیشینیان خود، مانند توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران (برجام) را پاره کرده است؛ و حتی زیرِ توافقاتی زده است که خودش مذاکره کرده بود. او ترجیح میدهد مذاکرات تجاری را بهصورت «دوجانبه» پیش ببرد تا اینکه با نهادهایی مثل اتحادیه اروپا یا سازمان تجارت جهانی (که مبتنی بر قواعد است) مواجه شود؛ زیرا مواجهه رو در رو با تکتک کشورها، اهرم فشار ایالات متحده را بیش از پیش تقویت میکند.
ترامپ همچنین مقامات ارشد دیوان کیفری بینالمللی را تحریم کرده و حملهای سهمگین علیه طرح قیمتگذاری آلایندهها که توسط سازمان بینالمللی دریانوردی (IMO) تدوین شده بود، آغاز کرد. پیشنهاد IMO به دنبال کاهش تغییرات اقلیمی از طریق تشویق شرکتهای کشتیرانی به استفاده از سوختهای پاکتر بود، اما ترامپ آن را یک «کلاهبرداری» خواند و عمداً در آن کارشکنی کرد. پس از آنکه دولت او تهدید به وضع تعرفه، تحریم و اقدامات دیگر علیه حامیان این طرح کرد، رایگیری برای تصویب رسمی آن یک سال به تعویق افتاد. یکی از نمایندگان IMO در ماه اکتبر گفت: «هیئت آمریکایی مانند گنگسترها رفتار میکرد؛ من هرگز چنین چیزی را در نشستهای IMO نشنیده بودم.»
هیچ بحثی درباره هژمونی غارتگرانه واشنگتن بدون اشاره به علاقه ابرازشدهی ترامپ به «سرزمینهای متعلق به کشورهای دیگر» و تمایل او به مداخله در سیاست داخلی سایر کشورها در تضاد با قوانین بینالمللی، کامل نخواهد بود. اشتیاق مکرر او برای الحاق گرینلند [به خاک آمریکا] و تهدیدهایش مبنی بر وضع تعرفههای تنبیهی علیه کشورهای اروپایی که با این اقدام مخالفت میکنند، بارزترین نمونه از این تکانه (ایمپالس) است. همانطور که سرویس اطلاعات نظامی دانمارک در ارزیابی سالانه تهدیدات خود (منتشر شده در ماه دسامبر) هشدار داد: «ایالات متحده از قدرت اقتصادی، از جمله تهدید به تعرفههای بالا، برای تحمیل اراده خود استفاده میکند و دیگراستفاده از نیروی نظامی، حتی علیه متحدان را بعید نمیداند.» تأملات ترامپ درباره تبدیل کردن کانادا به ایالت پنجاه و یکم یا اشغال مجدد منطقه کانال پاناما، نشاندهنده درجه مشابهی از طمع ژئوپلیتیک و فرصتطلبی است.
تصمیم او برای ربودن نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا ـ اقدامی که الگویی خطرناک برای سایر قدرتهای بزرگ به جا میگذارد ـ نشاندهنده بیاعتنایی یک هژمون غارتگر به هنجارهای موجود و تمایل او به سوءاستفاده از نقاط ضعف دیگران است. این تکانهی غارتگرانه حتی به مسائل فرهنگی نیز سرایت کرده است؛ چنانکه در «استراتژی امنیت ملی» دولت او اعلام شده که اروپا با «پاکسازی تمدنی» روبروست و سیاست ایالات متحده در قبال این قاره باید شامل «ترویج مقاومت در برابر مسیر فعلی اروپا در میان ملتهای اروپایی» باشد. به عبارت دیگر، کشورهای اروپایی تحت فشار قرار خواهند گرفت تا به تعهد دولت ترامپ به «ناسیونالیسمِ خون و خاک» و خصومت او با فرهنگها یا ادیان غیرسفیدپوست و غیرمسیحی تن بدهند. برای یک هژمون غارتگر، هیچ موضوعی خط قرمز محسوب نمیشود.
ترامپ همچنین از موقعیت ممتاز بینالمللی ایالات متحده برای کسب منافع شخصی برای خود و خانوادهاش استفاده میکند. قطر پیش از این هواپیمایی به او هدیه داده است که نوسازی آن برای مالیاتدهندگان آمریکایی صدها میلیون دلار هزینه خواهد داشت و احتمالاً پس از پایان دورهاش در کتابخانه ریاستجمهوری او قرار خواهد گرفت. «سازمان ترامپ» (Trump Organization) قراردادهای چند میلیون دلاری برای توسعه هتل با دولتهایی امضا کرده است که به دنبال جلب نظر دولت او هستند؛ و شخصیتهای با نفوذ در امارات متحده عربی و جاهای دیگر، میلیاردها دلار «توکن» منتشر شده توسط عملیات رمزارز ترامپ (World Liberty Financial) را خریداری کردهاند ـ تقریباً در همان زمانی که امارات به تراشههای ردهبالایی دسترسی پیدا کرد که معمولاً مشمول کنترلهای صادراتی سختگیرانه ایالات متحده هستند. هیچ رئیسی در تاریخ آمریکا نتوانسته است به این اندازه از مقام ریاستجمهوری پولسازی کند یا تا این حد نسبت به تضاد منافع احتمالی بیاعتنا باشد.
مانند یک رئیس مافیا یا یک حاکم مستبد امپراتوری، ترامپ از رهبران خارجی که به دنبال جلب نظر او هستند انتظار دارد به نمایشهای تحقیرآمیزِ ابراز ارادت و اشکال عجیبی از چاپلوسی متوسل شوند؛ درست همان کاری که اعضای کابینهاش انجام میدهند. چگونه میتوان رفتار شرمآور «مارک روته»، دبیرکل ناتو را توجیه کرد؟ کسی که به ترامپ گفت او «شایسته تمام تمجیدهاست» زیرا توانسته اعضای ناتو را به افزایش هزینههای دفاعی وادار کند، در حالی که این افزایشها مدتها پیش از انتخاب مجدد ترامپ در جریان بود و تهاجم روسیه به اوکراین حداقل به همان اندازه در ایجاد این تغییر نقش داشت. روته همچنین در مارس ۲۰۲۵ اعلام کرد که ترامپ «بنبست با روسیه بر سر اوکراین را شکسته است» (که آشکارا درست نبود)؛ و از حملات هوایی ایالات متحده به ایران در ماه ژوئن به عنوان چیزی تمجید کرد که "هیچکس دیگر شهامت انجام دادنش را نداشت"؛ و تلاشهای صلح ترامپ در خاورمیانه را به اقدامات یک "بابای" (Daddy) دانا و خیرخواه تشبیه کرد.
روته تنها نیست: سایر رهبران جهان ـ از جمله در اسرائیل، گینه بیسائو، موریتانی و سنگال ـ آشکارا از اعطای جایزه صلح نوبل به ترامپ حمایت کردهاند؛ در این میان، رئیسجمهور سنگال ستایشهای بیمورد و گزافی را هم نثار مهارت ترامپ در بازی گلف کرد. برای آنکه از دیگران عقب نماند، «لی جائه-میونگ»، رئیسجمهور کره جنوبی، در سفر اخیر ترامپ به سئول، یک تاج طلایی عظیم به او هدیه داد و ضیافت شام رسمی را با سرو کردن غذایی که برچسب "دسرِ صلحساز" بر آن خورده بود، به پایان رساند. حتی جانی اینفانتینو، رئیس نهاد حاکم بر فوتبال جهان (فیفا) نیز وارد این بازی شده است؛ او با ابداع یک جایزه بیمعنا به نام "جایزه صلح فیفا"، ترامپ را به عنوان اولین برنده آن در مراسمی پرزرقوبرق در دسامبر ۲۰۲۵ معرفی کرد.
مطالبهی نمایشهای وفاداری، صرفاً محصولِ نیازِ ظاهراً بیحدومرزِ ترامپ به توجه و تمجید نیست؛ بلکه در خدمتِ مهارِاجبار به تمکین و بازداشتنِ دیگران از حتی کوچکترین اقداماتِ مقاومتی است. رهبرانی که ترامپ را به چالش میکشند، توبیخ شده و با تهدید به برخوردهای تندتر مواجه میشوند ـ همانطور که ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، بیش از یک بار آن را تجربه کرده است ـ در حالی که رهبرانی که بیشرمانه از ترامپ تملق میگویند، دستکم برای مدتی، با ملایمت بیشتری با آنها رفتار میشود.
به عنوان مثال، در اکتبر ۲۰۲۵، خزانهداری ایالات متحده یک خط اعتباری "سواپ ارزی" به ارزش ۲۰ میلیارد دلار برای تقویت پزو (واحد پول آرژانتین) اختصاص داد؛ با وجود آنکه آرژانتین شریک تجاری مهمی برای آمریکا نیست و حتی در حال جایگزین شدن به جای صادرات سویا آمریکا به چین بود (صادراتی که پیش از آغاز جنگ تجاری ترامپ، میلیاردها دلار ارزش داشت). اما چون خاویر میلی، رئیسجمهور آرژانتین، رهبری همفکر است که آشکارا از ترامپ به عنوان الگوی خود تمجید میکند، به جای صادر شدن لیستی از مطالبات، به او کمک مالی تعلق گرفت. حتی قاچاقچیان محکومِ مواد مخدر، از جمله خوان اورلاندو هرناندز، رئیسجمهور سابق هندوراس، اگر همسو با برنامههای ترامپ به نظر برسند، میتوانند عفو ریاستجمهوری دریافت کنند.
تلاشها برای جلب نظر از طریق تملق گفتن به ترامپ، شبیه به یک «مسابقه تسلیحاتی» شده است؛ زیرا رهبران خارجی با هم رقابت میکنند تا ببینند چه کسی میتواند در کمترین زمان، بیشترین ستایش را نثار او کند. ترامپ همچنین در پاسخ دادن به رهبرانی که از "متنِ دیکتهشده" خارج میشوند، بسیار سریع عمل میکند. نارندرا مودی، نخستوزیر هند، زمانی این درس را آموخت که تنها چند هفته پس از رد کردنِ ادعای ترامپ مبنی بر متوقف کردن درگیریهای مرزی میان هند و پاکستان، هند با تعرفهای ۲۵ درصدی جریمه شد (که بعداً برای مجازات هند به دلیل خرید نفت روسیه، به ۵۰ درصد افزایش یافت). همچنین پس از آنکه دولت استانی انتاریو [در کانادا] یک آگهی تلویزیونی در انتقاد از سیاست تعرفهای ترامپ پخش کرد، او بلافاصله نرخ تعرفه کانادا را ده درصد دیگر افزایش داد. مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، به سرعت عذرخواهی کرد و آن آگهی بلافاصله از آنتن رسانهها محو شد. بسیاری از رهبران برای اجتناب از چنین تحقیرهایی، ترجیح دادهاند که پیشدستانه زانو بزنند ، دستکم برای در حال حاضر.
دیگر بس است
ترامپ و حامیانش این اقداماتِ ناشی از احترام و تسلیم را سندی میدانند بر اینکه «بازیِ سختگیرانه»(playing hardball)، مزایای ملموس و قابلتوجهی برای ایالات متحده به همراه دارد. همانطور که آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید در ماه اوت بیان کرد: «نتایج خود گویا هستند: قراردادهای تجاری رئیسجمهور در حال عادلانه کردن زمین بازی برای کشاورزان و کارگران ماست، تریلیونها دلار سرمایهگذاری به کشور ما سراهی شده و جنگهای چند ده ساله رو به پایان است... رهبران خارجی مشتاقِ یک رابطه مثبت با پرزیدنت ترامپ و مشارکت در اقتصادِ شکوفای ترامپ هستند». به نظر میرسد دولت بر این باور است که میتواند تا ابد از سایر کشورها بهرهکشی (شکار) کند و انجام این کار، ایالات متحده را حتی قویتر کرده و اهرم فشار آن را بیشتر افزایش خواهد داد. اما آنها در اشتباهند: هژمونی غارتگرانه، بذرهای نابودی خود را در دل دارد.
اولین مشکل این است که مزایای تبلیغشده توسط دولت مبالغهآمیز بوده است. اکثر جنگهایی که ترامپ مدعی پایان دادن به آنهاست، هنوز در جریانند. سرمایهگذاری خارجی جدید در ایالات متحده بسیار کمتر از تریلیونها دلار است و بعید است که به طور کامل محقق شود. جدای از مراکز داده که با ولعِ ناشی از هوش مصنوعی تغذیه میشوند، اقتصاد ایالات متحده شکوفا نیست؛ که بخشی از آن به دلیل موانع ایجاد شده توسط سیاستهای اقتصادی ترامپ است. ترامپ، خانوادهاش و متحدان سیاسیاش ممکن است از سیاستهای غارتگرانه او سود ببرند، اما اکثر مردم کشور سودی نمیبرند.
مشکل دیگر این است که اقتصاد چین اکنون در بسیاری از جنبهها با ایالات متحده رقابت میکند. تولید ناخالص داخلی (GDP) چین از نظر اسمی کوچکتر است، اما بر اساس شاخص برابری قدرت خرید (PPP) بزرگتر است، نرخ رشد آن بالاتر است و اکنون تقریباً به اندازه ایالات متحده واردات انجام میدهد. سهم این کشور از صادرات کالاهای جهانی از کمتر از یک درصد در سال ۱۹۵۰ به حدود ۱۵ درصد در امروز رسیده است، در حالی که سهم ایالات متحده از ۱۶ درصد در سال ۱۹۵۰ به تنها هشت درصد کاهش یافته است. چین بر بازار عناصر کمیابِ تصفیهشده — که بسیاری از کشورها از جمله ایالات متحده به آن وابسته هستند — تسلط کامل دارد؛ این کشور به سرعت در حال تبدیل شدن به بازیگری پیشرو در بسیاری از زمینههای علمی است؛ و بسیاری از بازیگران دیگر، از جمله کشاورزان آمریکایی، خواهان دسترسی به بازارهای آن هستند. همانطور که تصمیمات اخیر ترامپ برای تعلیق جنگ تجاری با چین و کنار گذاشتن برنامههای تحریم وزارت امنیت ملی چین به خاطر یک کارزار جاسوسی سایبری علیه مقامات آمریکایی نشان داد، او نمیتواند با سایر قدرتهای بزرگ همانگونه که با کشورهای ضعیفتر قلدری کرده، رفتار کند.
علاوه بر این، اگرچه کشورهای دیگر همچنان خواهان دسترسی به اقتصاد ایالات متحده و مصرفکنندگان ثروتمند آن هستند، اما آمریکا دیگر «تنها بازیگرِ میدان» نیست. مدت کوتاهی پس از آنکه ترامپ نرخ تعرفه کالاهای هندی را در اوت ۲۰۲۵ به رقمِ سنگینِ ۵۰ درصد رساند، مودی به پکن پرواز کرد تا در یک نشست سران با شی جینپینگ، رهبر چین و ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه شرکت کند. در ماه دسامبر، پوتین با مودی در دهلی نو دیدار کرد؛ جایی که نخستوزیر هند دوستی کشورش با روسیه را «مانند ستاره قطبی» توصیف کرد و دو رهبر هدفی ۱۰۰ میلیارد دلاری برای تجارت دوجانبه تا سال ۲۰۳۰ تعیین کردند. مودی به کاخ سفید یادآوری میکرد که دهلی نو گزینههای دیگری هم دارد.
از آنجا که بازآرایی زنجیرههای تأمین و ترتیبات تجاری هزینهبر و زمانبر است، برخی کشورها ترجیح دادهاند در کوتاهمدت با ترامپ مدارا کنند. ژاپن و کره جنوبی ترامپ را متقاعد کردند که با توافق بر سر سرمایهگذاریِ میلیاردها دلار در اقتصاد ایالات متحده، نرخ تعرفهها را کاهش دهد، اما این پرداختها ممکن است هرگز به طور کامل محقق نشود. در این میان، مقامات چینی، ژاپنی و کره جنوبی در مارس ۲۰۲۵ با هم دیدار کردند و در حال بررسی یک «سواپ ارزیِ سهجانبه» با هدف تقویت شبکه امنیت مالی منطقه در بحبوحه جنگ تجاری ترامپ هستند.
در سال گذشته، ویتنام پیوندهای نظامی خود را با روسیه گسترش داده و تلاشهای قبلی برای نزدیک شدن به ایالات متحده را معکوس کرده است. غیرقابلپیشبینی بودنِ ترامپ یک جنبه منفی آشکار دارد: دیگران را تشویق میکند تا به دنبال شرکای قابلاعتمادتر بگردند.
کشورهای دیگر نیز در حال تلاش برای کاهش وابستگی خود به ایالات متحده هستند. کارنی هشدار داده است که دوران همکاریهای نزدیک با ایالات متحده به پایان رسیده است؛ او هدفِ دو برابر کردن صادرات غیرآمریکاییِ کانادا را تعیین کرده و سفری به پکن در ژانویه داشت. اتحادیه اروپا نیز قراردادهای تجاری جدیدی با اندونزی، مکزیک و بلوک تجاری "مرکوسور" امضا کرده و در حال نهایی کردن یک توافق جدید با هند است. اگر واشینگتن همچنان به بهرهکشی از وابستگی سایر کشورها ادامه دهد، این تلاشها تنها شتاب بیشتری خواهند گرفت.
اکنون بخر، هرگز نپرداز؟
متحدان ایالات متحده در گذشته به این دلیل قلدریها را تحمل میکردند که به شدت به حفاظت آمریکا وابسته بودند. اما این تساهل محدودیتهایی دارد. امیدها برای اینکه دوره ترامپ یک اتفاق زودگذر باشد، اکنون به ویژه در اروپا از بین رفته است. «استراتژی امنیت ملی» این دولت آشکارا نسبت به بسیاری از دولتها و نهادهای اروپایی خصمانه است. این موضوع در کنار تهدیدهای مجدد ترامپ برای تصرف گرینلند، تردیدهای بیشتری را درباره حیات بلندمدت ناتو ایجاد کرده است.
علاوه بر این، تهدید به قطع حمایت نظامی آمریکا اگر هرگز اجرا نشود، اثرگذاری خود را از دست خواهد داد. اگر ترامپ مدام تهدید به خروج کند اما هرگز این کار را انجام ندهد، بلوف او آشکار شده و قدرت اجبارش از بین میرود. از سوی دیگر، اگر ایالات متحده واقعاً تعهدات نظامی خود را قطع کند، نفوذی که بر متحدان سابقش داشت تبخیر خواهد شد. در هر صورت، استفاده از وعده حفاظت برای بیرون کشیدنِ امتیازات بیپایان، یک استراتژی پایدار نیست.

قلدری نیز پایدار نیست. هیچکس از مجبور شدن به انجام رفتارهای تحقیرآمیز و ابراز وفاداری لذت نمیبرد. برخی رهبران خارجی که مجبور به بوسیدنِ حلقه ترامپ شدهاند، بدون شک از این تجربه بیزار بوده و به دنبال فرصتی برای تلافی در آینده هستند. رهبران باید پاسخگوی افکار عمومی در خانه باشند و غرور ملی میتواند نیروی قدرتمندی باشد. به عنوان مثال، پیروزی انتخاباتی کارنی در آوریل ۲۰۲۵ مدیون کمپین تهاجمی او علیه ترامپ بود. محبوبیت رهبران دیگری مانند «لولا دا سیلوا» رئیسجمهور برزیل نیز با ایستادگی در برابر تهدیدهای ترامپ افزایش یافته است. با افزایش تحقیرها، سایر رهبران جهان نیز ممکن است دریابند که ایستادگی در برابر ترامپ، آنها را نزد رایدهندگانشان محبوبتر میکند.»
ناکارآمدی و فرسایش قدرت
هژمونی غارتگرانه همچنین ناکارآمد است؛ زیرا به جای قواعد چندجانبه، بر مذاکرات دوجانبه تکیه میکند که زمانبر بوده و منجر به توافقات ضعیف میشود. تحمیل قراردادهای یکجانبه به دهها کشور، آنها را به «شانه خالی کردن» تشویق میکند؛ زیرا میدانند نظارت بر تمام این توافقات برای هژمون دشوار است. در نهایت، کنار گذاشتن نهادها و ارزشهای مشترک، مسیر را برای رقبای آمریکا جهت بازنویسی قوانین جهانی به نفع خودشان هموار میکند. چین تحت رهبری شی جینپینگ، مکرراً تلاش کرده است تا خود را به عنوان یک قدرت جهانی مسئولیتپذیر و نوعدوست جلوه دهد.
دیپلماسی تقابلی «گرگ جنگجو» که چند سال پیش شاهد آن بودیم، اکنون کنار گذاشته شده و دیپلماتهای چینی حضوری فعال و مؤثر در مجامع بینالمللی دارند. اگرچه ادعاهای چین خودسرانه است، اما برخی کشورها این رویکرد را جایگزینی جذاب برای ایالات متحدهی غارتگر میبینند. طبق نظرسنجی مؤسسه «پیو»، دیدگاهها نسبت به ایالات متحده منفیتر شده در حالی که نگاهها به چین مثبتتر شده است. نتیجه نهایی این است که رفتار به عنوان یک هژمون غارتگر، شبکههای قدرت و نفوذی را که ایالات متحده سالها بر آنها تکیه کرده بود، تضعیف خواهد کرد.
یک استراتژی بازنده
قدرت سخت هنوز اصلیترین واحد پول در سیاست جهانی است، اما اهدافی که برای آنها استفاده میشود و روشهایی که به کار گرفته میشود، تعیینکننده اثربخشی آن هستند. ایالات متحده با تکیه بر جغرافیا، اقتصاد پیشرفته، قدرت نظامی بیرقیب و کنترل بر ارز ذخیره جهان، توانسته بود مجموعهای استثنایی از پیوندها و وابستگیها را طی ۷۵ سال گذشته بسازد.
سیاست خارجی آمریکا زمانی موفقترین بود که رهبران آن قدرت خود را با خویشتنداری به کار میگرفتند. آنها با کشورهای همفکر برای ایجاد ترتیبات دوجانبه سودمند همکاری میکردند و میدانستند که اگر دیگران از اشتهای واشنگتن نترسند، بیشتر همکاری خواهند کرد. ایالات متحده با پوشاندن «مشت آهنین» در «دستکش مخملی» توانست مهمترین کشورهای جهان را متقاعد کند که همسویی با سیاست خارجی آن، برتر از شراکت با رقبای اصلیاش است.
هژمونی غارتگرانه این مزایا را در جستجوی دستاوردهای کوتاهمدت هدر میدهد و پیامدهای منفی بلندمدت را نادیده میگیرد. ایالات متحده به زودی با یک ائتلاف عظیمِ مخالف روبرو نخواهد شد یا استقلال خود را از دست نخواهد داد — چون برای چنین سرنوشتی بیش از حد قدرتمند است. با این حال، فقیرتر، ناامنتر و کمنفوذتر از آنچه در طول زندگی اکثر آمریکاییهای زنده بوده است، خواهد شد. هژمونی غارتگرانه یک استراتژی بازنده است و هر چه زودتر دولت ترامپ آن را کنار بگذارد، بهتر است.
۲۱۶۲۱۶






نظر شما