گروه اندیشه: مطلب حاضر تحلیل کوتاه اما عمیق روانشناختی است که در خود ، مفهوم تاریخی و کلامی «اجل ملتها» را از ساحت متافیزیک به آزمایشگاه روانشناختی منتقل میکند تا نشان دهد چرا امپراتوریهای بیرحم، پیش از آنکه در میدان جنگ مغلوب شوند، در ذهن خود فرو میپاشند. این مطلب که در کانال بازتاب ۲ منتشر شده، به این سوال پاسخ درخوری می دهد که آیا سقوط قدرتهای بزرگ صرفاً محصول شکستهای نظامی است یا ریشه در یک «خودکشی ساختاری» دارد؟ این مطلب با نگاهی به آرای پنج متفکر بزرگ روانشناسی نشان میدهد که «اجل ملتها» بیش از آن که حکمی آسمانی باشد، فرجامِ گریزناپذیرِ عارضههای روانی-اجتماعی است. از فروید که فوران «غریزه مرگ» را عامل خودویرانگری قدرتهای بیرقیب میدانست، تا یونگ که «تورم روانی» و انقطاع از واقعیت را عامل انفجار حبابِ قدرت میدید، همگی بر یک اصل توافق دارند: قدرتِ مطلق، روانِ جمعی را مسموم میکند. طبق تحلیل ویکتور فرانکل، قدرتهای سلطهگر در اوجِ «داشتن»، دچار «خلاء وجودی» میشوند و ارادهی بقا را گم میکنند؛ در حالی که اریک فروم و آدلر، نارسیسیسم بیمارگونه و عشق به «مردهگرایی» را موتور محرکِ سندروم زوال میدانند. این مطلب نشان می دهد که پیوند میان «نخوت» و «سقوط» که در تراژدیهای یونان باستان ریشه دارد، امروزه در روانشناسی سیاسی به عنوان یک الگوی تکرارشونده شناخته میشود. قدرتهایی که به مرحله «تورم روانی» یونگی میرسند، به دلیل حذفِ «علاقه اجتماعی» (آدلر)، سیستم ایمنیِ روانی خود را در برابر واقعیت از دست میدهند. به همین دلیل ماشین تخریبِ قدرتهای بیرحم، مانند آمریکا و اسراییل در نهایت بر اساس منطق «انفجار عصبیت»، سازندگان خود را میبلعد؛ چرا که در نظام طبیعت، چاقویِ بیداد همیشه ابتدا دستهی خویش را میبُرد. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
چرا همهی قدرتها (مثل آمریکا) روزی میمیرند؟
مفهوم «اجلِ ملتها» یا زوال ناگزیر قدرتهای بزرگ، وقتی از دریچه روانشناسی و روانپزشکی بررسی شود، از یک «قانون مذهبی» به یک «عارضه روانی-اجتماعی» تبدیل میشود. در واقع، قدرتهای بیرحم نه فقط به خاطر ارتشهای رقیب، بلکه به خاطر فروپاشی ساختار روانیشان از درون سقوط میکنند.
در اینجا تحلیل این موضوع از نگاه ۵ اندیشمند بزرگ بررسی شده است:
۱. زیگموند فروید (Sigmund Freud): «غریزه مرگ» (Thanatos)*فروید معتقد بود در کنار غریزه زندگی، غریزهای به نام «مرگ و تخریب» وجود دارد.-
*تحلیل: قدرتهای بیرحم وقتی به اوج میرسند و دیگر دشمن خارجی ندارند، غریزه تخریبگری خود را به سمت داخل (یا به سمت ماجراجوییهای خودویرانگر) برمیگردانند. «اجل» از نگاه فروید، لحظهای است که تمدن یا قدرت، تحت فشارِ تکانههای عصبی و خشونتِ درونی، شروع به خودکشی تدریجی میکند. آنها عملاً مسیر نابودی خود را با تصمیمات جنونآمیز هموار میکنند.
۲. کارل گوستاو یونگ (Carl Jung): «تورم روانی» (Psychic Inflation)*یونگ مفهومی به نام «تورم» دارد که زمانی رخ میدهد که فرد (یا یک ملت) خود را با یک «کهنالگو» (مثل خدایان یا قدرت مطلق) یکی میپندارد.-
*تحلیل: وقتی یک قدرت دچار «تورم روانی» میشود، ارتباطش با واقعیت قطع شده و دچار «نخوت» (Hubris) میگردد. یونگ معتقد است «ناخودآگاه جمعی» جهان، همیشه به دنبال تعادل است. قدرتِ بیش از حد، یک «ضدِ قدرت» را در درون خود میپروراند. اجل یک قوم، زمانی فرا میرسد که حبابِ این تورم روانی میترکد و واقعیتِ خشن، آنها را در هم میشکند.
۳. ویکتور فرانکل (Viktor Frankl): «خلاء وجودی»*بنیانگذار معنادرمانی معتقد بود که حیاتِ هر موجودی (فرد یا جامعه) بسته به «معنا» است.
*تحلیل: قدرتهای امپریالیستی و بیرحم، معمولاً در اوج قدرت دچار «خلاء وجودی» میشوند؛ چون هدف آنها فقط «داشتن» است، نه «بودن». وقتی یک ملت هدف متعالیاش را گم کند و فقط به مصرف و سلطه بپردازد، دچار پوچی میشود. این پوچی باعث میشود که ارادهی آنها برای بقا سست شود. از نگاه فرانکل، اجلِ یک قدرت زمانی است که دیگر «پاسخی برای چراییِ زنده ماندن» ندارد.
۴. اریک فروم (Erich Fromm): «سندرم زوال» (Syndrome of Decay)*فروم در کتاب آناتومی ویرانسازی بشر، ترکیبی از نارسیسیسم (خودشیفتگی)، مردهگرایی و عشق به قدرت را «سندرم زوال» مینامد.
تحلیل: او میگوید قدرتهای بیرحم به مرحلهای میرسند که از «کنترل کردن» لذت میبرند، نه از «خلق کردن». این روحیه «مردهگرایی» باعث میشود که آنها تمام منابع حیات را به ماشینهای جنگی و ابزارهای سلطه تبدیل کنند. اجلِ چنین قومی، نتیجهی طبیعیِ منطقِ آنهاست؛ کسی که عاشقِ مرگ و سلطه است، در نهایت توسط همان سازوکارِ مرگباری که ساخته، بلعیده میشود.
۵. آلفرد آدلر (Alfred Adler): «تلاش برای برتریِ بیمارگونه»آدلر معتقد بود که میل به قدرت، اغلب پوششی برای یک «عقده حقارت» عمیق است.
تحلیل: یک قدرت بیرحم مدام باید با سرکوب دیگران، به خودش ثابت کند که ضعیف نیست. اما این تلاشِ عصبی، پایانی ندارد و منجر به «فرسودگی روانی» میشود. از نظر آدلر، جامعهای که «علاقه اجتماعی» (Social Interest) و همکاری را فدای برتریجویی کند، محکوم به فروپاشی است. اجل در اینجا همان نقطه «انفجارِ عصبیت» است؛ جایی که سیستم دیگر کششِ این همه تنش و تضاد را ندارد و از هم میپاشد.
خلاصه تحلیلی: از نگاه این روانشناسان، «اجل» یک امر تصادفی نیست؛ بلکه یک «سقوطِ ساختاری» است. قدرتهای بیرحم پوزهبند میخورند چون: از واقعیت منقطع میشوند (یونگ).از درون دچار پوچی میشوند (فرانکل).ماشینِ تخریب شان در نهایت خودشان را میبلعد (فروید و فروم).و زیر بارِ سنگینِ نارسیسیسم و تنشهای بیپایان میشکنند (آدلر).
در دنیای روان اصلی وجود دارد: «چاقو همیشه دستهاش را میبُرد.»
۲۱۶۲۱۶