گروه اندیشه: دکتر فاطمهالسادات شاهحسینی دانشآموخته دکتری ادیان شرق، در این یادداشت نشان میدهد که چگونه موج انفجارها و خردهریزههای حملات، زنجیره هویت جمعی ایران را ترکانداز کرده و شکافهایی در پیوند نسلی ایجاد نموده که با سرمایهگذاری مادی قابل ترمیم نیستند. او با اشاره به غارت موزه ملی بغداد (۲۰۰۳) و نظامیسازی بابل، و نیز تهدیدهای صریح اخیر دونالد ترامپ برای «بازگرداندن ایران به عصر حجر»، ناکارآمدی قوانین بینالمللی چون کنوانسیون ۱۹۵۴ لاهه را آشکار میسازد و بر ضرورت ارتقای حفاظت از میراث فرهنگی به سطح دکترین امنیت ملی ایران تأکید میکند. این مطلب به نقد «حافظهکشی» تمدنی از طریق تخریب میراث فرهنگی ایران در درگیریهای ۲۰۲۶ میپردازد. نویسنده با مقایسه غارت آثار عراق در ۲۰۰۳ و تهدیدهای ترامپ مبنی بر بازگرداندن ایران به «عصر حجر»، تأکید میکند که هدف نهایی این جنگها، قطع پیوند نسلی و حذف هویت تاریخی است. با اثبات ناکارآمدی نهادهای بینالمللی مانند یونسکو در برابر ضرورتهای نظامی، متن بر لزوم تبدیل حفاظت از میراث فرهنگی به یک دکترین امنیت ملی تأکید میورزد.این یادداشت را که در دین آنلاین منتشر شده در ادامه می خوانید:
****
در مارس ۲۰۲۶، وقتی موج انفجارهای ناشی از حملات نظامی آمریکایی- صهیونی به آثار باستانی و فرهنگی کشور هم رسید، چیزی بسیار ژرفتر از چند بنای خشتی و سنگی آسیب دید. گزارشهای رسمی یونسکو تأیید کرد که این آسیبها عمدتاً غیرمستقیم بودهاند: موج انفجار و خردهریزههای حملات هوایی نزدیک به این محوطهها اما نتیجه نهایی یکی است: بخشی از حافظه زنده یک تمدن چند هزار ساله ترک برداشته و شکافهایی در زنجیره هویت جمعی ما ایجاد شده که به سادگی ترمیم نمیشود.
برای ملتی همچون ایران که ریشهاش به عمق تاریخ میرسد، میراث فرهنگی فقط مجموعهای از آثار باستانی نیست؛ آن لنگرگاهی است برای هویت مشترک. این بناها مثل رگهای حیاتی هستند که خون گذشته را به رگهای امروز و فردا میرسانند. هر بار که یکی از آنها زخمی میشود، نه فقط سنگ و آجر، بلکه پیوند نسلی ما با ریشههایمان ضعیفتر میگردد. نسل جوان امروز که در دنیای پرشتاب و پرتلاطم زندگی میکند، بیشتر از همیشه به این «آلبوم خانوادگی جمعی» نیاز دارد تا بداند کیست، از کجا آمده و به کجا تعلق دارد. وقتی این آلبوم آسیب ببیند، حس تعلق و استقامت جمعی نیز کمرنگ میشود و جای خالیاش را خلأیی پر میکند که گاه با روایتهای سطحی یا تحریفشده پر میشود.
این تهدید ریشه در عمق تاریخ دارد. حذف هویت ایرانی و نگاه تسلطی غرب به شرق، پدیدهای نوظهور نیست؛ از قرنها پیش، غرب تلاش کرده تا بر شرق – بهویژه ایران به عنوان یکی از قدیمیترین مراکز تمدنی – تسلط یابد. این نگاه که شرق را به عنوان «دیگری» ناتوان و نیازمند هدایت میبیند، همیشه همراه با تلاش برای کنترل منابع مادی و معنوی بوده است. امروز این الگوی دیرینه در قالب تهدیدهای صریح ادامه یافته و آمریکا، به عنوان قدرت پیشرو، در تلاش است تا این تسلط را محقق کند.
از غارت بغداد تا زخم بر پیکر میراث فرهنگی ایران؛ الگویی تکراری
برای درک عمق این تهدید که ابتدا با شعارهای «نجات بخشی» و «آزادی» آغاز شد و سپس به تهدید آشکار نابودی یک تمدن غنی همراه رسید، کافی است نگاهی به تجربه عراق در سال ۲۰۰۳ بیندازیم. آنجا ماجرا ماهیت متفاوتی داشت، اما تلخی نتیجهاش همان بود. نیروهای ائتلاف وزارت نفت را با دقت محافظت کردند، اما موزه ملی بغداد را تقریباً بدون هیچ نگهبانی رها کردند. نتیجه؟ غارت حدود ۱۵ هزار اثر باستانی، از جمله گلدان وارکا و ماسک وارکا که بسیاریشان سالها طول کشید تا حتی بخشی از آنها بازگردانده شود. همزمان، محوطه باستانی بابل به پایگاه نظامی «کمپ آلفا» تبدیل شد: خندقهای عمیق، عبور خودروهای سنگین بر لایههای تاریخی، و آلودگی خاک با مواد نظامی. این دو رویداد – غارت مستقیم در بغداد و نظامیگری در قلب بابل – با آسیبهای غیرمستقیم ایران در ۲۰۲۶ تفاوت اساسی دارند. یکی محصول بیتوجهی آشکار و اولویتبندی منافع اقتصادی بود؛ دیگری هزینه جانبی جنگ مدرن شهری. اما هر دو یک حقیقت تلخ را فاش میکنند: وقتی پای منافع ژئوپلیتیک و نظامی در میان است، میراث فرهنگی به راحتی به حاشیه رانده میشود.
در همین زمینه، اظهارات اخیر دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، مبنی بر تهدید به «بازگرداندن ایران به عصر حجر» ابعاد این تهدید را عمیقتر کرده است. ترامپ صراحتاً اعلام کرده که در صورت عدم توافق، ایران را با بمباران گسترده تأسیسات برق، پلها و زیرساختها به عصر حجر بازخواهد گرداند. هرچند این تهدیدها عمدتاً بر جنبههای نظامی و اقتصادی تمرکز دارند، اما واقعیت میدانی نشان میدهد که تخریب یا آسیب به میراث فرهنگی میتواند یکی از مؤثرترین راهها برای حذف حافظه تاریخی یک ملت باشد. وقتی بناهای تاریخی – که شاهدان زنده هزاران سال شکوه و تداوم تمدنی هستند – آسیب میبینند، نسلهای پس از جنگ ممکن است پیوندشان با گذشته قطع شود. آیندهای که در آن جوانان ایرانی چیزی از عظمت سرزمینشان ندانند، دقیقاً همان «حافظهکشی» است که تمدن ما را به انزوا و فراموشی میکشاند. تخریب میراث فرهنگی، فراتر از خسارت فیزیکی، ابزار قدرتمندی برای محو هویت جمعی و بازنویسی تاریخ از منظر پیروز است. این تلاش امروز ادامه همان عقده دیرینه و الگوی تسلطی است که غرب – و اکنون آمریکا – برای تحقق آن پیگیری میکند.
ناکارآمدی قوانین جهانی در حفاظت از میراث فرهنگی؛ و مسئولیت ما
دقیقاً در همین نقطه است که ناکارآمدی عمیق نظام حقوق بینالملل آشکار میشود. کنوانسیون ۱۹۵۴ لاهه، مهمترین سند جهانی برای حفاظت از اموال فرهنگی در زمان جنگ، ظاهراً برای جلوگیری از چنین فجایعی نوشته شده بود. اما تبصره «ضرورت نظامی قاطع» آنقدر کشدار و قابل تفسیر است که تقریباً هر آسیبی را میتوان زیر آن توجیه کرد. اثبات «تخریب عمدی» هم در عمل تقریباً غیرممکن است؛ کدام دادگاه بینالمللی توانسته یک قدرت بزرگ را صرفاً به خاطر آسیب به یک بنای تاریخی به طور مؤثر محکوم کند؟ یونسکو، به عنوان نهاد ناظر، در بهترین حالت بیانیه صادر میکند، گزارش منتشر میکند و سایتها را در فهرست میراث جهانی ثبت مینماید. پس از غارت بغداد، گزارش نهایی یونسکو در سال ۲۰۰۹ آسیبها را به تفصیل تأیید کرد، اما هیچ تغییری در رفتار طرفها ایجاد نشد. حالا هم برای ایران، بیانیههای اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵ صادر شده، اما بناها همچنان زخمخورده باقی ماندهاند. این نه ضعف یک سازمان، بلکه واقعیت ساختاری نظام بینالملل است: وقتی فشارهای قدرت و امنیت ملی وارد معادله شود، قوانین و نهادها به سرعت به ابزارهای نمادین و بیدندان تبدیل میشوند.
این ناکارآمدی، یک واقعیت تلخ و عریان است. میراث فرهنگی ما منابع تجدیدناپذیر هویت هستند. برخلاف پلها و جادهها و کارخانهها که با سرمایهگذاری مادی قابل بازسازیاند، آسیب به یک کاخ یا مسجد، بخشی از «دیانای فرهنگی» جامعه را برای همیشه تغییر میدهد. این آسیبها، فراتر از خسارت فیزیکی، خلأ هویتی ایجاد میکنند. نسلهایی که با بناهای آسیبدیده بزرگ میشوند، ممکن است پیوندشان با گذشته کمرنگ شود و در نتیجه، انسجام اجتماعی و حس تعلق ملیشان شکنندهتر گردد. تاریخ به ما نشان داده که چنین خلأهایی گاه بستری برای روایتهای افراطی یا بازنویسیهای یکطرفه فراهم میکند. حافظه جمعی مثل یک زنجیر بلند است؛ اگر حتی چند حلقهاش آسیب ببیند، کل زنجیر سست میشود و آینده را در معرض تردید قرار میدهد.
البته این به معنای سادهسازی جنگ و نادیده گرفتن پیچیدگیهای آن نیست. در دنیای امروز، جنگ فقط زیرساختهای مادی را هدف نمیگیرد؛ ستونهای معنوی و تمدنی را نیز فرسایش میدهد. آسیب به میراث فرهنگی، ارتباط زمانی یک ملت با گذشتهاش را مختل میکند و حس «بیوزنی تاریخی» ایجاد مینماید – بهویژه وقتی با تهدیدهایی همچون «عصر حجر» همراه شود.
حالا پرسش اصلی این است: ما به عنوان ایرانی، در برابر این تهدید چه مسئولیت سنگینی داریم؟ دیگر نمیتوانیم صرفاً به سازمانهای بینالمللی دل ببندیم. حفاظت از میراث فرهنگی باید به سطح یک دکترین امنیت ملی ارتقا یابد؛ بصورت تقویت دیپلماسی فرهنگی و حتی ایجاد مکانیسمهای قانونی داخلی قویتر. میراث ما امانتی است که از گذشتگان به ما رسیده و باید سالم به آیندگان تحویل دهیم.
در پایان، تجربه تلخ آسیب به میراث ایران در ۲۰۲۶ و عراق در ۲۰۰۳ – همراه با تهدیدهای صریح اخیر به بازگرداندن کشور به عصر حجر – به ما یادآوری میکند که جنگهای مدرن، فراتر از ویرانی فیزیکی، حافظه و هویت جمعی را نیز هدف قرار میدهند. این تلاش برای حذف هویت ایرانی، ادامه الگویی تاریخی از نگاه تسلطی غرب است که امروز آمریکا در پی تحقق آن برآمده. قوانین جهانی زیبا به نظر میرسند، اما در میدان واقعیت، اغلب ناتواناند. این واقعیت را باید پذیرفت و بر اساس آن عمل کرد. میراث فرهنگی ما نه فقط گذشته، بلکه آینده ماست. اگر امروز از آن با هوشیاری و مسئولیت پاسداری نکنیم، فردا برای نسلهای آینده چیزی جز ویرانههای خاموش، حسرتهای عمیق و حافظهای محو شده باقی نخواهد ماند.
۲۱۶۲۱۶